راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۲۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

کتاب ها جواب می دهند.

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۷ ب.ظ

شمس گفت:« عاقبت مان را ما نمی دانیم.اندیشیدن به پایان راه کاری بیهوده است.وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که برمی داری.ادامه اش خود به خود می آید.»

*****

پرسیدم از کدام قواعد حرف می زند.گفت:

«قاعده ی بیست و یکم: به هر کدام از ما صفاتی جداگانه عطا شده است.اگر خدا می خواست همه عینا" مثل هم باشند ، بدون شک همه را مثل هم می آفرید. محترم نشمردن اختلاف ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.»

به سختی گفتم:«حرف هایت قشنگ است، اما من به همه چیز شک دارم، حتی به خدا» 

شمس تبریزی لبخند زد:«شک کردن چیز بدی نیست.اگر شک بکنی ، یعنی این که زنده ای. در جست و جویی»

انگار که از روی کتاب بخواند، با لحنی جاندار ادامه داد:« انسان یک شبه صاحب ایمان نمی شود سلیمان.آدم خودش را مومن می داند ، اما حادثه ی غیر منتظره ای پیش می آید، دچار شک می شود، تردید می کند. دوباره خودش را جمع و جور می کند، ایمانش قوی می شود، پشت سرش دوباره به پرتگاه شک سقوط می کند... این وضع همین جور ادامه پیدا می کند. تا به مرحله ی مشخصی نرسیده ایم یک بار به این طرف تاب می خوریم، یک بار به آن طرف. گاه مومنیم، گاه منکر، گاه در تردید. گاه اهل بهشتیم، گاه اهل جهنم.فقط این طوری می توانیم پیش برویم.در هر قدم کمی به حق نزدیک تر می شویم.بدون احساس شک ، نمی توان صاحب ایمان شد.»


+ بخش هایی از کتاب ملت عشق.

+ عجیب نیست؟ من جواب پست سه روز پیشم رو،امروز با خوندن این قسمت از کتاب گرفتم. می تونستم این قسمت رو دو هفته پیش بخونم، یا یه ماه دیگه. ولی امروز خوندم.

-

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۱۱ ب.ظ

تو این فضا چی می چسبه به نظرتون؟

یک لیوان چای ، یک عدد کتاب! و دقیقا به همین دلیل من داشتم سعی می کردم تمرینای رمزنگاریم رو بنویسم که آخر سر هم نشد و برگشتم تو خونه:|

+ داشتم بیل می زدم، بابا اومد بیل رو ازم گرفت:|

+ رفتم برا تعویض شناسنامه عکس گرفتم، اون قدر خوب شده که اصلا هی می خوام بذارمش رو پروفایل تلگرامم حتی.

+ باور دارم داستان هایی که می خونم رو زندگیم تاثیر دارن. برا همین به تازگی خودم می نویسم و چندین بار می خونم. اتفاق هایی که دلم می خواد بیفتن رو.

+ خواب نمی بینم دیگه، خوشحالم:)

+ اینم خیلی خوبه:

قرار مشکوک!

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۱۶ ب.ظ

- با یه نفر قرار دارم که ناهار بخوریم، ولی نمی دونم اون یه نفر کیه!
+ ها؟! یعنی چی؟
- یه نفر که شماره ش رو ندارم بهم پیام داد که "دانشگاهی؟" منم نوشتم "بله، هستم". گفتم حالا هر کی باشه الان میگه کارش چیه و متوجه میشم کیه و لازم نیست بپرسم. بعد گفت "کی ناهار می خوری؟ بیا با هم ناهار بخوریم." منم گفتم "از الان تا ۳ بی کارم". بعد دیدم خیلی ضایع س که تو این مرحله تازه بپرسم "شما؟" الانم دیگه خبری نیست ازش. خلاصه که نمی دونم کی و با کی قرار ناهار دارم.
+ وای الهه! تو چرا این جوری شدی؟! حالا مطمئنی دختره؟! پسر نباشه؟
- وای! فکر کن پسر باشه، الان داره با خودش میگه چقدر هم زود قبول کرد!
+ اه، پاشو برو نبینمت!


