راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

باز شروع شد...

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۲۱ ب.ظ
جالبن بعضی ها. خیلی جالب.
تا دیروز که یه درصد امیدی بود که رییس جمهور عوض بشه، از این که تعداد شون بیشتره و خیلی ها از رای دادن به روحانی منصرف شدن و این دوره قطعا روحانی بازنده س و «#آخر_هفته_روحانی_رفته» مایه میذاشتن؛ حالا هم که نتایج معلوم شده و آرای روحانی به شکل چشم گیری بیشتر هم شده و اون همه تخریب و توهین که تا پای صندوق رای هم ادامه داشت نتیجه ای نداده، دوباره برگشتن سر جای قبلی شون که همه ی ملت رو نفهم فرض می کردن و فقط خودشون می فهمیدن، هیچ کس مسلمون نبود و فقط اینا می دونستن اسلام چیه.
بابا جان انتقاد به همه ی مقام ها وارد هست، فقط من نمی دونم چرا وقتی اصلاح طلب ها میان سر یه کاری، معنی «انتقاد» و «تخریب» برا این بعضی ها یکسان میشه.
راستی! اون همه شعاری که تو روز های امیدواری شون می دادن و می گفتن «هر کی شد باید به رای مردم احترام بذاریم» کجا رفته؟

+ البته این پست قطعا راجع به عده ی خاصی هست که عبارت «تندرو» مال یه لحظه شونه. وگرنه من معتقدم اصولگراهای واقعی آدم های محترمی هستن. نمونه شون رو هم به تازگی زیاد دیدم.
+ خب دیگه... بریم سراغ میان ترم فردا!

یکی یکی!

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

کلاس اول دبستان که بودم، کلاس مون دو تا مبصر کلاس پنجمی داشت. آیدا و پگاه. ازشون حساب می بردیم. مخصوصا از آیدا. داد که می زد همه مون ساکت می شدیم. اما بعضی وقت ها که معلم مبصر هامون زودتر از معلم ما میومد، یکی از بچه ها خودمون از طرف شون به جانشینی انتخاب می شد! اونم می رفت اون وسط و حنجره ی خودش رو جر می داد و با تمام توان داد می زد. اما هیچ کس ازش حساب نمی برد و کلاس می رفت رو هوا. همه داد می زدن و می گفتن سااااکت! ولی باز هم کسی ساکت نمی شد. این جور موقع ها همیشه با خودم می گفتم:«اینا چرا داد می زنن؟ چرا تک تک بچه ها رو ساکت نمی کنن؟مگه چقدر طول می کشه؟»

یه بار نوبت خودم شد. فقط یه بار و دقیقا زمانی که معلم مون تو راهرو بود و تا چند ثانیه بعد می رسید به کلاس. وقت نشد فرضیه م رو ثابت کنم. تا به بچه های یه نیمکت گفتم ساکت و رفتم سراغ نیمکت بعدی معلم وارد کلاس شد. 

از همون موقع همیشه برا سوال بود که اگه وقت داشتم، از اون روش نتیجه ای می گرفتم یا نه؟

تو این یه هفته ی قبل از انتخابات دایم این خاطره به ذهنم میاد.وقتی بچه ها می گفتم ما میریم ولیعصر و انقلاب و بحث می کنیم و مخالف ها هم میان و بحث می کنن و مردمی که می شنون تصمیم می گیرن، به هیچ وجه نمی تونستم خودم رو  همراه با اونا تصور کنم. این شد که تصمیم گرفتم برم و تک تک با مردم حرف بزنم.

