راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

تصمیمات جدید!(با کمی تغییرات آبی!)

جمعه, ۲۷ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۴۴ ق.ظ

من عاشق منطق این بچه م یعنی!

یه عالمه با محمدمتین بحث کردم سر این که «وقتی دنبال من می کنی، نباید ازم جلو بزنی!» و در آخر جوابی که شنیدم این بود:«آخه تو خیلی آروم می دوی!خب منم ازت جلو می زنم دیگه!» خنثی

زندگی بدون موبایل سرشار از آرامشه! الان تو گوشیم سیم کارت نیست و مندارم خیلی عادی به زندگیم ادامه میدم! البته بماند که تو یه هفته ی اخیر همسیم کارتی که دستم بود شارژ نداشت و شماره شم به جز دو سه تا از دوستامبه کسی نداده بودم... تصمیم بعدیم برا زندگی شاید زندگی بدون اینترنت باشه...مثلا هفته ای یه بار آپ کردن وبلاگ . ایمیل های ضروری هم که به گوشیم میاد.وبلاگایی که می خونم هم همون زمان آپ کردن وبلاگ خودم می خونم دیگه! دیگه کاری با اینترنت ندارم! می تونم عوضش یه کم کتاب بخونم. یا روزی نیمساعت زبان کار کنم یا ...سیم کارتم رو گذاشتم تو گوشیم باز، اما هنوز جرئت ریست کردن ندارم که گوشیم بشناسدش! ایشالا بعد امتحان امروز! زبان کار کردن رو از دیروز شروع کردم. کتاب هم به اندازه ی کافی دارم خدا رو شکر!

برا نوشتن هم دفتر و اینا زیاد دارم...یه تعداد زیادی دفتر هدیه که فقط به دردخاطرهنوشتن می خورن....آخر هفته ها هم از بین همون چیزایی که طی هفتهنوشتم یه چیزایی انتخاب می کنم و تایپ می کنم و می ذارم تو وبلاگ...

با این که شانس حسابی بهم رو کرده و تو انتخاب واحد آخرین نوبت بهمرسیده(!)، برنامه م هر قدر هم که ناجور باشه از ترمی که گذشت بهتر میشه.مخصوصا این که کلاس های وقت گیر و خسته کننده ی یه واحدی مثل تربیت وکارگاه بر نمی دارم. آخه این ترم خیلی قشنگ بود برنامه م! یک شنبه ها و سهشنبه ها یه کلاس صبح داشتم و یه کلاس بعد از ظهر! بین شون هم یهچهارساعتی علاف بودم! هر قدر هم سعی می کردم از اون زمان استفاده یدرست و حسابی کنم، فایده ای نداشت و عملا اون ساعت از روزم دور ریخته میشد. بعدم که به خاطر همون کلاس های خسته کننده ی یه واحدی، به صورتجنازه می رسیدم خونه و بقیه ی روزم هم ... البته! من الان حق حرف زدن در موردانتخاب واحد ندارم! چون هنوز مجاز به ثبت نام نیستم و استاد راهنمای گرامیرسما منو پیچونده! خدا کنه شنبه بر خلاف برنامه ش بیاد دانشگاه! و گرنه باید برمپیش معاون آموزشی و دوباره همه ی توضیحاتی که به استاد راهنما دادم رو از سربه اونم بگم ! همین الان از استاد راهنمام امضا گرفتم و کلا کارم با محاسبه ی بالا رفتن از پله ها و برگشتن 8 دیقه طول کشید! و خودم رو موظف دونستم که بنویسم تا از عذاب وجدان سارا کم کنم! مثل این که کلا دعات می گیره؛ نه؟! :دی!

هه هه! اگه شانس من باشه که شنبه میرم پیشش، میگه اونا چی بود راجع بهمن تو وبلاگت نوشتی؟! امضا نمی کنم اصلا! خب خدارو شکر مسئولین دانشگاه دربند پیدا کردن وبلاگ ما نیستن و این گونه مسایل در مدرسه متوقف شده!

ولی خدایی خیلی دوست دارم استاد راهنمام رو! نمی دونم چه حس عجیبغریبیه ولی همین دو دفعه ای که رفتم پیشش خیلی جلوی خودمو گرفتم که نپرمبغلش کنم ! (خوشبختانه تنها استاد راهنمای خانم هستن ایشون!)

+ من دلم یه اتفاق جدید می خواد! یه اتفاق هیجان انگیزناک! این اتفاق افتاد! فکر کنم الان سارا کاملا عفو شده باشه! :دی

+ من یه دوست می خوام! همین الان! این که از آسمون بیفته یا از وسط لابی دانشکده سبز بشه مهم نیست! مهم اینه که هم دانشکده ای باشیم، شبیه من باشه و البته دختر باشه! بلی! و زهرا و اکیپش از وسط لابی سبز می شوند و با آغوش باز مارا می پذیرند! باشد که دیگر با دوستان ناباب نپلکیم!

 + دیشب که داشتم این پست رو می نوشتم، این خیلی با دقت بهم نگاه می کرد!تصمیم گرفتم یه کم بیشتر بهش توجه کنم! در این مورد صحبتی ندارم، تا پیدا شدن شخص مناسب تری برای توجه کردن، هم چنان به این توجه می کنیم! و البته گلدان مان!

                           

شیر و ترشی!

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۱۳ ب.ظ

امشب از اون شباس که دلم می خواد پست بذارم اما سوژه ندارم...پس دوباره میرم تو قسمت نوشته هام و اینو که نمی دونم مال چند صد سال پیشه پیدا می کنم:

یادم نمیاد شام چی داشتیم،فقط یادمه یه غذایی بود که با ترشی خیلی خوشمزه می شد.تو خونه هم ترشی نداشتیم.

من: مامان ترشی نداریم؟

مامان:نه!

+بابا قرار نیست بره بیرون شیر بخره؟!

- چه طور؟

+هیچی! می خواستم بگم اگه رفت ترشی هم بگیره.

- تو یخچال شیر داریم!اصلا قرار نیست شیر بخره!برو خودت ترشی بگیر بیا.

 رفتم سر یخچال؛با هر بدبختی که بود دو لیوان شیر خوردم بلکه تموم بشه! خوشبختانه تموم شد!

و دوباره:«مامان!شیر نداریم!محمدمتین فردا چی بخوره؟!اصلا من برای صبحونه چی بخورم؟!یه بار هم که من می خوام کامل صبحونه بخورم،شماها نذارین!....»

بعد از کلی داد و بیداد( البته با شوخی!) مادر جان در کمال خونسردی فرمودند:«خب اشکال نداره!رفتی ترشی بخری شیر هم بخر!»

و دقایقی بعد من دم در داشتم کفشامو می پوشیدم:«چیز دیگه ای نمی خواید؟!فقط شیر و ترشی؟»

نیشخند

+ گاهی یه چیزی بد ذهنمو به خودش مشغول می کنه. این که من چرا به دنیا اومدم؟ به دنیا اومدم که چیو عوض کنم؟ بعدش می ترسم...می ترسم وظیفه مو درست انجام ندم...می ترسم عمرمو بیهوده تلف کنم، بدون این که حتی به هدف آفرینشم نزدیک شده باشم...خیلی می ترسم.

امتحان سختام تموم شد!

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۳۲ ب.ظ

یه چیزایی هست که گاهی باعث میشه آدم احساس خطر کنه؛ مثلا این که امروز سر امتحان، استاد برنامه نویسی اومده بود بالاسر من و می گفت:« قیافه ت آشناست!» و بعدم چند دیقه ای رفت تو حالت تفکر!

خب من باقی جلسه ی امتحان رو به صورت علامت سوال داشتم به برگه م نگاه می کردم! و با این که به خودم قول داده بودم تا آخر جلسه بشینم، دیدم هیچی نمی فهمم و یه ربع زودتر اومدم بیرون! تازه شانس آوردم نیم ساعت آخر اومد و این سوالو پرسید!

بهله! من که امتحان امروز رو خوب ندادم، استاد هم که این جوری گفت؛ یعنی ممکنه منظورش این بوده باشه که چرا سر کلاس ها نیستی؟!(چند جلسه ی آخر نبودم. چون بلد بودم.استاد هم گفته بود هر کی بلده نیاد و از شانس همون موضوعاتو خراب کردم!) یعنی به جز ریاضی، احتمالا اینم میفتم؛ نه؟!(در واقع میندازتم!)

+ خیلی دوست دارم بدونم از بین هفتصد نفری که امروز امتحان داشتن، اینو به چند نفر گفته!

+ امروز یه نفر منو تو خیابون دید و گفت:«بسم الله!» این قدر شبیه جنم یعنی؟!

+ من دقیقا نصف واحدامو میشم دور و بر نوزده، نصف دیگه شو دور و بر دوازده! معدل این ترمم میشه حدود شونزده! خوبه! :دی!

