راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

فردا

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

می دونی؟ درستش این بود که الان در حال پهن کردن سفره ی شام تو خونه ی مادربزرگم باشیم. بعد مامان بهم بگه بعد از شام سریع برو بخواب که فردا صبح کلی کار داریم. ولی من از شدت ذوق و شوق و اضطراب تا ساعت 3 بیدار باشم و به فردا فکر کنم و یک عالمه در موردش حرف بزنم.

اما عوضش تنها نشستم تو خونه و دارم سعی می کنم یه جوری خودم رو سرگرم کنم و با وجود همه ی تلاشم کنترل اشک هام رو ندارم. مامان اینا ظهر رفتن شهرستان چون مادربزرگم حال خوشی نداره و من هم عوض برنامه ریزی برای فردا تو فکر امضا گرفتن از این استاد و قانع کردن اون یکی استاد و تمدید کردن پروژه و هزار تا چیز دیگه م.


یه روز معمولی

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ

امروز رفتم جهت تمدد اعصاب کلی برا خودم ول گشتم و یه عالمه هم پول خرج کردم!

اصلا من باید یه نفرو استخدام کنم، تا گفتم دلم گرفته و حالم خوب نیست و اینا، بلند شه پرتم کنه تو کوچه! به آنی نیشم تا بناگوش باز میشه!

رفتم تبلتی که چند ماه پیش از دستم پرت شده بود وسط خیابون و صفحه ش شکسته بود رو دادم درست کنن.اگه خدا بخواد فردا صبح میرم می گیرمش و از دست این گوشی راحت میشم. یعنی الان گوشیم فقط به درد سطل آشغال می خوره. همه چیش از کار افتاده. فقط میشه باهاش اس ام اس زد و لاغیر!امروز داشت دلم براش می سوخت و فکر می کردم با یه تعویض باتری میشه یه سال دیگه هم ازش استفاده کرد، که قابلیت مکالمه ش رو هم از دست داد :|

 بعد رفتم اون کتاب هایی که می خواستم بخرم رو هم خریدم بالاخره به همراه یک عدد کیف. بعدم رفتم پارک و کتاب خوندم یه کم. البته هدفم از پارک رفتن، کتاب خوندن نبود، باید با یه نفر صحبت می کردم. 20 دقیقه ای زود رسیدم.بعدش هم با خانواده رفتم هایپراستار تا ولخرجیم رو به نهایت برسونم و یه گوشی هم بخرم، اما گوشی هایی که من قرار بود بین شون انتخاب کنم رو اونجا بیشتر از قیمتی که دیده بودم می فروختن.

دم خروجی فروشگاه مسابقه ی روندن کوادکوپتر  گذاشته بودن.خلاصه محمدمتین ایستاد تو صف و من که از تشنگی داشتم هلاک می شدم، رفتم سمت فودکورت دنبال خریدن آب.

اولین غرفه فروشنده گفت آب نداریم!

دومین غرفه گفت فروش تک نداریم!

سومی هم تا منو دید که دارم سراسیمه میرم سمتش، گفت: سرویس بهداشتی طبقه پایینه و با یه لبخند ملیحی روشو از من برگردوند :| ولی خب بعدش ازش آب رو خریدم.

بعدم که برگشتیم خونه... اما نمی دونم چرا به شکل عجیبی خسته م... یعنی حتی بیشتر ار اون روزهایی که صبح می زنم از خونه بیرون و شب برمی گردم.

فردا هم باید برم بیفتم به پای استادهای دانشکده که تو رو خدا ترم آخری بهم واحد بدید...


+ التماس دعا برای شفای همه بیمار ها.یکی شون هم مادربزرگ من.

آهای خبردار*

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

... تو شب سیاه... تو شب تاریک... از چپ و از راست... از دور و نزدیک... یه نفر داره جار می زنه،جار... آهای غمی که،مثل یه بختک، رو سینه ی من، شده ای آوار... از گلوی من دستاتو بردار،دستاتو بردار... از گلوی من... از گلوی من، دستاتو بردار...

 

 
 
 

 

* اسم آهنگ از همایون شجریان.

 

 

 

عمه ام!

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

تا حال پیش اومده نصفه شب مجبور بشید عمه تون رو قانع کنید که دوستش دارید؟! حالا این هیچی، بعد لازم باشه قانعش کنید که بقیه عمه هاتون رو هم دوست دارید؟

کسی از این پیام های محبت آمیز تلگرام نداره که من زودتر در جواب عمه م بفرستم، به عشقم نسبت به خودش شک نکنه؟!


+ شانس که نداریم...حالا عمه م این پست رو به یه نحوی می بینه!

+ عمه جان به خدا من دوست دارم:))))

خدا

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

راستش، خودم هم متوجه نمیشم امیدی که به خدا دارم از سر ایمانه، یا نهایت بی ایمانی؛ مثل کسی که به خدا اعتقادی نداره اما وقتی در حال غرق شدن تو دریاست، ناخودآگاه خدا رو صدا می زنه.

 اما می دونم تنها چیزی که الان باعث دل خوشی منه اینه که فکر می کنم خدایی که توی همچین زمانی بهم نشون داد از سر ناآگاهی چه راه اشتباهی رو انتخاب کردم، خودش هم راه درست رو جلوی پام میذاره.