*** 

نمی دونم چند شنبه بود. ولی با ناصر رفتیم پارک. شروع کردیم با مردم حرف زدن و تشویق شون کردیم که رای بدن. از نزدیک 30 نفری که باهاشون حرف زدیم تقریبا 15 نفرشون همون اول گفتن به آقای روحانی رای میدن و بقیه به هیچ وجه راضی نمی شدن که رای بدن. دو نفرشون که به من گفتن «جنایته! تو هم رای نده!» و دو تا خانواده ی دو نفره ی دیگه هم کلی باهامون صحبت کردن و گفتن که همیشه رای می دادن. یه خانواده از 88 تصمیم گرفته بود رای نده و اون یکی از 92. یه خانواده بهمون گفت:«من خودم زمان آقای هاشمی کاری که شما می کردین رو می کردم. ولی الان راضی نمی شم. برید، موفق باشید.آقای روحانی گفت که می تونه حصر رو رفع کنه. می دونست دست اون نیست. می دونست نمیذارن. چرا گفت؟» و اون یکی هم گفت :«من همین جا بهتون امضا میدم که آقای روحانی رییس جمهور میشه. از قبل انتخاب شده س. رای ما تاثیری نداره. تا روحانی نتونه اسم میر حسین رو به زبون بیاره من رای نمیدم.»

ناامید کننده بود. خیلی. این که این همه آدم از رای دادن ناامید شده بودن بی اندازه ناامید کننده بود. 

شنبه باز می خواستم برم پارک.اما دم آخر تصمیم گرفتم برم آزادی. شاید همین باعث شد دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه با انرژی بیشتری با مردم صحبت کنم.

دوشنبه و سه شنبه با کلی آدم که تو پارک نشسته بودن صحبت کردم. عجیب بود که این بار هم اکثرا قصد رای دادن نداشتن. به دلایل مختلفی مثل:«اون که انتخاب شده هست. رای ما تاثیری نداره!»، «من که هیچ کدوم رو نمی شناسم!»،«والا ما اون قدر مشغله داریم که وقت نمی کنیم به این چیزا فکر کنیم!»،«چرا وقت تون رو تلف می کنید؟ خودتون رو قاطی این بازی ها نکنید!» اما در کمال تعجب خیلی هاشون بعد از چند دیقه قانع شدن که رای بدن. استدلال های مختلف شون باعث می شد بحث برا خودم هم جذاب باشه. بعضی هاشون اطلاعات فوق العاده کمی داشتن. بعضی هاشون هنوز نمی دونستن آقای قالیباف انصراف داده. خلاصه که طیف جالبی رو تشکیل می دادن.

 حالا برا من که کشته مرده ی این مدل ارتباط برقرار کردن با مردم هستم،  خودش یه جور تفریح هم محسوب میشد. هر قدر بیشتر پیش می رفتم، تجربه ی بحث کردنم بیشتر می شد. وقتی بین جماعت مخالف رای دادن، به کسی برخورد می کردم که می خواست رای بده و مصمم بود که به آقای روحانی رای بده و برام استدلال هم می کرد(به کسی نمی گفتم طرفدار کی هستم. صرفا می خواستم رای بدن.)، اون استدلال ها برای قانع کردن نفر بعد به دادم می رسید و کمکم می کرد. اصلا مدل حرف زدن هر کس باعث می شد خیلی راحت متوجه بشم از چه راهی میشه وارد شد و راضیش کرد که رای بده.

دوشنبه خیلی این جمله رو از مردم شنیدم:«من نمی خوام رای بدم. اما اگه رای بدم به آقای روحانی رای میدم!»

روز سه شنبه تو همون مدت (حدود 2 ساعت ) با افراد خیلی بیشتری صحبت کردم. چند تا اتفاق جالب هم تو این روز افتاد. برای اولین بار بعد از این که یه نفر رو قانع کردم که رای بده و ازش پرسیدم به کی رای میدی؟ گفت آقای رییسی. با بعضی از مردم که حرف می زدم، یه نفر دیگه هم از اون دور و بر پیدا می شد و بهم کمک می کرد. افرادی هم بودن که به محض این که می دیدن دارم با یکی بحث می کنم میومدن و می گفتن که:«منم نمی خواستم رای بدم. ولی با این وضع باید بریم و رای بدیم». و مورد جالب دیگه، خانم مسنی بود که ظاهرا تو همون چند دیقه صحبت اینجانب رو برا پسرش در نظر گرفته بود و وقتی گفتم من ازدواج کردم، گفت :«پس من رای نمیدم!» البته بعد گفت که شوخی کرده و رای میده.

