راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

متفرقه!

سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۴۵ ق.ظ

یه وقتایی هم هست، تصمیم می گیری وبلاگتو یه مدت آپ نکنی، بعد هی سوژه پیدا میشه! به جز اینا یه کم وبلاگم زیادی غیر شاد شده!

***

پونصدی رو دادم دست راننده تاکسی، نیم ساعت نگاهش کرده.با خودم گفتم الان می بینی یه نفر روش نامه نوشته، فکر می کنه من نوشتم! بعد نیم ساعت برگردونده که: «اینو عوضش کن! دو تیکه س!»

- یکی دیگه دارم، اونم همین جوریه!

- نه! منظورم این نیست که از وسط نصف شده! دو تا نصفه از دو تا پونصدیه! شماره ی دو تا نصفه با هم فرق داره!ببین!

با خودم گفتم «عجب دقتی!»

رسیدم خونه، دیدم اصلا دقت نمی خواد!عددا هم لازم نیست اصلا! پونصدیه این شکلیه:

***

دیروز صبح یه نفر منو از خیابون رد کرد! و من تمام مدت این حرکت خیرخواهانه داشتم مثل وزغ نگاهش می کردم! اول کلی در مورد این حرف زد که عین آدم از خیابون رد شو، بعدم گفت بیا دخترم! من مثل همیشه داشتم رد می شدم: از روی خط کشی و وقتی خیابون خلوت بود! بعد که تازه رد شدیم و طرف راشو گرفت و رفت، شروع کردم خندیدن.احتمالا منو ده ساله تشخیص داده بود!

***   
روز عاشورا پسر عمه م (میثم) خونه ی ما بود، تلوزیون داشت نوحه خونی سلیم موذن زاده(برادر موذن زاده ای که اذانش معروفه) رو نشون می داد، میثم هم هی می گفت خیلی قشنگ می خونه  و هی ازش تعریف می کرد. حاج مامان(مادربزرگ پدری) هم یه دفعه گفت : من اصلا از این خوشم نمیاد! میثم هم در آن جواب داد: اتفاقا سلیم دو روز پیش زنگ زده بود به من می گفت من می میرم برا حاج خانوم! من و حاج مامان که هیچی،مامان هم تا نیم ساعت داشت می خندید!(مامان من نسبت به ما خیلی سخت تر می خنده)اصلا خدا واقعا رحم کرده که همه ی فامیل ما شهرستان زندگی می کنن و هر کدومو سالی یکی دوبار بیشتر نمی بینم ، وگرنه باید روزی پنج تا پست می ذاشتم و خاطراتو توصیف می کردم!

*** 
پارمیدا و ندا داشتن با هم حرف می زدن: - مهدی باشه؟ - آره اون خوبه. - علی؟

- باشه!باشه! – دانیال نباشه ها! – نه! نه! اون که اصلا!

 من:بچه ها دارید چی میگید؟!

 پارمیدا:داریم برا خودمون اکیپ می سازیم!

 من: وای! خدا!

 سعیده:الهه! این دانیالی که میگن کی هست؟

 من:ببین من پسرامونو نمی شناسم.البته به جز چندنفر: بز،چندش،برادر،کله قند،جوجه خروس و...آهان! شروین، اونم به خاطر این که یه بار تو کلاس استاد به اسمش واکنش نشون داد!

 سعیده:خنثی

***

دیروزم اومدم پول بدم به راننده تاکسی،دیدم روش امضا و اسم دبیر فیزیک پیش مون هست.برا عید غدیر بود پوله.طرف از اونایی بود که اول سال فکر می کردیم ماهه و بهتر از اون تو دنیا نیست.آخر سال....البته اونم از من می ترسید،فکر می کرد من لوش دادم!کلا سال آخر اعصاب خیلی آرومی داشتیم ما!نیشخند

***

پ.ن.:به سرم زده از شریف بیام بیرون،برم الزهرا!اصلا یه وضعی!(البته این مال سه روز پیش بودا! امروز خوب بود دانشگاه)

پ.ن.2:یه تصمیم جدی دارم که یه ماه دیگه میام خبر عملی شدنش رو میگم. از اون هدف های عجیب و غریبه که مطمئنم بهش می رسم!تا جایی که می دونم پنج قدم داره که سه قدمش تکمیل شده،قدم چهارم هم تا یکشنبه تکمیل میشه، می مونه قدم آخر که سه هفته براش بسه.

پ.ن.3:با سپاس از خوشحال!خوشحالمان نمودی!:دی!

حرف های گفتنی...

دوشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۲، ۰۳:۰۵ ب.ظ

 در ادامه پست قبل و اون حرفایی که می خواستم بزنم و جلوی خودمو می گرفتم، لازم بود این پست رو بنویسم. ولی با یه مقدمه ی طنز!

نمونه ای از مکالمه ی دوستانه ی من و نوشین:

نوشین:مرسی!

من:خرسی....گاوی،الاغی،اصلا خاک تو سرت!(البته همیشه این قدر بی ادب نیستما! اون لحظه اومد دیگه!)

نوشین:بهله!خنثی

پارمیدا: الهه!

سه تایی با هم:قهقهه

کلا بچه باحالیه!من بکشمش هم پایه س! جزو آدمایی محسوب میشه که طی این چهارسالی که می شناسمش اصلا در جهت منفی عوض نشده و همیشه دوست داشتنی بوده.از این آدما کم پیدا میشه.مثلا من خودمو جزوشون نمی دونم.یه نمونه ی دیگه ش مرضیه س.یا مثلا....خانم ش. دبیر دینی مون. البته خب بعضی ها هم هستن که عوض نمیشن،اولش گولت می زنن و بعد کافیه بیشتر بشناسی شون.   
دیروز با یه نفر حرف زدم که کلی حالمو عوض کرد.یه دوست نسبتا قدیمی. که اگه یه شخص خاصی نبود، ممکن بود الان رابطه مون بهتر باشه.به هر حال! با هم ناهار خوردیم، کلی با هم حرف زدیم و من به این نتیجه رسیدم که بعد از این همه مدت، یه نفرو پیدا کردم که واقعا می فهمه چی میگم.البته اینم بگم که همیشه می دونستم روحیاتش بعضی جاها شبیه منه. حرف زدن باهاش واقعا حالمو بهتر کرد و یه جورایی فهمیدم تصمیمات درستی گرفتم. انگیزه م هم بیشتر شد.

***
سه شنبه ی هفته ی پیش، یه سری بحثا پیش اومد که طی اون بحثامن فهمیدم هنوز یه ذره امید وجود داره. یه لحظه احساس غرور کردم که برخلاف چیزی که تازگی ها به خاطر یه سری جو ها برام تبدیل به ارزش شده،و واقعا هم احمقانه س؛ هنوز یه سری از عقاید گذشته م سرجاشونه. خودمو کلی سرزنش کردم و به خودم یادآوری کردم
که ده سال پیش در مقابل چنین مسئله ای چه واکنشی نشون دادم و چه قدر رفتار اون موقع م عاقلانه تر از الان بود. به خودم گفتم چی میگی؟ چی می خوای؟ قراره تا آخر عمر همین جوری بمونی؟ قراره عین افسرده ها تمام مدت سرت تو لاک خودت باشه وبعدم تو هر جایی بودی همرنگ جماعتش بشی؟ از چی ناراحتی؟ از این همه تجربه؟ اینا گیر هر کسی نمیاد. زیادن آدمایی که فکر می کنن تنها دانای دنیان و صلاح همه رو می دونن و احدی تو دنیا صلاح خودشو نمی دونه و بعدم شروع می کنن الکی حرص خوردن که مردم چه قدر نفهمن و من چه قدر با فهم و شعور و کمالات!بعدم تا کسی رو می بینن که یه کم شعورش می رسه و مطیع شون نیست به قول خودشون طرف رو از رده خارج می کنن و با خودشون میگن افتخار هم نشینی با منو از دست داد! از نظر این آدما همه ی مردم یه جورن و هیچ وقت فکر نمی کنن که خودشون چه جورن! زیادن آدمایی که دروغ میگن.زیادن آدمایی که نارو می زنن.زیادن آدمایی که آدم با شنیدن اسم شون یاد آفتاب پرست میفته و زیادن آدمایی که ریا می کنن و زیادن آدمایی که فقط قدرت براشون مهمه و نه انسانیت. به خودم گفتم تو برای تجربه ی اینا هزینه ی زیادی رو دادی و حق نداری بقیه ی عمرت رو هم به خاطر این تجربه ها از دست بدی. پس ادامه بده. با امید. با انگیزه. و اینو یادت نره که چطور طی چند سال گذشته همه ی کائنات دست به دست هم دادن که تو دقیقا پرت شی اینجایی که نزدیک ترین جای دنیا به هدف زندگیته.پس استفاده کن.

