راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

باز آمد بوی ماه ...

يكشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۴۴ ب.ظ

 تولد مامانه امروز! من الان کاملا بی تفاوت پای کامپیوترم و انگار نه انگار که کادوی مامان تو کیفمه! منتظرم بابا بیاد خونه و بعد کادو رو بدم. امیدوارم پدر کیک بخرند چون شدیدا گرسنه تشریف دارم!!!

تو این دو روز به اندازه ی کل فعالیت هایی که تو تابستون باید می کردم و نکردم فعالیت کردم...!

دو روزه دانشگاه شروع شده و من به جز زمان هایی که سر کلاسم همه ش دارم می دوم اینور اونور! تازه اگه شانس بیارم فردا تموم میشه و بعدش می تونم به صورت عادی به زندگیم ادامه بدم.

روز اول تصمیم گرفتم یه راه جدید رو امتحان کنم و نتیجه ش این شد که صبح به جای 40 دیقه پیاده روی معمول 70 دیقه پیاده روی کردم. تازه وسطای راه جدیده بودم که یادم افتاد این راهو قبلا امتحان کردم و چون خیلی طولانی بوده برگشتم :|

بعدش باید بین دو تا از کلاسام با یکی از بچه های دانشکده برمی گشتم یه جایی نزدیکای خونه مون و بعد دوباره باهاش می رفتم دانشگاه.یعنی 2 ساعت راه اضافه.
اما مشکل این نبود! به دلایلی تصمیم گرفتم ده دیقه زودتر از دوستم راه بیفتم...دوستم گم شد! یه ساعت و ده دیقه تو اوج گرمای ظهر تو ایستگاه  BRT  منتظرش موندم :|

حدود 6 ساعت ناقابل تو راه بودم،در حالی که کلاسام کلا 2 ساعت و نیم بود :|

 اینکه تو مترو و BRT  غلغله بود و دقیقا افتاده بودم تو اوج ترافیک و بعدم 40 نفر تو صف تاکسی جلوم بودن و ...هیچی اصلا!

و اما حکایت امروز!

یه تعداد زیادی کار از قبیل کتاب دادن و کتاب گرفتن و اطلاعات برداشتن از یه جا و امضا کردن تو یه جای دیگه و ...داشتم که هر کدوم یه سر دانشگاه بود. اما موضوع اصلی این بود که یه درس سه واحدی تخصصی بهمون نرسیده! امروز خبر دادن که اگه 18 نفر بشید، گروه جدید تشکیل میدیم.سه ساعت با شراره دور دانشکده راه افتاده بودیم که 18 نفر پیدا کنیم...هر دیقه هم می رفتیم آموزش دانشکده و تعداد امضاکننده ها رو می پرسیدیم  . خانومه رو کلافه کرده بودیم . دیگه مارو میدید به صورت خودکار عدد می گفت . :دی

 استرس تشکیل نشدن گروه هم اصلا اجازه ی یه جا بند شدن نمی داد بهمون.

داشتم برمی گشتم خونه که یهو به یکی از آرزوهام رسیدم! یه زمانی آرزو داشتم خوردن یادم بره... اون قدر درگیر باشم که مثلا ساعت 5 یادم بیفته که «عه! من که ناهار نخوردم!» .ساعت پنج و نیم یهو یادم افتاد که از شب قبل به جز یک عدد رنگارنگ و کمی نوشیدنی هیچی نخوردم.برا همین هم هست که شدیدا گرسنه تشریف دارم!

+خوابم میاد! به همه ی مصایب (!) بالا این که دوشبه نخوابیدم هم اضافه کنید!

+اینو الان یادم افتاد! تو همین بدوبدو های امروز... داشتم از پله های دانشکده می رفتم پایین که پخش شدم تو پاگرد! البته خداروشکر فقط شراره اونجا بود و هیچ کس دیگه ای منو تو اون وضعیت اسفناک ندید! اون موقع گرم بودم نفهمیدم... الان نمی تونم راه برم :|

+ دانشگاه خوبه! امروز یهو فهمیدم!

+ چه قدر طولانی شد این پست و قبلی! دوباره زدم تو کار طولانی نوشتن.

دانشگاه

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۵:۲۴ ق.ظ

از پس فردا باید بریم دانشگاه...االان کوله پشتیم آماده گوشه ی اتاقه و مانتو و شلوارم هم به چوب لباسی پشت در آویزونه...

از یه طرف خوشحالم که این بی برنامگی و علافی تموم میشه و دیگه حتی اگه تا چهار صبح هم بیدار بمونم، صبح مجبورم همون 6 بیدار شم.

از یه طرف هم.... شاید یکی از مهم ترین قسمت های دانشگاه رفتن آشنایی با آدم های متفاوته. حداقل از نظر من که اینطوره.

درسته که بچه های دانشگاه ما تو یه سری ویژگی ها خیلی شبیه هم هستن و همه مدل آدمی توشون نیست، اما باز هم تفاوت هایی با هم دارن.

یکی از تجربه های ترم پیش من این بود که با همه ی مدل های مختلف به نوعی در ارتباط بودم. از مذهبی ترین دختر دانشکده که حتی عکس هم نمی گیره... تا داغون ترین دختر دانشکده که همه ی دانشگاه به فحش دادن و سیگار کشیدن می شناسنش...از داغون ترین پسرهای دانشکده(که واقعا الان علاقه ای ندارم بگم چرا بهشون میگم داغون!!!) تا یکی از مثبت ترین هاشون که حاضر نیست یه کلمه با دخترا حرف بزنه.

نمیگم تجربه ی خوبی بود، اما حداقل تجربه ی جالبی بود. یاد گرفتم و به چشم دیدم که چه قدر آدما با هم فرق دارن. بعد هم این که برخلاف ترم اول سعی کردم همه ش تو جمع باشم. ترم اول تقریبا کسی رو نمی شناختم و واقعا هم علاقه ای نداشتم بشناسم. تو اردو ها هم هیچ وقت شرکت نکردم.

از امسال تصمیمات دیگه ای دارم. می خوام وقتم رو طور دیگه ای بگذرونم. اصلا یه جورایی مجبورم. کلاسام خیلی پراکنده س. یه جورایی هر روز بعد از تاریکی هوا می رسم خونه.اون موقع هم که قطعا جنازه م! پس باید تو فاصله ی بین کلاس ها درسامو بخونم. همین نکته به تنهایی حضور در جمع رو منتفی می کنه!!! خوشبختانه من از این موضوع راضیم!

بعدم می خوام یه ذره برم تو دل رشته م و ببینم چی به چیه! راستش احساس تعطیلات می کنم! می خوام یه ذره اطلاعاتم رو ببرم بالا. خودم با لپ تاپم ور برم و چیزای مختلف رو امتحان کنم. یه نفر رو پیدا کردم که حاضره کمکم کنه. انصافا آدم خوبیه. همین که وقتی ازش سوال می پرسم بهم نمی خنده و همه ی تلاشش رو می کنه که من به جواب برسم خیلی با ارزشه. این باعث میشه نذارم سوالی باقی بمونه و همه چیو بپرسم.

یه کم می خوام با برنامه باشم. چند تا چیز هست که شدیدا لازمه و من تو این مدت خیلی بهشون نپرداختم... یکیش ورزشه. که از شنبه شروع میشه. فاصله ی خونه تا ایستگاه مترو کمی بیشتر از یه مسیر تاکسیه. صبح ها این فاصله رو پیاده میرم معمولا. حدود 40 دیقه پیاده روی در روز. با توجه به این که این ترم تربیت هم دارم، احتمالا یک یا دو روز در هفته هم برم تمرین. اگه عصرا هم حال داشته باشم پیاده برگردم که عالی میشه.

یکیش زبانه. خب! قرار بود تابستون دانسته هام رو دوره کنم و از مهر برم کلاس زبان! اما... هم کامل نتونستم برسونم خودمو و هم این که اصلا وقت کلاس رفتن ندارم با توجه به برنامه م. زبان تخصصی این ترم یه جورایی کمک می کنه. تا ترم بعد یه کم می خونم و دعا می کنم که ترم بعد برا کلاس رفتنم زمان داشته باشم!!!

و اما موسیقی! احتمالا امسال این طلسم چند ساله رو بشکنم و دوباره سنتور رو شروع کنم. کاملا احساس می کنم که لازمه.یه سری اطلاعات راجع به کلاس های دانشگاه گرفتم. از یکشنبه باید برم دنبالش... البته علاقمند بودم از شنبه برم دنبالش :|

ملت رفتن بیرون. من موندم خونه که به یه سری کارام برسم و برا شنبه انرژی ذخیره کنم!!! آخه به طرز مسخره ای شنبه باید بین کلاسام برگردم سمت خونه و بعد دوباره برم دانشگاه!!! یعنی شنبه 4 ساعت تو راهم فقط!!!  دلم می خواد کلاس ادبیات صبحم تشکیل نشه و دو ساعت از این رفت و آمد الکی باشه :| مرکز زبان شناسی رو رو سرشون خراب می کنم!عصبانی

+ نتیجه گیری جدیدی نیستا! ولی همین الان به این نتیجه رسیدم که چه قدر از خودم متنفرم!!!

من سنگ دل

سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۲۸ ق.ظ

کتاب غیر درسی دستش بود....

داشت زیر میز می خوند....

ازش گرفتم...

از اردو مطالعاتی اخراج شد....

با گریه...

من چه قدر سنگدل شدم...

انتخاب واحد

چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۳، ۰۵:۳۵ ق.ظ

بعد از نمی دونم چند سال اومدیم تبریز، ملت دارن میرن بگردن، من نشستم هی رفرش می کنم بلکه دو تا از مهم ترین درسام بهم برسه :|

واقعا که انتخاب واحد ترم سه عذاب الیمیه! فکرشو بکن! با رند 9 دو تا درس خیلی مهم و اصلی بهم نرسیده!

البته مهم بودنشون این دلگرمی رو میده که فوق فوقش بعدا میرم نامه می گیرم و ثبت نام میشم.

ولی اینکه شب نتونستم بخوابم و الان هم تا عصر باید بشینم پای این سایت لعنتی .... وای سرم!

+احمقانه س که الان دارم وبلاگ آپ می کنم اما هم دلم می خواست زودتر اون پست قبلیه بره پایین و هم اینکه سایت الان زیادی شلوغه. برا رند یازدهی ها باز نمیشه. هم اینکه نوشتن اعصابمو آروم می کنه.

+ همه شون رفتن بیرون!(داییم این، خاله م اینا، مامان اینا و مامان بزرگ اینا!) فقط من موندم :/

+ این روزا تو یه دنیای دیگه م. اون قدر همه چی برام عجیبه که خودم هم خودمو درک نمی کنم... یه دنیای پر از تردید و ترس و .... دلخوشیم نامه هاییه که چند شب یه بار برا یه نفر می نویسم. نامه هایی که هیچ وقت قرار نیست کسی جز خودم بخوندشون!

 

کابوس

پنجشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۱۰ ب.ظ

می خوام برا خودم یه کابوس بسازم. همین الان، همین جا!

یه کابوسی که می دونم تلخی دیدنش می ارزه به شیرینی این که بیدارشی و بفهمی همه ش کابوس بوده...

خودمو میذارم جای یه خانواده ی قدیمی سنتی... نه نه! سنتی نه! از اون خرافاتی هایی که فکر می کنن سنتی هستن.همونایی که میگن: «عقد دخترعمو و پسرعمو رو تو آسمونا بستن» و از این دست مذخرفات. همونایی که دختره به یه سنی که می رسه به زور کتک برمیدارن می برنش محضر و وقتی با گریه «بله» رو میگه و سعی می کنه بغضشو قورت بده «به به و چه چه »شون میره هوا و دهنشونو شیرین می کنن...

تازه دختره که شیرینی نمی خوره باباهه چپ چپ نگاهش می کنه و عموهه میگه «ولش کن دختره ی چموشو! پسرم خوب بلده ادبش کنه! دهنتو شیرین کن!»

می خوام خودمو بذارم جای اون دختره که همون لحظه ی گفتن «بله» روحش می میره. سال ها از ترس آبروش تو سکوت زندگی می کنه و اگه یه روزی دخترش ازش بپرسه: «مامان! بابارو دوست داشتی؟» آه بکشه و بگه:«دخترم! قسمت آدما دست خداست! هر چی خدا بخواد همون میشه»...

تصورش خیلی اذیتم می کنه... خیلی بیشتر از خیلی. دارم فکر می کنم من با این اعصاب ضعیفم تو چنین شرایطی چی کار می کردم؟ من که می دونم این فقط کابوسیه که حتی ندیدمش و حالا این جوری اعصابم خورده. من که می دونم تو خانواده ی ما هیچ کس به چنین موضوعی راضی نیست به جز یه نفر.

یه جورایی از دست خودم ناراحتم که به خاطر خواسته ی اون یه نفر دارم اینجوری خودمو اذیت می کنم. هرچند... اون یه نفر هم حسابی منو اذیت کرده طی این چند سال که خواسته ش رو مطرح کرده.با این که بهش گفتم می بخشمش اما اون قدر بزرگی تو خودم نمی بینم که این کارو بکنم... نمی دونم... شاید زمان بتونه قضیه رو حل کنه.

قسمت سبز رنگ وقتی نوشته شده که من پای کامپیوتر بودم و مامان اینا و عمو اینا با وجود مخالفت شون داشتن فقط به خاطر خواسته ی اون یه نفر با هم حرف می زدن و نتیجه ی حرفاشونم همه مون از قبل می دونستیم. وقسمت مشکی رنگ مال الانه! بعد از گذشته 24 ساعت که از دید همه همه چیز تموم شده.اما همه می دونیم که از نظر اون یه نفر هیچی تموم نشده...تنها کاری که الان از دستم برمیاد اینه که دعا کنم دوباره نزنه به سرش و اذیت هاشو برا من شروع نکنه. هر چند حالا شرایط بهتره. حداقل می دونم چهار نفر پشتم وایستادن.

+ حرف زدن برخلاف تصورم اون قدرا هم سخت نبود...فک کنم حدود 40 دیقه حرف زدم.

+ اولین تجربه ها باید ثبت شه به نظرم. چه مثل این تجربه تلخ و اعصاب خردکن باشه و چه شیرین و خوشحال کننده.

+ امروز دو تا خبر شنیدم که خیلی خوشحال کننده بود. هر چند خودم اصلا خوشم نمیاد چنین اتفاقی برام بیفته، ولی وقتی در مورد بقیه می شنوم از ته دل خوشحال میشم. دو تا از دوستام با دو تا از هم دوره ای هاشون دوست شدن به قصد ازدواج. خیلی بامزه ن! هر چهارتاشون! امیدوارم به نتایج خوبی برسن!

+ یه زمانی هم عکس میذاشتیم ته پستامون... دقیقا از همون وقتی که پرشین بلاگ خودش قابلیت آپلود گذاشت. هیچ ربطه هم به هیچی نداره!!!:

 

 

 

***

سه شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۳۹ ق.ظ

* بعضی وقتا میرم اینستا، بعد می بینم سرعت خیلی پایینه و عکسا لود نمیشن. بازگشتو می زنم و میام بیرون و میگم بی خیال!

من بی خیال میشم اما اینستا نه! دفعه ی بعد که میرم، قبل از اومدن عکسای جدید می بینم عکسایی که دفعه ی قبل می خواستم ببینم لود شدن و هستن.

الان یاد اون جور موقع ها افتادم! چون مامانم نشست کلی چیزمیز که خودشم می دونست ذهنمو درگیر می کنه بهم گفت و آخر هم گفت:« حالا نمی خواد خیلی فکرتو درگیر کنی! من فقط خواستم چند روز زودتربهت بگم که فشار کمتری روت باشه!»

الان مامانم بی خیال شده ولی من فکر نمی کنم بتونم! بهترین کاری که می تونم برا درگیر نشدن ذهنم بکنم اینه که برم بخوابم! اونم عمرا! چون حدود 600 تا سوال ویرایش شده باید تحویل بدم فردا و هنوز 50 تاشم ویرایش نکردم! در کل خدا بهم رحم کنه! دوهفته وقت داشتم و هیچ غلطی نکردم!

* دیشب نزدیک بود تو وایبر یه نفرو بزنم بکشم! همون که گفتم درمورد لپتاپ ازش پرسیدم و بعد دیگه باهام حرف نمی زد! اصلا کلا دو هفته س یا جواب هم دیگه رو نمیدیدم یا دعوا می کنیم! دیشبم منو به دوئل دعوت کرد! نمی دونم اون مسخره بازی درمیاره یا جدیه ولی من که واقعا از دستش حرص می خورم به تازگی!

* سه روز گذشته خوب بود. خیلی خوب. کلی با فاطمه حرف زدم. فکرشم نمی کردم این همه دغدغه ی مشترک داشته باشیم. تقریبا تمام مدت با هم بودیم. کلی خندیدیم. نصف شب ها هم با عطیه و محمدحسین (خواهر من و داداش اون) می رفتیم می گشتیم. محوطه ی جلوی ویلاها نگهبان داشت و امن بود.برا همین با خیال راحت تا هر وقت که می تونستیم می می موندیم بیرون.