راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

رویای نیمه شب

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ب.ظ

نمی دونم اسمش جوه یا واقعا کرم کتاب درونم دوباره زنده شده. ولی اینو می دونم که مدتیه دوباره دارم کتاب می خونم. کتاب های زیادی نخوندم ولی کم هم نبوده. از بین همه ی این کتاب ها یه کتاب هست که هنوز وقتی تو دکه های روزنامه فروشی یا ایستگاه های مترو می بینمش دلم یه جوری میشه. آخرای اردیبهشت ماه، وقتی رفتیم مشهد خریدمش.اصلا نمی دونم چرا برش داشتم؛ دو هفته قبلش یک عالمه کتاب خریده بودم از نمایشگاه کتاب. گذاشتمش تو قفسه ی اتاقم و کاری به کارش نداشتم. تا این که آخرین شب تیر ماه، قرار شد با بابا برم تبریز. کتاب رو برداشتم که تو راه بخونمش.

نیمه شب اول مرداد، توی اتوبوس شروع کردم به خوندن «رویای نیمه شب».ساعت 10 صبح که کتاب تموم شد، رویای عجیبی برای خودم ساخته بودم.

 بابا از همون صبح زود رفته بود بیمارستان و من مونده بودم خونه ی خانواده ی همسر.قرار بود ساعت ملاقات، منم برم.  حدودای ساعت 9 صبح که تو اتاق ناصر تنها بودم، رسیدم به نقطه ی حساس کتاب. همون جایی که هاشم، تو گوش ابوراجح می گفت:«از امام زمانت بخواه که خوب شی» و بعد اون معجزه رخ می داد. دیگه نتونستم جلوی گریه م رو بگیرم. با خودم فکر کردم«خدایا...بی خود نیست که من این کتاب رو بعد از دو ماه، دیشب شروعش کردم.حتما تو خواستی که این جوری بشه. من آدم خوبی نیستم. مطمئنم جایگاه خاصی هم ندارم. ولی حداقلش به امام زمان اعتقاد دارم. هاشم نداشت. ابوراجح شفا گرفت، هاشم ایمان آورد.می دونی که اگه بیمار ما رو هم شفا ندی ممکنه ایمانم به کل از بین بره.»

ساعت 10 که کتاب تموم شد، بعد از کلی گریه، آرامش عجیبی داشتم. رویا نبود. ایمان داشتم. ایمان داشتم که همه چی درست میشه.

بعدازظهر، با بابا رفتیم بیمارستان.همه اونجا بودن. بابا گفت:«چون عمو تو ICU بستریه، دو نفر دو نفر می فرستن تو. هر دو نفر یه دیقه اونجا می مونن. ممکنه مجبور شیم جدا جدا بریم تو . دست عمو رو بگیر. فقط از الان بهت میگم که شوکه نشی، خیلی لاغر شده. یه عالمه دستگاه بهش وصله.»

عمه مهدیه گفت:«کاش هفته ی پیش میومدی می دیدیش.وقتی خونه بود. می گفت زهرا رو ندیدم. تو که تا پشت در خونه اومده بودی. حالا تو می بینیش. ولی اون که...» 

بابا گفت:«نمی شد بره تو خونه که...»

از جمع شون اومدم بیرون. عمه مهدیه نمی دونست تو دل من چه غوغاییه.هیچ کس نمی دونست. وقتی دو سال نتونی بری خونه ی یکی از عزیزترین هات و مجبور باشی خونه ی دیگران و یه جورایی قاچاقی ببینیش، وقتی تو دوسال بیشتر خاطراتش رو فراموش کرده باشی،وقتی تو این مدت از یه عالمه آدم بشنوی که حالش خیلی بده، و حالا تو این وضع بیای ملاقاتش، هیچ کس نمی تونه درکت کنه. گاهی فکر می کنم تا آخر عمر آتیشی که به دلم افتاده خاموش نمیشه.

زن عمو و رضا رفتن تو. بعدشون من و بابا. دست عمو جون رو گرفتم.عمو هم دستم رو گرفت. در گوشش گفتم:«عموجون! زهرا ام. تو رو خدا خوب شو عموجون. تو رو خدا.قول داده بودی بیای خونه مون.»

نمی دونم اون یه دیقه چطور تونستم جلوی گریه م رو بگیرم. فقط دلم می خواست نگاهش کنم. با لبخند. قرار بود خوب بشه. اینو می دونستم.ولی وقتی ازICU اومدیم بیرون دیگه نتونستم. خانمی که کنارم نشسته بود شروع کرد بهم دلداری دادن.

همون شب برگشتیم تهران.خیلی گریه کردم.اما صبح ، یه آرامش خاصی داشتم. یه جورایی ازم بعید بوذ. عصر که بابا از اداره برگشت گفت:«تنفسش بهتر شده. تا دیروز بیشتر با دستگاه نفس می کشید. امروز نصف نصف شده.» خوشحال شدیم. اما خیلی طول نکشید. 

فردا بعداز ظهر، یعنی تقریبا 48 ساعت بعد از اون ملاقات، عمو رفت. برای همیشه. اون قدر باورش سخت بود که تا چند ساعت حتی نمی تونستم گریه کنم. و اون قدر سخت تر بود که هنوز گاهی برای سلامتیش دعا می کنم.

اما خدا خیلی بزرگتر از این حرف هاست. گاهی با خودم فکر می کنم، اگه روز قبل از فوت، یه کم حالش بهتر نمی شد، ایمان من هم حتما باهاش می رفت.


+ حالا دیگه چهل روزی میشه که عمو بین ما نیست. دیگه بحث دو سال نیست، تا آخر عمر حسرت دیدنش به دلمون می مونه.


  • ۹۵/۰۶/۱۱
  • الهه

نظرات  (۱)

 روحش شاد یادش گرامی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">