راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

یه کم هم ناراحت باش!

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

همیشه و تو هر لحظه برای هر آدم یه انتخابی وجود داره. مخصوصا زمانی که توی شرایط سختی هست یا از شرایط سختی عبور کرده. یه آدم هر لحظه از زندگیش می تونه انتخاب کنه که «عقده ای» بشه یا نه. من عقده ای نمیشم. قول میدم!


+ داشتم فکر می کردم مگه تا حالا شده از خدا چیزی بخوام و بهم نده، که الان این قدر نگران زندگیم هستم؟

+ عجب خوابی بود دیشب. قابلیت به فنا دادن کل امروزم رو داشت. هر چند صبح که بیدار شدم خیلی شاد بودم! کم کم الاناس که گریه کنم.

+ تا دیروز فکر می کردم هر وقت ناراحت میشم باید تمام تلاشم و بکنم که شاد بشم، دیروز یکی بهم گفت: «طبیعیه که حالت خوب نباشه. خودتو اذیت نکن. بذار حالت بد باشه. بذار ناراحت باشی. چون حق داری.» دیدگاه جالبی بود. همین پذیرفتن این موضوع یه کم از ناراحتیم کم کرد.

+ داره میره زیر آب، دستمو به سمتش دراز می کنم، دستم رو نمی گیره. شنا هم بلد نیست. اسمش هم غروره.

+ داشتم نقشه می کشیدم فردا برم با اون آقاهه دعوا کنم و بگم دو ماهه می خوام فلان کارو بکنم، نمیذاری، حالا میگی راه دیگه ای نیست و همون کارو بکن؟! بعد فهمیدم فردا تعطیل رسمیه.

+ باز دوباره خودم رو پرت کردم وسط زمین کشتی کج! به ملت نمیگم چمه، ملت هم هی راجع به موضوع مربوطه سوال های جزیی می کنن. دارم ظرفیت خودم رو می سنجم. عوض این که چهار تا دوست و آشنا می بینم، موضوع یادم بره و شاد باشم، بدتر یادش میفتم و منهدم میشم.

مجید جان، دلبندم!

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

خاله : «محمدمتین کجاست؟»

شوهرخاله : «پایین داره با اون اسباب بازیش بازی می کنه. اسمش چی بود؟ آها! اسکوتر.»

خاله : «اسکوتر؟ پس اینی که الان دستته اسمش چیه؟»

من : «این اسپینره!»

خاله : «پس اسپیکر چی بود؟»

من : «اسپیکر اون بلندگو هاست.»

خاله : «پس اونایی که تو تلگرام برا هم می فرستیم چیه؟»

من : «اون استیکره!»


«مجید دلبندم جان» ترین مکالمه ای که در تمام طول عمرم توش شرکت داشتم و شنیدم بود یعنی!


+ الان داره می پرسه کولر گازی اون یکی اسمش چیه؟ می ترسم بگم «اسپلیت»

میشه شاد بود.

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ
مینی بوس پر از مسافر بود. راهنمای تور، یکی یکی جلوی هر مسافر می ایستاد و می گفت :«یه کاغذ از تو کیسه ای که دست منه بردار و کاری که روش نوشته شده انجام بده. اگه انجام ندی باید 1 منات* بدی.»
نوبت یه خانم پیر شد. رو کاغذ نوشته بود:«یه نفر رو تو مینی بوس نشون بده که ازش خوشت نمیاد»
مینی بوس پر از غریبه بود. مثلا یکیش خود من. خانمه می تونست بهم یه چشمک بزنه و منو نشون بده ولی گفت نمیگم!از کسی بدم نمیاد.
راهنمای تور شوخیش گرفت، گفت :«یا میگی، یا جریمه رو میدی یا...یه کار دیگه به جاش بکن! آواز بخون!یا مثلا ...برقص! خودت انتخاب کن!»
خانمه یه کم فکر کرد و آخر سر تصمیم گرفت برقصه! چند نفر دیگه هم اومدن وسط و به همراه پیرزن و راهنمای تور یه کم آذری رقصیدن.
پیرزن یاد من می مونه. نه به عنوان کسی که الکی به نفر رو نشون داد و ادعا رد که ازش بدش میاد، به عنوان یه پیرزن مهربون که نخواست کسی رو ناراحت کنه و عوضش باعث شد کلی بخندیم. به همین راحتی!


