راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

یه لحظه تصور کن...

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۳۸ ق.ظ


مادری که برا ناهار 4 تا بشقاب میذاره سر سفره و بعد یهو یادش میفته یکی شون اضافه س چون دخترش دیگه نیست...

دیگه نیست.


+ از الان دارم می ترسم از روزی که قرار باشه مادر بشم. بزرگ کردن یه بچه باید خیلی کار سختی باشه. مخصوصا اگه تصمیم داشته باشی یه مادر واقعی باشی و فقط اسم مادر رو یدک نکشی.

... یا نه؟

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۱۳ ب.ظ

وقتی اسم مرگ میاد وسط آدم همه ی جوونایی که مردن رو فراموش می کنه و با خودش میگه حالا وقت دارم!

تا این که یهو خبر فوت یه آدم جوون رو می شنوه. یه آدمی که حتی شاید از خودش هم کم سن و سال تر باشه.

چند روز پیش رفتم تو اینستاگرام. دو سه تا پست پشت سر هم از هم مدرسه ای های قدیمیم دیدم که معلوم بود اتفاق ناراحت کننده ای براشون افتاده. یکی نوشته بود دیگه بسه و یکی کلا یه صفحه ی سیاه گذاشته بود و ... تا اینجای کار معلوم بود که یه نفر فوت کرده. گفتم شاید از همکلاسی های دانشگاه شون بوده. آدم این جور موقع ها به شکل احمقانه ای دلش می خواد طرف رو نشناسه. در حالی که چه فرقی می کنه واقعا؟! وقتی یه دختر 19 - 20 ساله به خاطر اشتباه یه نفر دیگه جونش رو از دست بده ، واقعا چه فرقی می کنه که آشنا باشه یا نباشه؟

به یه اسم آشنا برخوردم که بلافاصله فامیلش هم یادم اومد. اما هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود. بالاخره عکسش رو هم یه جوری پیدا کردم. بنده خدا برای آنژیوگرافی رفته بود بیمارستان و اشتباهی شریان معده ش پاره کرده بودن و متوجه نشده بودن. اونم بعد از 2 ساعت خونریزی داخلی فوت می کنه.

بعد از خبردار شدن از این موضوع تا چند روز مدام قیافه ش جلو چشمم بود و صداش تو گوشم می پیچید. فکرشو بکن،مثلا داشته با خودش می گفته که بذار یه سر برم بیمارستان، یه کم دیگه که برگشتم، برا امتحان بعدیم یه کم درس می خونم و بعد هم میرم به پروژه م می رسم. یا این که امتحاناش تموم شده بوده و قرار بوده بعد از بیمارستان با یه تعدادی از دوستاش بره بیرون. یا می خواسته یه کتاب داستان بخونه. یا صد تا نقشه ی دیگه که می تونسته برا بقیه ی روزش بکشه. در حالی که خبر نداشته بقیه ی روزی براش وجود نداره...

من خبر دارم که بقیه ی روزی برام وجود داره یا نه؟ خبر دارم که برای این همه نقشه و برنامه تا کی وقت دارم؟ خبر دارم که برای اشتباهاتم فرصت جبرانی هست یا نه؟ نه!

یه کم گیجم هنوز. خوشبختانه موضوع فوت این آشنای قدیمی هنوز برام عادی نشده. اما نمی دونم دقیقا چه نتیجه ای باید ازش بگیرم. البته واضحه که باید نتیجه بگیرم قدر زندگیم رو بیشتر بدونم و قدر آدما رو بیشتر بدونم و تلاش کنم آدم خوبی باشم و این حرفا...اما اینا خیلی تکرارین! هیچ کدوم از این نتیجه ها رو خودم عمیقا نگرفتم. فقط دارم چیزایی که شنیدم رو تکرار می کنم. من بیشتر دارم فکر می کنم باید ناامید باشم یا نه. باید فکرکنم آینده ای هست یا نه. باید بی تفاوت باشم یا نه...


طلسم هر ساله

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

دیگه دارم کم کم به این نتیجه می رسم که حدودای بیستم دی ماه هر سال من طلسم شده... من چرا این جوری شدم باز؟!

دقیقا مثل سال پیش و دو سال پش قاطی کردم. خوابم که نمیاد، کلا هنگم. حتی حالم رو نمی تونم وصف کنم :|

+فقط امیدارم امتحان فردا رو پاس شم :|

+داشتم فکر می کردم جو اینجا چقد با پرشین بلاگ فرق داره. انگار همه یه جورایی خیلی آدم های فوق فرهیخته و استاد دانشگاه و اینان. بعد رفتم یه گشتی تو وبلاگ هاش زدم، دیدم نه.همه مدل آدمایی وبلاگ دارن. از اونایی که جک کپی می کنن و عکس بازیگر می ذارن بگیر, تا اونایی که خاطره می نویسن و بعد هم اونایی که مطالب علمی و آموزشی میذارن و استاد ها و اینا. ولی جالب ترینش این بود که محبوب ترین وبلاگ سال گذشته راجع به مسابقات acm بوده و نویسنده ش هم استاد دانشکده مونه.یه جورایی برام جالب بود استاد دانشگاه شریف وبلاگ بنویسه.

