راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

با شنا خودت رو برسون!

سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ق.ظ

- «زهرااااااااا....!»*

این صدای فریادی بود که منو کشوند تو هال.

هال عزیز و دوست داشتنی که از همون روز اول عاشقش شده بودم. با کاغذ دیواری های گل گلی. و حالا یه لکه ی گنده ی آب گل آلود از بالای شوفاژ تا خود سقف!

 با ناباوری و در حالی که داشتم از ترس نفس نفس می زدم و گریه می کردم خیره شدم به دیوار و بعد یه نگاه به وسایلی کردم که یه هفته هم نبود مهمون خونه مون بودن و هر کردوم یه طرف خونه منتظر شروع زندگی مشترک ما .

گفتم:«گفته بودم صبر کن منم بیام!» و اصلا حواسم نبود که این آب گل آلود شوفاژ، مهم ترین ویژگیش داغ بودنشه و فریاد ناصر هم به خاطر سوختن سر و صورتشه و مهم تر از همه دستاش!

از ترس این که از دستای خیسم آب بچکه روی پارکت برگشتم تا خشک شون کنم. و بعد که برگشتم تو هال فهمیدم که این کارم بیشتر شبیه یه حرکت کمدی بوده. چون نه تنها دیوار تا سقف گلی شده بود، بلکه زمین جلوی شوفاژ هم تبدیل به یه حوضچه ی گل شده بود و آب تا زیر پایه ی مبل های دوست داشتنی و اجاق گازی که گوشه ی هال بود هم رسیده بود.

گریه م دیگه تبدیل شد به زار زدن! «همه جا رو آب گرفته! مبلام! ببین همه جا رو!»

- «برو تو اتاق! برو خودم درستش می کنم!برو! خودم دوباره می خرم! برو!»

چند لحظه بعد به خودم مسلط شدم و برگشتم تو هال. شیر شوفاژ رو محکم گرفتم تا ناصر بره و فلکه کل ساختمون رو ببنده. اما فلکه پوسیده بود!

همه چیز مثل تو فیلما بود. مبل ها و دیوار هال و پارکت ها رو نابود شده می دیدم. دوباره منو فرستاد تو اتاق و بالاخره موفق شد شیر رو سر جاش بذاره. حالا باید آب ها رو جمع می کردیم. من که ماتم برده بود. حتی لیوان آوردم و شروع کردم با لیوان آب رو تو کاسه ریختن. به جارو برقی هم فکر کردم! که یهو ناصر گفت:«برو پتو بیار!»

سه تا پتو انداختیم کف هال تا بالاخره آب ها جمع شد!

با کمال ناباوری پارکت ها سالم بود. حتی کاغذ دیواری هم پاک شد. مبل ها و گاز رو هم جابه جا کردیم و زیرشون رو خشک کردیم.

از فاجعه ی چند دقیقه پیش، فقط تعدادی پتوی کثیف باقی موند، چند تا لکه ی کوچیک روی سقف و دو تا زخم روی دست ناصر.

***

از ظهر اومده بودیم که رو وسایل نایلون بکشیم و جابه جا شون کنیم و اگه شد ببریم شون تو اتاق خواب که سر راه نباشن. مبل ها از در اتاق خواب رد نشده بودن اما  خوشبختانه میز و صندلی ها و قفسه ی کتابخونه رو برده بودیم. و از همه مهم تر این که طی این حادثه(!) مبل ها کاملا بسته بندی بودن و فقط چند قطره آب روی نایلون هاشون پاشیده بود!

اومدیم مبل ها رو هم مرتب بذاریم گوشه ی هال. اما قبلش خواستیم شوفاژ رو خاموش کنیم،شروع کرد چکه کردن و بعد هم که...

بعد از این که بالاخره ساعت 5 و نیم در حال غش و ضعف ناهار ته دیگ شده مون رو خوردیم، برگشتیم به سمت منزل پدری و تمام راه در حال خندیدن بودیم!


+ آدم خوبه مدیریت بحران داشته باشه! دقیقا مثل من:)))))



* منو تو خونه زهرا صدا می کنن.

  • ۹۵/۰۹/۰۹
  • الهه

نظرات  (۱)

وااای منم فک کنم یه مشکلی پیش بیاد دقیقا همین شکلی مدیریت بحران دارم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">