خیلی برام جالب بود که تو این دو روز هیچ کس به من نگفت نمی خوام باهات حرف بزنم. همه خیلی خوش اخلاق و خوب باهام برخورد کردن. البته به جز یه خانم مسن که از همون اول که ازش اجازه خواستم وقتش رو بگیرم با یه حالت تاسف که واقعا بهم برخورد سرش رو تکون داد و گفت:«چی کار کنم دیگه، بگیر!» اما خوشبختانه لازم نبود باهاش بحث کنم. چون همون اول گفت که قصد داره رای بده و به آقای رییسی هم رای میده.

قرار نبود با طرفدار های آقای رییسی بحث کنم. چون می دونستم که با حرف من از عقیده شون برنمی گردن. کلا با افرادی که انتخاب کرده بودن بحثی نداشتم.فقط می خواستم مردم رای بدن.

روز چهارشنبه، پارک های دور و بر خونه تموم شده بود و من هم به دلایلی لازم بود تا عصر بمونم دانشگاه. از ساعت 11 تا 2 و نیم کاری نداشتم. هوا هم گرم بود و حتی نزدیک دانشگاه هم جایی رو نمی شناختم که برم برا تبلیغات. به پیشنهاد یکی از دوستام رفتم مترو. خلوت بود. اما یه کم می ترسیدم. مخصوصا به خاطر این که خط 2 رو انتخاب کرده بودم و تصورم این بود که تو شرق تهران مخالف های زیادی رو می بینم و با توجه به این که تو مترو فاصله ی صندلی ها مثل پارک زیاد نیست، خواه ناخواه بحث گروهی میشه. درسته که من تو اولین سوال هام راجع به کاندیدا ها حرف نمی زدم، اما وقتی می دیدم طرف به روحانی مایله، بهش می گفتم که رای ندادنش عین رای دادن به رییسیه. یا اگه می دیدم کلا اطلاعی نداره، یه مقایساتی انجام می دادم. راجع به شعار ها و برنامه ها و سوابق و ... حتی خیلی هاشون بعد از این که قانع می شدن رای بدن تازه از من می پرسیدن خودت به کی رای میدی؟ اما به خاظر همین توضیحات هم از برخورد های عجیب و غریب طرفدار های آقای رییسی تو مترو که قبلا هم نمونه ش رو دیده بودم، می ترسیدم. 

اما ترسم الکی بود. نه تنها کسی به خاطر صحبت هام برخوردی باهام نکرد،(یعنی مخالفی نبود که بخواد مخالفتی بکنه) بلکه افراد موافقی بودن که اطلاعات شون خیلی بیشتر از من بود و به کمک من اومدن. افراد دیگه هم بودن که بعد از قانع شدن طرف بحث، کلی بهم روحی دادن و تشویقم کردن. شرق تهران هم فرق خاصی با غربش نداشت.

تفاوت دیگه ی رو چهارشنبه با روز های قبل این بود که با تعدادی از طرفداران آقای میرسلیم هم آشنا شدم و افرادی رو هم دیدم که بدون این که بی ادبی کنن (مثل اون خانم تو پارک)، همون اول و با صراحت گفتن که تمایلی به بحث ندارن.

نزدیک های ساعت 3 بالاخره برگشتم دانشگاه.ساعت 5 دوباره با یکی از دوستام رفتیم مترو. اما هم شلوغ بود و هم من خسته بودم و هم بیشتر می خواستم به دوستم میدون بدم. مسیرمون 3 ایستگاه بیشتر نبود. اما دو نفر رو قانع کردیم. در واقع من شروع می کردمو می رفتم کنار و دوستم ادامه میداد.با افراد خیلی زیادی هم رو به رو شدیم که حاضر به بحث کردن نبودن. بهشون حق می دادم. خسته بودن.

باز همایش بود. نزدیک میدون ولیعصر. از همایش خیلی خوشم نیومد. من که مراسم پر از شور آزادی رو با حضور آقای جهانگیری و آقای روحانی دیده بودم، تحمل اون همایش تو یه سالن کوچیک و با یه مجری بی مزه برام سخت بود. هر چند که سالن پر بود و مردم و خیلی هاشون بیرون مونده بودن.

مسیر برگشت فوق العاده شلوغ بود. مردم پیاده و با ماشین از آخرین ساعات تبلیغات استفاده می کردن. بسیجی های پرچم به دست به محض دیدن ماشین ما بای بای می کردن و می گفتن :«روحانی بای بای!» درسته مدت زیادی تو خیابون بودیم ولی مسیر خودمون رو رفتیم. به شلوغی ها و اسپری فلفل و اینا برخورد نکردیم.

شب خسته و با سردرد رسیدیم خونه. مطمئن از این که این بار همه ی تلاشم رو کردم.

مطمئن از این که اگه یه وقت آقای روحانی رای نیاره، می تونم درک کنم همه ی اون هایی رو که سال 88 به تظاهرات می رفتن. مطمئن از این که با دیدن وقایع این مدت به صورت مستقیم و غیرمستقیم،اگه آقای روحانی رای نیاره، سال 1400 به دانشجویی که جلوم سبز میشه و میگه رای بده، میگم:«برو، تو این چیزا رو نمی دونی. اینا از قبل انتخاب شده هستن.» مطمئن از این که اگه تو این انتخابات پیروز نشیم، یه چیزی تو وجودم می میره. همون چیزی که سال 88 تو وجود خیلی ها مرد...

کاش هیچ وقت درک شون نکنم. کاش هیچ وقت به هیچ کس این حرف رو نزنم.کاش هیچ وقت الهه ی این روز ها نمیره.

پرچم

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

شنبه، وقتی داشتیم از سالن 12 هزار نفره آزادی برمی گشتیم، در حالی که پرچم پارچه ای ایران رو از شیشه ی ماشین بیرون گرفته بودم، به ناصر گفتم:«یادش بخیر! بچه که بودم با بابام می رفتیم راهپیمایی 22 بهمن، بعد که برمی گشتیم نمی دونستم با پرچم هایی که گرفتم چی کار باید بکنم و کجا باید بذارم شون. الانم نمی دونم این پرچم رو چی کار کنم!»

رسیدیم دم در خونه. از ماشین پیاده شدم. بچه های همسایه با پدرش دم در ایستاده بود. تا منو دید، اومد جلو و گفت:«خاله! خاله! منم پرچم می خوام!» منم از خدا خواسته، پرچم و دادم بهش. ناصر از تو ماشین به آقای همسایه گفت:«حاج آقا به روحانی رای بده!» آقای همسایه هم سرش رو تکون داد.


پرچم


اساتید گوگولی

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۴۱ ق.ظ

کلمه ی «گوگولی» احتمالا از اون کلمه هایی هست که نمیشه براش معنی پیدا کرد اما هر کس یه سری معنی برای این کلمه تو ذهنش داره. مثلا اکثر اوقات وقتی میگیم «گوگولی» من یاد بچه های تازه به دنیا اومده یا خیلی کوچیک میفتم.

اما همه این جوری نیستن. اینو وقتی فهمیدم که یه نفر بهم گفت:«چقدر این استاد م. گوگولیه!» یعنی به یک سری مرد گنده هم ممکنه گفته بشه «گوگولی»!

اولین بار که این عبارت رو راجع به یه استاد شنیدم چشمام چهار تا شد. اما بعدش کم کم خودم هم به این نتیجه رسیدم که بعضی از این استادا واقعا چه قدر گوگولی هستن!

حالا وقتی میگیم گوگولی اصلا نباید انتظار داشته باشیم که هر کس گوگولیه یه سری ویژگی مشترک با بقیه افراد گوگولی داشته باشه. یا وقتی به نظر من گوگولیه حتما به نظر یکی دیگه هم باشه.

در کل باز می رسیم به این نکته که گوگولی معنای مشخصی نداره!

مثلا یکی از این اساتید گوگولی استاد اقتصاد مون هست که فکر می کنم حول و حوش 70 سالش باشه. یکی دیگه شون یکی از اساتید مرکز معارفه که شخصا عاشق کلاس هاش بودم و اون هم کمتر از 60 سال نداشت.

گوگولی ها ممکنه به مرد های گنده ی غیر استاد دانشگاه هم بسط داده بشن. مثلا فکر می کنم تو همین چند روز گذشته زیاد شنیدم که «چقدر این جهانگیری گوگولیه!» فکرش رو بکن! جهانگیری گوگولی! وقتی همچین عبارتی رو می شنوم،  آقای جهانگیری رو با همین قیافه تو قنداق تصور می کنم!

ولی به نظرم به طور کلی آدم باید تو ذهن خودش هم یه سری محدودیت ها برای استفاده از کلمات داشته باشه. مثلا بعضی ها تو ذهن من اون قدر محترم هستن که حتی تو فکر و خیالاتم هم نمی تونم اسم شون رو بدون گفتن «آقا» یا «خانم» تصور کنم. برعکس آدم هایی وجود دارن که نمی تونم کلا اسم شون رو تصور کنم. بس که هیچ احترامی پیشم ندارن.

کلمه ی گوگولی هم شاید خیلی با نمک باشه، ولی دیگه نه برای همه!


+ جمعه از ظهر نشستم یکی یکی لباس هام رو لوله کردم. هم جای کمتری گرفتن، هم دیگه بعید می دونم به این زودی ها دوباره مثل قبل به هم بریزن. البته انصافا خیلی وقتم رو گرفت. با خودم داشتم غر می زدم که خسته شدم دیگه! از صبح دارم لوله می کنم! اون قدر وقت گرفت که بعد از لوله کردن آخرین لباس، توی مناظره بحث لوله کردن قالیباف پیش اومد!

+ دیروز فکر می کردم دیگه غمگین نیستم. امروز فهمیدم وضعم خیلی خراب تر از این حرفاست. بعید می دونم درست شدنش کار یه روز و دو روز باشه.

+ نشستم جلوش، هر لحظه چشمام از اشک پر تر می شه، می خنده و با لحن تمسخرآمیز همیشگیش میگه:«حالا چرا گریه می کنی؟!»

چراغ نفتی نباشیم!

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۱۷ ق.ظ


از قدیم گفتن همه رو برق می گیره و مارو چراغ نفتی! اونم تو زمان های خیلی نامناسب!

چراغ نفتی ها چه کسانی هستند؟

بذارید یه نمونه از این چراغ نفتی ها که دیروز باهاش ملاقات کردم رو براتون توصیف کنم.

عمو پورنگ رو تصور کنید که موهاش رو چتری ریخته رو پیشونیش و به چتری هاش ژل هم زده و اونا رو دونه دونه از هم جدا کرده. حالا دماغش رو یه کم کوچیک کنید و صورتش رو هم گرد تر کنید. چراغ نفتی شما حاضره!

دم در ورزشگاه شیرودی یه شیر آب بود که خیلی هامون تو نوبت ایستاده بودیم تا یه کم از آب اون شیر بزنیم به صورت مون. صورت هایی که از شدت گرمای سالن مثل لبو شده بودن و شر شر عرق می ریختن.

چراغ نفتی اول جاش رو تو صف شیر آب به من تعارف کرد. جایی که چند ثانیه قبل خودش زده بود به صف و ازم گرفته بود. من تشکر کردم ولی قبول نکردم. کلا از صف خارج شدم و رفتم تو صفی که اون طرف بود.