***

با فکر ها ی سه شنبه و صحبت هایی که دیروز سر ناهار با مژده کردیم و پیدا کردن چند تا دوست جدید و بازیابی یه سری اعتقادات که طی این مدت به شکل احمقانه ای باهاشون مبارزه می کردم، این دفعه تصمیم گرفتم زندگی کنم. نه مثل قبل و نه با فراموش کردن قبل. زندگی کنم، اونجوری که فکر می کنم درسته و دیگه به این فکر نکنم که چهار طبقه برا خودکشی بسه یا نه!

+امروز صبح هوا عالی بود.زمین هم خیس بود و پر از برگ.این شکلی:

می بینی الهه؟!

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۱۹ ق.ظ

قبل نوشت:هیچ کدوم از مخاطب های این پست خواننده ی این وبلاگ نیستن.سوال ممنوع!

-         می بینی الهه؟! با من مثل یه بیمار روانی رفتار می کنن!نمی ذارن طرف اونا برم. بهش گفتن جواب منو نده! تا منو می بینه روشو بر می گردونه! برا اینکه یاد اون موقع نیفتم. اینجوری که بدتره! این چه برخوردیه؟

مثل همیشه مدتی تو چشماش خیره شدم و فقط در تایید حرفش سری تکون دادم. چی کار می تونستم بکنم؟راست می گفت. این بدترین نوع برخورد بود.

سه سالی از اون روز می گذره.دارم با خودم مثل یه بیمار روانی برخورد می کنم.خودمو از همه چیز محروم کردم فقط به خاطر این که یاد اون موقع ها نیفتم. نمی تونم.سخته. سخت تر از زنده به گور کردن یه آدم.

نمی تونم بفرستمت زیر خاک! می فهمی؟! تا تو قبرت آروم می گیری و میام یه کم خاک روت بریزم دوباره شروع می کنی به دست و پا زدن!

می خوام برگردم... به زندگی.

پ.ن:با عرض پوزش از خانواده ی محترمی که اینجا نشسته؛ تو دیشب تو خواب من چه غلطی می کردی؟!حالا این که بعضی وقتا میای رد میشی،چیزی بهت نمیگم بحثش جداس، ولی دیگه لنگر ننداز حداقل!

پ.ن.2:اون روز بعد ازمدت ها یه نفرو دیدم که شبیه تو بود.خوشحال شدم. نه به خاطر این که شبیه تو بود.به خاطر این که یادم افتاد قبلا آدمای بیشتری شبیه تو بودن. فکر کنم دارم عادت می کنم.می دونی؟بد موقع رفتی.

پ.ن.3:ملت از عربی فرارین، اون وقت من کلی نوحه ی عربی گیر آوردم، گوش میدم،ترجمه می کنم معنیشم که نمی فهمم، میرم از بابام می پرسم!

پ.ن.4: نمی دونم دقیقا چی کار کردم که استاد زبان مون از اول سال هر وقت میگه «جنون گاوی» منو نگاه می کنه!البته همین که چرا ین قدر اصرار داره در مورد این بیماری حرف بزنه خودش جای سوال داره!

پ.ن.5:من قرار بود یه ساعت پیش بخوابم که بتونم چهار ساعت دیگه بیدار شم! فکر کنم کلاس فردا صبح پیچید!:دی! (صبح  نوشت:تازه بیدار شدم، دارم میرم دانشگاه، کلاس هم نپیچوندم!:دی)

هعی....طفولیت کجایی که یادت بخیر!

جمعه, ۲۴ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۴۰ ق.ظ

من و بنیامین* در شش سالگی:

من:بگو دوچرخه!

اون:دوچرخه!

من: سیبیل بابات می چرخه!

اون:بگو متکا!

من:متکا!

اون:بخور از این کتک ها!

من:بگو عدسی!

اون:عدسی!

من:فردا مرخصی!

من:بگو لوبیا!

اون:لوبیا!

من:فردا زود بیا!

اون:بگو گدا!

من:گدا!

اون:چه حرف زشتی! اصلا نباید این حرفو بزنی!

من:خودت گفتی بگو!

اون: هر کس که گفته باشه! خیلی حرف بدیه! تو نباید بگی!

من:خنثی

اون:شیطان

کلا ما از این دست خاطرات خیلی زیاد داریم! الانشم به هم می رسیم از این جور بحث ها داریم!اینم یکیش!(الان داشتم برا این پسته آرشیو مو می گشتم،خدایی یکی دو سال پیش شاد بودما! نوشتنم عوض شده واقعا!)

