راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

آدم تو صف پست به چیا می تونه فکر کنه؟

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ

چشمام داره در میاد!

از ساعت 9 و نیم صبح تا یازده و نیم یه ضرب داشتم شال می بافتم. مثل دیوونه ها! با حداکثر سرعتی که می تونستم. می خواستم ببرم تحویلش بدم. نه! سفارش شال نگرفته بودم. مگه عقلم کمه که تو این وضع سفارش هم بگیرم؟! اونم با این تجربه و مهارت کمی که تو بافتنی دارم.

نمی دونم واقعا چشمام مشکلی دارن یا نه. ولی آخرین باری که رفتیم چشم پزشکی دکتر راجع به انحراف مخفی شون خیلی ترسناک حرف زد. البته دکتر راجع به خالی که حداقل 17 ساله تو چشم منه هم خیلی ترسناک حرف زد. گفت ممکنه بزرگ بشه و بترکه! بیا جراحیش کنم اگه بزرگ شد! خب البته این رو هم گفت که چشمام ضعیف نیستن و مشکلی ندارن و باید برم پیش یه متخصص نمی دونم چی چی! در کل بابا معتقد بود داره چرت میگه! درد چشمم هم از همون فرداش خوب شد. اینم می دونم که با چشم فوق سالم هم اگه دو ساعت بشینی پای بافتنی و بعدم بیای سراغ لپ تاپ اذیت میشی.

مامان دیروز بالاخره رفته بود و چند تا شال و کلاه خریده بود که بفرسته سوریه. یه جورایی احساس می کنم یاد دوران جنگ خودمون افتاده. منم گفتم اون شال طوسی نصفه هه که پارسال برای یاد گرفتن بافتنی شروعش کردم و بعدم نصفه موند تا الان رو تموم می کنم و میذارم کنار شال و کلاه های مامان.

یه جورایی عذاب وجدانش رو داشتم. یه شال نصفه با کاموای نرم و سبک که تنها جرمش بدرنگی بود! البته از نظر من.خودم خریده بودمش حتی اما بعد از دیدن اون کاموا های رنگارنگ میشه گفت از چشمم افتاد. حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم بد رنگ نبود.  خلاصه که تمومش کردم و رفتم اداره پست. چند دیقه ای تو صف بودم و بعدم کارمندش گفت که ما قبول نمی کنیم. برو یه شعبه ی مهم تر. صادقیه مثلا.

تو صف که بودم بالاخره ناصر اس ام اس داد و گفت که کارش تو دانشگاه درست شده. شاید اگه من به جاش بودم و دقیقا تو همون روزی که یه بیماری مشکوک تو بیمارستان مون دیده می شد و مجبور بودیم تا شب بمونیم بیمارستان تا محیط رو پاکسازی کنن و بعد هم ازمون آزمایش بگیرن که ببینن مبتلا شدیم یا نه، بهم خبر می رسید که تو دانشگاه هم برا واحدام مشکل پیش اومده، می نشستم همون وسط کگزریه می کردم! مخصوصا با جو بدی که یه قرنطینه ممکنه داشته باشه.

 خبر خیلی خوبی بود. داشتم فکر می کردم شاید این اولین باره که نذر می کنم و نذرم جواب میده. دفعه اولی که نذر کردم، با عمه سوسن نشستیم تو اون اتاق کوچیکه ی خونه ی حاج مامان و نفری ده هزار تا صلوات فرستادیم برا خوب شدن عمه محبوبه. ولی خوب نشد و خوب نشدنش اون قدر برا من غیرقابل باور بود که تصمیم گرفته بودم نذر کنم و می دونستم نذرم جواب میده. بعد فکر کردم واکنش آدم ها به پیز های غیر قابل باور می تونه خیلی متفاوت باشه. مثلا خوب نشدن عمو جون اون قدر برام غیرقابل باور بود که حتی نذر هم نکردم.

بگذریم! نذر دیروزم هزار تا صلوات بود. تازه صلوات شمارم رو تو خونه جا گذاشته بودم و با تسبیحی که وقتی بچه بودم آنا(مادربزرگم) بهم داده بود و معمولا تو کیفمه داشتم صلوات هام رو می شمردم و به این فکر می کردم که یه زمان اعتقاد داشتم شمردن صلوات واقعا کار درستی نیست. چرا ما باید رو تعداد با خدا معامله کنیم؟ بعد دیدم راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه و تصمیم گرفتم من هم صلوات هام رو بشمرم.