+ چون می دونستیم رقص و آواز هم جزو کارایی هست که رو کاغذ ها نوشته شده، همون اول بابا جای همه مون جریمه داد و ما کاغذ برنداشتیم.

+ چرا به جای «ما حصل» میگید «ماه عسل» خب؟! یعنی چی «ماه عسل» این اتفاق این بود که من فلان درس رو بگیرم؟
* واحد پول کشور آذربایجان

یه سری اتفاق روزمره

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ق.ظ
اگه من یه بار دیگه اومدم گفتم فلان داستان رو هنوز این قدر صفحه ش رو نخوندم ولی به نظرم جالب نیست، همون جا جلوی نوشتن من رو بگیرید!«مردی به نام اوه» رو هم بخونید. البته هنوز هم میگم روندش یه کم کند بود، اما خب ممکنه حتی همین هم بخشی از داستان بوده باشه.
عادت مطالعه تو مترو و اتوبوس خیلی خوبه و یه جور استفاده از وقتی هست که داره به هر حال تلف میشه. اما یه عیبی داره! اونم این که وقتی کتابی رو تو مترو تموم می کنید و بعدش لازمه گریه کنید، نمی تونید گریه کنید! این اتفاقی بود که روز جمعه وقتی «مردی به نام اوه» رو تو مترو تموم کردم، برام افتاد.
جمعه با یکی از دوستام رفتیم باغ کتاب. چند وقتی بود که می خواستم برم و فرصتش پیش نمی اومد. رفتن با یه دوست خیلی به نفعم شد. یه عالمه باهاش حرف زدم. 3 جلد هم کتاب خریدم. البته کلا قصد خرید کتاب نداشتم اما اونجا بری و اون همه کتاب ببینی و نخری؟ ممکن نیست.
معمولا وقتی میرم یه جا و یکی دو تا کتاب می خرم، خیلی سریع تر اون کتاب ها رو می خونم تا وقتی که مثلا میرم نمایشگاه کتاب و 10 تا کتاب می خرم. الان هم چند تایی کتاب دارم که از دو سال پیش موندن ولی کتاب «دختر شینا» رو که جمعه خریدم، تقریبا در حال تموم شدنه.
بعضی چیز هایی که تو کتاب توضیح داده شده، برام جالب و آشناست، اما خیلی هاش هم نیست. شاید یه قسمتی از وجودم دیشب که داشتم کتاب رو می خوندم، احساس می کرد که می تونه جای «قدم خیر» باشه، اما می دونستم که این طور نیست و این خیلی غم انگیز بود. 
دیشب سریال «How I met your mother» رو هم بالاخره تموم کردم. و تصمیم گرفتم فعلا دیگه سریال نبینم چون جنبه ش رو ندارم و یهو می شینم 3 ساعت پشت سر هم سریال نگاه می کنم! راجع به این سریال هم نظر زیاد دارم که خلاصه ش این میشه:«یه کپی بی مزه از فرندز.البته نه که کلا بی مزه باشه، بی مزه نسبت به فرندز.»


+ خیلی احمقانه س که هر زمانی، هر رفتاری که دل مون می خواد با بقیه داشته باشم و بهشون ثابت کنیم که هیچ اهمیتی برامون ندارن و بعد انتظار داشته باشیم هر وقت ما رفتارمون بهتر شد، بدون این که یه ذره ابراز پشیمونی کنیم، اونا تحویل مون بگیرن و برامون جون هم بدن!

En mann som heter Ove

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۹ ب.ظ
دیدن عکسی که نفیسه تو استوری اینستاگرامش گذاشته بود و خبر می داد که قراره تو یه جمعه کتاب «مردی به نام اوه» رو بخونه و تعریف هایی که رو جلد خود کتاب نوشته، باعث شد فکر کنم که می تونم این کتاب رو مثل کتاب «رویای نیمه شب»  نصف شب تو اتوبوس شروع کنم و تا فردا صبح هم تمومش کنم. برا همین یه کتاب دیگه هم تو وسایل سفرم گذاشتم که بعد از روز اول اونو بخونم!
حالا به غیر از این که متن کتاب اون قدر ها که انتظار داشتم جذبم نکرد و فکرم هم خیلی درگیر تر از این بود که بخوام یه شب تا صبح کتاب بخونم، خاموش بودن چراغ های اتوبوس در تمام طول مسیر هم همچین رو نخوندن کتاب بی تاثیر نبود!
تو کل اون سفر هم شاید کمتر از 15 صفحه از کتاب رو خوندم. چیزی که برام جالب بود، ترجمه شدن خود به خود کتاب تو ذهنم بود. کتابی که دستم بود ترجمه فارسی بود، اما حتی اگه نمی دونستم در اصل نویسنده ش سوئدی هست، با خوندن نوع جمله ها و بعضی اصطلاحات مطمئنم بالاخره می تونستم اینو حدس بزنم.
بقیه کتاب رو وقتی برگشتم تهران، تو همین یکی دو هفته خوندم و الان 90 و چند صفحه ایش مونده. 
نوشته های نروژی و سوئدی تا حدی میشه گفت حوصله سر بر و کند هستن. شاید هم فقط من این جوری فکر می کنم. به هر حال که از جذاب نبودن کتاب خورد تو ذوقم.
اما این دلیل نمی شد «اوه» رو به آدم های مختلفی که تو زندگیم هستن تشبیه نکنم. شاید اگه چند سال پیش این کتاب رو می خوندم، حتی اونو به خودم تشبیه می کردم. اما الان می تونم بگم رگه هایی از «سونیا» رو هم تو خودم می بینم.
«اوه» آدم جالبیه. جدا از همه ی ویژگی هایی که تو کتاب توصیف شده، ارزشمند ترین ویژگیش اینه که یه نفر رو انتخاب کرده و با وجود همه ی تفاوت ها هیچ وقت بهش بی احترامی نکرده و تا وقتی اون یه نفر وجود داشته واقعا عاشقش بوده.
«اوه» رو به تعداد زیادی از مرد هایی که می شناسم تشبیه کردم. جالب بود. معمولا عادت دارم خودم رو جای شخصیت اصلی داستان ها بذارم. یا کلا داستان رو به کسی ربط ندم.
وسوسه شدم نسخه ی اصلی کتاب رو هم بخونم. pdf سوئدی رو هم دانلود کردم اما بعد از خوندن نصف یه صفحه گذاشتمش کنار. شاید هم بعد دوباره برم سراغش. ولی واقعا فکر نمی کردم از جهت املایی این قدر با نروژی متفاوت باشه. موقع حرف زدن که خیلی فرقی با هم ندارن.
خیلی سعی کردم pdf نروژی کتاب رو هم پیدا کنم اما همه ش پولی بود.جالبه که اسمش به نروژی با اسمش به سوئدی متفاوت بود حتی.وقتی داشتم دنبال pdf می گشتم، متوجه شدم که فیلم این داستان هم ساخته شده. الان هم دارم فیلمش رو به زبان اصلی دانلود می کنم. الان دارم خودم رو به چالش «چقدر نروژی یادمه» دعوت می کنم!

+ امروز به شکل غیرمنتظره ای یه کاری رو شروع کردم که قرار بود دو سال پیش شروع کنم. خودم هم متعجبم هنوز. کاش تمومش کنم.

تابستونه!

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۸ ب.ظ

تابستون امسال دقیقا زمانی که باید، شروع شد. آخرین امتحانم 30 خرداد بود خبری از تمرین و پروژه هم نبود و واقعا با شروع تابستون، تعطیلات من هم شروع شدن. یادم نیست اون یه هفته رو چی کار کردم(تا شب قبل از عید فطر). ولی شب عید فطر راه افتادیم به سمت سرزمین مادری!

6 روز خونه ی مادربزرگم بودیم که اگه دست خودم بود و به خاطر پروژه ی تابستونم نبود، دلم می خواست خیلی بیشتر بمونم.تازه،با این که کمتر از یک هفته موندیم،  بعد از مدت ها، تونستم به اندازه ی کافی با خاله ها و دایی ها وقت بگذرونم.ولی به هر حال، فکر برگشتن به تهران و تصور این که از فردا هیچ کدوم رو نمی بینم سخت بود. اما خب، همراه شدن خاله م و دخترهاش باعث شد همه چیز یهو تموم نشه. دو- سه روزی خونه مون موندن و تو اون دو سه روز چند جایی با هم رفتیم. 

