راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

بدون توقف

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ق.ظ

دیشب بالاخره کتاب «جزء از کل» رو تموم کردم در حالی که تقریبا نصفش رو تو همین 3-4 روز گذشته خوندم. اواخر تابستون شروعش کرده بودم. عجله داشتم که چرا زودتر تمومش نمی کنم.راستش چند وقت پیش که از جلوی تابلوی نمایشگاه آفتاب رد می شدیم، با خودم فکر کردم که یا همه ی کتاب های خونده نشده م رو تا زمان نمایشگاه تموم می کنم، یا حق ندارم برم نمایشگاه. البته وقتی نصفه های شب به 10 صفحه ی آخر کتاب رسیدم طبق معمول آرزو کردم که کاش تموم نمی شد!

وقتی وارد یه داستان میشم و یه مدت می خونمش برام سخته که تموم بشه. انگار داستان زندگی خودم بوده و بعد از تموم شدن، شروع یه داستان جدید به این معنیه که داستان زندگی خودم قراره عوض بشه. برا همین دیشب به محض این که جز از کل تموم شد، گذاشتمش سمت چپ رخت خوابم و «من، پیش از تو» رو از سمت راست رخت خوابم برداشتم و شروع به خوندن کردم. یعنی اصلا به خودم فرصت اینو ندادم که تموم شدن داستان قبلی رو درک کنم.

جز از کل کتاب خوبی بود. نمی خوام خیلی راجع بهش و داستانش بنویسم. یا به خاطر نوع کاغذش، یا به خاطر فونت ریزش، یا به خاطر مدل نگارشش، اصلا این جوری نبود که بتونم یه سره بخونمش.بر خلاف «من، پیش از تو» که اصلا نمی فهمم کی ورق می زنمش و یهو به خودم میام و می بینم 30 - 40 صفحه رفتم جلو.

دیشب داشتم فکر می کردم که بهتره بعد از تموم شدن این سری از کتاب هام سراغ موضوعات دیگه برم. مثلا کتاب علمی بخونم، یا مذهبی یا تاریخی. حداقل سراغ داستان های قدیمی تر برم. ادبیات خیلی قدیم. متن های پیچیده تر. کتاب هایی که تا حالا خوندم معمولا خیلی صریح بودن. خب رو آدم تاثیر میذاره. یه آدمی مثل من که کلا اهل تعارف و زیاد حرف زدن و اینا نیست رو تصور کنید که لحن کتاب جزء از کل هم روش تاثیر بذاره و از طرف دیگه درگیر منطق صفر و یکی هم شده باشه. اصولا باید حرف زدنش برای اطرافیان خیلی تلخ به نظر بیاد.


+ دیشب خواب عجیبی می دیدم. عمه هام داشتن گوشه پذیرایی حلوا درست می کردن، همه مون چادر مشکی سرمون بود، مهسا اومده بود خونه مون که با هم درس بخونیم، نازنین هم معلوم نیست از کجا پیداش شده بود. از اون طرف هم یکی از آشناها با خانواده اومده بودن به ما تسلیت بگن. نمی دونم چیو! راستش کل خوابم خلاصه ای بود از وقایع یکی دو ماه گذشته، مخصوصا همین دو روز گذشته، اما برا دیدن نازنین تو خواب هیچ توجیه منطقی ای پیدا نکردم!

  • ۹۵/۰۷/۲۲
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">