راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

یه مکالمه ی ساده...

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۹ ب.ظ

 

- فلان اتفاق افتاده

+ خب!

- تو یه سری عقاید و احساسات داری!

+ خب؟

- این با اونا تناقض داره!

+ می دونم!

_ تو الان باید ناراحت بشی!

+ نه!

_ نه؟!!!

+ نه! الان باید منهدم شده باشم!

_ پس چرا هیچیت نیست؟

+ نمی دونم...هر چی تو میگی درسته! من الان باید داغون باشم....ولی هیچیم نیست...نمی دونم...انگار حالا دیگه انتظار «هرچیزی» رو از «هر کسی» دارم...

  • الهه

هیس!

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۷ ب.ظ

شاید این یه کم خلاف عادت باشه که من بیام اینجا در مورد یه فیلم حرف بزنم.خصوصا این که فیلمش یه فیلم اجتماعی باشه.

فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند از اون فیلمایی بود که من از شروع فیلم برداری منتظر دیدنش بودم. کمتر فیلمی پیدا میشه که من اینجوری منتظرش باشم. دلم می خواست برم تو سینما ببینم اما سینما که تنها خوش نمی گذره. اتفاقا بهتر که نرفتم. چون جلوی ملت نمی تونستم گریه کنم و دق می کردم.

 موضوع فیلمو می دونستم. می دونستم قراره اعصابم خرد بشه. می دونستم ممکنه چند روز برم تو فکر. اما...

موضوع اصلی فیلم نبود که منو به هم ریخت. چیزی منو به هم ریخت که انتظارشو نداشتم. یه حس عجیب.... یه حس داغون...یه حس مشترک.... همه شون می دونستن. می دونستن کاری که دارن می کنن درست نیست، اما مجبور بودن. همه شون یه جنگ تو وجودشون داشتن. همه شون بی خواب بودن...جنگ...جنگ...جنگ...جنگ بین «احساس لطیف» و «منطق خشن»...یه جنگ وحشتناک که آدمو از پا در میاره و حتی ممکنه ترجیح بدی همه ی احساستو بذاری و بری....حتی خودتو بذاری و بری ...چون نمی تونی جلوی «منطق خشن» دنیا وایستی...

شاید بخوام...حتی شاید وانمود کنم...اما نمیشه...نمی تونم!...می دونی؟ ب این که هیچ کاری نمی تونم بکنم....با این که ادعا می کنم همه چی تموم شده....با این که...هنوز که هنوزه با خودم جنگ دارم...باورت میشه؟

با بغضی که وقت و بی وقت میاد سراغم بسازم؟ یا با خواب های وحشتناکی که می بینم؟ یا با همه ی دلخوشی های از دست رفته م؟

+من خوبم! نمی نوشتم بد می شدم.

++قشنگه و سوزناک

  • الهه

یه پست بی هدف!

جمعه, ۲۹ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۵۰ ق.ظ

من: شما ها اومدین پایین، چرا منو صدا نزدید؟

پارمیدا: من و نرگس اومدیم تو اتاق مطالعه بالاسرت،دیدیم خوابت برده، دیگه دلمون نیومد بیدارت کنیم!

من: من دقیقا یه ربع خوابیدم! الان یه ساعت و نیمه دارم کد می زنم!

پارمیدا: عه! خب ما فر کردیم خوابی!

اون: آره بابا! من که گفتم این آنه! من داشتم چکش می کردم!

پارمیدا: آره! این داشت تو رو می پایید!

من:خنثی

من واقعا موندم دیگه چی باید بگم! اصلا  "آمار دربیار" بودن طرف الان دیگه اصل بدیهی محسوب میشه! آخه پسر هم این قدر خاله زنک؟! تو لپتاپش به تعداد بچه ها فایل داره، هر چیز جدیدی که از ملت می فهمه رو اون تو می نویسه که یادش نره یه وقت!

 فوی فوری فوری:

خبر رسید طرف توبه کرده، ولی این دلیل نمیشه من پستمو پاک کنم!چون نه ازش اسم بردم، نه اونایی که می شناسنش اینجارو می خونن!

مصاحبه ی خیابانی!

