راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

نوستالژی فامیلی

جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۰۴ ب.ظ

دلم می خواد چشمامو ببندم، بعد با صدای به هم خوردن چای شیرین و همهمه ی فامیل چشمامو باز کنم، دور و برم رو نگاه کنم و ببینم زهرا و نسیم هنوز خوابن، کلافه بشم از این که ببینم ساعتی دور و برم نیست تا ببینم چه قدر خوابیدم، اما از صدای صبحونه خوردن اهل فامیل بفهمم ساعت حدود نهه و کلافه تر بشم از این که چادری
که شب گذاشته بودم بالای سرم تا صبح موقع بیدار شدن سرم کنم رو یکی دیگه سر کرده و رفته.

همون موقع امیررضا در اتاقو باز کنه و من ببینم یکی از مردای نا محرم فامیل رو به روی اتاق نشسته. شیرجه برم زیر لحاف و داد بزنم: یکی اون درو ببنده و کسی صدامو نشنوه و زیر لحاف از گرما خفه شم و کلی حرص بخورم. بالاخره مامان بگه: عطیه! پاشو اون درو ببند.

من بالاخره از زیر لحاف بیام بیرون و با بدبختی از تو چمدونایی که گوشه ی اتاقه یه چادر پیدا کنم و با قیافه ی کج و کوله از اتاق برم بیرون و یه سلام نیمه جویده تحویل ملت بدم و برم دست و رومو بشورم و نیم ساعت جلوی آینه روسریمو درست کنم. بعد هم با همون اخم و تخم دور سفره دنبال جا بگردم!

مامان:کژدم! سر راه نشستی!

دایی:بذار، من خوردم. بلند شم، تو بشین جای من.

من:پس بابا کو؟

مامان:رفت حاضر شه که بره خونه ی حاجی مامان.

من:کی اونجاس؟

مامان:من چه می دونم.

بابا:میثم و عمه سوسن.

من:منم میرم

مامان:پس زود بخور.

آنا:کجا؟ من برات تخم مرغ گذاشتم آب پز بشه.

من:خب حالا اگه تا رفتن حاضر شد، می خورم.

عطیه:مامان! آبجی کژدم کجا میره؟!

مامان:خونه ی حاجی مامان.

عطیه:منم میرم!

من:پس من نمیرم!

مامان:تو به این چی کار داری؟!

من:من با این جایی نمیرم!

بعد عطیه شروع کنه نق نق کردن و آنا بگه:«عطیه تو بمون، زنگ می زنم امیرحسین بیاد بازی کنید.»

عطیه بشینه سرجاش و من با یه لبخند پیروز مندانه برم حاضر بشم....

دلم می خواد ادامه داشته باشه.حداقل دو هفته. دلم می خواد بهونه ی عصبی و ناراحت شدنم همون پیدا نکردن و چادر و کج شدن روسری باشه.دلم می خواد همه ی
ناراحتیم از پیدا نکردن ساعت و گرمی پیش از حد هوا باشه.دلم می خواد...

دلم خیلی چیزا می خواد. دلم اتاق جلویی خونه ی آنا رو می خواد که بعد از ظهر که آقاجون و دایی مهدی و دایی محسن خوابیدن و بابام رفت خونه ی عموجون،با خاله جون و مامان و آنا و نسیم و زهرا بشینیم و اونا حرف بزنن و من گوش کنم. بعد یکی دو ساعت دایی محسن از خواب بیدار بشه بیاد بشینه تو جمع خواهراش و کلی با هم بخندیم. بعد آقاجون با صدای گرفته ی خواب آلود از تو هال صدا کنه: زهرا! یه چای برا من بیار.

بعد من و زهرا هم زمان بلند شیم و مامان بگه: زهرا تو بشین، کژدم می بره. بعدم رو به من بگه، چایی رو که بردی بیا وسایلتو جمع کن، شب باید بریم خونه ی عموجون. قبلش هم باید یه سر به عمه مهدیه بزنیم. منم زنگ می زنم بابا بیاد دنبالمون...

دلم حوض ترک خورده ی خونه ی حاجی مامان رو می خواد. که با رضا و بنیامین هر طور شده پر از آبش کنیم و ترک هاشو با دستمال های آشپزخونه پر کنیم و بعد هم یواش یواش سر و کله ی عطیه و علی و حنانه هم پیدا بشه و کلی با هم آب بازی
کنیم. آخرش هم برای این که آب هدر نره، نفری یه کاسه بگیریم دست مون و همه ی آب حوض رو بریزیم تو باغچه.

دلم رایانک علی رو می خواد.که دوتایی بریم بشینیم تو آشپزخونه، جلوی تلوزیون قرمز قدیمی و من قارچ خور بازی کنم و اون هی حرف بزنه.عمه سوسن هم گاهی به غذاهایی که رو گاز گذاشته سر بزنه و چند کلمه ای هم با ما حرف بزنه....

دلم جوجه های محمد رو می خواد. همون جوجه رنگارنگه که به خاطر رنگ متفاوتش مرغه ازش می ترسید و فرار می کرد، به خاطر همین جوجه هه همیشه تنها بود و وقتی من خونه ی عمه مهدیه بودم، دست من بود.

دلم سیب ها حیاط عمه محبوبه رو می خواد. همونایی که یه بار خوردم و بعد آنان گفت: اون که کرم داشت! چرا خوردی؟! بعد عمه محبوبه از تو آشپزخونه داد زد: اشکال نداره! چیزی نمیشه! بعد من قیافه م از تصور خوردن کرم کج شد و احسان زد زیر خنده و آخر هم بی خیال سیب شدم و رفتیم با گربه ی احسان بازی کردیم.

دلم آلبالو ها ی حیاط خونه ی عموجون رو می خواد که، با یه عالمه نمک و بعد هم دستای رنگ گرفته. دسرهای زن عمو رو هم می خوام! (وای که چه قدر گرسنمه مه!
فکر کنم از نوع نوشتنم معلوم باشه!) اون گل چینی هایی که با هم درست می کردیم و من هنوز هم دارم شون.

وای که چه قدر چیز میز دلم می خواد! فارغ از درس و فکر و نگرانی! کم مونده. سی و چند روز دیگه دوباره میرم و حداقل یه هفته خوش و خرم همه شونو یه دل سیر می بینم. برنامه اینه که لنگر بندازم و ماه رمضونو هم بمونم ولایت! البته اگه خانواده ی محترم اجازه بدن!

جالبه که اون بحث اول پست امروز هم تو خونه ی ما تکرار شد:

من:مامان! میشه من ماه رمضونم بمونم سراب؟

عطیه:آره!منم می خوام بمونم!

من:پس من نمی مونم!

خب! این نوشته کلا احساسی بود. خیلی جاهاش با هم تناقض داره. از لحاظ زمانی مثلا(بعضی چیزایی که پشت سر هم آوردم،حتی 4-5 سال ممکنه با هم فاصله داشته
باشن!). ولی مهم نیست. بعد از مدتی تصمیم گرفتم یه ذره از احساسات و حرفام رو
اینجا پیاده کنم. یه کمی هم اسما توش زیاده که خب... فک و فامیلن دیگه! حال ندارم
توضیح بدم! به هر حال!

کنکور نزدیکه و الکی الکی یه ماه مونده تا این کابوس تموم شه!

منتظر تموم شدنشم. دعا!

می خوام بعد کنکور بترکونم این وبلاگو! دلم میخواد هر روز آپش کنم. اگه خدا خواد.

دارم دانش آموز میرم که دفعه بعد دانشجو برگردم این وبلاگ!