راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

برا اولین بار دارم درست از فرجه م استفاده می کنم! نمیگم تمام مدت دارم می خونم ها، ولی به هر حال دارم درس های مختلف رو یا حالا یه دور یا تا حدی می خونم قبل از شروع امتحانات.

چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد. نمی خوام اشاره ی مستقیمی بهش بکنم و بگم دقیقا چی شد.ولی باعث شد از تعدادی از دوستام شدیدا ناامید بشم و به این نتیجه برسم که من هیچ وقت برای دوست های صمیمیم دوست صمیمی محسوب نمیشم! الان نمی دونم منظورم رو درست رسوندم یا نه. یعنی حتی مرزی که دور خودم برا صمیمی ترین افراد ایجاد می کنم خیلی ازم دوره. ولی بقیه اینجوری نیستن و شاید این مرزی که من برا دوستام ایجاد کردم رو اونا برا مثلا همکلاسی های دانشگاه شون دارن.

 خب راستش خیلی ناراحت بودم از اون اتفاق. مدام می خواستم برا خودم توجیهش کنم ولی هر کاری می کردم نمی شد. حالا حساب کن، پای یه نفری که ازش خیلی بدم میاد هم اون وسط بود و باعث می شد من بیشتر حرص بخورم.

خلاصه که یکی دو هفته ای بغض گلومو گرفته بود و ول کن نبود. و شاید به واسطه ی همین مرزی که دور خودم گذاشتم فقط یه نفر فهمید من حالم خوب نیست. و باز هم کسی از دوستام متوجه نشد و این باز بیشتر منو ناراحت می کرد.

خلاصه که بعد از یه هفته و چند روز فهمیدم قضیه کلا یه اشتباه کوچولو بوده و بیخودی این قدر خودمو عذاب دادم.

تو اون یه هفته و چند روی بعدش یه کارایی کردم که نتایج جالبی داشت. مثلا به یه نفر که هی تو اینستا می دیدم و حدس می زدم از هم دوره ای های راهنماییم باشه پیام دادم. خب راستش از من خیلی بعیده سعی کنم با یه دوست قدیمی دوباره ارتباط برقرار کنم. ولی این کار رو کردم. فهمیدم خودشه. بعد از طریق فالوور های اون یکی دیگه از دوستای قدیمیم رو پیدا کردم که مدت هاست می شناسمش اما آخرین بار یه سال پیش دیده بودمش. فکر می کردم اصلا من براش مهم نباشم. فک می کردم کلا دیگه دوست نداره با من ارتباطی داشته باشه و تا همین یه سال پیش هم یه جورایی مجبور بوده با من در ارتباط باشه. با اون هم دوباره ارتباط برقرار کردم و موضوع جالب این بود که شدیدا ابراز دلتنگی کرد و ازم قول گرفت یه روز هم دیگه رو ببینیم. منم خیلی خوشحال شدم. هم از ارتباط دوباره با این نفر دوم و هم از این که فکرایی که می کردم دست نبوده.

یه کار دیگه ای که کردم پیام دادن به یکی از دوستای دانشگاهیم بود که الان کاناداس. خیلی اتفاقی فهمیدم تلگرامش رو هنوز داره و تازه چک کرده.برا همین گفتم شاید تو چند روز آینده دوباره چکش کنه. خب حدسم درست بود و بعد از دو سه روز جوابم رو داد. هم از جواب دادنش خوشحال شدم و هم از اینکه اوضاعش اونجا خوبه. یه جورایی فک می کنم این آدم خیلی شبیه منه. با مرز های مشابه. اما اینو خیلی دیر متوجه شدم شاید. چون قبل از رفتنش یه چیزایی رو به من گفت که تقریبا با هیچ کدوم از دوستای دیگه مون راجع به اونا صحبت نکرده بود. در واقع من احتمالا تنها کسی بودم که کاملا در جریان روند کاراش بودم. هر چی بیشتر فک می کنم می بینم اون از دوستای خیلی خوبم بود.

شاید نوع رفتار من و زیاد صمیمی نشدن با افراد باعث شده بود خودم هم باور کنم که زیادی در این مورد بی احساسم. اما این اتفاقاتی که شاید برا خیلی ها کوچیک و عادی باشه باعث شد بفهمم واقعا اینجوری نیست و من فقط تو بروز یه سری احساسات زیاد احتیاط می کنم. نه که نداشته باشم شون.

+تو پست قبلیم نوشته بودم « دلم برا نوشته های سخیف خودم تنگ شده بود». بعدش با حجم نسبتا زیادی دلداری - تو فضاهای مختلف - مواجه شدم! برام جالب بود.بیشتر منظورم خود همون پست قبلی بود که بدون هیچ هدفی نوشته شد. نگفتم همه ی مطالبم سخیفه که!

  • الهه

نظرات  (۲)

مطالب خوبی دارید خوشم اومد واقعا مطالبی جالبی دارید. 
پاسخ:
متشکرم :)
:)
:-*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">