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ۰۸:۰۲ ب.ظ

داشتم برمی گشتم خونه،تا اومدم از خیابون رد بشم یهو یه پسره گفت ببخشید! به گمون این که می خواد آدرس بپرسه (به طور متوسط هفته ای یه بار، یه نفر سراغ ایستگاه مترو رو از من می گیره) گفتم بله؟

«من دارم یه تحقیق انجام میدم برا دانشگاه.اگه ممکنه به چند تا سوال من جواب بدین.»

بهش نمیومد اهل مزاحمت و اینا باشه.برگشتم تو پیاده رو.

 بهم گفت که موضوع تحقیقش مقایسه ی قدرت دخترا و پسراس و چند تا سوال پرسید که فقط می شد نسبی جواب شون داد.با پرسیدن هر سوال بیشتر مطمئن می شدم که طرف رسما داره چرند میگه! چیزی که برام جالب بود این بود که هیچی برا ثبت جواب ها همراهش نبود!

آخرین سوال این بود:

اگه یه نفر واقعا کارش مهم باشه و به صورت کاملا بی دفاع از شما بخواد یه مشتی لگدی چیزی بهش بزنید تا قدرتتونو مقایسه کنه، قبول می کنید؟

یه دوساعتی طول کشید تا سوالشو تحلیل کنم! چشمام از حدقه زده بود بیرون دیگه! گفتم نه!

گفتم طرف کاملا بی دفاعه.چرا؟ به خاطر محرم نامحرمی و اینا میگی؟

اون که آره، ولی اونم نبود، این کارو نمی کردم.

خب با کفشت بزن.چرا نه؟

دلم نمی خواد این کارو بکنم.دوست ندارم.

باشه، خیلی ممنون.خداحافظ.

خدایا! اینا کین سر راه من قرار میدی؟!واقعا فقط مونده تو خیابون یکیو بزنم!

ولی دانشگاه و اینا جدا، تو مسیر رفت و برگشت اتفاقاتی میفته که خودشون می تونن بعدا یه مجموعه داستان بشن!

+امروز تو دانشکده یه پسره اومده میگه «الهه الف.» شمایی؟ میگم آره میگه اصلا فرق نکردی! بعد روشو کرده به دوستش، میگه فقط اون موقع موهاش اینجوری بود! خیلی عجیب نبود ، عکس پروفایلمو دیده که مال سه سالگیمه.  ترقیب شدم عکس نوزادی مو بذارم که بفهمه « فرقی نکردی» یعنی چی! جالبیش اینجاس که پسره خودش دقیقا به خاطر تغییر نکردن قیافه ش از بچگی سوژه س بین بچه ها!

+ دیروز پارمیدا می پرسید: اگه من تولدمو قاطی بگیرم، تو میای؟! من تولد دخترونه هم نمیرم آخه! بعدم میگه خب بیا با حجاب بشین! من واقعا دیگه صحبتی ندارم!

+هوشی بر وزن گوشی مال نوشین! دیوونه مون کرد اون روز با این آویز موبایلش!

استاد ما!

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۴۱ ق.ظ

ساعت نه و ده دیقه ی صبح:

استاد مبانی برنامه سازی بعد از تعریف کردن یکی دو تا خاطره و ورود هم زمان و با تاخیر تعداد زیادی دانشجو:

«ما خودمون که دانشجوی کارشناسی بودیم، میومدیم سر کلاس می نشستیم، منتظر استاد می شدیم....حالا هم که استاد شدیم، میایم میشینیم منتظر دانشجو ها میشیم...اصلا من از همون بچگی همه ش منتظر بودم!...اسم منو درست گذاشتن انتظاری!...»

استاد در حال تعریف یه خاطره :

«وقتی برا تحصیل به کره رفتم،روز اولی که رفته بودم دانشگاه، استاد همه ی بچه های کلاس رو به من معرفی کرد، اما منو به اونا معرفی نکرد.اولش یه کم بهم برخورد... تا این که یکی از دانشجوها ازم پرسید: اسم شما چیه؟ گفتم رضا. همه شون شروع کردن با تعجب به هم نگاه کردن! که مگه میشه؟! چه عجیب! حدس زدم تو زبون اونا رضا معنی خاصی داره. بعد یکی شون پرسید: خب؛ فامیل تون چیه؟ گفتم انتظاری. همه شون بیشتر تعجب کردن وباز شروع کردن نگاه کردن به هم....دو سه هفته ای گذشت، من یه کم باهاشون صمیمی شدم که یهو یکی شون گفت: می دونی چرا روز اول ما از شنیدن اسم و فامیلت این قدر تعجب کردیم؟ گفتم یه حدسایی زدم ولی نه.چرا؟ گفت: تو زبان کره ای ما دو تا حرف نداریم! یکی«ر» و یکی «ز». وقتی گفتی اسمت رضاست، تعجب کردیم که هر دو حرف تو اسمت هست، گفتیم به فامیل صدات کنیم، دیدیم هر دو حرف تو فامیلت هم هست....!»

