راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

کافه پیانو

يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۹ ق.ظ

برا دو بسته پنبه و مقدار زیادی چوب کبریت و چند تا کاغذ پاشی از صادقیه بری بهارستان...

صبح ساعت 9 به زور بلند شدم و رفتم که برم همون مرکزه برا آموزش کاردستی ولی تو ایستگاه مترو صادقیه یهو معده درد گرفتم. بعد خواستم برگردم که دیدم همه ی وسایل لازم برا کاردستی دست منه. این شد که نشستم تو مترو و شروع کردم به خوندن «کافه پیانو» خدا رو شکر مترو خلوت بود و جا برا نشستن بود. با خیال راحت تا خود بهارستان کتاب خوندم. اونجا هم یه ذره وسوسه شدم که بمونم و برم مرکز اما بازم معده ی گرام بهم اخطار داد و برگشتم خونه. یعنی وسایل رو دادم به مریم و برگشتم خونه.از ساعت یازده و نیم که رسیدم خونه تو رخت خواب جمع نکرده م بودم تا ساعت 6 و نیم.بازی و کتاب خوندن و نت گردی و دو ساعتی هم خواب.

«کافه پیانو» هم خوب بود... یعنی بعد از خوندن چند تا کتاب خارجی بین شروع کردن«کافه پیانو» و «ناطور دشت» مونده بودم که تصمیم گرفتم یه کم بیام تو داستان های ایرانی و بعد دوباره برگردم سراغ خارجی ها. تو کل کتاب یه قسمت خنده دار داشت که اونم عدل افتاده بود وقتی که من تو مترو بودم! واقعا نمی شد جلو خنده م رو بگیرم. منو یاد اون روزی انداخت که با دوستم قرار گذاشته بودیم سر یکی از کلاس های نیمه خصوصی دبیرستان تا معلم روشو کرد اونور بع بع کنیم که جناب معلم با پیراهن مشکی وارد شد و خبر جانسوز فوت پدربزرگش رو اعلام کرد و ما هم بی خیال شدیم.

بعد از ظهر تو خواب داشتم با بابام راجع به داستان های بزرگسال حرف می زدم. می گفتم یه سری مسایل هست که توشون مطرح میشه و من دوست ندارم. به جز اون مثلا تو همین کافه پیانو نویسنده یه جاهایی خیلی بی ادب میشه. از اصطلاحاتش که حتی الان عادی هم شده خوشم نمیاد اصلا.

دیروز رفتیم سینما نهنگ عنبر رو دیدیم. قشنگ بود. حداقل خنده دار بود.این اولین بار بود که با هم می رفتیم سینما. البته اگه اون سینما 6 بعدیه که من هیچ وقت نفهمیدم بعد شیشمش دیگه چی بود رو نادیده بگیریم.فکرشو بکن...! بعد از 8 ماه و خرده ای... نه! 9 ماه و خرده ای...در واقع دقیقا 9 ماه و 4 روز.

این هفته ی آخری دیگه رمقی نمونده برام. حتی حوصله ی تلوزیون دیدن هم ندارم چه برسه به دوره ی زبان و تمرین خط و تموم کردن اون کتاب پایتون و ... فقط دارم کتاب می خونم و تو اینستا می چرخم و گاهی بازی می کنم.

الانم به این نتیجه رسیدم که حوصله ندارم بخوابم! با این که ساعت 3 نصفه شبه دارم میرم رخت خوابی که از دیشب رو زمین مونده رو جمع کنم و بشینم پای ناطوردشتی ،چیزی.

+شاید برم سراغ نقاشی. تنها هنری که تو هیچ دوره ای از زندگیم بهش توجهی نداشتم. مهم اینه که سراغ یه چیزی برم. این قدر بی هنر باقی نمونم.

+معده م هنوز اذیت می کنه. شاید زیادی فلفل خوردم.

+خدایا!به تو پناه می برم از شر غرور و تحقیر دیگران!

+دیروز تو اینستا گردی هام یه شربت پیدا کردم که بدک نبود. متفاوت بود. آب و شکر و گلاب و خیار رنده شده. حداقل شکلش که خوشگله.یه حلقه لیمو و چند تا یخ هم بندازی توش خوشگل تر هم میشه.

+الان چشم چپم نصف چشم راستمه. حالت مرموزی که به دلایل مرموزتری گاهی با باد کردن پلک هام رخ میده(چه علمی!) هر چند چشم راستم هم الان تو اندازه ی طبیعیش نیست و یه کم کوچیک تره.

+یه زردآلو برداشتم اومدم تو اتاق، در اتاقم باز گذاشتم که برگردم هسته ش رو تو آشپزخونه بشکونم. الان دیدم خودش شکسته و لازم نیست برگردم.هورا!

+تلخ بود:|

غار بورنیک، یه تجربه ی بی نظیر

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۳ ب.ظ

عضله های پام شدیدا گرفته. کتفم درد می کنه و شدیدا تشنمه...اما ارزشش رو داشت. هر بلایی هم سرم میومد این سه روز ارزشش رو داشت واقعا!

دیدن غار بورنیک و همراه شدن با گروه کوه دانشگاه قطعا تجربه ی بسیار خوبی بود. تجربه ی کار گروهی و کمک به همدیگه و یاد گرفتن چیزای جدید از هم که خیلی مهم هستن. اما به جز اون تجربه ی تاریکی مطلق و سکوت مطلق و دیدن آسمون صاف و بدون دود نیمه شب از نوک کوه هم قطعا تکرار نشدنی و فوق العاده هستن.

خب راستش تصورم راجع به اردو واقعا متفاوت بود. فکر می کردم منظورشون از پیاده روی واقعا پیاده رویه و غار هم یه غار تجهیز شده و آماده برا بازدید عمومه. نگو که پیاده روی هم یه کم کوهنوردی داره و غار هم فقط کشف شده!(البته اولش پله هم داشت)

بالا رفتن از آخرای کوه با زبون روزه و دم افطار واقعا کار سختی بود.شاید اگه شعر خوندن و حرفای بچه ها نبود بالارفتن از دامنه ی کوه هم همون اندازه سخت می شد.قبل از رسیدن به دامنه ی کوه هم یه کم رفتیم تو آب رودخونه که خب اونم بی تاثیر نبود. وقتی رسیدیم به دهنه ی غار یه ساعت مونده بود به افطار. یه کم بچه ها حرف زدن و ما گوش دادیم(نای حرف زدن نداشتم!) بعد یواش یواش همه جا تاریک شد. البته خدا رو شکر شب پونزدهم ماه بود و مهتابی. اما به جز نور ماه تنها نور موجود مال هدلمپ هامون بود که اگه زیاد روشن شون میذاشتیم ممکن بود تا رفتن تو غار باتری شون تموم شه.

افطار خوردیم و نماز خوندیم و کم کم آماده شدیم که بریم تو غار. برا من و چند نفر دیگه که اولین اردوشون بود(و من با اینکه می دونم نمی تونستم اردو های قبل رو برم باز هم حسرت شون رو می خورم) ساپورت تعیین کردن. کلا باید می چسبیدیم به ساپورت مون و ازش جدا نمی شدیم. خوشبختانه ساپورت من و مهسا خیلی خانم خوبی بود و همسرش هم به عنوان همراه باهامون اومده بود و در واقع دو لایه محافظ داشتیم! چون آقاهه مراقب خانومش بود و خانومش هم مراقب ما!

اوایل غار صد و خورده ای پله می خورد پایین که البته ارتفاع شون خیلی زیاد بود. بعد از اون سنگ نوردی شروع شد. بعضی سنگ ها خیس بودن و ممکن بود لیز بخوریم. بعضی جاها هم گل بود.

هر کس تو کوله ش یه مقدار خوراکی داشت که مال کل گروه بود. یه جا نشستیم استراحت کزدیم و یه کم پاستیل خوردیم. یه جا هم نشستیم و به پیشنهاد چند نفر از بچه ها هدلمپ ها رو خاموش کردیم و یه کم بازی کردیم! یه چیزی شبیه هپ. بعد هم یه کم ساکت نشستیم تا از این سکوت مطلق بی نظیر استفاده کنیم. واقعا عالی بود!

تا ته غار رفتیم.فک کنم معادل ارتفاع کوه تو غار رفتیم پایین. ته غار شربت ها و بیسکوییت ها رو خوردیم و بچه ها برا مهشید و پویا که قبل از ماه رمضون عقد کرده بودن یه مراسم عقد به قول خودشون نمادین گرفتن. کلی خندیدیم! مخصوصا با خطبه خوندن آقای ر.(شوهر ساپورت ما!)

بعد هم برگشتیم. خیلی زود رسیدیم بیرون. در واقع دو ساعت زودتر از چیزی که پیش بینی شده بود. برا همین وقت داشتیم که یه کم بخوابیم. بچه ها یه چرتی زدن و من هم داشتم به آسمون نگاه می کردم. البته قبل از خواب آقای ر. یه سری اطلاعات راجع به ستاره ها بهمون داد و زک هم یه داستان عالی تعریف کرد. یه کم قبل از سحر برگشتیم پایین کوه. سحری خوردیم و نماز خوندیم و برگشتیم سمت اتوبوس و بعدم حرکت به سمت تهران. تو اتوبوس دیگه هیچ کس نمی تونست بیدار بمونه. همه خسته بودیم و بی خواب. تا خود دانشگاه خوابیدیم.و بعدم خداحافظی و برگشتن به خونه.

+یه نکته ی واقعا تاسف آور ته غار نظرمو به خودش جلب کرد. آدم های عادی نمیرن تو اون غار. پس باید از کسی که اونجا میره و به ته غار میرسه یه حداقل انتظاراتی داشته باشیم. اما ته غار پر از پوست تخمه بود.

+ یه آقای دکتری همراه گروه بود که واقعا رو اعصاب بود. اول فک کردم فقط من این طوری فک می کنم اما بعد دیدم تو انتقادات یه نفر دیگه هم گفته اینو.

+ یه حس دلتنگی فوق زیادی داشتم اون نوک کوه. وقتی همه خواب بودن...

+این پست رو شنبه شروع کردم ولی الان تموم کردم. سه روز اشاره به دو روز اردو و روز بعدش(که تو پست قبل نوشتم) داره.

کوشا

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۰ ب.ظ

 و من بالاخره تونستم تو این کانون یاریگران یه کاری انجام بدم!

بهم خوش گذشت. با این که اصلا فکرش رو هم نمی کردم. اما واقعا اونجا حالم خوب بود تا حدی که دوست داشتم بیشتر بمونم و تو هفته هم بیشتر برم.

یه کم ترس و دلهره برا رفتن تو یه محیط جدید داشتم. یه کم هم شب قبل از دست بقیه ی بچه ها اعصابم خرد شد. قبل از رسیدن به مرکز هم حرفای یکی از بچه ها که می گفت ممکنه تو کلاس دعوا بشه و بچه ها خیلی شرن و ما تعدادمون خیلی کمه یکم منو ترسوند. اما در کل خیلی خوب بود.

هیچ وقت تو ذهنم نمی گنجید که برم تو یه مرکز خیریه و به یه سری کودک کار- اکثرا افغانی - که همه شون هم پسر بودن کاردستی یاد بدم و در آخر هم خوش و خندان بیام بیرون.

حسی خوبی بود وقتی به بچه ها گفتیم بیاید بریم هواپیما درست کنیم و اونا با خوشحالی فوتبال رو ول کردن و دویدن تو کلاس. وقتی داشتن برا خودشون یارکشی می کردن و هر کدوم انتخاب می کردن با کدوم مون کاردستی درست کنن. وقتی مشتاقانه منتظر مرحله ی بد بودن و می پرسیدن دیگه باید چی کار کنیم. وقتی داشتن هواپیماهای ساده شون رو با پرچم و ماه و ستاره و خورشید تزیین می کردن و با ذوق می دویدن پایین که اونا رو به مربی ها و مسئول های مرکز نشون بدن.

+البته گرما و تشنگی سر ظهر و پادردی که نتیجه ی غارنوردی روز قبل بود واقعا قابل چشم پوشی نبود!

+ یه خانومه اونجا بود که هم خیلی رو اعصاب بود و هم کلی جیغ جیغ می کرد. به یکی از بچه ها گفتم چسب مایع رو نریز رو دستت که یهو زینب در گوشم گفت:«اون خانومه یادشون داد»

 

و نیچه گریه کرد

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۸ ب.ظ

گیج بودن... منگ بودن... بعد از یه سری اتفاقات خاص معمولا سراغ من میاد.مثل خوندن یه کتاب یا دیدن یه فیلم یا فهمیدن یه واقعیت یا... الان هم بعد از خوندن کتاب «و نیچه گریه کرد» همچین حسی دارم. اون قدر اعتماد به نفس ندارم که به عنوان یه کتاب فوق العاده و خوندنی معرفیش کنم و در این مورد شما رو به سرچ کردن و کسب اطلاعات از منابع دیگه دعوت می کنم. اما برای من کتاب خوبی بود.

 شاید تعریف کتاب خوب برای هر کس متفاوته. مثلا من اصلا نتونستم اون همه تعریفی که از کتاب «کوری» شنیدم رو درک کنم. در مورد «و نیچه گریه کرد» هم باید اعتراف کنم تا اواخر کتاب تقریبا به این نتیجه رسیده بودم که بی خیالش بشم و ببرم تحویلش بدم اما وقتی به یه قسمت خاص از کتاب رسیدم اصلا نمی تونستم خوندن رو متوقف کنم. تا حدی که بعد از تموم شدن اون قسمت نفس نفس می زدم و سرم گیج می رفت. الانم بعد از مدت ها احساس می کنم قلبم داره خیلی تند تند می زنه و یه کم هم درد می کنه.

به آخرای کتاب که رسیدم می خواستم یه بند رو یادداشت کنم اما به همین اندازه هم نتونستم صبر کنم! سریع عکس گرفتم و رد شدم تا باقی کتاب رو بخونم.

الان تقریبا به این نتیجه رسیدم که باید بخرمش و باز هم بخونمش. اصلا نمی دونم چرا تو نمایشگاه کتاب از خریدنش منصرف شدم.

نمی دونم کی تا چه حد شبیه منه ولی خیلی دلم می خواد خوندن این کتاب رو به افرادی که شبیه من فکر می کنن توصیه کنم.

حتی خیلی دلم میخواد یه قسمت از کتاب رو اینجا بنویسم اما مربوط به فصل آخرشه و دلم نمیاد.دوست دارم هر کس بعد از قرار گرفتن تو جو کتاب این قسمت رو بخونه. چون مطمئنم اینجوری خیلی لذت بخش تره! :)

اختیار

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ

سوم راهنمایی می رفتم مدرسه ی شاهد.اونجا چادر اجباری بود. اتفاقا به بعضی از بچه ها هم خیلی میومد. کلی بامزه می شدن. اما همون بچه ها خیلی هاشون   اعتقادی به حجاب نداشتن. از همون موقع یه حس بدی پیدا کردم. وقتی یه چیزی یه جایی اجباری میشه تو دیگه نمی تونی بفهمی کی بهش اعتقاد داره و کی فقط از سر اجبار داره انجامش میده. حالا چه حجاب باشه چه چیز دیگه. حجاب فقط یه مثاله. وقتی دوستای چادریت رو بدن حجاب می بینی سردرگم میشی.

اون موقع می گفتم خب بنده خدا ها تقصیری ندارن، قانون مدرسه بوده. حالا خودشونن. اما تازگیا یه اتفاق عجیب هی تکرار میشه. یه سری از دوستا یا آشناهای چادریم رو می بینم که عکس پروفایل شون کاملا بی حجابه. یه عده شون واقعا اعتقادات شون عوض شده و کلا بی حجاب شدن، یه عده ای ولی هنوز تو دنیای واقعی همونن.این دیگه به شکل عجیبی برام غیرقابل درکه!

گاهی با خودم میگم شاید اون ها هم زیر یه جور اجبار بودن. مثل مصاحبه ی دانشگاه یا فشار خانواده یا...

+دار قالی نخریدم. رفتم پرس و جو کردم و به این نتیجه رسیدم که فعلا وقتش نیست.شاید زودتر از قالی بافی برم سراغ گلدوزی اصلا. یه هنر این مدلی دوست دارم یاد بگیرم کلا. احساس می کنم کمه.

تعطیلات

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۴ ق.ظ
بالاخره می تونم با خیال راحت بگم تابستون شروع شد. کلی برنامه براش دارم. کلی برنامه های متنوع  جدید. تعداد زیادی کتاب از نمایشگاه خریدم که تا حالا فقط یکیشو خوندم اونم هول هولکی. کتاب های خطم رو درآوردم و شروع کردم به تمرین.کتاب های زبانم رو هم دام دوره می کنم که اگه بشه بعدش برم کلاس ثبت نام کنم. یه سری برنامه برا گرافیک دارم. می خوام هر چی بلدم رو جمع بندی کنم و فتوشاپ رو هم تا حد خوبی یاد بگیرم. پایتون هم که جزو اولویت ها محسوب میشه و مقدمه ایه برا جنگو.دیگه...اگه بتونم سنتور رو هم یه کم تمرین کنم و حداقل چیزایی که یاد گرفتم رو فراموش نکنم خیلی خوب میشه. اول تعطیلاتم رو با اردوی گروه کوه به غار بورنیک شروع می کنم  و هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا اینه که امروز قراره برم دار قالی بخرم!
دوست داشتم کلاس های هلال احمر دانشگاه رو هم برم . دوساله دنبال فرصتم که برم و یه سری چیزا رو یاد بگیرم. حالا دانشگاه این کلاس ها رو گذاشته.اما می بینم خیلی جاها قراره بریم و امسال رنامه م خیلی آشفته تر از هر ساله. پس احتمالا به نصف کلاس ها نمی رسم و بهتره الکی صندلی اشغال نکنم. احتمالا بعد از ماه رمضون بریم یه سر تبریز منزل خانواده ی همسر. بیشتر از هشت ماه از نامزدی ما گذشته و من کلا دو بار رفتم خونه شون. شاید چند روزی هم به پدر که از فردا در ماموریت به سر خواهد برد بپیوندیم.
و یکی از واضح ترین برنامه هام برا تابستون اینه که بیام اینجا و بنویسم. چون احساس می کنم انگیزه م رو بیشتر می کنه. نوشتن رو دوست دارم. درسته که هرازگاهی اینجا و ول می کنم و تار عنکبوت همه جاش و می پوشونه ولی همیشه خودم کلی اذیت میشم از ننوشتن. اصلا همین که بیام برنامه هام رو بنویسم و بگم هر روز چی کارا کردم حداقل کمک می کنه بعدا احساس نکنم تمام وقتم رو به بطالت گذروندم.
خب دیگه... فعلا بسه... می خوام برم خط تمرین کنم...شاید هم پایتون رو شروع کردم...به هر حال باید یه کاری بکنم که خوابم نبره... چون دیشب اصلا نخوابیدم و اگه بخوابم بیدار شدنم با خداست. ممکنه هم خودم دار قالیم رو از دست بدم و هم عطیه وسایلی که می خواد از بازار بخره رو از دست بده.
+چه قدر نوشتن خوبه! :)