راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بابای جهان

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

جهان نشسته بود ردیف جلو. کنار همون مسیری که همه ازش رد می شدن. سرش پایین بود شال مشکیش تا روی بینیش اومده بود و داشت گوله گوله اشک می ریخت. فاطمه اما مات و مبهوت داشت به مهمونایی که در رفت و آمد بودن نگاه می کرد.

می گفت سرم شلوغه. اون قدر شلوغ که بعد از چهل روز هنوز ننشستم فکر کنم به موضوع و باورش کنم. الان که اینجا نشسته م هم گاهی یادم میره چرا اینجام. فاطمه هم همه ش تو خودش می ریزه.

کاری از دستم بر نمی اومد. چی کار می تونستم بکنم مگه؟ دائم با این فکر درگیر بودم که یعنی ما اون قدر بزرگ شدیم که حالا باید خبر فوت بابای دوستامون رو بشنویم؟


+کل وبلاگم شده آمار مرگ و میر:| 

+چقدر مرگ نزدیکه...

بدون توقف

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ق.ظ

دیشب بالاخره کتاب «جزء از کل» رو تموم کردم در حالی که تقریبا نصفش رو تو همین 3-4 روز گذشته خوندم. اواخر تابستون شروعش کرده بودم. عجله داشتم که چرا زودتر تمومش نمی کنم.راستش چند وقت پیش که از جلوی تابلوی نمایشگاه آفتاب رد می شدیم، با خودم فکر کردم که یا همه ی کتاب های خونده نشده م رو تا زمان نمایشگاه تموم می کنم، یا حق ندارم برم نمایشگاه. البته وقتی نصفه های شب به 10 صفحه ی آخر کتاب رسیدم طبق معمول آرزو کردم که کاش تموم نمی شد!

وقتی وارد یه داستان میشم و یه مدت می خونمش برام سخته که تموم بشه. انگار داستان زندگی خودم بوده و بعد از تموم شدن، شروع یه داستان جدید به این معنیه که داستان زندگی خودم قراره عوض بشه. برا همین دیشب به محض این که جز از کل تموم شد، گذاشتمش سمت چپ رخت خوابم و «من، پیش از تو» رو از سمت راست رخت خوابم برداشتم و شروع به خوندن کردم. یعنی اصلا به خودم فرصت اینو ندادم که تموم شدن داستان قبلی رو درک کنم.

جز از کل کتاب خوبی بود. نمی خوام خیلی راجع بهش و داستانش بنویسم. یا به خاطر نوع کاغذش، یا به خاطر فونت ریزش، یا به خاطر مدل نگارشش، اصلا این جوری نبود که بتونم یه سره بخونمش.بر خلاف «من، پیش از تو» که اصلا نمی فهمم کی ورق می زنمش و یهو به خودم میام و می بینم 30 - 40 صفحه رفتم جلو.

دیشب داشتم فکر می کردم که بهتره بعد از تموم شدن این سری از کتاب هام سراغ موضوعات دیگه برم. مثلا کتاب علمی بخونم، یا مذهبی یا تاریخی. حداقل سراغ داستان های قدیمی تر برم. ادبیات خیلی قدیم. متن های پیچیده تر. کتاب هایی که تا حالا خوندم معمولا خیلی صریح بودن. خب رو آدم تاثیر میذاره. یه آدمی مثل من که کلا اهل تعارف و زیاد حرف زدن و اینا نیست رو تصور کنید که لحن کتاب جزء از کل هم روش تاثیر بذاره و از طرف دیگه درگیر منطق صفر و یکی هم شده باشه. اصولا باید حرف زدنش برای اطرافیان خیلی تلخ به نظر بیاد.


+ دیشب خواب عجیبی می دیدم. عمه هام داشتن گوشه پذیرایی حلوا درست می کردن، همه مون چادر مشکی سرمون بود، مهسا اومده بود خونه مون که با هم درس بخونیم، نازنین هم معلوم نیست از کجا پیداش شده بود. از اون طرف هم یکی از آشناها با خانواده اومده بودن به ما تسلیت بگن. نمی دونم چیو! راستش کل خوابم خلاصه ای بود از وقایع یکی دو ماه گذشته، مخصوصا همین دو روز گذشته، اما برا دیدن نازنین تو خواب هیچ توجیه منطقی ای پیدا نکردم!