آقا این استاد کلا مثل این که با اسم و فامیلش مشکل داره!:دی!

و خاطره ای دیگر(!):

«یه بار تصمیم گرفتم یه جمله به زبان اونا یاد بگیرم، که بهشون بگم. مثلا من خودم چون ترکم، اگه یکی باهام ترکی حرف بزنه خوشحال میشم، گفتم منم یه جمله کره ای به اونا بگم. یه جمله حفظ کردم که الان یادم نیست، ولی معنیش می شد «چند سالته؟» یه بار داشتیم سه نفره می رفتیم، به یکی شون اینو گفتم. حالت قیافه ش عوض شد، بعدم گفت بیست و چهار و رفت جلوتر....فهمیدم سوتی دادم. به اون یکی گفتم: این چرا اینجوری شد؟ گفت: خب کارت خیلی بی ادبانه بود! بعدا فهمیدم کره ای ها برای پرسیدن سن دو تا جمله دارن...به کسی که حدس می زنن زیر سی سال باشه، یکیو میگن، به اونی که احتمالا بالای سی سال داره، اون یکیو! یه جورایی برا احترامه...من برا اون دوستم برعکسشو به کار برده بودم...»

یه بار اسم و فامیلشو سرچ کردم، دهنم وا موند!

خیلی استاد خوبی هستن ایشون و انصافا آدمی بس باحال! یکی این خوبه، یکی استاد فیزیک!

امروز نزدیکای تعطیل شدن کلاس مبانی جمع شدیم تو راهرو جلو در کلاس ، بعد با دوتا جعبه شیرینی و دو تا برف شادی دسته جمعی ریختیم تو کلاس! البته مقاومت من جهت حضور در جشن تولد استاد به خاطر مختلط(!) بودنش موثر واقع نشد و پارمیدا به زور برد منو!(مسخره بازیم گل کرده بود!) مجلس رو با دست و عبارت وزین«استاد باید برقصه!» آراستیم!(بچه ها که این جمله رو گفتن من چشمام چهارتا شد، ولی دیدم استاد داره می خنده، خیالم راحت شد!) و دهن استاد رو پر از برف شادی کردیم! (دست ندا بود، به من چه!)

ختم مراسم هم همراه بود با یه عکس دسته جمعی و له کردن دو عدد شیرینی تو صورت یکی از پسرا (ملتی از این اتفاق شاد شدن!)و خالی کردن بقیه ی برف شادی تو صورت یکی دیگه شون! خوش گذشت امروز!

اینم عکس مذکور:

  

 

+بعد از گذاشتن پست متوجه شدم که پرشین بلاگ خودش منو از عکس حذف کرده! چون تو عکس اصلی هستم، تو این نیستم! احتمالا به دلیل رعایت حدود شرعی و مقررات اسلامی و اینا!:دی!

+کسی استادو پیدا می کنه آیا؟! مرز بین دخترا و پسرا، ردیف جلو.

شماره ی یکی دیگه!

جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۸:۱۲ ق.ظ

ملت! می خواید شماره بدید، درست شماره بدید! شماره ی یکی دیگه رو ندید!

با خوندن جمله ی بالا اولین چیزی که به ذهن خودم رسید این بود که یک فرد مذکر به ی فرد مونث شماره داده، و اون فرد مونث زنگ زده و دیده شماره اشتباهه! چه ضد حالی میشه! ولی خب! قضیه اصلا این نیست!

قضیه اینه که:

یه بنده خدایی اومده ماشین بفروشه، اشتباهی شماره ی مامان منو نوشته زیر آگهیش! حالا این که واقعا شماره رو اشتباه داده یا قصدش مزاحمت و اینا بوده ،دیگه ما در جریان نیستیم! خب تصور کنید که دو سه روزه تو خونه ی ما چه خبره و زنگ خور موبایل مامانم یه دفعه ای چند برابر شده!

