راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

حال خوب

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۴۷ ب.ظ

پنج شنبه ی هفته ی پیش، بالاخره بعد از نزدیک به 2 سال قسمت شد دوتایی بریم حرم شاه عبدالعظیم تا نذر همسر گرامی رو ادا کنیم.

روز های قبلش خیلی تلاش کرده بودم از حال و هوای بدی که داشتم بیرون بیام. اما نتونسته بودم. حس خوبی نداشتم. از طرفی غم از دست رفتم عموجون و از طرف دیگه تمام خاطرات بچگیم تا بعد از مراسم عمو که دوباره یادم افتاده بود،داشت دیوونه م می کرد. حوصله ی شونه کرد موهام رو هم نداشتم، چه برسه به کار های دیگه. اتاقم تو وضعیت وحشتناکی بود، به محض تنها شدن می زدم زیر گریه، واقعا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم و خلاصه ش این که زندگیم شده بود هیچی. ناصر هم خیلی تلاش می کرد به یه بهونه ای منو از خونه ببره بیرون. خودم هم می دونستم که اگه برم بیرون خیلی حالم بهتر میشه. اما انگیزه ای برا بیرون رفتن نداشتم.

شب قبل از رفتن، فکر های زیادی تو ذهنم میومد:«الان رفتنم چه فایده ای داره؟ عموجون که تو بیمارستان بستری بود با خودم می گفتم میریم، هم نذر ناصر ادا میشه و هم برا عمو دعا می کنیم، الان برم که چی بشه؟ اصلا برم برا چی دعا کنم؟...اشکال نداره، میرم اونجا ، شاید یه کم گریه کردم دلم وا شد. اونجا دیگه کسی نمی پرسه چرا گریه می کنی...الان گریه کرن چه فایده داره؟ ....برم دعا کنم؟ برا کی دعا کنم؟...» به دعا کردن که فکر می کردم، تنها چیزی که تو ذهنم میومد این بود که می خوام عموم زودتر خوب بشه. و بعد بلافاصله یادم می افتاد که چه جوری؟ تموم شد دیگه.

حتی پشیمون هم شدم. با خودم گفتم صبح میگم خوابم میاد، نمیام.

صبح زود بیدار شدیم و با مترو رفتیم شهر ری. از نزدیک های حرم نون خریدیم و رفتیم صبحانه خوردیم. بعد رفتیم داخل حرم.

زیارت نامه های هر سه تا امامزاده ای که اونجا هستن رو با زندگی نامه هاشون خوندم و بعد رفتم سمت ضریح ها. دیگه دلم نمی خواست گریه کنم. همین جوری وایستادم و نگاه کردم و باز تو ذهنم گفتم:«چه دعایی دارم که بکنم؟»

وقتی داشتم از سومین ضریح که اون طرف تر بود(امامزاده طاهر) دور می شدم، انگار که حافظه م رو دوباره به دست آورده باشم، یهو تو ذهنم، همون جوری که قبلا دعا می کردم، با صدای خودم، یه عالمه دعا شنیدم.«شفای همه ی بیمار ها، ظهور اما زمان، سلامتی خانواده م، عاقبت به خیری همه مون، یه زندگی خوب و موفق و ...» حال عجیبی بود. واقعا انگار مدتی حافظه م رو از دست داده بودم و تو اون لحظه دوباره همه چی یادم اومد.

این هفته حالم خیلی بهتر از هفته ی پیش بود. اتاقم رو تمیز کردم، چند بار دیگه بیرون رفتم،چند رج از فرشم بافتم، بالاخره باشگاه ثبت نام کردم، با چند تا از دوستام حرف زدم و ...


+ هنوز هم نمی دونم که کنار اومدم، یا خودم رو گول زدم. این روز ها بیشتر از هر وقت دیگه ای دارم حسرت زمان بچگیم رو می خورم.


  • ۹۵/۰۵/۲۱
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">