دختر دوم خانواده الف.

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳ ق.ظ

یه خانواده ای تو همسایگی ما زندگی می کنن که همیشه برام عجیب بودن و هستن. دقیقا مثل همون خانواده هایین که تو سریال های ایرانی نشون میده و یهو مصییت عالم می ریزه رو سرشون. فقط این خانواده بر خلاف سریال ها دایم دچار مصیبتن. اگه هر کدوم از اتفاقاتی مثل طلاق، اعتیاد، بیماری لاعلاج، بی کاری و مرگ رو یه فاجعه در نظر بگیریم که ممکنه یه خانواده رو داغون کنن، وضعیت این خانواده غیر قابل تصور میشه.

خانواده الف. یه زن و شوهر بودن که دو تا دختر و یه پسرداشتن. دختر بزرگ شون بعد از ازدواج و آوردن سه تا بچه از شوهرش طلاق می گیره.

دختر دوم از سن پایین دچار ام اس میشه و با وجود پیگیری و درمان و مصرف دارو بیماریش تا حدی پیش میره که حتی نمی تونه گردنش رو کنترل کنه. معلول ۹۵ درصد فکر می کنم.

پسر خانواده دچار اعتیاد میشه. تو همون وضعیت با یه دختر ازدواج می کنه که اونم معتاده.چند وقت بعد هم بچه ی اول شون به دنیا میاد.

پدر خانواده آدم زحمت کشی بود. از صبح زود از خونه می زد بیرون و شب دیروقت بر می گشت خونه. به هر سختی که شده هزینه ی زندگی همه ی این افراد رو تامین می کرد. تقریبا همه شون هم توی یه خونه زندگی می کردن. یه خونه با سه تا اتاق.

پدر خانواده خیلی پیگیر بود همسایه ها رو راضی کنه خونه رو بکوبن و دوباره بسازن تا به هر خانواده دو واحد برسه. بلکه وضعیت زندگی شون بهتر بشه. بعد از مدتی همسایه ها قبول کردن و چهار سال پیش خونه ها مون رو تخلیه کردیم.

بعد از تخلیه خونه،هر کس به یه محله دیگه رفت. گاهی میومدیم همین دور و بر ها و سری به ساختمون می زدیم. هنوز چند ماه نگذشته بود که اعلامیه ای روی دیوار توجه مون رو جلب کرد. اعلامیه ی پدر خانواده ی الف. بود. بنده خدا عمرش قد نداد که کمی راحت تر زندگی کنه.

وقتی ساختمون ساخته شد و دوباره برگشتیم، پسر خانواده ی الف. رو دیدیم که اعتیاد رو ترک کرده اما هنوز بی کاره و حالا یه بچه دیگه هم داره. دختر بزرگ دیگه همراه شون نبود و دختر دوم هم تفاوتی نکرده بود.

یک سال دیگه هم گذشت. امروز صبح صدای جیغ و داد تو ساختمون پیچیده بود. فکر ناراحت کننده ای به ذهنم رسید که متاسفانه واقعیت داشت. دختر دوم فوت کرده بود. بعد از نزدیک بیست سال بیماری و عذاب.

همیشه پدر و مادر ها از خدا می خوان که با بچه هاشون امتحان نشن. گاهی فکر می کنم مادر خانواده الف. چقدر با بچه هاش امتحان شده. چقدر عذاب کشیده. و گاهی فکر می کنم حکمتش چیه؟

دختر دوم خانواده الف. الان حتما حال خوبی داره. بعد از این همه سال ویلچر نشینی، حتما الان داره پرواز می کنه.


ولی حالا چرا؟

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

کلاس استاد ج. امروز بر خلاف معمول خیلی دیر می گذشت. سرمو تکیه داده بودم به دستم و با زاویه ی 90 درجه داشتم نگاهش می کردم که یهو استاد گفت:«شما این حرفی که من زدم رو خیلی کوتاه و ادبی تر بگو.»

