راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

۲۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

آشفته بازار

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۶ ب.ظ

اخطار: این نوشته به هیچ وجه ارزش خواندن ندارد!

دارم فرار می کنم. از خودم. از این دنیا. به خودم. به همین دنیا.
گفته بودم اون قدر صبر می کنم تا یادم بره. ولی بعضی وقتا یادم میره که قراره صبر کنم.
وقتی نیست دلم می خواد باشه، وقتی هست ازش متنفرم.
اسم این حس چیه؟ آرامش؟ بی خیالی؟ از این زمان لعنتی که نه می ایسته و نه می گذره متنفرم.
دارم خودمو گول می زنم یا واقعا همین جوری باید باشه؟
دیگه دیدن عکسش هم برام قابل تحمل نیست.فقط تصورات خودم.
نشسته بودن پشت در اتاق، گفت می فهمی با من چی کار کردی؟ ۶ ماه از زندگیم رفت! می فهمی؟ ۶ ماه! خندیدم.
قرار بود صبح ببینمش، از ذوق تا خود صبح خوابش رو دیدم. کلی حرف زدیم با هم. صبح که دیدمش خورد تو ذوقم. دیدمش فقط. گذری.
یه ذره هیجان نباید داشته باشه این زندگی؟ مگه همین سه ماه پیش نبود که همه چی رو هوا بود؟ چرا این قدر واضح شد یهو؟
برم غرق شم تو خودم باز؟ این معما رو کی می خواد حل کنه پس؟
گفتم می ترسم اون قدر داستان بخونم که دیگه نتونم زندگی خودمو تحمل کنم. گفت نترس، این جوری نمیشه. نشده؟
الان دارم میرم سمت هدفم؟ این که آخر یکنواختیه! هدف من یکنواختی بود مگه؟
بریم ته کوه، نوک درّه.

دختره داشت گریه می کرد تو مترو. تو گوشی موبایلش می گفت این زندگی ایه که تو برا من ساختی.
خب اگه این قدر تو کارام دخالت نمی کرد که نمی کشتمش. حالا هی روح سرگردونش از این ور و اون ور می زنه بیرون.
می گفت تو بری منم میرم. می خندیدم. می گفت نخند، جدی میگم. من رفتم. رفت.
رفته بود قایم شده بود پشت پرده. چندش ترین و مزخرف ترین آدم دنیا.

گفت کاری نمی کنن که. چون پول زیاد می گیرن بهشون میگن شاخ. وگرنه همه شون مثل همن.

کو الان؟ قشنگیش کجاست؟ یه قشنگی نشون بده به من، خودم تا تهش میرم.

بگم نرو؟ پس فردا اگه خودم خواستم برم چی؟

دو تیکه شدم.

سرده.

لذتی که حرفش بود*

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۳۹ ب.ظ

"شش تکه نگاری در باره ی دیدن و زیستن"

کتاب جالبیه با موضوع های پراکنده و روزمره اما یه جاهایی آدم رو به چالش می کشه. مثلا اولش با خاطره ای از کودکی نویسنده شروع میشه و بعد به خودت میای و می بینی داری فکر می کنی واقعا معمولی بودن یعنی چی؟!

متن روان و حجم کمی هم داره. در کل کتاب خیلی خوبیه!

این قسمت هایی که نوشتم مربوط به بخش چهارم با موضوع خیال هست.


ما با خیال زنده ایم ، به همین دل خوش کنک های ساده ، به همین گریز های کوچک خوشبختی، واقعیت همان خط صاف تکراری همیشگی است که فقط راه برگشت ندارد و با همین برگ برنده یک عمر مشغول مان می کند. اما خیال پرواز است. ما خودمان جهان را وسیع می کنیم، جهان را قابل تحمل می کنیم.
***
ظاهرا این طور به نظر می رسد که علت وجودی خیال، کنار نیامدن ما با واقعیت است.
***
اتفاق، اتفاق ساده ای بود، آن قدر به چیزی فکر کرده بودم که آن چیز در ذهنم به چیز دیگری تبدیل شده بود. این تبدیل تا زمانی که در حوزه ی واقعیت صورت می گرفت کم و بیش قابل درک بود، ولی زمانی که مرز واقعیت را رد می کرد وارد حوزه ی خیال یا توهم شده بود، وارد جهان تداعی ها، جهان حذف های به قرینه، قرینه هایی از جنس های متفاوت، جهانی که هیچ محدودیتی برای آن نمی توان قائل شد.جهانی که وروود به آن یعنی تنهایی. جایی که به خاطر وسعتش در واقع جایی نیست.
***
ما با تحقق بخشیدن به آرزو ها ، رویا ها و تصورات مان ، به این جهان وسعت می دهیم. بسیار خب، چقدر عالی! اما تا کجا؟ تا چه حدی می شود دور شد؟ می توانیم کاملا در عالم خیال سیر کنیم، بسیار هم لذت بخش است، ولی نمی توانیم از همه توقع داشته باشیم که جهان ما را درک کنند. ما نمی توانیم از محیط جهان فاصله ی زیادی بگیریم و هم چنان قابل درک باشیم. و اگر دور شدیم باید بپذیریم که در اقلیت و غیر قابل درک خواهیم ماند. یادم هست نویسنده ای گفته بود که تفاوت ما با دیوانه ها فقط در این است که آن ها در اقلیت اند.

