راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

اینم آخریش :)

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ب.ظ

برا ساعت ۹ قرار داشتیم. چون مطمئن نبودم تاکسی گیرم میاد، ساعت ۷ از خونه راه افتادم و در نتیجه ۴۰ دقیقه زود رسیدم.
نشستم تو پارک و سعی کردم تا قبل از ساعت ۹ مطلبی که دیشب شروع کرده بودم رو تکمیل کنم :« عجیب سالی بود سال ۹۶. پر از اتفاقات عجیبی که شاید اگه یک سال پیش بهم می گفتن قراره برات بیفته، باور نمی کردم و بهشون می خندیدم.
نوشتنش شاید بیشتر شبیه شعار باشه. ولی امسال برای من پر بود از حس هایی که شاید برای اولین بار خیلی هاشون رو تجربه می کردم....»
یکی یکی اسم بردم و خیلی خلاصه توضیح دادم. یه سری هاشون رو قبلا با کلی شرح و بسط همین جا نوشته بودم. ولی جمع کردن اون ها و یه سری اتفاقات دیگه مجموعه ی عجیبی رو به وجود آورده. مجموعه ای که پر ماجراترین سال زندگیم رو تشکیل میده.
نزدیک ۹ بلند شدم و راه افتادم سمت کافه. صبحانه خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و بعدم یه کم پیاده روی کردیم. سه ساعت بعد، موقع خداحافظی گفت: « به نظرم تو مدتی بود تغییر کرده بودی و امسال در واقع عوض نشدی، دوباره خودت شدی. دقیقا شدی مثل زمان دبیرستان و سال اول دانشگاه.»
این برای خودم واضح و مبرهن بود ولی لازم داشتم از کس دیگه ای هم بشنوم و واقعا حس خوبی داشت شنیدنش:)

+ پست قبلی خیلی طولانیه. همون مطلبیه که امروز تکمیلش کردم. می خواستم به عنوان آخرین پست سال ۹۶ بذارمش ولی نمی خوام کسی رو مجبور کنم به خوندنش. برای همین خصوصیه. اگه دوست داشتین می تونم رمز بدم بهتون.
+ سال نو پیشاپیش مبارک! التماس دعا دارم و امیدوارم سال خیلی خوبی باشه برای همه مون:)

آنچه گذشت ...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الهه

رسید دیگه

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

به بهونه ی مرگ استیون هاوکینگ داشتم برا مامان توضیح می دادم که اصلا چی شد که من با کتاب هاش آشنا شدم و راجع به چه موضوعاتی کتاب داره و ... که مامان گفت:«خیله خب، یه دونه از اون قاشق بزرگ ها بده که من اینو هم بزنم.» و دقایقی بعد اینجانب ترجیح دادم با دهان بسته تخم مرغ رنده کنم برای سالاد الویه.


ولی می دونی چی جالبه؟ این که الان بعد از مرگش دقیقا به همون چیزی می رسه که یه عمر دنبال کشفش بوده.اینو دوست دارم.


+ هر وقت وارد یه وبلاگ شدم و احساس کردم خیلی دلم می خواد راجع به یه پست کامنت بذارم، دیدم کامنت ها بسته س و حسابی خورده تو ذوقم. برا همین هیچ وقت دلم نخواسته ببندم کامنت دونی رو. ولی تمسخر آخه؟ چرا؟ به خاطر یه جمله که توش یکی از مشخصاتم رو گفته بودم ومدتی هم هست که پاکش کردم؟

تصورش قشنگ تره

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۲ ق.ظ

دروغ چرا؟

دلم می خواد یه کسی باشه که دورادور بهش علاقمند باشم و دائم اضطراب اینو داشته باشم که جایگاه من تو زندگی و ذهن اون کجاست و اون هم به من فکر می کنه و بهم علاقه داره یا نه.

بعد همه چیز تو همین مرحله متوقف بشه. تو مرحله ای که میشه احساسات رو به هر میزان که دلمون می خواد قشنگ تصور کنیم. چون باور ندارم تو واقعیت هم ممکنه احساسات به همین قشنگی باشن. چون باور دارم اون آدم هر کسی که باشه، به هیچ عنوان نمی تونه به این اندازه ای که من تصورش می کنم خوب باشه.


+ می گفت به آدم هایی که به نظرت بزرگن خیلی نزدیک نشو. یه ایرادی توشون می بینی و بعد خودت به هم می ریزی. موضوع اینه که خیلی زودتر از نزدیک شدن، دارم ایرادات آدم ها رو می بینم.

+ برگشتم به داستان خوانی. هم زمان «سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های سفر معنوی اش» و «دوباره بیدار شدن در زمان مناسب» رو دارم پیش می برم.

شوخی شوخی

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۴۵ ب.ظ

کلش همینه. کل زندگی. یه شوخی بزرگ. یه شوخی بزرگ مضحک. هر چیو شوخی شوخی ببری جلو، یهو جدی میشه.

+ اسپانسر دار شدیم! (خودم هم می دونم برا خبر خوب این جوری مطلب نمی نویسن ولی مطلقا هیچ حس خاصی ندارم:| )

+ تازه قرار شد برم تو مسابقات احکام منطقه هم شرکت کنم.
+ بقیه ش هم قراره جدی بشه؟ بقیه ی شوخی ها. ترسناکه!

مرض مانتو!

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۵۸ ب.ظ

مرض مانتو چیست؟

یک نوع از بیماری که اینجانب از خرداد گذشته بهش مبتلا شدم، به این صورت که هر ۳ ماه یه بار عود می کنه و طی این زمان اون قدر مانتو می خرم تا جونم درآد :|


+ آقاهه ساعت ۵ و ۵۵ صبح روز جمعه تو تلگرام پیام داده که من امیرم، این عکس خودته؟ نه عکس بابامه! بگیر بخواب سر جدت! این موقع صبح جمعه آخه؟!

+ البته من خودم اون ساعت صبح روز جمعه تو مترو بودم، می تونه دلتون بسوزه برام.

من سرگردان

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ب.ظ

گاهی فکر می کنم نکند همه چیز از همان ابتدا اشتباه بوده باشد؟ نکند من به اشتباه به دنیا آمده باشم یا دست کم در زمان و مکان اشتباهی پا به این دنیا گذاشته باشم؟

من شاید قرار بود یک دختر روستایی باشم که هر روز با طلوع آفتاب به به مزرعه می رود و شیر می دوشد و تخم مرغ ها را جمع می کند. بعد برای ناهار غذایی بار می گذارد و تا ظهر در کنار دار قالی مشغول بافتن می شود. شاید باید فرزندی می داشتم و فرزندی هم در راه و هر روز موقع بافتن قالی آواز می خواندم و برای فرزندانم آرزوهای دور و دراز می کردم.

شاید قرار بود یک زن ساده باشم که نهایت تفریح و خوشگذرانی هایش شرکت در جلسات قرآن خانه ی همسایه است و گوش دادن به حرف یک خانم جلسه ای. یا پاک کردن سبزی و سرک کشیدن در زندگی این و آن.

شاید هم قرار بود دختری باهوش باشم. که حالا باید بین دانشگاه های خارجی که ازشان پذیرش گرفته ام یکی را انتخاب می کردم. شاید هم منتظر بودم ببینم همسر آینده ام - که در دانشگاه با هم آشنا شده ایم – کدام دانشگاه را انتخاب می کند. شاید هم اصلا به فکر ازدواج نیستم.

یا شاید قرار بود دختری معمولی باشم که بعد از فارغ التحصیلی از یک دانشگاه معمولی در یک شرکت استخدام شده و مشغول کار است. شاید هم در محل کار با فرد مناسبی آشنا شده و به زودی قصد ازدواج دارد.

شاید قرار بود یک فعال حقوق بانوان یا حقوق کارگران یا کودکان (یا هر حقوق دیگری اصلا! ) باشم. اهل بحث و مطالعه و سخنرانی و گردهم آیی. حتی شاید سابقه ی بارداشت شدن داشتم. چه می دانم! مثل همین هایی که هر روز بدون آن که جرم شان را بدانیم خبر بازداشت شان را می شنویم.

شاید... شاید...شاید...

اما من هیج کدام از این ها نیستم. از هر کدام ذره ای در وجودم دارم و نمی دانم کدامم.نمی دانم که هستم؛چه هستم. هر روزی که می گذرد سرگردان تر می شوم. هر روز بدون این که بدانم اصلا برای چه وجود دارم از خواب بیدار می شوم و نه مزرعه ای هست و نه جلسه ی قرآنی و نه شرکتی و نه دانشگاهی. کار من شده گشتن. گشتن دنبال نشانه هایی که وجود ندارند.و انتخاب راه هایی که معلوم نیست به کجا می رسد.

بیا بریم مهد کودک،بخونیم شعرای قشنگ *

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ

امروز بعد از ۱۸ سال دوباره به قصد رفتن به مهدکودک از خونه خارج شدم:)

تلاش های هفته ی پیش یه نیمچه نتیجه ای داد و خدا رو شکر تا اینجا همه چیز به خیر گذشته. اگه خدا بخواد برای حال خوب خودمون هم که شده قراره این فعالیت رو ادامه بدیم.

نمی خوام از اول توضیح بدم چرا و چطور شد، ولی ما تا دیروز یه گروه بودیم که هر کدوم مون جدا جدا تجربه ی کار با بچه ها رو داشتیم و از هفته ی پیش در تلاش بودیم که یه برنامه ی درست و حسابی برای بچه ها برگزار کنیم. اما زمان و سرمایه ی اولیه مون به نسبت کم بود و موفق نشدیم دقیقا اون چیزی که می خواستیم رو عملی کنیم. در عوض قرار شد سه تا برنامه ی کوچیک مشابه برگزار کنیم. امروز اولیش برگزار شد. توی یکی از مهدهای قرآنی غرب تهران.

بچه ها فوق العاده بودن. نمی دونم چه جوری باید توصیف کنم! خیلی خوب بود! همه شون خیلی مهربون و بامزه بودن. اما هر کدوم یه مدل بودن. یکی کلا تو یه دنیای دیگه سر می کرد، یکی از همون اول می گفت بازم بیاید، یکی می گفت من گرگم و می خواست همه مون رو بخوره، یکی جلوش می ایستاد و می خواست ازمون مراقبت کنه، یکی اولش اون قدر خجالتی بود که کم مونده بود تو صندلیش فرو بره، یکی خیلی اتو کشیده و شیک بوده و اصلا نمی شد اول اسمش آقا نذاری و ...

قرارمون درست کردن یه هدیه برای روز مادر بود. به هر کدوم از بچه ها یه قاب مقوایی که از قبل آماده کرده بودیم دادیم. بعد باید خودشون انتخاب می کردن که می خوان از مقواهاشون به عنوان یه قاب عکس استفاده کنن یا اونو از وسط تا کنن و کارت پستال درست کنن.

چیزهای دیگه ای مثل کاغذ رنگی و طلق رنگی و چند مدل منگوله ی کاموایی و ... هم گذاشته بودیم رو میز که می تونستن بردارن. بقیه ی تصمیم ها دیگه با خودشون بود. چی بردارن، چقدر بردارن، چه جوری استفاده کنن و ...


اینم بخشی از نتایج:)




+ به وضوح دیدم که دقیقا از لحظه ای که دیگه برامون بازگشت سرمایه اولیه مهم نبود و فقط خواستیم برای دل خودمون یه کاری بکنیم، چطور همه چیز جفت و جور شد.

+ تو برنامه ی بعدی مون خودم هم یه دونه از اینا برا مامانم درست می کنم، چون هنوز نمی دونم چی قراره بخرم براش :|

+ اون برگ های اوریگامی هم که معرف حضورتون هستن:))


* عنوان از یه شعر مهد کودکی:)))

جنگ داخلی

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ق.ظ

از جنگیدن با خودم خسته م.


+ این چه دردیه که وقتی می بینیش دلتنگ تر میشی؟

+ هر قدر هم منطقی رفتار کنی، آخرش اونی که داره خودش رو تو وجودت به در و دیوار می کوبه، احساسته.

همه برای وبلاگ نویسی

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ق.ظ

دوستان عزیز وبلاگ نویسم!

لطفا یه سر به این پست بزنید.ضرر که نمی کنید، هیچ؛ کلی هم سود توشه!

اینجا

خیلی هم متشکرم!