راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

مرگ

يكشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ۰۴:۲۳ ب.ظ

تازگیا دارم زیادی به مرگ فکر می کنم.

نمی دونم چرا.هر اتفاقی میفته یهو یاد مرگ میفتم.

خوبه آدم یاد مرگ باشه...ولی یه احساس عجیبیه اصلا. یهو میاد سراغم.

یه ترس عجیب... انگار که مرگ روزی یه بار بهم نزدیک میشه، بعد که حسش می کنم میذاره میره!

البته اتفاقات این مدت هم شاید بی تاثیر نبوده. ترس از یه سری اتفاقات که اصلا بعید به نظر نمیان.

آدمی که می تونه این قدر تو زندگی من دخالت کنه، چرا نتونه بیاد یه بلایی سر من بیاره؟ وقتی می تونه با یه حرکت زندگی دو نفر رو به مدت یه هفته بفرسته هوا، قدرت اینو نداره که زندگی یه آدمو بگیره؟ به هر بهونه ای. خیلی راحت!

گاهی اون قدر دلم از دخالت های بقیه تو زندگیم می گیره که دلم می خواد جمع کنم برم یه جا دیگه زندگی کنم اصلا. هیچ کس رو نشناسم.

دلم شکسته. از دست شون. من که همیشه دوست شون داشتم... این چه کاری بود باهام کردن؟

ولی خوشحالم که این دفعه یکی کنارمه.هوامو داره. آرزوهامو برآورده می کنه.

+ میگه زندگیم شده فیلم هندی!

+ همه چی مال قصه ها نیست. بعضی وقتا قصه ها بغل گوش آدم اتفاق میفتن.

+ احساس می کنم تو همین دو هفته به اندازه ی یه زندگی کامل تجربه کسب کردم، شاید کل زندگی من همین دو هفته بوده... شاید واقعا دیگه لازم نیست زنده باشم.

سگ ولگرد

يكشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۱۷ ب.ظ

درسته که آز فیزیک و استادش کلا رو مخ بودن امروز ولی کلاس فیزیک خیلی پربار بود...

با این توضیح که من به کلاس فیزیکی میگم پربار که بشه توش «سگ ولگرد» صادق هدایت رو خوند و هم زمان جزوه هم نوشت!

پ.ن.: من چرا نرفتم ادبیات بخونم؟!

پ.ن.2: طی دو هفته زندگیت از این رو به اون رو بشه... همه چیز اون قدر سریع داره پیش میره که ... هنوز می ترسم پشیمون شم.

پ.ن.3: هر لحظه ممکنه غش کنم! از اون قرصا که یه دونه ش فیلو می خوابونه، دو تا خوردم! همیشه در مواقع حساس زندگی من نام «سرما خوردگی» می درخشد!

پاییز مبارک!*

چهارشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۳:۰۹ ق.ظ

داشتم فکر می کردم به آینده م... مثلا 40 سال دیگه م... داشتم خودمو تو 60 سالگی تصور می کردم... در حالی که مادربزرگ شدم!

این مادربزرگ های قدیمی هستن، تا نوه هاشون میان، دست می کنن تو جیب شون و یه مشت نخودچی کشمش می ریزن تو مشت نوه هاشون... یا مثلا الان دیگه بیشتر آبنبات و شکلات میدن بهشون یا اسباب بازی یا ...

داشتم فکر می کردم وقتی نوه هام بیان خونه م، دست می کنم تو جیبم، یه فلش درمیارم و میگم:«بیا عزیزم! این یه بازیه که تازه نوشتمش! برو بازی کن و حال کن!»

بعد نوه م با غرغر میگه:«آخه مامان بزرگ! تو نمی خوای دست از این فلش ها برداری؟! چند بار بهت بگم این لپ تاپ جدیده م دیگه اصلا فلش نمی خوره؟!» (خب مثل بعضی لپ تاپ ها که الان سی دی نمی خونن دیگه... تا 40 سال دیگه معلوم نیست چی جایگزین فلش بشه!)

تازه اگه شانس بیارم و نوه م سر در نیاره که زبان هایی که باهاشون بازی نوشتم خیلی وقته منسوخ شدن و اینا!

پ.ن.: هیچ وقت نمی تونم آینده م رو قابل باور تصور کنم!

 

 

*پ.ن.2: دیروز یه جایی بودم که نمی دونم کجا بود! یعنی نمی دونم چی بود! یه جای عجیب که وقتی رفتم توش چند دیقه مات و مبهوت به اینور و اونورش نگاه کردم و با چشمای گرد جواب سلام اون خانمه رو دادم و بعد اومدم بیرون! رو درش نوشته بود:«پاییز مبارک!» شاید همین جمله منو کشوند تو...

همه چیز احمقانه س!

بد عادت شدم رفت... یه هفته س همه ش بیرونم. این دو روزی که تو خونه بودم پکیدم!

بیکار هم نبودما! کلی کار مفید کردم. به شکل بی سابقه ای همه ی درسای هفته ی گذشته رو مرور کردم(کم بود ولی برا شروع بد نبود!)....یه سری اطلاعات راجع به شغل آینده م کسب کردم. تعدادی تصمیم جدی راجع به انتخاب واحد این ترمم گرفتم، ویراستاری این کتاب مسخره هم که ایشالا تا صبح تموم میشه... برا دو نفر از بچه های دانشکده یه کار کوچیک پیدا کردم، یه سر به مدرسه زدم، بر اثر سرماخوردگی که هی میره و میاد قرص خوردم و کلی خوابیدم... اما به قدری حالم گرفته س که حتی نمی تونم گریه کنم!

شاید تا چهارشنبه شب می شد فکر کرد که به خاطر عقب افتادن یه قرار کاری به اون مهمی بوده... یا حتی ترکیدن لپ تاپم (بله! فرستادیمش هوا! الانم تو نوبته برا تعمیر و ممکنه تا یه هفته بهم ندنش :| )... اما خودم که می دونم قضیه این حرفا نیست... خودم که می دونم دقیقا چمه...

تو یکی از قوانین زندگیم دچار مشکل شدم... از طرفی دلم نمی خواد(و نمی تونم) قانونم رو تغییر بدم، از طرفی عواقبش داره اذیتم می کنه. تا چهارشنبه صبح مطمئن بودم که اشتباه نکردم.. اما چهارشنبه صبح اون پیام احمقانه تبدیل شد به یه تلنگر...

می خوام تو خلقیاتم تجدید نظر کنم. این یه تصمیم نسبتا" جدیه. می خوام برا زندگیم قوانین جدید بذارم.

+ اسم وبلاگ شد همون اسم قبلیش. راسپینا یعنی «پاییز». قالبش هم فعلا مناسبه. حیف که آدرس قبلیم رو یکی اشغال کرده. باید یه آدرس جدید پیدا کنم. این آدرس دیگه ربطی به وبلاگم نداره(هر چند اون موقعی هم که ربط داشت انتظار نداشتم کسی بدونه ربطش چیه! :دی)

+ احساس می کنم شدیدا به یه دوست صمیمی و نزدیک احتیاج دارم اما تجربیات گذشته بهم اجازه نمیدن با دوستای جدیدم خیلی احساس صمیمیت کنم.

+پاییزه! :) (عکس آپلود نمیشه :|)