نزدیک ظهر تا عصر می رفتم دانشگاه، بعدش هم با هم می رفتیم بیرون. چهارشنبه شب اونا هم برگشتن. خیلی اصرار کردیم حداقل پنج شنبه رو بمونن اما قبول نکردن. چهارشنبه با هزار تا بدبختی، بالاخره رفتن! هیچ آژانسی ماشین نداشت! بلیط رو اشتباهی برای یه ساعت دیگه گرفته بودن!اینترنت قطع بود و با سختی و برای اولین بار اسنپ گرفتیم! راننده ی اسنپ پیدامون نمی کرد! دخترخاله م کیفش رو جا گذاشته بود و .... اما همه ش یه جوری رفع و رجوع شد و آخرش رفتن!

خیلی دلم می خواست بمونن و پنج شنبه با هم بریم امامزاده صالح. وقتی تصمیم شون برای زودتر رفتن قطعی شد، به یکی از دوستام  پیشنهاد دادم با هم بریم. بعد قرار شد کاخ سعد آباد رو هم با هم بریم ببینیم. نزدیک 8 صبح از خونه زدم بیرون و ساعت 7 عصر رسیدم خونه. و پاهام از زانو به پایین مرده بودن! هنوز هم درد می کنن حتی. تو کل اون یازده ساعت شاید 3 ساعتش رو نشسته بودیم و بقیه ش رو داشتیم راه می رفتیم. شب قبل هم هر کدوم 4 ساعت اینا خوابیده بودیم. اما شدیدا خوش گذشت!

امروز هم بالاخره بعد از مدت ها، اتاقم رو از بیخ و بن مرتب کردم و حتی یه تغییراتی هم توش دادم و الان هم داشتم فکر می کردم از برنامه هایی که برای تابستون دارم، کدومش رو شروع کنم.مثلا زبان بخونم، برم سنتورم رو از جعبه ش دربیارم،کتاب بخونم، نقاشی بکشم ، فرشم رو ببافم یا ... نتیجه ش این شد که اومدم وبلاگم رو آپ کنم!


+ تصمیم دارم شروع کنم برا کنکور بخونم. هنوز نمی دونم چه رشته ای ولی تا دو هفته ی دیگه تصمیم می گیرم.

+ بعدازظهر نشستم یه پست راجع به مصائبی که سال کنکور کشیدم نوشتم، بعد گفتم خب که چی؟! و بی خیالش شدم. شاید بعدا خصوص منتشرش کنم.

+ از امروز به بعد میشه بگیم که ما هم یه کنکوری تو خونه داریم: خواهرم.

+ یادم رفت تو این پی نوشت چی م خواستم بنویسم!

+ زندگیم شبیه تعداد زیادی از آهنگ هایی که سه چهار سال پیش گوش می دادم شده و هر لحظه که ازم بپرسن چه مرگته می تونم با یه بیت از اون آهنگ ها جواب بدم! عمدتا" خواجه امیری. مثلا الان می تونم بگم:«نه دنبال یه تسکینم، نه فکر کندن از این درد/ تو دنیا با یه دردایی فقط باید مدارا کرد»

بی معنی

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۱ ب.ظ
می تونم بگم در حال گذروندن بی معنی ترین دوره ی زندگیم هستم و متاسفانه این رو هم می دونم که حداقل دو ماه دیگه هم قراره به همین شکل به زندگی ادامه بدم.

+ یه زمانی هم وقتی می گفتن مثلا فلانی ناراحته، رو نمره هاش تاثیر گذاشته، با خودم می گفتم این سوسول بازی ها چیه دیگه؟!

اتوبوس

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ب.ظ
یه نفر می تونست منتظر من باشه. توی ترمینال یا توی تهران. من هم می تونستم منتظر رسیدن باشم. به ترمینال یا به تهران. یا این که اصلا این فکر ها می تونست به کل تو کله ی من نباشه.

درد اصلی همینه. فکر ها هست، آدمه نیست.

