راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

۲۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

پوچ ترین

دوشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ

یه روزی هم می رسه که متوجه میشم همه ی این تصوراتی که نسبت به سلامت روان خودم دارم توهمی بیش نبوده و اتفاقا از همه ی آدم هایی که می شناسم روانی ترم.


+ چه می دونم، مثلا از این دو قطبی شدید ها که شبا میرن آدم می کشن و صبح ها یادشون نمیاد.

  • الهه

پوچ تر

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

از عجیب ترین لحظات زندگی، اون لحظه هاییه که دقیقا رسیدی به چیزی که سال ها آرزوش رو داشتی ولی دیگه نمی خوای. همون موقعی که می تونی و حتی مجبوری کاری که مدت ها بود دلت می خواست انجام بدی رو انجام بدی، ولی دیگه هیچ دل و دماغی برای انجامش نداری و هی عقب میندازیش.


+ از اون لحظه هاست.

+ البته لحظه ش ۵ شنبه بود، ددلاینش سحره. تا جایی که تونستم عقب انداختم، ولی حالا دیگه باید برم سراغش.

+ گفتنش آسونه که بعضی چیزا رو باید پذیرفت، ولی موقع عمل سخته. خیلی سخت.

پوچ

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ق.ظ

شاید هم بهم می خوره یه پسر ۸ ساله داشته باشم و برای همینه که هر جا دوتایی میریم، محمدمتین میشه "پسرتون" !


+ می گفت تو به برادرت بیشتر حس مادرانه داری.

+ با این حساب چیز خاصی نمونده که تجربه نکرده باشم، می تونم با خیال راحت به زندگی فردیم به همین شکل ادامه بدم و هیچ وقت از اینی که هستم بزرگتر نشم.

۲۰ دقیقه های سخت

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۴۷ ق.ظ

اولین سالی که روزه می گرفتم، ایران نبودیم.
خیلی از این که کی دیگه نباید چیزی بخوریم و اینا سر درنمی آوردم. فقط یادمه یه کاغذ a4 داشتیم که اوقات شرعی ماه رمضون رو توش نوشته بود و مامان و بابا از روی اون می گفتن که چند دقیقه تا اذان صبح مونده. بعد از رسیدن زمان خاصی، دیگه حق نداشتیم چیزی بخوریم، حدود ۲۰ دقیقه صبر می کردیم، بعد نماز می خوندیم و بعد می خوابیدیم. نمی دونستم این زمان ها چیه. فقط یادمه می گفتن زمان احتیاط و من فکر می کردم مثلا چون اینا اذان صبح ندارن و تشخیص زمان دقیقش برای ما سخته، احتیاط می کنیم. 
اون ۲۰ دقیقه از سخت ترین زمان های عمرم بود. از خواب داشتم غش می کردم ولی باید بیدار می موندم و نماز صبح می خوندم. الان این کار اون قدر ها هم سخت نیست، ولی اون موقع فقط ۹ ساله م بود و صبح زود هم باید می رفتم مدرسه و هر دقیقه خواب غنیمت بود. خلاصه که هر چقدر از سختی اون ۲۰ دقیقه های هر روز بگم کم گفتم!
سال بعد و دو سال بعدش هم ایران نبودیم، ولی دیگه خبری از اون ۲۰ دقیقه ها نبود. چند دقیقه قبل از اذان دست از خوردن می کشیدیم و بلافاصله بعد از اذان هم نماز صبح می خوندیم و بعد می خوابیدیم. من ساده هم فکر می کردم تو این مدت مثلا علم پیشرفت کرده و حالا دیگه اینجا هم می تونیم بفهمیم اذان صبح دقیقا کیه و برای همین دیگه احتیاط نمی کنیم!
گذشت و گذشت تا این که یه روز تو ماه رمضون پارسال، یهو یاد اون سال سخت و اون احتیاط های ۲۰ دقیقه ای افتادم و از مامان پرسیدم ما چرا احتیاط می کردیم؟
مامان خیلی بی خیال جواب داد : حکم امام بود.
اصل قضیه این جوری بود که این احتیاط ها هیچ ربطی به این که "اونا اذان صبح ندارن" و "لابد علم پیشرفت کرده" نداشت! مامان و بابا سال اول احتیاط می کردن، چون مرجع تقلیدشون هنوز امام خمینی بود( بقا بر میت). از سال دوم به خاطر مسائل جدیدی که پیش اومده بود، مرجع تقلیدشون رو عوض کرده بودن و برای همین بعد از اون به حکم مرجع جدید عمل می کردن.
فقط من نمی دونم چرا اینو همون موقع که من ۹ ساله بودم و مرجع تقلیدم هم امام خمینی نبود بهم نگفته بودن تا طبق حکم امام عمل نکنم و این قدر سر اون ۲۰ دقیقه ها عذاب نکشم:)))

