راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

نیم کیلو شیرینی

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ب.ظ

5 نفره رفتیم تو قنادی. گفتم «چی می خورید؟» هر 4 تاشون به نون خامه ای ها و رولت ها اشاره کردن. من انتظار چیزکیک و ترامیسو داشتم.

گفتم «واقعا؟باشه!....آقا نیم کیلو از اینا بدید»

آقاهه رو کرد به سمت یکی از بچه ها و گفت:«شما چی می خواید؟» گفتم:«با همیم!» بعد که از شیرینی فروشی اومدیم بیرون، کلی هم خندیدم که 5 نفری رفتیم تو شیرینی فروشی و نیم کیلو شیرینی خریدیم.

روز عجیبی بود. یه جورایی میشه گفت نقطه عطف همه ی اتفاق های مهمی که اون موقع داشت تو زندگیم میفتاد.

چند روز قبل نتیجه ی آزمایش عموجون اومده بود. نمی دونم دکتر به بابا چی گفته* بود ولی بابا بهم گفت:«نتایج خوب بوده» دوست داشتم خوشحالیم رو با چند نفر تقسیم کنم. قول شیرینی دادم و دلیلش رو بهشون نگفتم. اون چند نفر تو اون دوره بهترین دوست های من محسوب می شدن. پس تصمیم گرفتم تو اولین قرار کاری که مطمئن بودم نتیجه ی خاصی نداره، قولم رو هم عملی کنم.

نشستیم تو پارک رو به روی شیرینی فروشی و در حال خوردن شیرینی ها راجع به کارمون بحث کردیم. حتی به خودم زحمت ندادم وانمود کنم که دارم گوش می کنم. همه می دونستن که همه ی حواسم تو گوشیمه. گوشی ای که دو سه روز بود سر یه ساعت های خاصی (معمولا یازده ظهر و 6 عصر) صدای sms هاش درمیومد و بعد هم نیم ساعتی ادامه پیدا می کرد. ناصر بود. تقریبا تو همون چند روز همه ی سوال هایی مثل :«چه غذایی دوست داری؟ و چه میوه ای دوست داری؟ و آهنگ چی گوش میدی؟ و ...» رو از هم پرسیده بودیم.

اون روز ولی قرار نبود ما به هم اس ام اس بزنیم. قرار بود من چای بیارم، بشینیم کنار هم، آخرین حرف هامون رو بزنیم بعدش هم شیرینی بخوریم. ولی نشده بود. یه جوری شده بود که نشده بود. درسته که بله برون یه هفته افتاد عقب و ما دقیقا یه هفته بعد از اون روز این کار ها رو کردیم، ولی یه اتفاقاتی باعث شده بود فکر کنیم حداقل 2 ماه و یه هفته و یا شاید برای همیشه افتاده عقب. و من در حالی که داشتم به همه ی این موضوعات فکر می کردم، خیلی سرخوشانه با دوستام شیرینی می خوردم و جواب sms های همسر آینده م رو می دادم!


* نمی دونم چی گفته بود چون بابا می دونست وضع بیماری عموجون خوب نیست و تازه بعد از فوتش به ما گفت دکترا چه حرف هایی زدن.

+ببین از کجا رسیدم به کجا... یه سوال راجع به امتحان فردا تو گروه دانشکده پرسیدم و بعد با جواب یکی از بچه ها یاد اون روز افتادم. الان هم ظاهرا عقبم!

  • ۹۵/۱۰/۲۶
  • الهه

نظرات  (۱)

  • تسنیم .....
  • سلام

    این شوهر اینده رو هم از شیرینی بی نصیب نمی گذاشتی 
    پاسخ:
    سلام.

    نگران نباشید، تو این مدت به اندازه کافی شیرینی خورده!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">