راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

غذای خونگی

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

توکل

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

نوشته توکل همیشه جواب داده ...

شاید این من بودم که توکل کردن بلد نبودم.


+ مغزم دیگه بدون این که با من هماهنگ کنه همه چیزایی که باعث ناراحتی میشه رو به کل نادیده میگیره.

«اون»

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

...

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ق.ظ
10 روز دیگه، چی از من باقی می مونه؟

یک مکالمه

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

خداحافظی نکردیم

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۴ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

افطار

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ب.ظ
- دم افطاره، از 4 ساعت پیش داریم راه میریم ولی نه گرسنه م، نه خسته، نه تشنه!
با خوشحالی اینو گفتم در حالی که نمی دونستم اون چیزی که قراره امروز دم افطار از بین بره، نه تشنگیه، نه گرسنگیه و نه خستگی... خوشحالیه...
نمی دونم از بهت بگم، از غم بگم، از خاطراتش بگم، از جو سنگین و غریب بین بچه های دانشکده بگم... نمی دونم... کاش من هم وقتی میرم همه ازم به همین خوبی یاد کنن. یاد خنده هام بیفتن، یاد صدام بیفتن، یاد حرفام بیفتن... از نبودنم متاسف باشن...

کجا رفتی صبا؟

+ کاش این اواخر ارتباطم باهاش کمتر نمی شد...کاش همه چی تو تابستون سال اول دانشگاه متوقف می شد.
+ می گفت اگه زندگی رو راحت بگیری، اتفاقات خوبی برات میفته و همه چیز به خیر و خوشی جلو میره... روی نیمکت، جلوی بوفه ی دانشگاه. انگار همین دیروز بود...
+ چرا یه نفر مثل صبا با این هدف و شور زندگی باید بمیره، بعد یکی مثل من زنده باشه؟ چرا واقعا؟

در نزنید!

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

بی عنوان

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

بسته ی ناقابل

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

- آقا!

دو سه متر جلوتر از من داره راه میره. به محض این که صدام رو می شنوه برمی گرده و بسته رو از دستم می گیره و تشکر می کنه. بسته ای که چند لحظه پیش از تو جیبش افتاده کف پیاده رو و متوجه نشده. بسته رو می گیره و میره و من می مونم با یک عالمه فکر و خیال و سوال های بی جواب. چی کار کردم؟! با دست های خودم یه بسته سیگار دادم به یه آدم؟! من؟!

 بسته ی سیگار از تو جیب آقاهه افتاد زمین. خم شدم، برش داشتم، تکونش دادم و وقتی فهمیدم توش سیگار هست، آقاهه رو صدا زدم و بسته رو دادم بهش. اگه خالی بود چی کار می کردم؟ مینداختمش دور یا میذاشتم همون جا بمونه؟

حالا که پر بود چی؟ پس دادنش کار درستی بود؟ می تونستم باعث بشم اون آدم کمتر سیگار بکشه.

نه بابا! کدوم آدم سیگاری ای با گم شدن بسته ی سیگارش دست از سیگار کشیدن بر می داره؟ اتفاقا میره یه بسته سیگار جدید می خره و بیشتر هم می کشه.  

شاید اصلا نباید دست به بسته ی سیگار می زدم. انگار نه انگار که دیدم بسته ی سیگاری افتاده زمین. ولی اگه یه نفر اون بسته رو پیدا می کرد چی؟ اگه اعصابش خورد بود و از دیگران هم شنیده بود که سیگار کشیدن اعصاب رو آروم می کنه چی؟ اگه همین چند تا دونه سیگار باعث می شد تا آخر عمر سیگاری بشه چی؟ نمی تونستم به بسته ی سیگار دست نزنم. مثل بابا. که هر وقت سیگار روشن نصفه نیمه ای تو پیاده رو می بینه با پاش اونو له می کنه که یه وقت یکی برنداره بکشه.

اگه آقاهه حواسش بود و بسته رو عمدا انداخته بود زمین چی؟ اگه قصدش ترک کردن سیگار بوده باشه چی؟ اگه دنبال یه نشونه بوده باشه چی؟ شاید با خودش گفته این بسته ی سیگار رو میندازم زمین، اگه کسی بهم پسش داد باز می کشم. ولی اگه نه، ترک می کنم. یعنی من باعث شدم سیگار رو ترک نکنه؟

 یا شاید از انداختن بسته ی سیگار رو زمین هدف دیگه ای داشته... مثلا یه جور سیگار رسوندن به یه آدم آشنا. یا حتی نا آشنا یعنی یه جور نقشه برا سیگاری کردن جوون های مردم.اصلا از کجا معلوم توی بسته واقعا سیگار بود؟ من که توشو ندیدم. فقط بسته رو تکون دادم و فهمیدم پره. شاید توش چیز خطرناک تری بود. مثل مواد مخدر. شاید زمین انداختن بسته سیگار روشی بود برای رسوندن جنس به مشتری.

شاید باید مینداختمش دور... باید مینداختمش دور؟  اگه تو بسته مواد مخدر یا تعدادی سیگار سالم بود، شاید با دور انداختن می شد جلوی آسیب رسیدن به یکی دو نفر آم رو گرفت. اما شاید حتی چیزی که تو بسته بود ماده ی مخدر یا سیگار نبود... یه چیز خطرناک تر بود. شاید حتی یه بمب یا ماده سمی بود. شاید نقشه ی آقاهه کشتن یه تعداد آدم بود. اون وقت چی؟ با صرفا چند متر جابه جا کردن بسته و انداختنش تو سطل آشغال خطری رفع نمی شد.

اصلا من به عنوان کسی که یه بسته سیگار رو پیدا کرده و صاحبش رو هم دیده و می دونه کیه، حق داشتم بسته سیگار رو دور بندازم؟ 

من چی کار کردم؟ جون چند تا آدم رو نجات دادم؟ از سیگار شدن یا معتاد شدن یه آدم جلوگیری کردم؟ از بیشتر سیگار کشیدن یه آدم جلوگیری کردم؟ از ترک کردن یه نفر جلوگیری کردم؟ من چی کار کردم؟

بسته ی ناقابل؟ شاید هم قابل!


+ احساس پوچی می کنم. بی کاری، بی هدفی ، بی احساسی و خیلی بی های دیگه.