راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

۲۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

زلزله شد.

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

میگه این فیلد نمی تواند خالی باشد!

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۵ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

کف پاهاش تغییر کرده :|

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

adaptive channel equalization*

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

هول بده!

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

بیرون اومدن سخته

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۰ ب.ظ

همون روزی که نمی دونستم چی کار کنم، همون روزی که هیچ کدوم از کارام معنی نداشت، همون روزی که هم حالم گرفته بود،همون روزی که هم یه بار سنگین رو دوشم گذاشته شده بود و هم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده بود، رفتم تو فروشگاه نشر چشمه و یه کتاب که فقط عکس جلدش رو قبلا دیده بودم ، خریدم و اومدم بیرون.

موند و موند و موند تا این که چند روز پیش برداشتمش و شروع کردم به خوندن و از خوندنش لذت بردم و خوشحال شدم از این که خریدمش. کتاب «نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است» از «سعید محسنی».

بخش هایی از کتاب رو نوشتم. اکثرا دیالوگ های یه نفر به اسم آقای شفیعی هستن. بعید می دونم با خوندنش داستان لو بره.


«خوبه...آدم باید بدونه،اما باید راستشو بدونه...باید بدونه اگه یه روزگاری ...ما...هر پخی بودیم که بودیم، مهم اینه که حالا هیچ پخی نیستیم...مد شده که آقا نگاه کنین چه تاریخ با شکوهی پشت سر ما ایرانی هاس...زرشک...خب اگه یه ذره درک باشه که نگاه کردن به این ... به این پیشینه، تازه حال آدمو بد می کنه...آوار میشه رو سرت که چی؟...روزگار درب و داغانی داریم...کتاب تازه چیزی رسیده؟»

***

«ما...منظورم نسل ماست...می خواست دنیا رو عوض کنه.آرمان داشت.حرفای گنده گنده می زد،می خواست آدم باشه،ریاضت،روزه،مطالعه،مراقبه،.. رو خودمون کار می کردیم، اما ... اما رسیدیم به این جا...ما می خواستیم قاعده ی دنیا رو عوض کنیم، اما گیر کردیم تو خودمون و ...موندیم حیرون...موندم حیرون...»

***

«این قبرستون شهر میساست. می بینی؟ فقط یه قبر داره.قبر منه، اما من زنده م.ببین، نفس می کشم...اما قبر دارم.منو خاک کردن و نمی دونم حالا زنم کجاست.بچه م...اگه بود حالا همسن تو بود.اگه بود اسمشو میذاشتم میسا...می دونی میسا یعنی چی؟»

***

«فقط میگن اینجا محل امتحانه...نه؟ این همه سالو گم کنی و تهش بگن داشتی امتحان می دادی؟ اگه نمره نیارم چی؟ من اصلا نمی خوام امتحان بدم...نفسم دیگه در نمی آد...دست و بالم سوخته، اما دلمه که زق زق می کنه...چه مفت رفیق...چه مفت...نمی دونم از این حفره کی درمی آم...اما در اومدم یه کار نیمه تموم دارم که...»

***

آقای شفیعی لبه ی تخت را چنگ زده بود و داد می زد...« بازیه...امتحانش بازیه...درسش بازیه...پرسشش بازیه...پاسخش بازیه...سر به سرمون گذاشته...می فهمی؟ سر به سرمون گذاشته...»

***

«تو چرا این قدر از بازی می ترسی؟این جوری شاید هیچ وقت نبازی، اما هیچ وقت کیف بازی کردن رو درک نمی کنی...و بدتر این که حتی احتمال برنده شدنت هم می شه...هییییچ...این بدتر از بازنده بودنه...می بینی آقای...»

***

«همه چیز افسانه س...همه چیز...قصه س...ما همه تو یه قصه گیر کردیم...می دونی؟ هی می خوایم بدونیم آخرش چی میشه...من بهت میگم...آخرش هیچی نمیشه...هیچی...»


