راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

آرزو ها

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۱۰ ب.ظ

آرزو ها موجودات عجیبی هستن. خیلی عجیب. اگه زودتر از آرزو کردن برآورده بشن، اصلا نمی فهمی شون. اگه وقتی آرزو کردی برآورده بشن، احساس می کنی خوشبخت ترین آدم روی زمینی. وقتایی که دیر برآورده بشن اما...عجیب تر میشن. گاهی بعد از مدت های طولانی برآورده میشن و حسابی غافلگیرت می کنن. گاهی  هم از ته دل پشیمون میشی و میگی کاش هیچ وقت همچین آرزویی نمی کردم!

این وسط یه آرزو هایی هم هستن که بعد از برآورده شدن، کلی بهشون می خندی و کلی هم به خودت می خندی که عجب آرزوهایی داشتم!


شمال که می رفتیم، همیشه می رفتیم یه جایی نزدیک ساری. یه مجتمع (یا شهرک یا هرچی!) اونجا هست که به کارمندهای اداره ی بووووق (!) اجاره میدن. کنار این مجتمع ، یه مجتمع دیگه هست که به کارمند های اداره ی بووووق2 اجاره میدن. از همون بچگی، سرسره های خوشگل و خوش رنگ مجتمع بووووق 2 از دور بهم چشمک می زدن. اون طرف توری های فلزی همیشه یه محل دست نیافتنی بود که هم خیلی بزرگ بود و هم خیلی خوشگل. تازه! تو محوطه ش آهنگ هم پخش می کردن! نزدیک های ساحل هم چراغ های رنگی خوشگل داشت با چند تا نیمکت و آلاچیق. خلاصه که وقتی از مسیر باریک مجتمع خودمون به سمت ساحل می رفتیم و قسمت هایی از اون یک مجتمع رو می دیدم، همیشه دلم می خواست که یه بار هم برم اونجا. جمعه ی گذشته، ساعت 1 نصفه شب، بالاخره این اتفاق افتاد.

بعد از مراسم چهلم، ساعت 7 صبح از سراب حرکت کردیم به سمت ساری. نزدیک 900 کیلومتر راه باید می رفتیم و هوای بارونی و شلوغی جاده باعث شد ساعت 1 شب برسیم به همون مجتمع بووووق خودمون! گیج خواب و خسته ی راه بودیم و از همه مون خسته تر بابا بود که تقریبا تمام این مدت رو رانندگی کرده بود. بدترین اتفاق ممکن تو چنین موقعتی این بود که جایی برا رفتن نداشته باشیم و این اتفاق افتاد. یه سری اشتباهات باعث شده بود اسم ما وارد لیست رزرو نشه و همه ی ویلاهای مجتمع پر باشه. 

«درماندگی» فکر کنم بهترین کلمه برا توصیف حس اون لحظه ها باشه! هم نصفه شب بود، هم جا نداشتیم، هم بابا خسته بود، هم یه عالمه با شهر فاصله داشتیم، هم جاده ها شلوغ بود و ... بعد از تلاش های زیاد بابا و چند تا تماس تلفنی، قرار شد اون شب رو تو مجتمع بووووق2 بمونیم تا حالا فردا ببینن چی کار می تونن بکنن!

تو چنین وضعیتی یکی از خنده دار ترین اتفاقات می تونه برآورده شدن آرزوی 15 سال پیش آدم باشه. نکته ی جالب این بود که بعدش فهمیدم مامان و بابا هم اون موقع ها بدشون نمی اومده که توی مجتمع بووووق2 رو ببینن.

مجتمع بوووق2 تعداد خیلی زیادی ویلا ی چسبیده به هم کهنه و کثیف داشت. چیزی به اسم اتاق توش وجود نداشت و با دو تا پرده، یه گوشه ش جدا شده بود و تخت ها اونجا بودن. وسایلش کهنه و کثیف بودن. کابینت ها سیاه شده بودن و دسته هاشون با شعله های گاز قدیمی 2 شعله، آب شده بود. تقریبا به جز 3 تا صابون کوچیک هیچ چیز به درد بخور دیگه ای توش پیدا نمی شد. ملحفه های شسته شده ای که رو تخت ها گذاشته بودن هم پر از مو بود! با همه ی این اوصاف، کرایه ی هر شبش چند برابر کرایه ی مجتمع خودمون بود.

صبح شنبه بالاخره این فرصت پیش اومد که تو اون محوطه ی رویایی قدم بزنیم و گل های خشک شده و چمن های پلاسیده و دیوار های ترک خورده ی ویلاهاش رو ببینیم و این بار از پشت توری فلزی با حسرت به ویلاهای دوطبقه و سفید مجتمع خودمون و درخت ها و گل های مرتب و چمن های کوتاه شده و محوطه ی خلوتش نگاه کنیم!

از کل قشنگی هایی که نوشتم، فقط چراغ هایی رنگی وجود داشتن که اون ها هم چون روز بود، خاموش بودن! حتی آهنگ هم دیگه پخش نمی شد.

ظهر بهمون خبر دادن که یکی از ویلاهای مجتمع خودمون خالی شده. دو روز باقی مونده رو برگشتیم همون جایی که همیشه می رفتیم.

مرغ همسایه که چه عرض کنم، مرغ مریض و پیر و از کار افتاده ی همسایه رو، غاز تصور می کردیم!



+ انتخاب واحد این ترم رو سپرده بودم دست یکی از دوستان، الان احساس کمبود استرس می کنم!

  • ۹۵/۰۶/۱۵
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">