اون شب مامانم یه سر رفت بیرون، موبایلشو نبرد. دیدم زنگ می زنه، برداشتم. یه آقایی ماشینو می خواست! کلی براش توضیح دادم که شماره اشتباهه و اینا. بعدش اون قدر سین جیمم کرد که نزدیک بود بگم:«شما ببخشید! من شخصا غلط کردم!» هی می گفت چرا پیگیر نیستی و طرف بی خود کرده شماره شمارو داده و برو دنبال کاراشو بگیر و اینا! بعدم از این که مزاحم شده عذرخواهی کرد و قطع کرد.

دوساعت بعد یکی دیگه زنگ زد. مامان که دستش بند بود به من گفت تو بردار. بابام که می دونست به نفر قبلی چه قدر توضیح دادم گفت توضیح نده! بگو فروش رفته! به محض این که فهمیدم ماشینو می خوان، گفتم:«ببخشید!فروخته شد!» و اما سوالی جدید!:«چند فروش رفت؟!» یا خدا! اینو دیگه چی بگم؟! منم هول شدم و گفتم:« نمی دونم! مال من نبود!» این که پشت خطیه چی در مورد من فکر کرد بماند! دارم فکر می کنم صاحب ماشینه دیروز که مامانم کلا گوشیشو خاموش کرده بود، چه قدر فحش خورده!:دی! و در ضمن چه قدر منتظره که بهش زنگ بزنن و چه قدر داره به شانس خودش لعنت می فرسته که:«یعنی یه نفر هم تو این شهر ماشین نمی خواد؟!»

+به ما تا الان پنج سری تکلیف برنامه نویسی دادن که سری پنجمش هی داره تمدید میشه( چون سایت مشکل داره و نمی تونیم آپلود کنیم! و مسئولشم میان ترم داره!همون«ص» پست قبلی) بعد اومدن تمرینهای سری قبلی رو از شماره ی چهار به ترتیب(هر هفته یکیو)دارن تقلب گیری می کنن! بعد هم همه شون در عجبن که چرا وقتی تو بررسی تمرین «چهار» به ما «اخطارهای فراوان» دادن که تقلب نکنید، ما باز هم تو تمرین «سه» تقلب کردیم! یه نفر هم اونجا نیست که بگه تمرین «سه» قبل از تمرین «چهار» بوده! اینجا شریف است؛ دانشکده ی کامپیوتر!

+چون پست قبلی طولانیه قرار بود این دو تا پست رو هم زمان بذارم.(که یه روز بین شون فاصله افتاد) به هر حال پست قبلی رو هم دوست دارم. مجموعه ای از دلایل سوژه شدن من و پارمیدا(بیشتر پارمیدا) در دانشکده ست.

+داشتم یه پی نوشت می نوشتم، بعد دیدم بهتره چند روز دیگه به عنوان یه پست بنویسمش، خیلی بیشتر از پی نوشت میشه آخه!:دی!

برادر افسانه ای من!

چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۳۰ ق.ظ

توی خانواده ی پنج نفره ی ما، تنها یه نفره که لقب داره و این لقب مورد قبول همه مون هم هست.

محمدمتین،ملقب به «جوجه اردک زشت»!!!

قضاوت با خواننده ی این پست!

اینم یه سری عکس از روند تکامل این کوچولوی دوست داشتنی!

تخته هم دم دست باشه لطفا! برای زدن به تخته!

روز اول.کمتر از یه ساعت بعد از تولد.

حدود دو سه ماهه.دارن جاشو عوض می کنن!:دی!

اینم همون حدوده! ولی دلم نیومد نذارم!نگاش کن....!

10ماهگی.بعد از یه عمل خیلی سخت.تحملش ستودنیه.ببین می خنده!

دندوناشو!:دی!

ملچ ....مولوچ....!لواشک!جاده ی زنجانه فکر کنم.

بعد از ثبات قیافه و اطمینان از رنگی بودن چشماش!

همین دو سه ماه پیش(شهریور)

 

یه پسر مهربون و باهوش و شر و شیطون که هم خیلی راحت می بخشه،هم غیرتی میشه، هم کتکم می زنه گاهی! زورشم زیاده ماشالا!

