راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

روزای خوبم برگرد*

سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۲ ق.ظ

- بیا اینو براش ببر که آشتی کنید.

- عه! آخه اینو تو ریختی!

- اون از کجا می خواد بفهمه؟!

- نه!نه! بچه ها! همش نزنید ها!رنگ چای کیسه ای تهنشین نشه، نمی خوره!

- وا! چه لوس!

***

- اولا که چرا چایی رو خودت نمی ریزی، دوما که معمولا با چای قند هم میارن!

- خجالت

***

- وای! همه چیزو می دونست! می گفت چرا چایی که تو ریختی رو براش بردم،تازه!قندم نبردم!

- وای!چه ضایع!

- بهش می گفتی با شیرینی خودش بخوره!

- اییییی!حالمو به هم زدی!

*«روزای خوبم برگرد/دیگه نمیشه سر کرد /دل از آرزو هام کندم/با خاطراتم زنده م» یه آهنگه از نمی دونم کی که من فقط یک دیقه وپنجاه ثانیه ی اولشو دوست دارم!بقیه ش رپه!

پ.ن.:یه هفته س همه چی عجیب آرومه! قلق زندگی یه کوچولو دستم اومده،دارم برا طوفان آماده میشم!

پ.پ.ن.:دختره ی دیوونه ساعت شیش و نیم صبح منو تو مدرسه دیده،میگه خوش به سعادتت! میگم آره، دو ماه بعد کنکور،شیش و نیم صبح اومدم مدرسه، واقعا خوش به سعادتم!

آزادی, دربست!

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۳۱ ب.ظ

وسط تابستون،روز جمعه، با لباس مدرسه و کوله پشتی داری از آزمون برمی گردی که طبق معمول جدول ها وسوسه ت می کنن و مثل همیشه راهت رو از رو جدول ادامه میدی و در همون حال یاد تکالیف دیفرانسیلت میفتی و شروع می کنی بلند بلند برنامه ریزی کردن که چیو چی کار کنی.بعد یه دفعه می بینی اون آقاهه داره چپ چپ نگات می کنه! خب یعنی چی؟! بعد میگن تو مملکت آزادی هست! کو؟!

پ.ن.:آخی! از این نوشته یه سال می گذره. اون موقع ها که مردم یه جوری نگام می کردن که انگار الان از فضا فرود اومدم، منم دقیقا یه جوری نگاشون می کردم که واقعا فکر کنن از فضا فرود اومدم! به عادی ترین چیز ها هم با این قیافه نگاه می کردم:تعجب!

پ.ن.: زندگی جاریست! البته فعلا!نیشخند

خودم، خود خود خودم!

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۰۵ ب.ظ

به خودم اومدم. فکر می کنم بالاخره به خودم اومدم.بعد از یه مدت طولانی.

یه مشاور داشتیم،هر جلسه می گفت«بچه ها! درگیر حاشیه نشید.» به خاطر کنکور می گفت. نمی شد درگیر حاشیه نشم.حاشه داشتم از همون اول سال تا آخر سال.مهم نیست.حالا دیگه همه چی گذشته.هم حاشیه ها رفتن پی کارشون و هم کنکور تموم شده.اون چیزی که مهمه اینه که هر جور فکر می کنم می بینم اون جمله رو باید تو زندگیم هم به کار ببرم.باید هدف زندگی مو مشخص کنم و دیگه نرم سراغ حاشیه ها.باید بدونم چی می خوام و قاطی این حواشی که تا همین دو. روز پیش درگیرش بودم نشم.از بچگی از گروهی خانم که دور هم جمع بشن بدم میومد.چون همیشه بحث بین شون غیبت بوده و حرفای خاله زنکی و آتیش بیار معرکه شدن. از بچگی می گفتم:« من هیچ وقت از این حرفا نمی زنم.هیچ وقت قاطی این جمعا نمیشم.» حالا می بینم حواشی زندگی همیناس. تو اگه حتی بخوای برای یه نفر کار خیر انجام بدی،تا یه جایی حق داری پیش بری. بعد از اون دیگه به تو مربوط نیست. کار خداست و خواست خودش. چه به موقع بود حرف دکتر توفیقی که گفت:«برای خدا تعیین تکلیف نکن! بگو خدایا به تو توکل می کنم و بعدم دیگه هر چی اون خواست.»

یه زمانی با خودم تصمیم گرفتم ببخشم.هر کی هر کاری کرد و به من مربوط بود،ببخشم.نذارم چیزی تو دلم بمونه.نمی دونم چرا همه چی یادم رفت. نمی دونم چرا حس کردم باید تو یه سری کار ها دخالت کنم و گاهی کاسه ی داغ تر از آش بشم. نمی دونم چرا دارم تو کار خدا دخالت می کنم.درگیر حاشیه شدم. نمی دونم چه جوری.ولی اینم مهم نیست. چون برای گذشته نمی تونم کاری بکنم.می خوام از این به بعد خودم باشم. می خوام برای باور هام ارزش قایل بشم و اونا رو برای خودم نگه دارم. می خوام همه ی علاقه ها و تنفر های بیش از حد رو از ذهنم بریزم بیرون و دغدغه های واقعی و ارزشمند رو تو ذهنم جا بدم.می خوام چیزی بشم که خدا می خواد و بیش از این تو کارهاش دخالت نکنم.

دو سه شب بود،اون قدر گریه می کردم که پف چشمام به هیچ وجه نمی خوابید(نمی تونستم برم برای کارت ملیم عکس بگیرم!) سردرگمی عجیبی داشتم.دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم.مثل خیلی وقت های دیگه که وقتی به یه سری اتفاقات فکر می کردم اون قدر ناراحت و داغون می شدم که دلم ممی خواست بخوابم و دیگه بیدار نشم. تا بتونم به هیچی فکر نکنم.مثل همین چند روز پیش که تو اتاق تکثیر مدرسه وایستاده بودم و داشتم با خودم می گفتم:«تو که این قدر اینجا عذاب کشیدی!برا چی بازم داری میای؟!» و خودم نتونستم جوابی براش پیدا کنم.

 ولی حالا می خوام همه چیو تموم کنم.به خاطرات فکر کنم و آه نکشم. به گذشته ها فکر کنم و گریه نکنم.به مدرسه و آدماش فکر کنم و سردرگم نباشم.می خوام دوباره بتونم احساساتمو کنترل کنم. می خوام برای علاقه و تنفرم دلایل منطقی پیدا کنم و با نگاه کردنم به آدم ها عذاب نکشم.

با گذشته کنار اومدم و حالا دیگه مطمئنم مدل فکر کردنم با چند روز پیش کاملا متفاوته.مدرکش هم این که دیروز خیلی راحت داشتم در مورد کسی حرف می زدم که 10 سال میشد نمی تونستم اسمشو ببرم.دیروز واقعی خندیدم، دیروز نگران شدم، دیروز خیلی اتفاقا افتاد.

چند شب پیش به این نتیجه رسیدم که وظیفه ی ما آدم ها ارزشمند تر از این حرفاس.ما برای خوب بودن اومدیم.برای خوبی کردن اومدیم،نه برای قضاوت در مورد خوب و بد بودن آدما.یا کینه به دل گرفتن از اونا.قلب ماها اگه بخوایم اون قدر وسیع هست که بتونیم همه ی بدی ها رو توش حل کنیم و فقط خوبی پس بدیم.

مگه خدا از روح خودش تو وجود ما ندمیده؟ پس می تونیم خدایی باشیم.پس می تونیم انسان باشیم.همون انسانی که خدا خواسته.