راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فکر درگیر

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۸ ب.ظ

بهش گفتم: «می دونستی x خودکشی کرده بود؟ y نجاتش داد. فهمیده بود»

با لبخند گفت:«منم خودکشی کرده بودم. اتفاقا همون y فهمید و منم نجات داد.»

با تعجب نگاهش کردم. تو خواب هم این تعجب رو حس می کردم.

به هر حال خواب احمقانه ای بود و من نمی فهمم چرا باید چنین خواب احمقانه ای می دیدم...


+ اون قدر فکرم درگیر بود امروز که اتوبوس ایستگاهی که همیشه توش پیاده میشم رو رد کرد و من نفهمیدم. بعد بلند شدم و کلی از ندیدن ایستگاه اتوبوس تعجب کردم. 

این یه رازه

جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

انجام دادن یه کار، بدون انگیزه قوی خیلی طاقت فرسا و خسته کننده س.باعث میشه تمام مدت ناراحت باشی. افسرده باشی، تو خودت باشی.

مدتیه انگیزه م رو از دست دادم. نه برای زندگی و نه برای درس خوندن. انگیزه م رو در یه زمینه دیگه از دست دادم. شاید یه جورایی جو باشه و بگذره و من امیدوارم که واقعا این طور باشه چون قصد ندارم  تمام باقی زندگیم رو ناراحت و افسرده و تو خودم باشم.

اما بعضی وقت ها ، بعضی نشونه ها انگار می خوان بهم ثابت کنن که جو نیست. واقعیت داره خودشو نشون میده. 

همین بی انگیزه بودن باعث شده کارهایی که معمولا باید براشون ذوق خیلی زیادی داشته باشم رو با نهایت بی حوصلگی انجام بدم و دائم فکرم درگیر این باشه که آخرش قراره چی بشه؟ این وضع چطور قراره تموم بشه؟ اصلا قراره تموم بشه؟


+ یه حرفایی رو به هیچ کس نمی تونی بزنی. به هیچ کس.


واقعیت بت شکن

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۷ ب.ظ

واقعیت هایی وجود داره که همیشه دوست داری انکارشون کنی. بار ها بهشون می رسی و بعد با هر زحمتی شده خودتو قانع می کنی که:"نه بابا! من اشتباه می کنم!"

این کار هزار تا دلیل می تونه داشته باشه. مثلا این که واقعیت موجود خیلی دردناکه. مثل دروغگو بودن بهترین دوستت،دو رو بودن بهترین تکیه گاهت، بی سواد بودن استادت و ... . شاید چیزایی که گفتم اولش دردناک به نظر نیاد. اما تصور کنید که از دوست و تکیه گاه و استادتون بت ساختین. اون وقت دروغگو بودن و دو رو بودن و بی سواد بودن براتون مساوی میشه با شکستن بت ها.

یه دلیل دیگه ش می تونه قوانینی باشه که خودتون برا خودتون وضع کردید. قبول کردن یه واقعیت شاید باعث بشه مجبور شید قانون خودتون رو زیر پا بذارید.

دلیل های دیگه ای هم می تونه داشته باشه. قوانین زندگی، فرهنگ، احساس، دین، حرف مردم و چیزهای دیگه.

ولی به نظرم مهم ترین شون همون قوانین خودتونه. قوانین خودتون که از قوانین زندگی و فرهنگ و احساس و چیزهای دیگه نتیجه شده. قوانین خودتون که باعث میشه با خودتون بجنگید.قوانین خودتونه که همون قدر که ممکنه معقول باشه و براساس تجربه و منطق پایه گذاری شده باشه، همون قدر هم ممکنه غیر معقول باشه و صرفا از یه احساس اشتباه نشات گرفته باشه.

به هر حال هر قدر هم در مقابل واقعیت ها مقاومت کنید، هر قدر هم با خودتون بجنگید و سعی کنید خودتون رو قانع کنید که اشتباه می کنید، نمی تونید واقعیت ها رو تا ابد نادیده بگیرید. احساس تون، دلتون، عقل تون، به شما دروغ نمیگن.

یه روزی هم می رسه که بقیه میان و راجع به واقعیت ها ازتون می پرسن. حدس هاشون رو بهتون میگن و اون روزی که عقل ودل و احساس و دوستاتون یک صدا واقعیت رو جار می زنن، دیگه آخر خطه. دیگه راهی وجود نداره.دیگه باید این واقعیت ها رو بپذیرید.

این واقعیت ها خیلی وقت ها بهترین دوست هاتون رو ازتون می گیرن.


+ یعنی باز بت ساختم؟ یا فقط دارم با قوانین خودم می جنگم؟