چند دیقه بعد که داشتم می رفتم به سمت ایستگاه مترو هفت تیر، چراغ نفتی دوباره خودش رو به من رسونده بود و داشت راجع به گرم بودن توی ورزشگاه صحبت می کرد. منم داشتم راه خودم رو می رفتم. هراز گاهی از بین جمعیت یه راهی باز می شد و می تونستم دو سه متر ازش جلو بیفتم ولی چند ثانیه بعد دوباره میدیدم داره پا به پای من میاد و راجع به موضوعات بی ربط اظهار نظر می کنه.

تو این شرایط تنها کاری که از دست من برمیاد اینه که هی روسریم رو با دست چپم مرتب کنم! (این که دست چپ باشه مهمه). آخه آدم همون اول یه حدسایی می تونه بزنه ولی مستقیم هم نمیشه گفت :«مزاحم نشید آقا!» 

بالاخره زمانی که چراغ نفتی دلش رو زد به دریا و گفت :«می تونم شماره تون..» ظاهرا جون کندن های من جواب داد و حلقه م رو دید و یهو وسط همون جمله تو جمعیت ناپدید شد!


+ چراغ نفتی نباشیم!

+ دیروز هم رفتم نمایشگاه کتاب ، هم رفتم شیرودی. فکر می کنم خیلی تو روحیه م تاثیر گذاشت. تا حدی که شب داشتم به مرتب کردن اتاقم فکر می کردم:دی ولی خب خسته بودم و رسما بی هوش شدم.

+ اگه یه روزی مادر بشم ، حتی اگه روانشناسی هم نخونده باشم، و ببینم دخترم مدتیه حوصله ی خودش رو هم نداره، اتاقش جای راه رفتن هم نیست، به کار های شخصیش هم به زور می رسه، حتما ازش می پرسم که چه مرگشه. نه که تو جمع بهش بگم پاشو برو اتاقت رو جمع کن! البته امیدوارم قبل از پرسیدن این سوال رفتاری از خودم نشون داده باشم که دخترم بهم اعتماد داشته باشه و جوابم رو بده و من هم توانایی کمک کردن بهش رو داشته باشم.

من آدم غمگینی ام

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

من آدم غمگینی ام.

حداقل الان یه آدم فوق غمگینم. گاهی فکر می کنم با این همه حجم غم و غصه شاید حتی افسرده به حساب بیام. گاهی دلم می خواد بیام اینجا و کلی چیز میز بنویسم و خالی بشم ولی خب... نمیشه. اصلا مگه میشه آدم فقط با نوشتن خالی بشه؟ نوشتن مال یه روزه. یه روز می نویسی و نهایتا همون روز خوشحالی و ... بعدش چی پس؟ اگه هر روز از همون موضوع غمگین بشی، اگه هر روز یه اتفاق ثابت تو زندگیت ناراحتت کنه، هر روز که نمی تونی با نوشتن چیز های تکراری آروم بشی.

من آدم غمگینی ام. 

غمگین تر میشم وقتی اعتمادم نسبت به آدم ها از بین میره. غمگین تر تر میشم وقتی هی سعی می کنم دوباره اعتماد کنم و باز نشونه های جدید می بینم که میگن نباید اعتماد کنم. 

من آدم غمگینی ام.