برا اولین بار دارم درست از فرجه م استفاده می کنم! نمیگم تمام مدت دارم می خونم ها، ولی به هر حال دارم درس های مختلف رو یا حالا یه دور یا تا حدی می خونم قبل از شروع امتحانات.

چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد. نمی خوام اشاره ی مستقیمی بهش بکنم و بگم دقیقا چی شد.ولی باعث شد از تعدادی از دوستام شدیدا ناامید بشم و به این نتیجه برسم که من هیچ وقت برای دوست های صمیمیم دوست صمیمی محسوب نمیشم! الان نمی دونم منظورم رو درست رسوندم یا نه. یعنی حتی مرزی که دور خودم برا صمیمی ترین افراد ایجاد می کنم خیلی ازم دوره. ولی بقیه اینجوری نیستن و شاید این مرزی که من برا دوستام ایجاد کردم رو اونا برا مثلا همکلاسی های دانشگاه شون دارن.

 خب راستش خیلی ناراحت بودم از اون اتفاق. مدام می خواستم برا خودم توجیهش کنم ولی هر کاری می کردم نمی شد. حالا حساب کن، پای یه نفری که ازش خیلی بدم میاد هم اون وسط بود و باعث می شد من بیشتر حرص بخورم.

خلاصه که یکی دو هفته ای بغض گلومو گرفته بود و ول کن نبود. و شاید به واسطه ی همین مرزی که دور خودم گذاشتم فقط یه نفر فهمید من حالم خوب نیست. و باز هم کسی از دوستام متوجه نشد و این باز بیشتر منو ناراحت می کرد.

خلاصه که بعد از یه هفته و چند روز فهمیدم قضیه کلا یه اشتباه کوچولو بوده و بیخودی این قدر خودمو عذاب دادم.

تو اون یه هفته و چند روی بعدش یه کارایی کردم که نتایج جالبی داشت. مثلا به یه نفر که هی تو اینستا می دیدم و حدس می زدم از هم دوره ای های راهنماییم باشه پیام دادم. خب راستش از من خیلی بعیده سعی کنم با یه دوست قدیمی دوباره ارتباط برقرار کنم. ولی این کار رو کردم. فهمیدم خودشه. بعد از طریق فالوور های اون یکی دیگه از دوستای قدیمیم رو پیدا کردم که مدت هاست می شناسمش اما آخرین بار یه سال پیش دیده بودمش. فکر می کردم اصلا من براش مهم نباشم. فک می کردم کلا دیگه دوست نداره با من ارتباطی داشته باشه و تا همین یه سال پیش هم یه جورایی مجبور بوده با من در ارتباط باشه. با اون هم دوباره ارتباط برقرار کردم و موضوع جالب این بود که شدیدا ابراز دلتنگی کرد و ازم قول گرفت یه روز هم دیگه رو ببینیم. منم خیلی خوشحال شدم. هم از ارتباط دوباره با این نفر دوم و هم از این که فکرایی که می کردم دست نبوده.

یه کار دیگه ای که کردم پیام دادن به یکی از دوستای دانشگاهیم بود که الان کاناداس. خیلی اتفاقی فهمیدم تلگرامش رو هنوز داره و تازه چک کرده.برا همین گفتم شاید تو چند روز آینده دوباره چکش کنه. خب حدسم درست بود و بعد از دو سه روز جوابم رو داد. هم از جواب دادنش خوشحال شدم و هم از اینکه اوضاعش اونجا خوبه. یه جورایی فک می کنم این آدم خیلی شبیه منه. با مرز های مشابه. اما اینو خیلی دیر متوجه شدم شاید. چون قبل از رفتنش یه چیزایی رو به من گفت که تقریبا با هیچ کدوم از دوستای دیگه مون راجع به اونا صحبت نکرده بود. در واقع من احتمالا تنها کسی بودم که کاملا در جریان روند کاراش بودم. هر چی بیشتر فک می کنم می بینم اون از دوستای خیلی خوبم بود.

شاید نوع رفتار من و زیاد صمیمی نشدن با افراد باعث شده بود خودم هم باور کنم که زیادی در این مورد بی احساسم. اما این اتفاقاتی که شاید برا خیلی ها کوچیک و عادی باشه باعث شد بفهمم واقعا اینجوری نیست و من فقط تو بروز یه سری احساسات زیاد احتیاط می کنم. نه که نداشته باشم شون.

+تو پست قبلیم نوشته بودم « دلم برا نوشته های سخیف خودم تنگ شده بود». بعدش با حجم نسبتا زیادی دلداری - تو فضاهای مختلف - مواجه شدم! برام جالب بود.بیشتر منظورم خود همون پست قبلی بود که بدون هیچ هدفی نوشته شد. نگفتم همه ی مطالبم سخیفه که!

غر

دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۵ ب.ظ
یه مدت ننوشتم مغزم هنگ کرده! اومدم تو این صفحه و هر چی می خوام بنویسم نمی تونم. یه جمله هایی میاد تو ذهنم ها... ولی نمی پسندم. کلا همه شون تو این مایه هان که تقدیر من چه بوده و چه خواد بود و و این حرفا! یا مثلا بذار مثل قبل ها از این خاطره لوس ها بنویسم! یل بیام گله کنم و غر بزنم و ناله کنم و .... اصلا الان همین که نمی دونم چی بنویسم خودش غره! یعنی من حتی یه خاطره ی جالب هم ندارم که بخوام بنویسم؟! یا جرات نوشتن این داستان هایی که تو کله مه رو ندارم؟! یا مثلا میگم خواننده های نداشته م راجع به من چی فک می کنن اگه فلان چیز رو بگم؟!
خب این که باز شد غر! یه هم کلاسی داشتم، مدام غر میزد! مدام! اون قدر از این کارش بدم اومد که ه خودم قول دادم هیچ وقت غر نزنم! و البته نزدم تا الان. نه که ننویسم ها! به زبون نیاوردم. یه مامان هم دارم، مدام میگه غر نزن! مدام! یعنی بعید نیست بهش بگی "سلام, خوبی؟" و جواب بده :"سلام، غر نزن!"
خب خوبه! یه موضوع پیدا کردم! راجع به غر صحبت کنیم!
یا نه اصلا! راجع به تلافی صحبت کنیم! مثلا خود من ها! بعض وقتا برا تلافی یه سری چیزا به ذهنم خطور می کنه که اون وسطاش میگم بی خیال بابا! بیکاری مگه؟! بعد ول می کنم به امون خدا. اما شانسی یه جا فرصت تلافی گیر میاد خود به خود. بعد آنی یه حرکتی می زنم که خودم کیف می کنم. بعد از 3 ثانیه هم معمولا عذاب وجدان می گیرم. نمیگم خیلی اهل تلافی هستم ها! نه. معمولا هر چی احساس کنم طرف بیشتر بهم ظلم کرده، بیشتر بی خیالم. معمولا همین شوخی های کوچیک رو منم با شوخی و اینا تلافی می کنم.
خوبه دیگه! بسه! نمی دوم واقعا چه اصراریه هی بیام اینجا از خودم بنویسم! انگار مثلا یه آدم معروفم، ملت دوست دارن بشناسنم!
راستی من اگه یه آدم معروف می شدم چی میشد؟ مثلا بازیگری، چیزی...یا مثلا از این پلیس خفنا که میان همه پرونده ها رو حل می کنن و میرن.یا چه می دونم...یه مهندسی، دکتری، نظریه پردازی، چیزی....
خب راستش باید اعتراف کنم یه زمانی خیلی دوست داشتم معروف شم. اما بعد از مدتی احساس کردم چقد دوست دارم معمولی باشم! خیلی معمولی! مثل اکثر آدمایی که هر روز تو مترو می بینم. با همون تیپ لباسا و همون مدل گوشی ها و همون آرایش ها و همون رنگ موها. یه بار یه مطلب فوق طولانی راجع به آدم های معمولی نوشتم که به گمونم هنوز تو پیش نویس هام باشهو البته اون مطلب مال دوره پرشین بلاگیم بود.
چقدر مطلب تایپ نشده و ننوشته دارم! اتفاقا چند روز پیش بین این کتابای قدیمیم یه 12 صفحه ای متن پیدا کردم. از این خاطره های قدیمی.
هه! همین الان فهمیدم ملت همه شون تو اینستان! فک نمی کردم پستی که الان گذاشتم اصلا لایک بخوره!ولی خیلی داره می خوره!(پیام بازرگانی!)
یه وبلاگی بود...هنوزم هست البته ولی با مطالب خیلی کمتر. یه خانمی از شوهرش می نوشت. نمی خوام تقلید کنم، ولی شاید منم گاهی اون سبکی بنویسم. یعنی واقعا دلم می خواد که این کار رو بکنم... اما نمی دونم...شاید به من و فضای وبلاگم نخوره اصلا...
خب خوبه! موضوع این پست خود به خود تبدیل شد به "چه بنویسیم"! در پست های بعدی کارگاه نویسندگیمون رو با "چگ.نه بنویسیم" ادامه میدیم! وای که من چقد نمکم!
+ دلم برا پست های سخیف خودم تنگ شده بود!