راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

بابای جهان

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

جهان نشسته بود ردیف جلو. کنار همون مسیری که همه ازش رد می شدن. سرش پایین بود شال مشکیش تا روی بینیش اومده بود و داشت گوله گوله اشک می ریخت. فاطمه اما مات و مبهوت داشت به مهمونایی که در رفت و آمد بودن نگاه می کرد.

می گفت سرم شلوغه. اون قدر شلوغ که بعد از چهل روز هنوز ننشستم فکر کنم به موضوع و باورش کنم. الان که اینجا نشسته م هم گاهی یادم میره چرا اینجام. فاطمه هم همه ش تو خودش می ریزه.

کاری از دستم بر نمی اومد. چی کار می تونستم بکنم مگه؟ دائم با این فکر درگیر بودم که یعنی ما اون قدر بزرگ شدیم که حالا باید خبر فوت بابای دوستامون رو بشنویم؟


+کل وبلاگم شده آمار مرگ و میر:| 

+چقدر مرگ نزدیکه...

  • ۹۵/۰۷/۳۰
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">