پ.ن.: شماره سیو کنید تو گوشی تون!
پ.پ.ن.: یکی از دوستای نزدیکم بود که البته حدس زده بودم ولی کاملا مطمئن نبودم.
پ.پ.پ.ن.: تا گفتم یه نفر بهم پیام داده، گفت x ؟! گفتم نه دیگه، تو تخیلت خیلی قویه!
پ.پ.پ.پ.ن.: یه همچین وضعی!
پ.پ.پ.پ.پ.ن.:قدیما + مد نبود، این جوری پی نوشت میذاشتیم!

یه مشت سوال بی سر و ته

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۲ ب.ظ

عجیب نیستیم ما آدم ها؟

که می سازیم و می سازیم و می سازیم و بعد با یه اتفاق ، یه اتفاق عجیب، هر چی ساخته بودیم بر باد میره.

که برای خودمون ارزش تعریف می کنیم، براساس ارزش ها رفتار معین می کنیم، از رفتار هامون عادت می سازیم، بر اساس عادت هامون برای آینده برنامه ریزی می کنیم و بعد، یه روزی به خودمون میایم و می بینیم خبری از ارزش هامون نیست. ارزش هامون بی ارزش شدن، رفتارهامون پایه و اساسی ندارن، عادت هامون یه مشت روزمرگی بی معنی هستن، و برنامه هایی که برای آینده ریختیم همه روی هوا هستن.

می بینیم چقدر همه چیز بی معنی شده، چقدر افکارمون احمقانه س، چقدر آینده غیرقابل اعتماده و چقدر خوشبین بودیم که فکر کردیم همه چیز قراره طبق پیش بینی های ما پیش بره.

چرا باید با یه اتفاق همه چیز عوض بشه؟ چرا وقتی تحت فشاریم، ارزش هامون بی ارزش میشه؟ چرا روان مون این طور به هم میریزه و یک دفعه نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت میشیم؟ 

ترسناک نیست؟ از کجا باید مطمئن باشیم چیزی که امروز بهش معتقدیم، فردا هم به نظرمون درست میاد؟

چقدر باید منعطف باشیم و بتونیم خودمون رو با شرایط سازگار کنیم؟ پس ثبات شخصیت کجا میره؟ اصلا مگه میشه این قدر منعطف بود؟

آینده ای که برای خودمون پیش بینی می کنیم و خودمون رو توش تصور می کنیم(تازه اگه بتونیم تصور کنیم) چقدر قابل دسترسیه؟ حتی اگه کاملا قابل دسترسی باشه، از کجا معلوم وقتی بهش رسیدیم باز هم از شرایط راضی باشیم؟ واقعا از کجا معلوم؟

همین قدر درگیرم، همین قدر نسبت به آینده بی اعتمادم، و تو یه هفته ی گذشته اون قدر به این چیزها فکر کردم که بار ها مسیر برگشتن به خونه رو اشتباه رفتم.


+ خیلی چیز ها رو هواست.افکار، اعتقادات، احساسات، تصمیمات و ...

+ فرمون زندگیم بعد از مدتی برگشته دست خودم و حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای سر در گمم.

+ نگید برو خدا رو شکر کن که این اتفاق قبل از این که دیر بشه افتاد، یا پدر و مادر و دوستات کنارت هستن، یا خدا خیلی دوستت داشته و همراهته. همه ی اینا رو خودم می دونم و هر لحظه به خاطرش خدا رو شاکرم، ولی چطور می تونم باور کنم که قرار نیست بعد از این که دوباره همه ی اون چیزهایی که رو هواست رو جمع و جور کردم، یه اتفاق جدید بیفته و دوباره همه چیز بره رو هوا؟


خودشیفته

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ق.ظ

فکر کنم موقع خرید کتاب، چون نویسنده دم دست نبوده، خودم زحمت کشیدم امضاش کردم! ماشاالله اون قدر هم خودشیفته هستم که به یه امضا اکتفا نکردم!

