راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

زحمت دادیم؛شرمنده!

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۵۴ ق.ظ

برای ما که تمام دغدغه ی مان شده:

نکند فلانی این پست راببیند؛

نکند فلانی وبلاگ مان را پیدا کرده باشد؛

نکند فلانی ،فلان جمله را به خودش بگیرد؛

نکند فلانی که دوست دارم این پست را بخواند، این پست را نخواند؛

نکند میانگین تعداد کامنت ها برای هر پست از فلان عدد کمتر شود؛

نکند این که کامنت دونی  فلان پست را غیرفعال کردیم به فلانی بر بخورد؛

نکند فلانی ناراحت شود از این که رمز پست خصوصی مان را بهش ندادیم؛

نکند این که به فلانی گفتیم وقتی کامنت دونی بسته است در این مورد کامنت نذار باعث ناراحتی اش شده باشد؛

نکند نوشتن این جمله باعث شود فلانی ، فلان موضوع را بفهمد؛

نکند فلانی ، فلان موضوع را به یک فلانی دیگر بگوید؛

و ...

همان بهتر که به دفترچه ی سبز رنگ مان پناه ببریم و آنجا بنویسیم! ما را چه به وبلاگ نویسی؟! 

 

 

ما که رفتیم، حلال کنید...

 

+ تو دنیای واقعی مدت هاست که سکوت کردم، به این نتیجه رسیدم که تو دنیای مجازی هم باید سکوت کنم.

+ کامنت دونی این پست باز می مونه، تا از خواننده های خاموشم خواهش کنم این دم آخری یه ابراز وجودی بکنن، ببینیم کی بودن!

روزای برفی قدیم!

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۰۲ ق.ظ

بچه که بودیم - سوم دبستان را عرض می کنیم – یک بار که برف می آمد، در زنگ تفریح بی خیال تاب بازی و درست کرد آدم برفی با دختر ها در حیاط پایینی شدیم – سه تا حیاط داشت مدرسه مان! بعله! – همراه با دو تا از پسر های هم کلاسی مان - «ادواردو» و «شنلویت» - به حیاط بالایی رفتیم. اون دو تا هی دراز می کشیدن تو برف و من هم با دهن باز نگاه شون می کردم، آخر گفتن:« باره پرو دته ان گانگ!» یعنی «یه بار امتحان کن!» ما هم که منتظر بودیم و خوشبختانه لباس های مان کاملا ضد آب بود و امتحان کردیم... اون روز یه عالمه از اینا درست کردیم:

 

 

 

+ می شینم دو ساعت طومار می نویسم، به آخرش که می رسم، میگم « خب که چی؟!» بعدشم ctrl+a و بعدم backspace !

+ در هپروت به سر می بریم! هیچ حواس مان به دور و برمان نیست!

+ زده ایم تو کار گوش دادن آهنگ های سنتی و محلی! شجریان و همای و رحیم شهریاری. البته هم چنان تک تک آهنگ هایی که خواجه امیری خوانده و نخوانده(!) در موبایل مان حضور فعال دارند!

+ بالاخره 1984 تموم شد! قبلا داستان کلیش رو شنیده بودم و بند آخرش رو هم خونده بودم. تصورم یه چیز دیگه بود. موقع خوندنش شک کردم همون کتابی که شنیدم باشه! رفتم دوباره بند آخرش رو خوندم که مطمئن بشم همونه! سی صفحه ی آخرش شکنجه بود! با بدبختی خوندم! :دی! هر چند اولاشم همچین گل و بلبل نبودا!

نمازخونه

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۲، ۰۲:۱۳ ب.ظ

از قشنگ ترین صحبت های رد و بدل شده طی این چند روز، می تونم به این مورد اشاره کنم:

پنج شنبه؛ کاخ گلستان:

+ خانم ببخشید! نماز خونه کجاست؟

- امروز پنج شنبه س؛ نماز خونه مون تعطیله!

+ مرسیخنثی

 

+ باقی خاطرات در دست تحریر است. کامل شد میذارم.

صرفا جهت اطلاع

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۵۱ ب.ظ

این که یه نفر یه چیزی رو به روت نمیاره، لزوما به این معنی نیست که هیچی نمی دونه. می تونه هزار تا دلیل برا این کارش داشته باشه.

+الان دقیقا تو اون نقطه ای هستم که حالم داره از خودم به هم می خوره.

  • الهه

این چند تا مانده .... نه! نه! زدم!

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۴:۳۴ ق.ظ

از معضلات جدید این است که موقع مسواک زدن یادمان نمی آید کدام دندان ها را مسواک زده ایم و کدام ها را نه! فکرش را بکن! ما با آن حافظه ی بی نظیرمان!

+ پست پایینی در مورد یه آدم خاصه، که رمزشو می تونم به هر کی کنجکاوه بدم، جز اونایی که می شناسنش! هر کی کنجکاوه بگه! دیگه شرمنده دیگه!