حدس زدم چون به نظر در حال خوابیدن میام این سوال رو ازم پرسیده برا همین به جامع ترین حالتی که می تونستم همون 2-3 جمله ی مربوط به نرسیدن به deadline رو که هی داشت از اول کلاس تکرار می کرد تحویلش دادم.

گفت:«جواب شما کامل بود، ولی من یه جمله ی ادبی ازتون خواستم! شما نویسنده ی خوبی نمیشید! البته اگه قصد نویسنده شدن داشته باشید.» بعد هم اضافه کرد:« بالاخره باید یه ایرادی بگیرم دیگه!»

فاطمه گفت:«باید می گفتی نوش دارو بعد از مرگ سهراب!»

آسا گفت:«نه! باید می گفتی آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟»

داشتم فکر می کردم واقعا اگه همین بیت یادم می بود و می گفتم استاد دقیقا چه واکنشی نشون می داد؟


+ ترم 7 دانشگاهم و تازه یاد گرفتم سر کلاس حرف بزنم. فکر کنم تکراری بودن استاد خیلی به این موضوع کمک می کنه. تو کل دوره ی تحصیل، استاد ج. اولین استادیه که دوباره باهاش کلاس دارم.

به همین راحتی

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ق.ظ

چند شب پیش خیلی جدی داشتم با خودم فکر می کردم من کی قراره بمیرم؟

بعد با خودم فکر کردم آخرین کارهایی که قبل از مرگ باید بکنم چیه؟ چیا ازم می مونه؟ چیزهایی که تو لپ تاپم نوشتم، اس ام اس هایی که تو گوشیم هست، یادداشت های پراکنده ای که این طرف و اون طرف گذاشتم... وبلاگم! به محض این که یاد وبلاگم افتادم، یه لحظه وحشت کردم. خواب از سرم پرید و نا خودآگاه چشام تا جایی که میشد، باز شد.

اگه یه نفر بعد از مرگ من بیاد نوشته هام رو بخونه، در واقع خاطرات و روزمرگی های چند سال از زندگیم رو خونده. نوشته هایی که تقریبا همه شون مال خودم بوده. این وحشتناک نیست؟

شاید هم نیست. پس چرا من هر بار پیام هایی که عموجون تو تلگرام برام فرستاده بود رو می بینم این قدر وحشت زده میشم؟

سر نوشته های خصوصیم چه بلایی میاد؟ سر پیش نویس ها چی؟ ممکنه یه روزی blog قاطی کنه و همه شون منتشر بشن؟ اهمیتی داره؟

گاهی فکر می کنم، آخرین نوشته ی من تو این وبلاگ چی قراره باشه؟ قراره یه روزی فراموشش کنم؟ یا واقعا قراره تا آخرین روز های زندگیم توش بنویسم؟ مثلا شاید بنویسم که مریض شدم و ممکنه زنده نمونم. پس اگه مثلا تا دو ماه این وبلاگ به روز نشد، مطمئن باشید دستم از این دنیا کوتاه شده.

مطمئنم همین نوشته رو تو هر وبلاگی بخونم، گریه می کنم.



+ شاید اگه همه چی دست من بود، از ترس مرگ یکی از عزیزانم مراسم عروسی مون رو تا آخر عمرم عقب مینداختم. 

+ تو آخرین عروسی ای که رفتم، یه نفر جلوی چشمم مرد. سر شام، سرش رو گذاشت رو میز و مرد. به همین راحتی.