ببینم طلسم خوندن این کتاب، بعد از 7-8 سال می شکنه بالاخره یا نه! 


+ فکر کنم امضای نهاییم رو همون روز و رو همین کتاب انتخاب کردم.

+ میگه «ملت عشق» دخترونه س؟:)))

+ نیت بدی ندارن ها! فقط می خوان بگن «ما بی خودی نمیگیم درکت می کنیم! واقعا درکت می کنیم! می فهمیم!». یه نیت کاملا خیر که باعث شده من الان از مشکلاتی که کل فامیل با همسراشون دارن با خبر باشم :|

+ چقدر نگران بودم.الکی.

من و خودم

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ

شنبه به «خودم» گفتم :«امروز حق نداری با اتوبوس برگردی! پیاده برمی گردی، می خوام تو راه دعوات کنم!»

ولی «خودم»، از دم در دانشگاه تا خود خونه ، هندزفری گذاشته بود تو گوشش و با صدای بلند آهنگ گوش میداد و صدای منو نمی شنید.

دوشنبه هم همین طور.


+ حالا شایدم پیاده برگشتن مسیر، خودش یه جور تنبیه محسوب بشه.چون الان دیگه احساس نمی کنم نیازی به دعوا کردن وجود داشته باشه.

+ دیگه اصلا نمی تونم شلوغی اتوبوس رو تحمل کنم، کلا پیاده برگشتن رو ترجیح میدم. فقط شبه، ترسناکه!

***

مذهبی بودن رو با چی اشتباه گرفته؟ از در میاد تو، میره تک تک در گوش کارمندا سلام می کنه،(معمولا هر کس میاد تو بلند سلام می کنه بعد اگه خواست میره تک تک دست میده) منم سلام می کنم، جواب نمیده :|


+ چشمت کور،دندت نرم، می رفتی تو یه شرکت که حداقل یه خانم غیر از تو، توش باشه کارآموزی می گذروندی!

+ فقط همین یه نفر این جوریه ها!


***

دنیا مثل یه شوخیه. یه شوخی بزرگ. اینو هر کسی، یه روزی می فهمه. منم وقتی فهمیدم که دیدم یه نفر که تا همین دیروز یه نسبت فوق العاده نزدیک با من داشت، امروز یا آدم کاملا غریبه س که حتی نمی تونم بگم می شناسمش.

 + رو پروفایلش نوشته «هیچ وقت یه شهریوری رو ناراحت نکنید، چون خدا هوای شهریوری ها رو داره!» بعد من می خواستم باهاش زندگی هم بکنم :)))

+ دیشب عمه م زنگ زده بود، منم فکر کردم زنگ زده با تاخیر تولدم رو تبریک بگه، خیلی خوش و خرم و خوشحال جواب دادم و صحبت کردم، بعد گفت من زنگ زده بودم به تو دلداری بدم مثلا!(نمی دونستم خبر دارن)




لطفا بخوانید.

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ

هر چی رو سرته بردار!

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

محمد(پسر عمه م): زهرا، دیگه کم کم پاشو، حاضرشو، بریم!

زهرا(دخترش): الان نمی تونم، دارم "آفتافه" می کشم!

***

رفتم از فکم عکس بگیرم، آقاهه میگه :هر چی رو سرته بردار. میگم: حتی مقنعه؟ میگه برداری بهتره :|

یه کم متعجب نگاهش کردم، گفت: حالا برنداشتی هم، اشکال نداره، زیرش چیزی نباشه، بعدا هم خراب شد نگی چرا خراب شد، خودت می دونی.

 آخه این قدر هم سوء استفاده؟


+ آفتافه :))))

+ دکتر میگه کارت چیه؟ زیاد حرف می زنی که این جوری شدی؟!

بغل دستی

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ب.ظ

«آندرومدآ» تو وبلاگش نوشته بود دیگه بغل دستی ندارم و طی چند مورد هم مزایای بغل دستی نداشتن رو نوشته بود. یاد روزهایی از سال سوم دبیرستان افتادم که بغل دستی نداشتم! در واقع از اول سال تحصیلی تا مدتی، من بغل دستی نداشتم.