+ یه دوستی هم دارم، به ضرب و زور مجبورش می کنم از هر کتاب قسمت هایی که خوشم میاد رو بخونه.بنده خدا اصلا داستان دوست نداره:)))

+ وقتی میفتی توش دیگه بیرون اومدن سخته. دنیای کتاب قصه ها رو میگم. خیلی وقته دلم می خواد تو یه موضوع دیگه کتاب بخونم. روانشناسی مثلا.

+ «یا تا امشب این الگوریتم و اون تمرین شبکه رو تموم می کنی، یا حق نداری فردا بری دانشگاه!» من این جوری خودم رو تهدید می کنم! فکر می کنم لازمه در مفهوم تهدید یه کم بازنگری داشته باشم.  

صبح جمعه ی دل انگیز!

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

آقاشون

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

:|

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۲ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است*

چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ق.ظ

وقتی داستانی رو شروع می کنم، معمولا اولین کاری که می کنم پیدا کردن خودم تو داستانه. من تو این داستان می تونم جای کدوم شخصیت باشم؟ هر توصیفی که از هر شخصیتی میشه، ممکنه بگم :«عه! مثل من!» و این «مثل من» ها برای هر شخصیتی بیشتر باشه، من اونم. تو بعضی داستان ها هم من وجود ندارم.

امروز صبح تو تاکسی کتاب «نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است» رو شروع کردم. خط ها رو دنبال می کردم، اما انگار که کس دیگه ای برام کتاب بخونه و من صرفا صداش رو بشنوم. اصلا حواسم به داستان نبود. شاید برای این که زندگی یکنواخت یه مرد کتابدار 33 ساله، هیچ جایی برا تخیل من یا پیدا کردن شباهت باقی نمیذاشت.

در عوض داشتم به روزی که کتاب رو خریدم فکر می کردم. یه روز عجیب. روزی که هیچ کدوم از کارام معنای خاصی برام نداشت.

روز قبل خیلی ناگهانی بهم پیام داده بود که بیا بریم دفترخونه تا بهت حق طلاق بدم. عجیب بود. قبلش به هیچ وجه قبول نمی کرد. می گفت برو دادگاه و از طرف خودت اقدام کن. و هر کسی می دونه که این یعنی نهایت عذاب دادن. یعنی حتی اگه دلیل واضحی مثل اعتیاد وجود داشته باشه، باز هم معلوم نیست چقدر طول بکشه تا حکم بیاد.

جلوی در دفترخونه قرار گذاشتیم. یه جایی نزدیک خونه ی ما. ولی وقتی وارد شدیم، گفتن ما این نوع وکالت رو انجام نمیدیم. قبلا هم خونده بودم که خیلی از دفترخونه ها به خاطر دردسر هایی که ممکنه بعدا پیش بیاد قبول نمی کنن. آدرس یه جای دیگه رو بهمون دادن. یه ساختمون قدیمی ترسناک.

دفترخونه طبقه ی آخر بود. یه اتاق کوچیک با دیوار های سیاه شده و دو تا میز گنده که پشت هر کدوم یه نفر نشسته بود. یه خانم و یه آقا. می ترسیدم. همه چیز عجیب بود. هوا گرفته بود.

توضیح دادیم برا چی اومدیم. و بعد هم یه چند تا سوال راجع به مدت وکالت و بلاعزل بودن و بذل مهریه پرسیدن. موقع جواب دادن احساس می کردم من نیستم که جواب میدم. انگار کس دیگه ای جواب می داد و من صداش رو از جایی که نمی دونم کجا بود می شنیدم.

از دفترخونه اومدیم بیرون. بی اختیار اشک می ریختم. می دونستم اتفاق مهمی افتاده. می دونستم دیگه درگیر دادگاه نمیشم و لازم نیست نگران گرفتن یا نگرفتن حکم باشم. اما غمگین بودم. خیلی غمگین. انگار که به یه زندانی محکوم به اعدام، بگن خودت این سم رو بنوش. وکالت نامه دستم بود و به این فکر می کردم که جرات و توانایی این رو دارم که ازش استفاده کنم؟

معنی وکالت نامه این بود: هر وقت دلت خواست، برو از طرف من خودتو طلاق بده. هر قدر از حق و حقوقت هم که خواستی، قبوله. من هم نمی تونم هیچ وقت این وکالت رو پس بگیرم.

این چیزی بود که من به ازاش حاضر شدم باهاش چند جلسه مشاوره برم.

در واقع ماجرا از این قراره: بعد از این که من تصمیم نهاییم رو گرفتم و به خانواده ش و خودش اعلام کردم، مثلا برای عذرخواهی و ابراز ندامت اومد، اما با کمال پررویی تهدید کرد که به هیچ وجه خودش اقدامی نمی کنه، به من حق طلاقی نمیده و توافقی هم جدا نمیشه. حسی که اون موقع داشتم نفرت خالص بود.

بابا گفت چند جلسه دیگه برید مشاوره، بهش یه فرصت دیگه بده، بعد اگه بازم مشاوره ها رو نیومد، یا چرت و پرت گفت، اون وقت اقدام کن. اصلا وقتی مشاوره ها تموم شد ببین تصمیمت عوض شده یا نه. اگه نشده بود، اقدام کن. گفتم از کجا معلوم اون موقع هم همین حرف ها رو نزنه؟ این همه منو عذاب داده، حالا هم می خواد تو آخرین فرصت آواره ی دادگاهم کنه. حق طلاق می گیرم و میام مشاوره. وگرنه در اولین فرصت اقدام می کنم.

***

عقب تاکسی با فاصله نشسته بودیم.نگاهش کردم. غریبه بود. غریبه در همون حدی که راننده ی تاکسی غریبه بود. بیشتر حتی. اگه همه ی مشاوره ها رو بیاد چی؟ اگه ادعا کنه که عوض شده چی؟ اگه همه رو گول بزنه چی؟ اگه حتی خود منو گول بزنه چی؟ اون وقت باید با این غریبه ادامه بدم؟ به چه امیدی؟ با چه دل خوشی ای؟

دلم براش می سوخت. اصلا شاید نمی دونه چه وکالت مهمی بهم داده. شاید نمی دونه عدم بذل مهریه یعنی چی. شاید فکر می کنه من قراره از همه ی حقم بگذرم.

آره، حتما دلم براش سوخت که پیشنهاد بیرون رفتنش رو قبول کردم. وگرنه چه معنی داشت با یه غریبه بیرون رفتن؟ یادمه که گفت بریم بیرون و گفتم باشه. گفت این فیلمه تا چند دقیقه دیگه شروع میشه و بریم ببینیم و گفتم باشه، گفت شام بخوریم و بعد بذارمت خونه، گفتم باشه. گفت وقت مشاوره بگیر که از هفته ی دیگه بریم و گفتم باشه.

می گفتم باشه و با خودم فکر می کردم چه معنی داره این گردش؟ چه معنی داره این سینما و چه معنی داره این شام با آدمی که این قدر برام ناآشنا و غریبه س؟

یادمه اون قدر به هم ریخته بودم که وقتی دیدم کنتاکی که سفارش دادیم، سینه س، از ناراحتی اشک تو چشمام جمع شد و به سختی تونستم گریه نکنم. 

یادمه رفتیم تو فروشگاه نشر چشمه کورش و کتاب رو خریدم. شاید هم اون قدر نمی دونستم باید چی کار کنم که کتاب خریده بودم. وگرنه از این کتاب فقط اسمش رو شنیده بودم هیچ چیزی نمی دونستم.


+ پست مربوط به بخش هایی از کتاب رو اینجا ببینید..

 

*عنوان مطلب: سعید محسنی/نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است/ نشر چشمه