تگرگ

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۷ ب.ظ

هیچی، فقط اومدم بگم اگه امروز تو محوطه ی کاخ سعدآباد، زیر تگرگ و بارون شدید نبودید، نصف عمرتون بر فناست!

برای سایه (۳)

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ق.ظ

اصلا از کجا معلوم تو سایه باشی؟ شاید من سایه هستم. سایه ی تو ...

هنوز هستن:)

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ

چند روز پیش تو خیابون یه خانم پیر(شاید بالای ۸۰ سال) رو دیدم که عصا به دست داشت با دخترش راه می رفت. یه جا می خواست از روی جدول رد بشه و وارد پیاده رو بشه، اما نتونست. حتی با کمک دخترش هم نتونست.
یه آقای جوونی هم داشت رد می شد. خانم پیر، آقاهه رو صدا زد که بیاد کمکش. آقاهه اول عصای خانمه رو گرفت و کاملا مشخص بود داره تلاش می کنه دستش به خانمه نخوره. اما بعد خود خانمه دستش رو به سمت آقاهه دراز کرد. آقاهه یه نگاهی به صورت خانمه انداخت و بعد دستش رو گرفت و از رو جدول ردش کرد.
***
اون روز تو بازدید از شرکت، یکی از کارمند ها که داشت بچه ها رو تو بخش های مختلف می چرخوند، روسریش عقب بود و نصف موهاش بیرون بود. یکی از دانشجوهای آقا ایستاده بود رو به روش و داشتن با هم صحبت می کردن. آقاهه اصلا از اینایی نبود که موقع حرف زدن زل می زنن به زمین و به صورت خانم ها نگاه نمی کنن. خیلی عادی داشت حرفش رو می زد و به جواب های خانمه هم گوش می داد. اما به محض این که روسری اون خانم از سرش افتاد، سرش رو انداخت پایین و چند ثانیه بعد دوباره سر بلند کرد و بحث شون رو ادامه دادن. تو این فاصله خانمه روسریش رو درست کرد.
***
دختر دایی ۹ ساله م در حالی که داشت می رفت به سمت دستشویی، پرسید : دستم که زخم شده رو چی کار کنم؟ مامانش گفت: وضوی جبیره بگیر.
دخترداییم گفت: باشه!
و من رو که منتظر بودم از مامانش بپرسه وضوی جبیره یعنی چی؟ ، مات و مبهوت گذاشت و رفت که وضو بگیره. خودش می دونست.

+ یه چیزی تو همه این سه تا اتفاق بود که باعث شد بی اختیار تا چند ثانیه لبخند رو لبم بمونه. یه چیز مشابه. یه چیز مشترک.
+ شاید هم دنیا پره از این آدم ها و من کم می بینم شون.
بی ربط: دوستان عزیزم! عکسی که از پس کله ی من گرفته شده، به چه درد شما می خوره که کپیش کردید؟ نه، انصافا؟:))))

جلبک

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ب.ظ

دیروز با تعدادی از دانشجو های دانشگاه تهران و الزهرا که اکثریت شون بیوتکنولوژی می خوندن، رفته بودیم بازدید از چند تا شرکت دارویی. اونا راجع به کشت جلبک سوال می پرسیدن و با توضیحات کارمندای شرکت سر تکون می دادن، من احساس می کردم خودم جلبک هستم:|


+ از این جهت که مطلقا نمی فهمیدم چی میگن:|

برو نزدیکش و ازش دوری کن!

يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۹ ق.ظ

 قشنگ ترین نسخه ای که تا حالا برام تجویز شده اینه که یه بار به شکل فجیعی سر تا پام به مدت یه هفته کهیر زده بود، رفتم دکتر، بعد از دیدن نتیجه ی آزمایش و پرسیدن ۸۰۰ تا سوال راجع به این که چی خوردم و کجا بودم، گفت:" خودت برو ببین به چی حساسیت داری، بعد ازش دوری کن!"


+ میگن اگه کهیر بیشتر از ۳ روز طول کشید یا به لب هم رسید، حتما برید دکتر، چون ممکنه خطرناک باشه. روز چهارم، لبم هم کهیر زد:|

+ هنوزم نمی دونم موضوع چی بود، دیگه هم چنین چیزی تکرار نشد. ولی اون حسی که باد یه طرف صورتم می خوابید و بلافاصله اون یکی طرف صورتم باد می کرد رو بعید می دونم یادم بره.( موج برمی داشت صورتم:| )

+ بعد تو اون شرایط و وسط تابستون، مدرسه مون کلاس المپیاد شیمی گذاشته بود و اون قدر بهم زنگ زدن که آخر پاشدم رفتم. بنده خدا دبیر شیمیه هنگ کرده بود از این همه سماجت من در مسیر علم و دانش!

+ قشنگ ترین نسخه ای که برای شما تجویز شده چیه؟

بعدازظهر عجیب

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

نگران بودم. نگران دیدن یکی از دوستان قدیمیم که خیلی باهام فرق داره. احساس می کردم امکان نداره دیگه حرف مشترکی باهاش داشته باشم یا حتی ممکنه نتونم تحملش کنم. قبل از رفتن کلی تو ذهنم دنبال بهونه گشتم برای نرفتن. حتی خدا خدا کردم که اون پیام بده و بگه امروز نمی تونه بیاد. هی داشتم به خودم می گفتم آخه برا چی تو رودربایستی قبول کردی باهاش بری بیرون؟ چرا نصفه شب و تو خواب جواب پیامش رو دادی اصلا؟! اون قدر خودم رو سرزنش کردم و به این فکر کردم که چیا ممکنه بگه و چی باید جواب بدم که آخر از دست خودم عصبانی شدم:" حالا حتما باید همه ی جزئیاتی که ممکنه اتفاق بیفته رو پیش بینی کنی؟! مگه وقتی اونجایی مغزت قراره از کار بیفته؟!"

 آخرین باری که با هم حرف زده بودیم دو سال پیش بود. بعد هم یه بار اتفاقی دیده بودمش. بعد از این که امروز دوباره دیدمش یه حس عجیبی دارم. یه جورایی بابت اون همه بدبینی از دست خودم دلخورم. من حق نداشتم این همه نسبت بهش بدبین باشم وقتی دو سال بود هیچ خبری ازش نداشتم، وقتی نمی دونستم چی بهش گذشته. نه، حق نداشتم.

حرف مشترک هم زیاد داشتیم. بعد از سلام و احوال پرسی، یه کم از کتاب حرف زدیم و بعد تئاتر و بعد گفت: موزه ی قصر رفتی؟ یه تئاتر اونجا رفتم، خیلی جالب و متفاوت بود. خود موزه ی قصرو دیدی؟ دیدی چه خوبه؟

گفتم باورت میشه همین دیروز اونجا بودم؟!
بالاخره هر مکالمه ای باید از یه جا شروع بشه و ما از همین سوال و جواب اون قدر همه چیز رو به هم بافتیم و اون قدر از موضوعات عجیب و غریب سر درآوردیم که تو کل سه ساعتی که با هم بودیم، به هیچ وجه حرف کم نیاوردیم و این بار بدون تعارف هر دو موافق بودیم که دیدار بعدی مون زودتر از دو سال دیگه باشه.

+ من قضاوتش کردم. حالا می دونم اشتباه کردم. اما نمی تونم رازهاش رو به بقیه ی اونایی که دارن قضاوتش می کنن بگم. باید فقط بشینم سوال کردن ها و قضاوت کردن هاشون رو تماشا کنم. اینم یه جور تاوانه شاید.