خیلی سعی می کردم تسبیح رو تو دستم قایم کنم و نذارم کسی ببینه.ولی از تسبیح تابلو تر حرکت دهنم بود. شاید اگه دست خودم بود، سر کلاس ها هم بی خیال نگاه متعجب ملت می شدم و به کارم ادامه می دادم. به هر حال فرقی نمی کرد. حواسم کلا به کلاس نبود. سر VLSI داشتم راجع به خاطرات هری پاتر می نوشتم و پارمیدا فکر می کرد دارم جزوه می نویسم. نمی دونست دارم دقیقا خاطره ی اون روزی رو می نویسم که تو قطار مشهد داشتیم یکی از صحنه های هری پاتر رو با هم بازسازی می کردیم و من به خاطر داشتن چادر عربی نقش دیوانه ساز رو به عهده گرفته بودم! فکر می کنم اونی که جای پروفسور لوپین گوشه ی کوپه خوابیده بود هم ملیکای از همه جا بی خبر بود و احتمالا نوشین هم هری پاتر یا شاید هم پارمیدا. بعد من هر بار می پریدم تو کوپه و قبل از هر واکنش دیگه ای همه مون با هم می زدیم زیر خنده و صحنه همون جا متوقف می شد.

یادمه ما دامبلدور هم داشتیم تو این صحنه. مدیر مدرسه مون اومده بود تو کوپه ی ما و داشت خل و چل بازی مون رو با علاقه دنبال می کرد. اون سال اون قدر همه چیز مدرسه رو به هاگوارتز تشبیه کرده بودیم که مدیر مون هم هری پاتر رو حفظ شده بود.

الان که مدتیه دارم دوباره هری پاتر رو می خونم خیلی حس عجیبی دارم. مثلا با رسیدن دوباره به جلد 3 که پروفسور لوپین و سیریوس وارد داستان میشن یه جورایی ناراحتم. دفعه ی اول که نمی دونستم قراره چه اتفاقاتی براشون بیفته اما الان... تازه مثلا با خوندن همون قسمت دیوانه ساز و لوپین و کوپه ی قطار یاد خاطرات مدرسه ی خودم هم افتادم. این خودش هم حس عجیبیه. اون مدرسه ی پر ماجرا و آدماش.

باید کم کم برم سراغ کار هام. یه کم این هفته بر خلاف هفته های کسل کننده ی کل این ترم سرم شلوغه. هر جور فکر می کنم می بینم واقعا این ترم خیلی چرت گذشت. حتی وقت هایی که کلی کار دارم هم خیالم یه جورایی راحته.بس که همون کار های نداشته هم هی تمدید میشه! مثل الان که مثلا لپ تاپ رو روشن کردم که به TA آز سخت افزار ایمیل بزنم و حالا دارم یه پست به این طولانی ای می نویسم!

 

+ ناخن های دستم خل و چل شدن! می دونم مفهوم نیست ولی کلمه ی مفهوم تری پیدا نکردم!

+ یه موضوع دیگه که دیشب داشت منو ذوقمرگ می کرد و هیچ جوری تو متن چهل تیکه ی بالا نگنجید کفش هام بود! به حدی که فکر می کنم شاید دلم نیاد بپوشم شون...ایناهاشن:

کفش

+ رفتیم «لاک قرمز» رو دیدیم هفته ی پیش. نظر خاصی ندارم، صرفا دارم اعلام می کنم :| البته خیلی فکرم رو درگیر کرده بود تا دو روز.دقیقا تا دو روز چون بعدش ماجرا هایی که گفتم پیش اومد :|

+ پرشین بلاگ این قابلیت رو داشت که می تونستی پست بدون عنوان بذاری... من الان سه ساعته ذل زدم به صفحه و دارم دنبال عنوان می گردم که بتونم این پشت رو منتشر کنم :|

  • ۹۵/۱۰/۰۱
  • الهه

نظرات  (۱)

سلام 
اگر در چشمتان انحراف پنهان وجود داره حتما به متخصص استرابیسم مراجعه کنید
چون بعدا دردسر ساز میشه
داشتم همینجوری وبلاگتو میخوندم این پست رو دیدم گفتم بگم 
در ضمن خیلی خوب مینویسی
پاسخ:
سلام.
خیلی ممنون که گفتید.
متشکرم، لطف دارید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">