منبع: پیمان هوشمند زاده، لذتی که حرفش بود، نشر چشمه

* عنوان از اسم کتاب

زندگی میان ترم فیزیک است!

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۵ ب.ظ
سال اول دانشگاه، یه روز که امتحان میان ترم فیزیک داشتم، موقع پیاده شدن از تاکسی، گوشیم افتاد رو صندلی ماشین.
خوشبختانه به موقع دیدمش و در حالی که هنوز با دست راستم در تاکسی رو گرفته بودم، دست چپم رو دراز کردم سمت گوشی و برش داشتم.
اما بعدش خنده دار ترین اتفاق ممکن افتاد. انگار که اتصالات دو تا نیم کره ی مغزم قطع شده باشه. با دست راستم در تاکسی رو بستم. درو محکم کوبیدم رو دست چپ خودم که هنوز توی ماشین بود.
دستم خیلی درد گرفت. دو تا از انگشت هام کبود شد، ولی امتحان رو باید می دادم. عصر، بعد از امتحان با بابا رفتیم بیمارستان و عکس گرفتیم و معلوم شد تاندون انگشت هام آسیب دیده و نتیجه این شد که دستم باید دو هفته تو گچ می بود.(هر چند که خودم سر یه هفته بازش کردم :دی) 
این خاطره رو نگفتم که فقط گفته باشم. می خواستم تشبیهش کنم به خواسته های متناقض این روزهای خودم. اون روز دست راست و چپم با هم هماهنگ نبودن، امروز هیچ کدوم از خواسته هام با هم هماهنگ نیستن. هم می خوام، هم نمی خوام. هم دوست دارم، هم دوست ندارم. هم علاقمندم، هم متنفرم، هم خوشحالم، هم ناراحتم، هم امیدوارم، هم ناامیدم... آسیبی هم که می بینم یه جور ناراحتی و بغضه که واقعا نمی دونم منشاء ش کجاست. اما در نهایت، زندگی همون امتحان فیزیکه که هر طور شده باید پاس شد:)

باید تبخیر شه!

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۰ ب.ظ

معلم علوم اول راهنمایی: برا جدا کردن مواد از هم، مثلا جدا کردن جامد از مایع، از چه روشی می تونیم استفاده کنیم؟
دانش آموز نخبه: تبخیر!
معلم علوم اول راهنمایی: آفرین! دیگه چی؟
دانش آموز نخبه بعد از مدتی تفکر: فقط تبخیر!
معلم علوم اول راهنمایی: تبخیر که درسته، ولی راه های دیگه ای هم هست. مثلا وقتی می خوایم چای رو جدا کنیم، چی کار می کنیم؟
دانش آموز نخبه: تبخیرش می کنیم بعد دوباره تبدیلش می کنیم به مایع!
معلم علوم اول راهنمایی ( با قیافه ی :| ) : یعنی شما مهمون که میاد خونه تون، می خواید براش چای بریزید، میگید بشین تا چای تبخیر بشه، بعد دوباره تبدیلش کنم به مایع، بعد برات بیارمش؟!
دانش آموز نخبه: نه خب، اون موقع که صافش می کنیم!
معلم علوم اول راهنمایی: آها، صاف کردن!
دانش آموز نخبه: ولی اگه بخوایم کامل جدا بشه، باید تبخیرش کنیم!
معلم علوم اول راهنمایی : :|||

+ نمیگم دانش آموز نخبه کیه، فقط براش دعا کنید کنکور قبول شه دو هفته دیگه!
+واضحه منظورم از نخبه واقعا نخبه نیست یا توضیح بدم؟
+ فقط نمی دونم چرا یه کلاس کلا سکوت کرده بودن و داشتن به این مزخرفات گوش می دادن!

کاپی می کنیم!

پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۶ ب.ظ

از اون وقت هایی که یه نفر دیگه بهتر از خودت می نویسه دقیقا چه خبره.

منبع: اینجا

+ چرا برخلاف بقیه ی فضا های مجازی، وبلاگ رو نمیشه ولش کرد؟ چرا آدم زده نمیشه ازش؟ آخرین شبکه ی مجازی ای که توش عضو شدم، توییتر بود که کلا ۳-۴ ماه به نظرم جذاب بود. ولی وبلاگ...

+ این آهنگه رو نه از متنش خوشم میاد، نه از صدای خواننده هاش!حتی اسم خواننده هاش رو هم نشنیده بودم قبلا یعنی. نمی دونم چرا چند روزه هی دارم گوش میدم[قیافه ی متفکر] 

دریافت

+ سیم کارتم ترکید و من منتظر یه تماس خیلی مهم هستم، فردا و پس فردا هم که تعطیله! کجا بکوبم الان سرمو؟

+ چرا نوع بشر این گونه است که بهش رو می دهی پررو می شود؟

فامیل دور

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

موقع خداحافظی، یه نایلون پر از کیک و بیسکوییت که برا خونه شون گرفته بود رو گرفت جلوم و گفت:"بردار. از هر کدوم یه دونه بردار."

انگار که اون پدربزرگ باشه و من بچه ی ۳-۴ ساله!

میشه گفت هم بازی بودیم بچگیا. ۴ سال بزرگتره فقط از من. رفته بودیم بچه ی تازه به دنیا اومده ش رو ببینیم.

شاید از سر دلسوزی بود. شاید دوست داشت ازم بپرسه "چرا این طوری شد؟" شاید هم منتظر بود من ازش بپرسم :"هنوز هم موقع رفتن سر کار، می بینیش؟"  اما عوضش به شکل خنده داری بهم کیک و بیسکوییت داد. دونه دونه از نایلون درآوردشون و گفت "اینم خوشمزه س" و داد دستم.


+ احتمالا تنها کسیه که هنوز با هر دو ما در ارتباطه.

+ در گوش مامان میگم فقط ۴۰ دقیقه س اینجاییم؟ انگار دو ساعت گذشته! مامان ابروهاش رو میده بالا و لبش رو گاز می گیره که یعنی نگو، می شنون زشته!

+ شاید هم زیادی حساسیت به خرج دادم. بیچاره اونایی که ازدواج فامیلی می کنن و بعد به هم می خوره. این جوری همه ی افراد فامیل با هر دو طرف در ارتباطن. دو طرف اذیت میشن. یه فامیل به هم می خوره حتی.

بی ربط نوشت:  من پست صندلی داغ رو میذارم. اما نمی خوام مزاحم چالش صندلی داغ بشم. برا همین تا ۱ اردیبهشت برای تموم شدن چالش حریر صبر می کنم، تا ۷ اردیبهشت هم به خاطر کنکور خودم. ۷ اردیبهشت در خدمتم!

راز دو کلمه ای

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۴ ق.ظ

گفت می خواد یه رازی رو بهم بگه.
بدون این که فکر کنم، اولین دو کلمه ای که به ذهنم رسید رو با لحن سوالی گفتم. (مثل : رفتن اصغر؟)
با ناباوری نگاهم کرد.
تازه فهمیدم چی کار کردم. نمی دونست. رازش این نبود.

 این قابل باور نبود. مگه می شد اون ندونه؟

 حالا راز اون نگفته مونده بود و راز من گفته شده بود.
چرا گفتم؟ چرا نگفت؟

از خواب پریدم.

+ پست نظرسنجی هنوز اینجا هست، فقط از صفحه اصلی پاک شده.

پست موقت(نظرسنجی)

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ق.ظ

داشتم فکر می کردم منم تو این چالش صندلی داغ که اینجا در حال برگزاریه شرکت کنم، بعد دیدم من که بلاگر معروف نیستم که حالا اسمم رو هم بدم، بذارن تو این لیست، بعدم این که من به صورت خودجوش زیر صندلیم منقل دارم همیشه و کل زندگیم تا جزئیاتی مثل گم شدن پنج شش تا قاشق چای خوری رو نوشتم اینجا، دیگه چه سوالی می مونه آخه برا ملت که بپرسن؟!


+خب بذار یه بار از این سیستم رای گیری که این پایین تعبیه شده استفاده ی بهینه کنیم! شرکت بکنم یا نکنم؟


یه ساعت بعد نوشت: من از حریر پرسیدم، گفتن ظرفیت تکمیله : دی

نتیجه گیری!: خوبی تکمیل شدن ظرفیت اینه که دیگه لازم نیست اسمم رو بدم تو اون لیست بنویسن و مورد اول حل میشه، همچنین اگه قرار شد همچین پستی بذارم، تاریخش دیگه دست خودم خواهد بود. بنابراین اگه به حد نصاب برسیم، مستقل برگزار میشه.(حد نصاب رو هم نمیگم چند تاست:دی)


باز هم شُکر!

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۳۲ ب.ظ

همون قدر که بی فکری و حتی گاهی بلاهت یه آدم، وقتی روی زندگی شما تاثیر گذاره، می تونه اعصاب خرد کن و آزار دهنده باشه، همون قدر هم، وقتی دیگه رو زندگی شما تاثیر گذار نیست، می تونه خنده دار باشه.
حتما می تونید درک کنید چقدر سخته که توی جمع های مختلف، مجبور بشید در کنار آدمی باشید که خیلی از رفتار ها و گاهی صحبت هاش شما رو خجالت زده می کنه. 
اما وقتی قراره دیگه در کنارش نباشید، وقتی قراره دیگه هیچ وقت مجبور به تحملش نباشید، دیدن رفتار های مشابه، یه جورایی حتی باعث میشه خوشحال بشید!(یعنی هی بگید خدا رو شکر که دیگه نیست)و یا حتی به رفتار های عجیب و غریب و غیر منطقیش بخندید.
مثلا من از صبح دارم هی یاد پیام به ظاهر تهدید آمیز - اما در اصل از سر درماندگی - ای که به محض بیدار شدن دریافت کردم میفتم و می خندم.
نوشته بود تا آخر هفته بهت مهلت میدم تکلیف منو در مورد مهریه ت روشن کنی، وگرنه خودم اقدام می کنم!
بعدم بلاکم کرد.
نمی دونم تا چه حد از قوانین و دادنامه و اینا مطلعید، ولی در همین حد بگم که من با حکم دادگاه از ایشون طلبکارم و کافیه برم دادگاه و بدم حکم رو اجرا کنن تا در صورت عدم پرداخت بدهی، بندازنش زندان. نمی دونم چه اقدامی می خواد بکنه، مثلا خودش بره زندان؟
حالا من نشستم دارم زندگیمو می کنم، اون به جای التماس، تهدید و بلاک می کنه! :)))


+ نیمه دل رحم و مهربون وجودم از دست خنده های نیمه ی بدجنس وجودم شاکیه.

+ لازم می دونم تاکید کنم وقتی میگم هی یاد این موضوع میفتم و می خندم، به این معنیه که واقعا برام خنده داره. بحث ناراحتی یا خنده ی عصبی نیست. اگه ناراحت بودم، نمی نوشتم.

+ آهنگ گوش کنیم! دریافت

قاشق چایخوری

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ق.ظ
تصور کنید، من وسط اتاق، خودم رو زیر پتو دفن کرده بودم و داشتم سعی می کردم یه الگوریتم مسخره رو بفهمم، که یهو در اتاقم زده شد و بعد مامان اومد تو و گفت : ۵-۶ تا از قاشق های چای خوری مون گم شده، تو اتاق تو نیست؟!
حالا فکر می کنید محتویات اتاق من در کل چیه؟ فرش، کتابخونه و من! تمام!
اصلا من قاشق چایخوری می خوام چی کار، اونم ۵-۶ تا با هم؟ :)))

+ یه میز تحریر هم داشتم که می نشستم پشتش کبوتر نگاه می کردم، اونم فرستادم جایی، ۸ تیر برمی گرده.
+ دمای تهران نیم درجه هم که میاد پایین، اتاق من میشه قطب شمال و پتو لازمه تو قطب شمال!
+ خانم همسایه به مادرمان فرموده اند که دخترت را یکی چشم زده یا طلسمی چیزی نوشته است، برایش چله بگیر تا یک آدم خوب بیاید بگیردش! خانم همسایه، شرمنده ام که در منزل پدری خود، جای شما را تنگ کرده ام :|
+ باز من بعدازظهر گرفتم خوابیدم، دنیا به هم ریخت:| بعد از بیدار شدن خبردار شدم یه اتوبوسی چپ کرده که یکی از دوستای منم توش بوده. خوشبختانه موقع مطرح شدن خبر تو گروه تلگرام، خواب بودم، وگرنه تو اون فاصله ای که بچه ها از بیمارستان خبر بگیرن و بگن خدا رو شکر سالمه، قطعا سکته رو زده بودم.