+ یه عده ای هم انتخاب واحدشون از چند دیقه پیش شروع شده....خدا بده شانس! ما که از ساعت ده سایت برامون باز میشه!

+ هر چند وقت، یه سایت یا یه وبلاگ غیر از لینکام پیدا می کنم که هر شب بهش سر بزنم.بعد که آرشیوش رو زیر و رو کردم، میرم سراغ یکی دیگه! الان فعلا مشغول یه وبلاگم که تازه درست شده و هر روز یک یا دو پست میذاره.یه خانم سی و پنج ساله که داره داستان زندگیخودش رو می نویسه. تا اینجا که قشنگ بوده.اینم لینکش

+ ادامه ی مطلب رو تازه اضافه کردم. یه خاطره ی طولانی از دیروزه(یک شنبه).

چراغ نفتی

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۴:۳۲ ق.ظ

 طی تمام مدتی که داشت داستان های عاشقانه و جملات قصار رو پشت هم ردیف می کرد و گاه بین شون تپق می زد یا مجبور می شد از اول بگه که ادامه ش یادش بیاد، من داشتم به زندگی رمانتیک آینده م فکر می کردم...

روزی سه وعده «دوستت دارم» می خوریم...

با « با دوستت دارم» پارچه می بافیم و ازش لباس درست می کنیم(تازه اگه از ته دل و محکم باشه، میشه باهاش لباس کلفت هم دوخت!)

می تونیم از «دوستت دارم » ها به عنوان آجر استفاده کنیم و خونه بسازیم....

فقط حیف! من دوستت ندارم، وگرنه جهیزیه ی منم می شد «دوستت دارم» و شبا هم سرمون رو می ذاشتیم رو «دوستت دارم » و می خوابیدیم!

افسوس! عجب زندگی معرکه ای می شد!

آخه برادر من! من دلم رو به چی تو خوش کنم که از همه ی داشتنی ها فقط دو ماه سابقه ی اوین داری و بس؟!

+ بعد تازه میگه مستقیم به خودت گفتم؛ چون اگه به خانواده ت می گفتم تحت فشار قرار می گرفتی! می تونم بپرسم تحت فشار چی دقیقا؟! عاشق خودت نه! ولی عاشق اعتماد به نفستم شدیدا!

+ اینجاس که میگن همه رو برق می گیره، مارو چراغ نفتی!

+ خدایا یه عقلی به این بده، یه پولی به ما! والا!

بیکاریم!

جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۵۱ ق.ظ

دقیقا سی و دو ساعت و نیم قبل از گرفته شدن این عکس ، این صد تا درنای کاغذی ، کاغذ رنگی هایی در ابعاد 35 در 25 بودن، توی بسته بندی و از همه مهم تر توی مغازه بودن!

 

 

 

میگم اگه برا درسام این قدر علاقه و اشتیاق به خرج می دادم، حتما معدلم الان هجده و نیم بود! تازه! کلی کارهای دیگه هم کردم و همه ش پای اینا ننشستم. مثل دیدن دو تا فیلم و مقادیری تلوزیون و خواندن کتاب و ...آقا من از این ترم درس می خونم؛ قول میدم!

+ ما این روزها «مرتضی پاشایی» گوش می دهیم! شما چه طور؟ خدایی بعضی آهنگاشو طی دو روز حدود سی بار گوش دادم و خسته نشدم! مثلا «عصر پاییزی» یا « خاطره ها». از آهنگ «اسیری» «شهرام شکوهی» هم خوش مان آمد! خصوصا تصویریش. تو همین آلبوم منتخب پاپ تصویری که چند وقتیه اومده.

+ برای اطلاعات بیشتر در مورد درنا ها به اینجا مراجعه شود.(و ما هم چنان مشکل لینک کردن داریم!):         verds.persianblog.ir/post/114   

+ سر در گمی هم بد دردی است! مغزم پره، اما از نوشتن چیزایی که توشه وحشت دارم! ترجیح میدم هیچ جایی ثبت نشن.

+ الان از خودم به شدت در عجبم! دقیقا پنج ساعت و نیم(بله پنج ساعت و نیم! سرعت نت را متصور شوید!) برای گذاشتن این پست وقت گذاشتم و اصلا اعصابم خرد نیست! همیشه اگه از یه ساعت بیشتر می شد دیوونه می شدم. قطعا برا انتخاب واحد پس فردا باید برم کافی نت.

 

فردانوشت:

دیشب یه نظمی بهشون دادم:

 

...

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۲، ۰۱:۰۴ ب.ظ

تقصیر تو نیست...ناراحت نباش...

مگه می تونم؟

اتفاقی که این همه سال تلاش کردم نیفته، افتاد...

  • الهه