چون احساس می کنم خیلی جاها اشتباه کردم. اشتباه هایی که الان با این حجم از غم و غصه دیگه روحیه ای برا تغییر شون ندارم. یا امکان تغییرشون رو ندارم. احساس می کنم همه جا چوب این که اعتماد به نفس نداشتم رو خوردم. یا تصمیم هام رو سپردم دست یکی دیگه، یا گول خوردم و هی با خودم گفتم:«این از سرت هم زیادیه». مثلا چه می دونم... دبیرستان که می رفتم تا یه مدت هر چی مدیر مدرسه مون می گفت چشم بسته قبول داشتم، چون فکر می کردم جای من تو این مدرسه نیست و منت سرم گذاشتن که قبولم کردن.در حالی که تو کل اون 4 سال همیشه رتبه ی بین 1 تا 3 پایه رو داشتم. این حس تو من مونده و حتی الان تو دانشگاه هم گاهی همین فکر رو می کنم. در حالی که مثل همه کنکور دادم. یا خیلی موارد دیگه.

من آدم غمگینی ام.

چون حالم داره از به هم ریختگی اتاقم به هم می خوره ولی چند روزه که ذره ای هم مرتبش نکردم. مرتبش کنم که چی بشه؟ تو یه اتاق مرتب غمگین باشم؟

من آدم غمگینی ام.

چون لیست کتاب هایی که از نمایشگاه قراره بخرم رو آماده کردم ، پول کتاب هام رو گذاشتم کنار، تصمیم گرفتم چی قراره بپوشم، امروز اضافه تر رفتم یه سری کار برا پروژه م انجام دادم که فردا رو بتونم نرم دانشگاه، اما باز هم دارم فکر می کنم که چی بشه مثلا؟ شاید اصلا فردا خوابیدم تا ظهر و بعد از ظهر هم نشستم در و دیوار رو نگاه کردم.

من آدم غمگینی ام.

به هزار دلیلی که نمیشه گفت.نباید گفت. اصلا برای چی گفت؟ برای کی؟



+ فکر می کردم تموم میشه یه روزی.

+ وقتی می گفتن فلانی پژمرده شده نمی فهمیدم یعنی چی. ولی تازگی ها کلمه ای مناسب تر از پژمرده برای حال و روز خودم پیدا نمی کنم.

+ یعنی چند نفر هستن که اگه بفهمن من این قدر ناراحتم و بفهمن برای چی این قدر ناراحتم ، خوشحال میشن؟ تعداد شون زیاده. فکر کردن به تعداد شون و این که کیا هستن دلم رو می شکونه.

یه چیزی فوبیا

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ب.ظ
«ترس از موندن لای در» هم مثل بعضی ترس های دیگه اسم داره آیا؟ من به تازگی دچارش شدم! مخصوصا در ورودی ایستگاه مترو که خیلی پیش اومده کارت بزنم و موقع رد شدنم یهو بسته بشه و بمونم لای در! اصلا هر دفعه که می خوام رد بشم شونه هام رو جمع می کنم و منتظرم که یه چیز محکم بیاد بخوره به جفت شونه هام. از اون بیشتر از این می ترسم که خودم بمونم یه طرف در و کوله پشتیم بمونه اون طرف. خلاصه که بعد از این که در بسته نمیشه و رد میشم، یه نفس راحت می کشم و بعد به راهم ادامه میدم.
البته در آسانسور های دانشکده هم چندان بی تاثیر نیستن. تازگیا این اتفاق نمی افته ولی قبلا لای در آسانسور ها هم زیاد موندم :|

+ امروز سر کلاس اندازه گیری نرفتم که به یه سری کارام برسم، بعد نه تنها به اون سری کارام نرسیدم، که یه سری کار دیگه انجام دادم و نتیجه ش این شد که سه شنبه هم نمی تونم برم سر کلاس :|
+ وسط بحث کردن شروع کنید به حاشیه رفتن و مسخره کردن طرف مقابل. قطعا طرف مقابل دوست داره! حسنش هم اینه که ازتون ناامید میشه و شما میشید برنده ی بحث.

روزگار!