یکی از کارهایی که تو اون دوران کردم، پرت کردن دبیر فیزیک مون وسط کلاس بود. بله درست خوندید، دبیر فیزیک رو پرت کردم وسط کلاس!

خب البته نمیشه گفت همه ش تقصیر من بود... تقصیر خودش هم بود! کلاس ما سه ردیف نیمکت داشت و فاصله ی ردیف ها از هم کم بود. این دبیرمون هم عادت داشت هر وقت می خواست تکالیف یکی از ردیف ها رو چک کنه، می نشست رو میز نیمکت ردیف بغلی. یعنی بار ها پیش اومده بود که موقع چک کردن یا رفع اشکال برای نیمکت کناری، رو جزوه ی خود من بشینه. اون روز هم طبق عادت تقریبا تکیه داده بود به نیمکت من. منم کار خاصی نکردم، فقط کم کم خودم رو رسوندم به اون سر نیمکت و بعد هم از جام بلند شدم :دی نیمکت به اندازه ی یه متر لیز خورد و ایشون هم پرت شد وسط کلاس.

راستش اون موقع اصلا به عاقبت کارم فکر نکرده بودم ولی الان خیلی به خاطرش عذاب وجدان دارم. بنده خدا خیلی آدم خوبی بود(هست هنوزم!). بعد از این که افتاد زمین اول بهت زده شد، بعد یه نگاه خشمناک به من انداخت و بعدم رفت سراغ ادامه ی کارش. هیچی نگفت بهم.

البته من سر این دبیرمون خیلی بلا ها آوردم...خیلی هاش رو کامل یادم نیست ولی مثلا یه بار هم ظرف غذاش رو قایم کردم. اونم تقصیر خودش بود دیگه! هی ظرف غذاش رو برا ما مثال می زد و می گفت «با این که من 13 ساله دارم از این ظرف غذا استفاده می کنم، اما هنوز هم به درد می خوره و آدم باید چیزی که به درد می خوره رو نگه داره و تا جایی که میشه ازش استفاده کنه!» یعنی تصور کنید ظرف غذاهه چقدر داغون بود!

جلسه ی آخر کلاسش هم، گفت «هر کی می خواد پاشه بیاد پای تخته، ادای منو دربیاره.»...انتظار داشتید نرم؟ راستش خودم هم انتظار نداشتم برم! ولی نمی دونم چرا تا این جمله از دهنش در اومد گردن همه ی بچه های کلاس چرخید سمت من.منم رحم نکردم بهش! تک تک کاراش رو تقلید کردم. از اون جمله ی معروف «اینجا محیط فرهنگیه» گرفته تا نوع حمل کردن ظرف غذا و مدل تکیه دادن به تخته و هزار تا کار دیگه!

ولی خب، همین دبیر که از قضا معاون آموزشی دبیرستان ما هم بود، سال پیش دانشگاهی خیلی به من کمک کرد. وجودش خیلی تو روحیه من تاثیر داشت. درسته که من اون سال له شدم، ولی مطمئنم اگه نبود خیلی زودتر و بیشتر له می شدم. تا همین چند وقت پیش هم باهاش در ارتباط بودم.

+ از ویژگی های فوق العاده ی زبان فارسی اینه که الان از متن من اصلا مشخص نیست، دبیری که راجع بهش حرف زدم، آقا هستن. خب حالا فکر می کنم بیشتر به عمق فاجعه ی پرت کردن وسط کلاس پی برده باشید!

+ ولی خب ظاهرا این بلا ها براشون بس نبود، چون بعد از کنکور مادرشون زنگ زدن خونه ی ما جهت امر خیر!(خودش که دو تا هم بچه داشت، برای برادرش)

+ اگه براتون مقدوره یه فاتحه یا صلوات برا پدرشون بخونید. ظاهرا به تازگی فوت کردن.

+ معمولا میگن «گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره!» ولی من میگم :«فک تون به مدت چند روز قفل نکرده تا گرسنگی از یادتون بره» :|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه