راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

از بی ادبان

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ
احتمالا نشسته بودیم تو هال و داشتیم حرف می زدیم. باید بعد ناهار بوده باشه. یهو گفت:«پاشو بیا، باید باهات صحبت کنم.»
رفتیم توی اتاقم. گفت:«من آدم رازداری هستم. هر چیزی که فکر می کنی باید بگی رو به من بگو. درسته ما خیلی با هم ارتباط نداریم، ولی بهم اعتماد کن.»
نمی دونم منظورش از رازدار چی بود. من رازی نداشتم. فقط تلاش کرده بودم راز یه نفر دیگه برملا نشه. مدت زیادی از زندگیم. تقریبا کل دوران نوجوانیم. تازه، همه ی حرفام رو هم انتقال داده بود. اینو وقتی فهمیدم که خودش بهم زنگ زد و گفت.
گفتم:«من بهتون اعتماد دارم. چون خودم هم آدم رازداری هستم.شاید به شما رفتم. من حتی خاطره ای که مامانم تو بچگی هام بهم گفته بود و به شوخی ازم خواسته بود به کسی نگم، تا حالا به کسی نگفتم.»
گفت:«ما همه مون می دونیم که تو باید تصمیم بگیری. ولی خب، حالا اومدیم باهات صحبت کنیم.»
نمی دونم چه مدت تو اتاق بودیم. شاید دو ساعت. سفره ی دلم رو برا آدمی که بهش اعتماد داشتم باز کردم. چندین سال سکوت رو براش شکستم. باهاش حرف زدم، حرف هام رو تایید کرد، آخرین حرف هامون، آخرین لبخند هایی که بهش زدم، آخرین نگاه مستقیم حتی.آخرین اس ام اس های تبریک عید و این جور چیز ها هم لابد قبل از این صحبت ها بین مون رد و بدل شد.

بعضی وقت ها وقتی بهت میگن حق داری تصمیم بگیری، ادامه ی جمله رو نمیگن. نمیگن که اگه بر خلاف خواسته ی ما تصمیم بگیری رفتارمون باهات عوض میشه. و من اون قدر از این مدل آدم ها دیدم که حد نداره. اگه بهت نگن حق داری تصمیم بگیری، راحت تر می تونی با تغییر رفتارشون کنار بیای.

بعد از اون تصمیم خیلی از دل خوشی هام رو از دست دادم. البته که دل خوشی های ارزشمند تری به دست آوردم. گاهی با خودم میگم:«دل خوشی هات دل خوشی نبودن، الکی دلت رو خوش کرده بودی. همون بهتر که زودتر این موضوع برات روشن شد.»مطمئنم آدم هایی بودن که بهم ظلم کردن. آدم هایی که دوست شون داشتم.

حالا من جای اونم. عجیب نیست؟ فقط سه سال گذشته. به خودم قول دادم مثل اون رفتار نکنم. تصمیم گرفتم طبق یکی از اصل های مهم زندگیم رفتار کنم.«ادب از که آموختی؟ از بی ادبان!»

+ به آدم ها و تصمیم هاشون احترام بذاریم.
+ بعد از حال و هوای عجیب و غریب امروز، اولین عکسی که تو اینستاگرام دیدم، عکس مراسم ترحیم پدر یکی از دوستام بود. اونم درست زمانی که کمتر از 10 روز از فوت پدر یکی دیگه از دوستام می گذره.
  • ۹۵/۰۷/۰۶
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">