راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

قضاوت

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ق.ظ

اصولا آدمی هستم که قضاوت های جالبی راجع بهم میشه. 

درسته که من آدم زیادی توداری هستم و تقریبا هیچی رو بروز نمیدم، ولی مثلا حق دارم از یه تعداد از دوستا و اقوام انتظار داشته باشم بعد از شونصد تا قضاوت غلط، دیگه این قدر قضاوت نکنن، حق ندارم؟

گاهی واقعا نمی فهمم این قضاوت ها از کجا میاد.

خیلی برام پیش اومده که یه کاری بکنم و برداشت اطرافیان بدترین چیز ممکن باشه. مثلا یه اسباب بازی بدم به یه بچه و بلافاصله مامانش بگه «اینو داری میدی بهش که بعدا اگه فلان کار رو ازش خواستی نه نگه؟!» خب این اتفاق در حالی میفته که من خودم بچه م و عمرا عقلم به این چیزا قد بده.

خلاصه ش این که اون قدر از بچگی قضاوت های این مدلی دیدم که مپرس! نتیجه ش این شده که اگه یه نفر بهم یه متلک درست و حسابی هم بندازه، ممکنه چهارماه بعد تازه یادم بیفته و با خودم بگم«عه! منظورش فلان چیز بد هم می تونست باشه ها!».

کاش یه روزی برسه که خودم هم یاد بگیرم در مورد هیچ کس و هیچ چیز قضاوت نکنم.


+ حجم این قضاوت ها وقتی از یه حدی بیشتر میشه، آدم حس تنهایی عجیبی بهش دست میده و ممکنه از ساعت  یازده شب تا پنج صبح فردا یه سره گریه کنه و دست آخر هم مجبور شه با یه لیوان آب قند خودش رو احیا کنه و یه روزه ی قضا رو دستش بمونه.


+نکنیم آقا جان! قضاوت نکنیم. ما نه تو زندگی مردم هستیم نه تو جسم شون و نه تو مغزشون.چه اصراریه؟ 


+ یا حداقل قضاوت کردیم، تو ذهن خودمون نگهش داریم. پس فردا جمع کردنش مصیبته ها!


+ این قضیه ی قضاوت کردن و اینا که مطرح میشه، یاد فیلم «امروز» میفتم.حین دیدن این فیلم در عین حال که می بینیم مردم چه جوری راجع به اون راننده تاکسی قضاوت می کنن، ناخودآگاه خودمون شروع می کنیم به قضاوت راجع به مسافرش.

نه تو می مانی و نه ...

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ق.ظ

« نه تو می مانی و نه اندوه

         و نه هیچ یک از مردم این آبادی

                به حباب نگران لب یک رود قسم

                        و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

                                غصه هم خواهد رفت...»*


+واقعا خواهد رفت؟

+همین الان، تو همین لحظه، فکر نمی کنم آدمی تنها تر از من تو این دنیا وجود داشته باشه.

*کیوان شاهبداغی 


چشم هایش

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۷ ق.ظ

«چشم هایش» بزرگ علوی هم خوب بود.

یادمه سال اول دبیرستان، دو سه روزی که قبل از امتحان ریاضی تعطیل بودیم، کتاب «یادگاران مرگ» (جلد 7 هری پاتر )رو شروع کردم و قبل از امتحان هم تمومش کردم. مخصوصا اون آخرای دومین جلد، یادمه تو اتاق نشسته بودم، به فرش اتاق چنگ می زدم، و سعی می کردم با بالاترین سرعت ممکن کتاب رو تموم کنم. خیلی حسرت می خوردم که چرا نمی تونم تند تر بخونم. 

دلم به همچون کتابی می خواد. البته کتاب «و نیچه گریست»،«تماما مخصوص»، و «چشم هایش» رو یادمه که آخراشون هیجان زیادی داشتم و خیلی سریع تر خوندم. قطعا کتاب های دیگه ای هم این طوری بودن و به احتمال زیاد یادم رفته. اما دیگه پیش نیومد هیچ کتابی رو به اون سرعت بخونم.

یادمه موقع خوندن «1984» هم خیلی اذیت شدم. به معنی واقعی کلمه «اذیت» شدم. و فکر می کنم هر کس که این کتاب رو بخونه اذیت میشه. چون می بینه که وضعیت توصیف شده تو کتاب به شکل عجیبی شبیه وضعیت ماست. مخصوصا تو همین چند سال گذشته. فک کنم خوندن این کتاب برا من چند مای طول کشید.

شاید سر خوندن هری پاتر جوگیر شده باشم، شاید زیادی با سنم مناسب بوده باشه، شاید شباهت های جالبی که هاگوارتز به مدرسه مون داشت این قدر منو مشتاق کرده بود آخر داستان رو بدونم و کلی شاید های دیگه.

چند روز پیش زیر یه عکس تو اینستاگرام خوندم که هیچ وقت با یه توقع بالا سراغ یه کتاب نرید. اگه یه کتاب رو معجزه ی قرن بدونید و سراغش برید، حتی اگه کتاب خوبی باشه، ممکنه تو ذوق تون بخوره. دیدم راست میگه.

شاید از کتاب هایی که شروع می کنم توقع فوق العاده ای دارم.

شاید درک ادبیم زیادی پایینه!

هر چی که باشه، الان واقعا دوست دارم یه کتاب پیدا کنم که موقع خوندنش تو مثل همون موقع ها به زمین چنگ بزنم و حسرت بخورم که چرا نمی تونم تند تر از این بخونم!

یه کتابی هم هست، قول دادم بخونم، نظرمو راجع بهش بگم. فکر کنم از یه ماه بیشتره که یه فصلش رو خوندم و 2 فصلش مونده. با این که قول دادم نپیچونم، اما هر کاری می کنم نمی تونم خودم رو قانع کنم که برم سراغش و ادامه ش رو بخونم!


+ نمی دونم چرا فکر می کردم امتحانام که تموم بشه، تازه یه هفته از ماه رمضون باقی مونده. امروز سارا از این حقیقت تلخ پرده برداشت که:«تو که تا روز قبل از عید فطر امتحان داری!»

+ قرار بود یه چیزای دیگه ای بنویسم، بعد تهش یه پی نوشت بنویسم که:  ««چشم هایش» بزرگ علوی هم خوب بود.»! ی همچین آدم «متمرکز رو هدف» ای هستم من!

+ من هنوز هم رو جدول راه میرم :|

میفتم!

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۳ ق.ظ

دارم فکر می کنم به این که: «فوقش میفتم! به درک!»

رو ماه رمضون یه حساب ویژه ای باز کرده بودم برا درس خوندن. یه جورایی مطمئن بودم بازدهیم قراره بیشتر باشه.(طبق شواهد قبلی).

هنوز 32 ساعت و نیم مونده تا امتحان.ببینیم خدا چی می خواد.

این استاد، ترم پیش یکی از دوستای منو با 9.8 انداخته...


+ می افتم و میافتم غلطه! بر خلاف چیزی که مرسومه میفتم درستشه!

فرشم!

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۴ ب.ظ

اینم از فرش جان ما!

فرش


حالا تازه اگه بتونم روزی یه رج ببافم، آخرای ماه رمضون می رسم به گل هاش!(یه گوشه از گل هاش تو تصویر نقشه افتاده)

+  کتاب «روی ماه خداوند را ببوس » پیشنهاد می شود.


بدون عنوان!

شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۵۴ ب.ظ

بعضی ها استرس که می گیرن، زیاد می خورن، بعضیا زیاد حرف می زنن، بعضیا ناخن می جون، بعضی ها چاق می شن، بعضی ها لاغر میشن، منم له میشم!

دقیقا له میشم! له شدن در واقع یعنی یه مدل افسردگی خاص که تمام مدت عمیقا ناراحتم و هر کاری هم می کنم درست نمیشم.مثلا خواب، گردش، کتاب، آهنگ، فیلم، خرید و .... هیچ کدوم کوچک ترین تاثیری رو حالم ندارن.جالبیش اینجاست که اول له میشم، بعد میشینم فکر می کنم که چرا این قدر لهم، و بعدش متوجه میشم که آهان...! استرس دارم! به هر کی هم بگم دارم از استرس می میرم باورش نمیشه!

حالا هی می شینم برا خودم با دلایل منطقی اثبات می کنم که دلیلی نداره استرس داشته باشم، اما مگه راضی میشم؟!

الان مدتیه تو همین حس و حالم. شدیدا مضطربم و ناراحت. کار های زیادی هم برا حالم کردم. از سفر هفته ی پیش گرفته تا کتاب خوندن و خوابیدن و ورزش کردن و بیرون رفتن و ... ولی خب، ظاهرا قرار نیست حالا حالا ها تغییر خاصی اتفاق بیفته...


+ همیشه گفتم، بلاتکلیفی خیلی حس بدیه. تکلیف آدم وقتی روشن میشه، حتی وقتی اتفاق بدی هم افتاده باشه، حداقلش اینه که افتاده و تموم شده. اما بلاتکلیفی...زجر کش می کنه!

+ التماس دعا!

خواب های دنباله دار

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۳۱ ب.ظ

خواب هام ولم نمی کنن...

فکر می کردم دیگه قرار نیست خواب هایی ببینم که بعد از بیدار شدن، کل روز فکرم رو درگیر و آشفته کنن. خواب هایی با موضوع های تکراری مذخرف.

کاش می شد بعضی اتفاق ها و ماجرا ها رو بعد از تموم شدن ، برا مغزمون هم تموم کنیم. یا قانعش کنیم که ناخودآگاه نره سراغ شون.


+ از خوابیدن بدم میاد.

+ چقدر خسته م. چقدر دلگیرم. کاش الان به جای اتاق مطالعه ی دانشکده تو اتاقم بودم و می تونستم یه دل سیر گریه کنم.


کمد دیواری

يكشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ب.ظ

- اتاق ها کمد دیواری هم دارن؟

+ نه، ولی ما خودمون این کمد رو گذاشتیم، جای کمد دیواری ازش استفاده می کنیم!

- :|


جای کمد دیواری!

پ.ن.:برا تفریح هم که شده برید گاهی خونه ببینید! ویژگی های جالبی رو به عنوان مزیت می شنوید، مثلا این که «ما خودمون 2 ماه دنبال خونه گشتیم تا این جا رو پیدا کردیم!»