تولد چهار سالگیت مبارک باشه بهترین داداش دنیا!

صدف و مروارید و از اینجور حرفا!

پنجشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۴۱ ب.ظ

به خدا اگه تو خیابون جلوی دهنتو بگیری و به دختر مردم تیکه نندازی کسی فکر نمی کنه لالی!

بعد برید همه جا رو پر کنید که حجاب مانند صدفی ست برای مروارید و این حرفا!!(اشتباه نشه! من ضد حجاب نیستم.بسیار هم بهش معتقدم.)حالا هی ما حجاب رعایت می کنیم،هی شما بیشتر تیکه بندازید! همین کارا رو می کنید که همه ی اعتماد و اعتقاد مردم نابود میشه دیگه!

یه زمانی جا افتاده بود که یه عده ای، با یه مدل پوشش خاص، تو خیابون تیکه و متلک نمی شنیدن.می گفتیم آره دیگه،هر چی هست از خود دختره س. اگه ساده و با پوشش مناسب و اینا میومد بیرون این قدر حرف نمی شنید.چی شده؟ رسم و رسومات عوض شده؟ اونایی که وایمیستن جلو راه دخترا و میگن لباست تنگه و موهاتو بده تو و از اینجور حرفا، زورشون به یه عده از پسرا نمی رسه که دهنشونو ببندن؟ یا بازم ماها باید رعایت کنیم؟! چه می دونم! از فردا حتما باید با پوشیه و اینا بریم بیرون!

خسته شدم دیگه بابا!

انگار روزی سه چهار تا متلک از این مردم نشنوم روزم شب نمیشه! تعجبم از اینه که از هر مدل ظاهر و پوشش و سن و سالی هم هستن! گاهی حتی دلم نمی خواد از خونه بیرون برم!

+ از این مثبته بیشتر از «پ.ن.» خوشم میاد. از این به بعد اینجوری میشه.

+بعضی امتحانا فقط «تموم شدن» شون مهمه.نه نتیجه شون و نه هیچ چیز دیگه ای. فقط  باید تموم بشن. مثلا کنکور من اینجوری بود. یا مثلا میان ترم ها که آخریش امروز بود و من کاملا داغون امتحان دادم! :دی! ولی ترم قول میدم بخونم از این به بعد! قول قول قول! البته من الان چند هفته ای هست که شروع کردم به خوندنا، ولی چوب نخوندن های اول سالمو خوردم.

+گفتم میان ترم ها تموم بشه، برنامه ی خوابم یه کم منظم میشه،بعد از ظهر کلی خوابیدم؛الان عمرا خوابم ببره! :دی! میریم که نصب کنیم پیش نیاز های پروژه را!

+می خواستم کمدمو مرتب کنم ، اون قدر به هم ریخته س که نمیشه! کار از جوراب گذشته! مانتوهام توش گم میشن!

+استاد کلی تاکید کرد که تکلیف انجام بدید و برام  ایمیل کنید و اینا، بعد شراره اس ام اس زده که تکلیف چیه؟ ته جزوه رو نگاه کردم، دیدم اصلا تکلیف نداده!:دی! تا باشه از این شانسا!

+من چه قدر از کلمه ی «اینا» استفاده می کنم و اینا!

 

از دوستان با غیرت مون هستن ایشون!

دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۲۲ ب.ظ

تصمیم گرفتم بنویسم،ولی هر چی فکر کردم دیدم سوژه های جدید نوشتن و ویرایش و اینا می خواد.رفتم سر کشوی میز تحریر و کلی ورقه از توش در آوردم .همون برگه هایی که وقتی ذهنم پر میشد شروع می کردم توش نوشتن به امید این که بعد کنکور مرتب شون کنم و یه جایی وارد کنم. بالاخره یکیو پیدا کردم که هم سرش کلی خندیدیم پارسال، هم یه بار نوشته شده و دغدغه ی چه جوری تموم کردنش رو ندارم! (از بچگی همیشه تو انشا ها مشکل چه جوری تموم کردن داستان رو داشتم!)البته ز نظر خودم مقادیری هم تهوع آوره! پیشاپیش گلاب به روتون!