*بنیامین :پسرعمه م که برادر رضاعی(شیری) هم محسوب میشه.

پ.ن.:محمدمتین رفته تو در،از عصبانیت اومده منو می زنه! بهش میگم چرا منو می زنی؟! میگه پس کیو بزنم؟! حرفش واقعا منطقی بود! تا حالا اینجوری قانع نشده بودم!شنبه ها که بعد از دو روز تعطیلی میرم دانشگاه،دلم براش تنگ میشه!افسوس

پ.ن.2:دیروز روز جالبی بود کلا!اصلا این میثم آدم جالبیه کلا!برا ناهار اومده بود خونه ی ما، فرقی نمی که روز عادی بیاد یا عاشورا،کلا فقط بلده بخندونه!برا شام هم محمد و خانومش خونه مون بودن. یکی بیاد به من یاد بده پسر عمه هامو با این همه سن و سالشون به اسم کوچیک صدا نزنم!:دی!

پ.ن.3:یه چیزایی هست که هی می خوام بنویسم، هی جلوی خودمو می گیرم!حتی برا خودم رو کاغذ هم نمی نویسم! بالاخره که می نویسم!:دی!

پ.ن.4:طی تحقیقاتی که در دو روز گذشته داشتیم،به این نتیجه رسیدیم که برخلاف پیش نماز،انتظامات مسجد این محله بسیار بی ادب می باشند! بالاخره که برمی گردیم خونه ی خودمون!هر چند تو محله ی خودمون مسجد نداریم!:دی!

پ.ن.5:در جهت هر چه بیشتر خز و خیل شدن وبلاگ،تعداد کثیری آیکن زیبا ساز افزوده شد!:دی!

Unknown

دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۱۱ ب.ظ

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین...

 

پیچیده شمیمت هم جا ای تن بی سر،

چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد...

التماس دعا

فووووووووت!!!

پنجشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۲۴ ب.ظ

 

 

معلوم نیست کبریتا رو برا چی می سوزونی.برا روشن کردن چراغ یا سیگار.بالاخره می سوزن.

نوزده تاش تموم شد،بیستمی رو روشن کردم.

پ.ن:برا گرفتن این عکس دردسر ها کشیدم!نیشخند

ضربه فنی

شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۰۷ ب.ظ

قرار بود ساعت 7 صبح برم دانشگاه ولی دیرتر بیدار شدم.آنا(مادر بزرگم) خوابیده بود تو اتاق من.ساعت هشت و نیم داشتم از تو کمدم لباس برمی داشتم که بیدار شد: «کژدم!نرفتی؟!»

گفتم :«چرا!رفتم!...» داشتم فکر می کردم که بگم «الانم اونجام» یا نه، که یهو گفت:«آهان پس برگشتی!»و دوباره خوابید!

رسما کم آوردم!خنثی

پ.ن.:برادر من! منم از این که استاد باهامون لج کرد و برخلاف خواهش ما سه تا دختر کلاس،که می خواستیم تو یه گروه باشیم،هر کدوم مون رو با چهار تا پسر انداخت تو یه گروه(!)(یعنی نهایت ظلم ها!)، همچین مسرور و خرسند نیستم! پس لطف کن وقتی دارم باهات حرف می زنم، تا کمر از پنجره ی طبقه سوم نرو بیرون! گوش کن که بعدا همونو دوباره ازم نپرسی!

چند روز بعد نوشت: مهم نیست کی هستی،مهم نیست از کجا پیدات شد،مهم نیست که یه جاهایی با من فرق داری،مهم اینه که وقتی هستی حالم خوبه،وجودت بهم آرامش میده. دیگه دنبال هیچی نیستم.فکر می کنم این دفعه باید با تو همراه بشم تا به جاهای خوب برسم. فکر می کنم وجودت با فراموش کردن یه سری چیز ها می ارزه.فکر می کنم منم از جنس تو ام با این فرق که یه کم ترک خوردم و گرد و غبار رومو پوشونده.می خوام غبار هارو بتکونم.پاییزه،شاید بارون کمکم کنه. این دفعه می خوام راه تو رو ادامه بدم...

 

خاله!

چهارشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۰۴ ب.ظ

رفتم تو اتاقم که مثلا یه کم درس بخونم،محمدمتین اومد و الا و بلا گیر داد که می خوام سنتور بزنم! بعله! داشت مضرابامو خورد می کرد!بعد از کلی سنتور زدن،آقا بالاخره رضایت دادن که:«اجرا کردم!»

