راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

چاکریم!

سه شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ۰۲:۳۶ ب.ظ

روزای اولی که می خواستم برم دانشگاه، زمان گرفتم که ببینم چه قدر زودتر باید از خونه برم بیرون.یه بار با تاکسی، یه بار پیاده!البته تا ایستگاه مترو. خب! پیاده شد نیم ساعت. ولی من هر دفعه پیاده میرم ده دیقه دیر می رسم! چون هر دفعه از یه جای عجیب و غریب سر در میارم! چون هر دفعه گم میشم! بله! تو یه مسیر ساده که هر روز میرم و تو کلش دو بار باید بپیچم، هر روز گم میشم و نمی دونم چرا!حواسم نیست، پرته! نمی دونم کجا! هر روز یه جا! دیروز داشتم به یکی از عقایدم که هر لحظه داره برام اثبات میشه فکر می کردم که یهو دیدم زیادی رفتم جلو!

قانون کلی اینه:« هر کس که برای تو خاصه، هیچ لزومی نداره که تو هم براش خاص باشی، حتی اگه به هر نحوی ادعا کنه»

ته ته این تفکر به اونجا می رسه که تو هیچ ارزشی برا هیچ کسی نداری. ولی اون قدرا هم تندرو نیستم. نمی دونم،شاید هم اینجوری باشه!

مثلا من اگه برم تو یه کلاس زبان ثبت نام کنم، و به صورت ناگهانی خیلی از استادم خوشم بیاد و برام بشه یه آدم خاص و هی سعی کنم باهاش ارتباط برقرار کنم و اینا، طبیعیه که برای اون اهمیتی نداشته باشه. چون هم زمان با من ممکنه شونصد تا دانشجوی دیگه هم داشته باشه. فوق فوق فوقش میشه این که من بشم یکی از بچه های خوب کلاس و نمره هام عالی باشه و اینا.اون جوری یه کم به چشمش میام. ممکنه اونجوری با من خوب باشه و کلی هم سر به سر هم بذاریم. ولی خب کافیه یه بار نمره م کم بشه. همه چی تمام! دیگه من با بقیه چه فرقی دارم؟ هیچ! تازه به خاطر پس رفتم از همه بدتر هم هستم! من دیگه نفعی برا طرف ندارم که بخواد بهم اهمیت بده!خب حالا فرض می کنیم من اون نمره بده رو نیارم، کافیه ترم زبان تموم بشه و من دیگه منظم استادمو نبینم. چند ماه که بگذره مطمئنم منو یادش نمیاد اصلا!

حالا این مثالو بسطش بده به همه ی دوستی ها و روابطت. به تک تک افراد دور و برت. به همه ی اونایی که مدعی هستن و نیستن.آخرش اینه که یه آه می کشی و میگی:

« مهم نیست!»

پ.ن.:داشتم از جلوی یه دبستان پسرونه رد می شدم، یه جقله گفت:«چاکریم!»! آخه خیلی بامزه بود، داشتم نگاش می کردم!

پ.ن.2:تو پر کردن یه فرم بزرگترین سوتی بعد از اشتباه زدن جنسیت چی می تونه باشه؟ من اون اشتباه رو کردم!البته بعدش درستش کردما، ولی خب جاش که موند!

پ.ن.3:یه جعبه شکلات گرفتم، با کلی استرس رفتم یه نفرو ببینم،هی داشتم با خودم می گفتم چی بگم حالا؟ و اینا، رسیدم،بهم گفتن طرف چند روزیه اینجا نمیاد، دیگه هم قرار نیست بیاد! هیچی دیگه! شکلاتا خیلی خوشمزه بودن!نیشخند

پ.ن.4: با سپاس فراوان از دایی گرامی!خجالت

پ.ن.5:دوست جدیدمون هستن، هنوز اسم ندارن!

فرداش نوشت(!):اسمش شد "تینا". از اسم تینا خوشم میومدا ولی تا دیشب نمی دونستم یعنی " گل".! به کردی البته.

چهل تیکه

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۷ ب.ظ

1- یه بار یکی نوشته بود : دیدی بعضی وقتا تصمیم می گیری اتاقتو مرتب کنی، وقتی همه ی وسایلتو می ریزی تازه می فهمی عجب غلطی کردی؟!

الان تو یه همچین وضعیم! صبح مانتو نمی تونستم پیدا کنم از کمدم، الان کل کمدم رو زمینه و منم دارم از خستگی نشسته می خوابم! چه برسه به مرتب کردن کمد!تازه باید کلی هم تایپ کنم!ناراحت

2- کلا من و پارمیدا اومدیم این دانشگاه که موجبات خنده و شادی ملت رو فراهم کنیم! دانشجوها که هیچی ، استادا با انگشت نشون مون میده!گریه

3- آقاهه تو پمپ بنزین: اکبر.....اکبر.....اکبر.....

من: محمدمتین! با توئه!

آقاهه:اکبر...اکبر....اکبر....

محمدمتین (بعد از چند دیقه خیره شدن به آقاهه که تمام مدت داشت تو موبایل داد میزد اکبر): نه! با یه اکبر دیگه س!

من:مگه اسم تو اکبره؟!

محمدمتین بعد از چند دیقه خیره شدن به من:نیشخند

4- امروز رفتم مرکز مشاوره ی دانشگاه، فرم سلامت روان پر کردم، هرکی جواب های ضد و نقیض منو بخونه می فهمه روانیم! قرار شده از هفته ی دیگه اینجوری ببندنم دم مرکز مشاوره، عبرتی بشم برای دیگران!نیشخند

 http://upload7.ir/viewer.php?file=44100402249258549186.jpg

5- قشنگه:گاهی آن قدر دلم از مردم می گیرد که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم.آرام و آسوده. مثل ماهی حوض مان که چند روزیست روی آب دراز کشیده.

6- «گذشته ها»ی خواجه امیری قشنگه!

7- من حوصله ندارم زندگی کنم! میشه یکی دیگه جای من اینکارو بکنه؟!خمیازهخوام میاد!

8- «هر روز پاییزه،هر هفته پاییزه، هرماه پاییزه، هر سال پاییزه....»

9- وای! به خدا طرف قاطیه! یعنی یاد کاراش می افتم حرص می خورم! در این حد؟!!!

10- اینم برای این که تعداد شماره ها رند بشه!نیشخند

من و اون

يكشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۲۷ ب.ظ

اون: این سیبا نشسته س؟ خودمون بشوریم؟

من:آره دیگه!

اون:آهان!

من: داری چی کار می کنی؟!

اون: دارم سیب می شورم!

من:آخه اینجوری؟!

اون:آره!اینا رو باید خوب سابید! بهشون کود میدن،کثیف میشن!

من:دیوونه! کودو می ریزن پای درخت،نه روی درخت! سیب چه جوری کثیف میشه؟!بعدم،آخه چرا با آستین می شوری؟! اونم زیر شیر آب!

اون:میگن سیبو با آستین پاک کنید، برق می زنه!

من:بله میگن! منتها سیب قرمز، اونم خشک! نه سیب زرد خیس! وای کثیف شد!

اون:نخیر! اتفاقا سیبه خیلی هم تمیز شد!

من:وای! سیبو نمیگم! مانتوتو میگم!کلافه

اون:مانتومو مامانم دیروز شسته!اصلا هم کثیف نیست!

من:وای خدا! مگه نمیگی سیبه کثیف بود؟!خب الان مانتوت کثیف شد دیگه! خودت گفتی کود میدن!

اون: ببین! من به اندازه ی تو وسواسی نیستم!

خلاصه این که با استدلال هاش منو در عرض 5 دیقه روانی کرد!

پ.ن.: من با در دانشکده فیزیک مشکلی ندارم!اون با من مشکل داره که هر دفعه میرم دفتر فیزیک پایه دوساعت با هم کشتی می گیریم! 

پ.پ.ن.:استاد زبان مون خیلی باحاله! جلسه اول فهمیدم کاملا مذهبیه ها, ولی امروز دیگه تهش بود! رسما داریم میریم کلاس قرآن, منتها به زبان انگلیسی!

روز بعد نوشت: یه تعداد قوانین در زندگی من وجود داره که حتی الامکان سعی دارم رعایت شون کنم!
یکی این که ناهار نخورم
یکی این که قورمه سبزی نخورم
یکی این که از سلف دانشگاه غذا نگیرم.
دلیلش هم اینه که از هیچ کدوم از موارد فوق خوشم نمیاد!
  امروز برای ناهار از سلف دانشگاه قورمه سبزی گرفتم!:دی!داشتم می مردم از گشنگی خب!

دوست دخترم

چهارشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۳:۴۹ ب.ظ

با محمدمتین چهارساله داشتیم تو پارکینگ دوچرخه سواری می کردیم،بچه های دیگه ی مجتمع هم بودن.یه دختره رفت پشت ستون و ما دیگه نمی تونستیم ببینیمش.

محمدمتین:عه!دوست دخترم کو پس؟!

من که به زور جلو خندمو گرفته بودم:محمدمتین!نگو دوست دخترم!بگو اون دوستم که دختره! ( خب اسمشو نمی دونستم!!)اوناهاش!پشت ستونه.

ده دیقه بعد:

محمدمتین:آبجی زهرا!گفتی به دوست دخترم چی بگم؟!

من:خنثی

پ.ن.:یه زنگ خطر فجیع تو ذهنم به صدا در اومده که سعی دارم فکر کنم توهمی بیش نیست ! دیگه حال و حوصله ی این مورد رو ندارم واقعا!نیشخند