-  تفکرات مشوش اتوبوسی در شب گذشته.

+ الان نشستم تو لابی دانشکده و دارم فکر می کنم که اگه بعد از 3 هفته گم و گور بودن، برم تو شرکت استادم، راهم میدن یا نه! و اصلا با وجود اضافه شدن کارآموز های تابستون، جایی برای من مونده یا نه!

+ ده دیقه بعد: واقعا دلم نمی خواد بلند شم... کاش هندزفری همراهم بود، همین جا می نشستم سریال می دیدم و بعدم عصر می رفتم خونه!

بازگشت

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۸ ب.ظ

مادر: محمدمتین! بیا این لباس ها رو امتحان کن ببین اندازه هستن یا نه؟

برادر: ای بابا! شلوار هم باید امتحان کنم!

من: «من بمونم یا برم؟ تو چه جوری راحتی؟» *

خواهر: می خواد لباس عوض کنه، فک کنم بیای بیرون بهتر باشه!


+ باید بگم که امروز خیالاتم رو هم دود کردم فرستادم هوا! این همه خوشحالی هم برا خیالاتم نبود، برا این بود که دارم دوباره الهه میشم. چیزی که مدت ها بود، نبودم.

* یه قسمت از آهنگ بمب ساعتی که تو پست قبلی گفتم.

مخدری به اسم خیال

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ق.ظ

دیروز صبح، بعد از سحر، خوابم نمی برد. بعد از مدت ها داشتم عمیقا خیالبافی می کردم. از اون مدل خیالبافی هایی که بعدش کم کم تبدیل به واقعیت میشه. از همون مدل خیال هایی که وقتی بین ترم و 1 و 2 دانشگاه برا خودم موزه های تهران رو می گشتم میومد سراغم. داشتم فکر می کردم که این خیال ها هم یه روز واقعی میشن؟ اگه بشن، چقدر زندگیم متفاوت میشه!  

خیال بافی خطرناکه. خیلی خطرناک. باید اعتراف کنم که گاهی اون قدر تحت تاثیر خیال بافی هام راجع به یه آدم قرار می گیرم و خوبی هاش رو برا خودم بزرگ می کنم که وقتی خودش رو می بینم بدجور می خوره تو ذوقم. گاهی تو خیال چنان برای تک تک جزئیاتی که قراره اتفاق بیفته نقشه می کشم که وقتی یکی شون اتفاق نمی افته بدجور دمغ میشم.

احساس می کنم خیالبافی خیلی اوقات برای من مثل یه مخدر عمل کرده. تو اون لحظه با خیالاتم تونستم خودم رو از یه غمی خلاص کنم و به آینده امیدوار بشم، اما بعد که دیگه اون غم تموم شده، تازه به این نتیجه رسیدم که خیالات نمی تونن جای واقعیت رو بگیرن. دیروز هم همین اتفاق افتاد، من با خیالاتم خوش بودم. یه جوری که حتی خودم هم باورم نمی شد تو چند ماه گذشته چقدر عذاب کشیدم. یه جوری که انگار برگشته بودم به چند سال پیش و دوباره داشتم برای دانشگاهم نقشه می کشیدم. اما حالا دارم فکر می کنم که اگه همه چی اونجوری که من نقشه کشیدم پیش نره چی؟ چه بلایی دارم سر خودم میارم؟



+ هر چی بیشتر میگذره، بیشتر به این نتیجه می رسم که سن صرفا یه عدده و بزرگتر بودن یه آدم همیشه به معنی باشعور تر بودنش نیست.

+ باورت میشه به خاطر یه موضوع تکراری و مضحک هر بار دارم تپش قلب می گیرم؟ هر بار با دیدن یه نشونه که منو یاد اون موضوع میندازه؟ یعنی برام حل نشده؟

+ دوباره رو آوردم به آهنگ های خواجه امیری... الان هم قلب ساعتی رو پیشنهاد می کنم.مفهوم «مرتب کردن اتاق» هم توش اومده حتی! چالشی که من مدتیه بیشتر باهاش درگیرم...

+ راستی... اون روز که من برای اولین بار تو عمرم رفتم زیر سِرُم، چرا تو بالای سَرَم نبودی؟