+ قاتل باشید و همه جا جار بزنید که من قاتلم... اما دروغ نگید. تو رو خدا دروغ نگید.

کمتر از 24 ساعت...

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

ساعت دقیقش رو نمی دونم ولی کمتر از 24 ساعت دیگه، بابام برمی گرده. بعد از نزدیک به سه ماه، برمی گرده ایران و من واقعا نمی دونم باید چی کار کنم. یه حس عجیبی دارم. معلومه که خوشحالم. اما شرمنده هم هستم.

شرمنده ام چون احساس می کنم تو این سه ماه گذشته بیشتر از هر وقت دیگه ای باعث اذیتش شدم.

شرمنده ام چون باعث شدم احساس کنه نمی تونه کمکی بهم بکنه.

شرمنده ام، چون فکر می کنم کاری که ازم خواسته بود انجام بدم رو نتونستم خوب تموم کنم و به نتیجه برسونم.

شرمنده ام چون فکر می کنم نتونستم جواب حمایت هاش رو بدم.

شرمنده ام چون فکر می کنم شاید بابا دیگه ماموریت نره.

شرمنده ام، چون می دونم حالا که برمی گرده، قراره بیشتر هم اذیت بشه.

این شرمندگی رو شاید بشه قایم کرد. از همه. ولی از خودش هم میشه؟


+ حتی فکر کردن به این که با اومدن بابا تکلیف همه چیز مشخص میشه و من از این برزخ خلاص میشم هم نمی تونه این شرمندگی رو کمرنگ کنه.


هوو

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۴ ب.ظ

یه دوستی هم داشتم تو دبیرستان، قرار گذاشته بودیم هر دو مون با یه نفر ازدواج کنیم که تا آخر عمر کنار هم باشیم. حتی اون یه نفر رو هم مشخص کرده بودیم. یکی از کارمند های مدرسه مون بود:))))

قرار بود شستن ظرف ها و جارو کردن با من باشه، آشپزی و گردگیری با اون!


+ الان یه سر رفتم فیس بوک، دیدم اسم اون یه نفر به عنوان پیشنهاد برای ارسال درخواست دوستی اومده تو صفحه م.

+ حالا خیلی هم جدی نگیرید، یه شوخی بود بین من و دوستم:)))

التماس تمرکز! *

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ

تمرکز ندارم. رو هیچی. همیشه یه بهونه برا نداشتن تمرکز وجود داره. همه ش فکرم درگیر یه چیزی که نباید باشه هست. گاهی موضوعات جدی، گاهی هم چیز هایی که واقعا لازم نیست بهشون فکر کنی.

مثلا تا یکی دو روز پیش همه ش فکرم درگیر این بود که فلان بانکی که توش حساب دارم چرا پول نمیده و چرا مشکل پیدا کرده و اگه پولایی که دستمه تموم بشه چه خاکی تو سرم بریزم؟! الان که دو سه روزه مشکل حل شده و متوجه شدم حتی یه کم بیشتر از انتظارم تو اون حساب پول دارم، همه ی فکرم درگیر اینه که پاشم برم حداقل با اون پول اضافه کتاب بخرم! 

ذهنم اون قدر به این فکر درگیره و برا عملی کردنش عجله دارم، که انگار قراره تا یکی دوساعت دیگه عذاب الهی برای کتاب ها نازل بشه و نسل همه شون رو منقرض کنه و منم هیچ وقت دستم به هیچ کتاب دیگه ای نرسه!


+ الان که مشکل اون بانکه حل شده، یادم نمیاد برا چی این قدر پول لازم داشتم و فکرم درگیرش بود :|

+ هی می خوام کتاب نخرم، اونایی که از قبل دارم و نخوندم رو بخونم، ولی این کتاب های جدید تر خیلی وسوسه برانگیز هستن!

+ خودم هم باورم نمیشه دارم این قدر کتاب می خونم! یه روزی زیاد کتاب خوندن آرزوم بود. کاش به بقیه آرزو هام هم برسم.

+ من از این که برام کامنت بذارید خیلی خوشحال میشم واقعا، ولی تو رو خدا اول متوجه بشید من چی گفتم، بعد. دیروز برا یکی از مطالبم که تو اوج غم نوشته بودم، یه شکلک خنده تو کامنت ها دریافت کردم. نکته ی خنده داری هم نداشت اصلا.


* عنوان مطلب بر وزن التماس تفکر! واقعا اون آدم هایی که این طرف و اون طرف میان می نویسن «التماس تفکر» چی فکر می کنن؟ یعنی مثلا «ما خیلی متفکریم، تو هم یه کم فکر کن؟» یا خیلی احساس روشن فکری می کنن که مثلا مشابه عبارت «التماس دعا» یه چیز جدید ساختن و چقدر همه چیز بهتر شد! التماس تفکر واقعا:))))

کفش نو

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ق.ظ
نشسته بودم،داشتم مبل هاش رو با مبل های خودم که هنوز تو بسته بندی های نایلونی هستن مقایسه می کردم.خودم خنده م گرفته بود.

+ فکر کن بری با ذوق وشوق یه جفت کفش بخری، بعد پات بشکنه. یه جوری که ندونی اصلا میشه دوباره خوب بشه و کفش بپوشی یا نه.
+ پام نشکسته. سالمم.

دروغ گفتم

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه