راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

Friends Forever

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ب.ظ

یادگاری زیاد دارم ازش. ولی ارزشمندترین چیزی که بهم داد یه دستبند بود. از این دستبند چرم هایی که روش یه نوشته یا یه عکس هست. دستبند خودش بود. از شمال خریده بود. بهش گفتم:«از این باید دو تا می خریدی! یکی مال خودت، یکی مال دوستت!» آخه روش نوشته بود «Friends Forever». گفت:«راست میگی ولی یه دونه بیشتر نداشت. منم ازش خوشم اومد.» دائم دستش بود.

بعد از تلاش بیهوده و حتی مضحک من برای نگه داشتنش تو اون مدرسه ی نحس، وقتی برای آخرین بار اومده بود مدرسه تا مدارکش رو بگیره، سر کوچه، دستبند رو داد به من. 

از اون به بعد دستبند دست من بود و تا مدتی هر وقت نگاهش می کردم بغض می کردم. بعد دستبند ناپدید شد. واقعا ناپدید شد. یعنی گذاشتمش رو اپن خونه عمه م و بعد یادم رفت برش دارم. بعدم تو اسباب کشی شون گم شد. به همین راحتی.

شاید حداقل یه بار بعد از این که ارتباط مون به کل قطع شد، پیش خودش پشیمون شده باشه که چرا دستبندش رو داده به من. شاید ندونه که دستبندش همون سال اول ناپدید شد. شاید مثل من که تا چند ماه به اون دستبند فکر می کردم و دلم می خواست پیداش کنم، اون الان هم به دستبندش فکر می کنه.


+ چقدر زندگی عجیبه. آدم های مختلف میان و میرن و تو زندگی تو اثر میذارن. بدون این که بدونی گذشته شون چی بوده، آینده شون چیه ، تو زندگیت می مونن یا قراره یه روزی برن، یا اگه قراره برن زمانش کیه و صد تا چیز دیگه...


+ یه فروشگاه دیدم تو بلوار فردوس. بعد یاد عمه م افتادم که می گفت خونه مون رو برا فروشگاه می خوان، بعد یاد دستبندم، بعدم همین جمله هایی که بالا نوشتم. 

لوبیاپلو

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۴۸ ب.ظ
RealTime  داشتیم.نشسته بودم ردیف اول کلاس، استاد ج. داشت بهمون درست کردن لوبیاپلو رو یاد می داد. یه بشقاب لوبیاپلو هم جلوم بود. خودم درست کرده بودم. استاد ج. یه قاشق از لوبیاپلوی من برداشت و چشید و کلی ازش تعریف کرد. گفت آفرین.خیلی خوب درست کردی. لبخندی که روصورتم اومد رو کاملا حس کردم.

+ دیشب کلی سعی کردم یه چیزی بنویسم و وبلاگم رو آپ کنم، هیچی به ذهنم نرسید. خواب دیشبم به کمکم اومد.

بی محتوا

يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۲ ق.ظ

بالاخره این لوسیا کلارک رو از زندگیم پرت کردم بیرون!

دیشب «پس از تو» هم تموم شد.«من، پیش از تو» 2 روز طول کشید، «پس از تو» 2 هفته:|

راجع به داستان نمی خوام حرفی بزنم ولی با شخصیت لوسیا کلارک خیلی جاها احساس شباهت کردم. منظورم اتفاقاتی که براش افتاده نیست ها، با مدلش.ارش خوندن داره کلا. البته بیشتر جلد اول.


+ هر چی بیشتر میام اینجا چیز می نویسم، نوشته هام بی محتوا تر میشه:|