تو دانشگاه رفتم نشستم یه گوشه که یه کم درس بخونم مثلا. خب خدارو شکر اینجا خلوته! این دفعه گیر خواهرزاده م افتادم! کاردستی درست کردیم. خواهرزاده؟! چه می دونم؟! اون به من می گفت خاله!بچه ی یکی از کارکنان دانشگاه بود.خب حتما با خودش می گفت این سرش تو گوشیشه،بیکاره دیگه! چه می دونست من همه ی جزوه هام تو همین گوشیه!

اون:خاله!چسب داری؟

من:چه چسبی؟نواری؟

- من دیرم شده.هر چسبی.

- بذار ببینم ...آره دارم،بیا.

- خاله!اینو برام می چسبونی؟

- اینجوری؟

- آره.

- میشه نگهش داری؟

- باشه.

- خاله! از این گوشی بزرگ این قدری ها داری؟(تبلت می خواست)

- نه! همینو دارم.

- لپ تاپ چی؟ لپ تاپ داری؟

- آره.

- میشه بیاریش یه لحظه؟میشه بدی بازی کنم یه لحظه؟

- اینجا نیست.خونه س.

- خونه س؟توش بازی داری؟

- نه.بازی ندارم توش.

- قیچی هم داری؟

- آره.

- میشه ته این کاغذا رو ببری؟اینا چرا صداشون رفت بالا؟!(داشت به یه گروه دختر اشاره می کرد)برق گرفته شون؟هر وقت میان اینجا،برق می گیرتشون!

- هه هه! میگم می خوای جای بریدن کاغذ،از اینجا تاش کنم؟ خوشگل تر میشه ها!

- بعدش می چسبونی؟

- آره.

- باشه.

این شد چسبوندن کاغذ دور یه لیوان یه بار مصرف.

- خاله! یه تیکه چسب میدی؟

- چه قدری؟

- فرقی نداره،کوچیک،بزرگ...

- بیا.

- یکی دیگه هم میدی؟

- بیا.

بعدم یه خرس فومی رو چسبوند رو لیوان.

- خاله! جامدادیم خوشگل شد؟

- آره!

- بذار برم مدادامم بذارم توش!

خب دیگه!وقته ناهاره و بعدشم که کارگاه.چه درسی خوندم!

آقا من امشب می خوام درس بخونم! لطفا یه بچه از آسمون نیفته رو سرم! مرسی!

پ.ن.:دیشب با دایی محسن رفتیم یه ماهی تابه کوچیک بخریم، با دو تا قابلمه گنده برگشتیم خونه!

پ.ن.2:تولدت مبارک! هر چند هنوز اسم نداری جغله!ولی قرار بود روز تولد من به دنیا بیای ها! (با نوه ی عمه م هستم!:دی!)

دل مشغولی،دغدغه،درد متعالی!:دی!

پنجشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۵۶ ب.ظ

یه سوالی که همیشه تو بچگی ذهنمو به خودش مشغول می کرد این بود: اون جاهایی که می نویسن «نصب هر گونه آگهی ممنوع» بعد یه جمله می نویسن که معنیش میشه «هر کی آگهی بچسبونه مجازات میشه و اینا»(جمله هه دقیقا یادم نیست). از کجا می فهمن کی آگهی رو چسبونده؟!

بعد از کلی تفکر جوابش این میشد که یه سری دوربین اونجا هست که فیلم می گیره؛ ببینه کی این کارو کرده.بعد سوال های بعدی پیش میومد.کی این فیلما رو می بینه؟طبیعتا یه کسی مامور این کار هست.چه جوری متخلف رو می گیرن؟ پلیس!اگه فیلمو یه کم بعد تر ببینه، چه جوری می خوان پیداش کنن؟ هومممم...خب شاید ماموره تمام مدت داره اونجارو می پاد و اصلا احتیاجی به این که بعدا فیلمو ببینه نیست.(بعدم قیافه ی یه آدمی که داره غذا می خوره و به یه مانیتور خیره شده میومد جلوی چشمم!!) خب اگه ماموره موقع چسبوندن آگهی تو دستشویی باشه چی؟! خب حتما چند تا مامورن!یه دونه نیست!

آخر هم به این نتیجه می رسیدم که بعضیا چه قدر احمقن! واقعا چهار تا تبلیغات ارزش این همه هزینه و وقت گذاشتن رو داره؟!متفکر

دوست عزیزم راسپینا جان!

                      تولد چهارسالگیت مبارک!هوراهوراهورا