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ق.ظ

هر متنی که دو متر کشش بدین و تو هر خط یه کلمه ش رو بنویسید و بعضی کلماتش رو تو گیومه بذارید و تهش هم سه تا نقطه ؛ شعر یا دکلمه محسوب نمیشه! این مزخرفات ضد و نقیض چیه ملت تو تلگرام برا هم می فرستن؟!مثلا یکیش این:

روزگار "دو چیز با ارزشو" از ما می گیره :

"دوستهای خوب"
و
"روزهای خوب"

ولی هیچ وقت
نمیتونه "یه چیزو" از ما بگیره

"روزهای خوبی" که با "دوستهای خوب" گذشت...


چرا خب مثلا؟ :||||
 

غرغرو می شویم!

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۵ ب.ظ

از دوشنبه عصر که تصمیمم برای حذف کردن یکی از درس ها که واقعا داشت اذیتم می کرد کاملا قطعی شد، حالم خیلی خوب بود. برعکس قبلش که داستم از استرس و ناامیدی له می شدم و عملا به هیچ کدوم از کار هام نمی رسیدم.

امروز صبح طبق قرار قبلی، می خواستم در رابطه با پروژه م یه ایمیل برای یه نفر بفرستم. بعد هر چی گشتم هیچ راه ارتباطی ای پیدا نکردم. متن ایمیلم هم تقریبا آماده بود. و در کل هم این که این کار رو امروز شروع کردم کاملا هماهنگ شده بود. وگرنه من مشکلی با زودتر شروع کردنش نداشتم.

بعد از این که هیچ راهی پیدا نکردم، تو یه فروم که مربوط به پروژه م و شرکت مربوطه بود، این موضوع رو مطرح کردم و بعد در عوضش یه پیشنهاد دیگه دادم.

جوابی که گرفتم فوق العاده بود و به شکل عجیبی اعصابم رو ریخت به هم. طی پیامی که کل اعضای گروه می خوندنش به من گفته شد چون کارت از برنامه عقب مونده سپردیمش به یکی دیگه! کی میای که برای ادامه ی کار باهاش هماهنگ شی؟

حتی به نظر من تو اون عبارت «کی میای» هم یه جور متلک نهفته بود. چون من یکشنبه نتونستم برم(هماهنگ کرده بودم)، و سه شنبه هم تعطیل بود و این که خیلی واضحه که من 5شنبه ها هم میرم و همیشه رفتم.

به هر حال که هیچ برنامه ای وجود نداشت و اگه هم وجود داشت حداقل به من نگفته بودن. آخرین برنامه ای که من در جریانش قرار گرفتم مربوط به 5 شنبه گذشته بود که خب با موفقیت انجام شد و کلی به به و چه چه هم تحویل گرفت...



+چرا دارم حرصم رو اینجا خالی می کنم؟ درست ترش اینه که فردا برم بدترین شکل ممکن باهاشون برخورد کنم.

+ تازه هر دفعه هم که میرم اونجا بهم میگن: یه جا دیگه بشین، جاتو دادیم به یکی دیگه! آخرین دفعه دم در و بغل سطل آشغال بهم جا دادن :|

+ چرا این سریال How I met your mother شبیه Friends عه؟ شخصیت ها و تیکه ها و ... همه شون یه نسخه ی بی نمک از friends هستن!

اصلا مهم نیست

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ق.ظ
مهم نیست که غرضی با این که تو این مدت خبری ازش نبوده رد صلاحیت شده.
مهم نیست که قالیباف با این حجم از فساد مالی تایید صلاحیت شده.
مهم نیست که صدا و سیما این قدر تابلو قصد داره مناظرات رو سانسور کنه.
مهم نیست که رییسی نامه میده به تلوزیون که این قدر روحانی رو نشون ندید.
مهم نیست که دور و بر خونه احمدی نژاد پر از پلیسه که یه وقت کار خطرناکی نکنه.
مهم نیست که ۸ سال پیش این همه آدم کشته شدن. زندانی شدن. آزار دیدن و الان همون حرف ها داره از زبون یه عده ی دیگه زده میشه.
...

به قولی «اونی که خوابیده رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودش رو زده به خواب نه!»


+ راحت بخوابید. شب تون بخیر!