دو ماه قبل کنکور، اردوی مطالعاتی مدرسه، زنگ تفریح ساعت6:

وای! عدسی!من دوست ندارم! اشکال نداره،حالا بذار بعد مدت ها یه بار بخورم....که ای کاش نمی خوردم!

مرضیه: الهه! تو نشستی رو زمین؟!(اواخر سال چهارم دیگه دلم نمیومد بشینم رو زمین،در حالی که قبلش این مسئله خیلی عادی بود)

من:نه! اون بالا رو نرده هام! ببین! دارم بای بای می کنم!

نگار:چرا؟!

من:امروز می خوام مانتومو بشورم.

مرضیه:چرا امروز؟!خب فردا هم بپوش، جمعه که تعطیله بشور.

من:اون وقت باید با دست بشورم. چون احتمالا مامانم فردا صبح لباس شویی رو روشن می کنه.(هفته ای دو بار,پنج شنبه ها،یه بار برا لباسای تیره،یه بارم برا روشنا،یه همچین خانواده ی منظمی هستیم ما! بعله!)

نگار:نگاه کن چه قدر اذیت می کنه ها!

من:ها؟! اذیت چی؟! یعنی میگی به خاطر یه روز، هر هفته مانتومو با دست بشورم؟!

مرضیه:راست میگه. منم معمولا دقیقا یه روز بعد....

من و نگار و مرضیه مشغول حرف زدن بودیم و نوشین و مریم هم بالا سر من وایستاده بودن که یهو بارون گرفت...با یه رعد و برق وحشتناک...

بارون چندش آور «عدسی» همراه با رعد و برق «خنده ی مریم»!

منم که هم رو دهنی به شدت حساسم، هم رو ریختن غذا.

خب! معمولا وقتی ببینم کار از کار گذشته و عصبانیت فایده ای نداره، به شدت آرومم.(البته اگه حس کنم عصبانیت فایده داره ، اصلا سعی نمی کنم خشمم رو کنترل کنما!:دی!)در کمال آرامش از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.مانتو و جلوی مقنعه م رو تمیز کردم و برگشتم.(مریم پشت نوشین قایم شده بود!)

نوشین:غلط کرد! الهه! نکشش!

حالا نوشین و مرضیه می خوان منو دلداری بدن مثلا!

نوشین:الهه! ناراحت نباش!ببین! من هر یه قاشقی که می خورم توش یه تف مریم هست تقریبا!

پارمیدا:نگو! بدتر حالش به هم می خوره!

مرضیه:آره! منم دیدم...(داشتم فکر می کردم چه جوری دیده؟!)

مریم:بچه ها! دیگه در مورد تف من صحبت نکنید!

بچه ها: اه ه ه ه!

پارمیدا:آره بچه ها! مریم رو تفش غیرت داره!

از خنده نشستم سر جام.

واقعا اگه من تصمیم نداشتم اون روز مانتومو بشورم هم بالاخره مجبور می شدم این کارو بکنم! دو تا زنگ بعدی احساس می کردم کثیف ترین موجود روی زمینم!

+چرا تازگی ها هر وبلاگی رو که باز می کنم، طرف یا می خواد زن دوم بگیره،یا خودش زن دومه؟!چه خبر شده؟!

 

زنده می مونم...قول می دم!

جمعه, ۱ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۴۶ ب.ظ

شب امتحان همه استرس داشتن،من نداشتم.

تو فاصله ی امتحان تا اومدن نمره همه استرس داشتن.من نداشتم.

الان که نمره ها اومده، هیچ کس استرس نداره،منو با آب قند احیا کردن!

قبلشم معده درد شدید.

الانم دارم با تمام توانم چوب شور می خورم بلکه نمکش یه تاثیری روم بذاره و دستام نلرزه این قدر و بتونم مداد دستم بگیرم و برم سر درسم!

+مامان میگه ما فکر می کردیم کنکور بدی، دیگه اینجوری استرس نمی گیری.

+نمره م بد نشده.برا من خوبه.

+کابوس! دیشب دوباره همون خوابو دیدم....فکر می کردم تموم شده و دیگه قرار نیست این خوابا رو ببینم...

+با هر کی در مورد استرس حرف می زنم پوزخند می زنه، میگه «تو؟؟؟؟!!!!!»

+دووم نمیارم؛می دونم...