از بی ادبان

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ
احتمالا نشسته بودیم تو هال و داشتیم حرف می زدیم. باید بعد ناهار بوده باشه. یهو گفت:«پاشو بیا، باید باهات صحبت کنم.»
رفتیم توی اتاقم. گفت:«من آدم رازداری هستم. هر چیزی که فکر می کنی باید بگی رو به من بگو. درسته ما خیلی با هم ارتباط نداریم، ولی بهم اعتماد کن.»
نمی دونم منظورش از رازدار چی بود. من رازی نداشتم. فقط تلاش کرده بودم راز یه نفر دیگه برملا نشه. مدت زیادی از زندگیم. تقریبا کل دوران نوجوانیم. تازه، همه ی حرفام رو هم انتقال داده بود. اینو وقتی فهمیدم که خودش بهم زنگ زد و گفت.
گفتم:«من بهتون اعتماد دارم. چون خودم هم آدم رازداری هستم.شاید به شما رفتم. من حتی خاطره ای که مامانم تو بچگی هام بهم گفته بود و به شوخی ازم خواسته بود به کسی نگم، تا حالا به کسی نگفتم.»
گفت:«ما همه مون می دونیم که تو باید تصمیم بگیری. ولی خب، حالا اومدیم باهات صحبت کنیم.»
نمی دونم چه مدت تو اتاق بودیم. شاید دو ساعت. سفره ی دلم رو برا آدمی که بهش اعتماد داشتم باز کردم. چندین سال سکوت رو براش شکستم. باهاش حرف زدم، حرف هام رو تایید کرد، آخرین حرف هامون، آخرین لبخند هایی که بهش زدم، آخرین نگاه مستقیم حتی.آخرین اس ام اس های تبریک عید و این جور چیز ها هم لابد قبل از این صحبت ها بین مون رد و بدل شد.

بعضی وقت ها وقتی بهت میگن حق داری تصمیم بگیری، ادامه ی جمله رو نمیگن. نمیگن که اگه بر خلاف خواسته ی ما تصمیم بگیری رفتارمون باهات عوض میشه. و من اون قدر از این مدل آدم ها دیدم که حد نداره. اگه بهت نگن حق داری تصمیم بگیری، راحت تر می تونی با تغییر رفتارشون کنار بیای.

بعد از اون تصمیم خیلی از دل خوشی هام رو از دست دادم. البته که دل خوشی های ارزشمند تری به دست آوردم. گاهی با خودم میگم:«دل خوشی هات دل خوشی نبودن، الکی دلت رو خوش کرده بودی. همون بهتر که زودتر این موضوع برات روشن شد.»مطمئنم آدم هایی بودن که بهم ظلم کردن. آدم هایی که دوست شون داشتم.

حالا من جای اونم. عجیب نیست؟ فقط سه سال گذشته. به خودم قول دادم مثل اون رفتار نکنم. تصمیم گرفتم طبق یکی از اصل های مهم زندگیم رفتار کنم.«ادب از که آموختی؟ از بی ادبان!»

+ به آدم ها و تصمیم هاشون احترام بذاریم.
+ بعد از حال و هوای عجیب و غریب امروز، اولین عکسی که تو اینستاگرام دیدم، عکس مراسم ترحیم پدر یکی از دوستام بود. اونم درست زمانی که کمتر از 10 روز از فوت پدر یکی دیگه از دوستام می گذره.

زمان گاهی مشکلات رو حل می کنه

دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

این دو سه روز که دائم دارم می بینمش احساس می کنم دیگه به اندازه ی قبل ازش دلخور نیستم. یا شاید هم کلا دیگه دلخور نیستم.دلایل زیادی ممکنه داشته باشه.

مثلا این که به این نتیجه رسیدم که دوست ها هر قدر که قدیمی تر باشن، بهترن.

یا این که دلخوری ها با گذر زمان از بین میرن.

یا شاید هم این که تغییر نکرده و رفتارش و کاراش و مدل حرف زدنش دقیقا مثل قبله روم تاثیر گذاشته و منو به گذشته برده.

یا حتی دیدن اون عکس دسته جمعی که همه توش بودن به جز من...

اما یه دلیل قوی دیگه ش هم می تونه این باشه که کلا دیگه خیلی کم دوست هام رو می بینم. برنامه های دانشگاه باعث شده از بچه هایی که 3 سال گذشته رو باهاشون گذروندم کلا دور بشم.از بین همه شون، فقط دو بار در هفته مهسا رو می بینم، اونم 7 و نیم صبح! عادیه که هر آشنایی که می بینم سعی کنم حداقل چند دیقه ای کنارش باشم. 


+ امروز سر ناهار نمی دونم چی شد که بحث مون با مریم کشید به اسم استاد ها. مثلا به این نتیجه رسیدیم که استاد ب. باید اسمش مجید می بود، استاد س. تیمور می بود، استاد ج. هم اسمش بهش نمیاد. خیلی امروزیه اسمش. حتی راجع به اسم مبهم استاد ه. هم صحبت کردیم.