+ عاشق استاد تربیت بدنی مون شدم امروز! نمره م بیست نشده بود! شده بود نوزده و نود! دقیق!

+ و ما هم چنان داریم از دست یکی از دوستان می کشیم! پارمیدا رو با بدبختی آروم کردم الان! هر چند خودم بیشتر شاکیم!

+ رفتم برا لونا(خواهر گرام!) کادوی تولد بگیرم، فروشنده هه یه عطری زد به دستم، گفت «اینم بعدا میای می بری!» اولش خیلی تند بود، ولی الان هی دستم جلوی دماغمه و دارم بوش می کنم! فردا میرم می خرمش احتمالا!

+ تولد خواهرمون مبارک! لی لی لی لی!

 

باران

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۱۰:۴۰ ق.ظ

اگه دیشب تو کل این دنیا یه نفر بوده که تمام شب رو بیدار مونده و کلی دور اتاق خودش رژه رفته، گاهی وایستاده و به دیوار خیره شده و گاهی دراز کشیده وسط اتاق و به سقف خیره شده و گاهی محکم بازو های خودش رو تو دستاش فشار داده و گاهی یه گوشه ی اتاق مچاله شدi، گاهی به خودش گفته: «تمومش کن دیوونه!» و گاهی هم گفته «بسه دیگه! دیوونه م کردی» و گاهی خندیده و گاهی جدی شده و لبش رو جویده و حتی یه بار با صدای بلند گفته «آه» و بعدم یه لحظه به خودش اومده و ترسیده که الان اهل خونه رو بیدار کنه، و تمام این مدت چشم هاش گرد شده بود و از کتابی که جلوش باز بوده هیچی رو نمی دیده و نمی دونسته تو مغزش چه اتفاقی داره میفته.... اون یه نفر من بودم.

دیشب بارون نمیومد،از سقف اتاق منم آب چکه نمی کرد، اما مطمئنم یه تیکه از مغزم شسته شده... و حتی نصف بیشتر قلبم.

احساس خوبی دارم.

 

 

+ و طبق معمول، هر اتفاقی که می خواد بیفته، باید دقیقا شب امتحان بیفته، حتی اگه اون اتفاق شست وشوی مغزی باشه!خنثی

لباس های یک enemy در کیسه فریزر!

چهارشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۰ ق.ظ

من داشتم صبحانه می خوردم، یهو دیدم از تو اتاق صدای خنده ی محمدمتین میاد،پا شدم رفتم تو اتاق، میگم چی شده؟

مامان: بگو بهش!

محمدمتین: تو وقتی کوچولو بودی، یه بار به مامان گفتی می خوام برم سراب، بعد لباساتو جمع کردی ریختی تو کیسه فریزر که با خودت ببری!

من:عه! مامان! کی؟!

مامان: اون موقعی که دایی محسن اینجا سرباز بود، می خواستی باهاش بری!

محمدمتین:قهقهه

من: اه اه! پسره ی لوس! اون قدر بدم میاد از این پسرای لوس!

محمدمتین:قهقهه

***

اینم از شاهکار های مادر گرامی!

منو کشیده!

 

جالب بود بازیه، محمدمتین بازی می کرد، بعد این شکلی که بالا کشیده شده، به صورت گروهی بهش حمله می کرد! مثلا بیست تا الهه با هم! نیشخند

+ خوشحالم ! به اندازه ی تمام عمرم خوشحالم! به اندازه ی تمام اون دوره ای که عذاب کشیدم خوشحالم! احساس سبکی می کنم....مطمئنم این دفعه درست اعتماد کردم! از حرف های امروز مامان و چیزایی که امشب بابا قراره بگه خوشحالم! خوشحالم که مطمئنم هر کی بهم دروغ بگه و اعتمادمو بشکونه، مامان و بابام این کارو نمی کنن و همیشه پشتم وایستادن. خوشحالم! از همه مهم تر از این خوشحالم که خطایی نکردم! احساس سبکی می کنم! دیگه اونی که چند روز تو گلوم بود و داشت خفه م می کرد نیست! راحت تر نفس می کشم! خوشحالم! به شکل غیرقابل تصوری خوشحالم!

خدایا شکرت! 

+ اون قدر خوشحالم که شاید حتی افتادن تو امتحان ریاضی فردا هم نتونه خوشحالی مو خراب کنه!نیشخند

+ دلم می خواد جشن بگیرم!

+ پست خصوصیه رو برمی دارم، فکر نمی کنم خیلی احتیاجی به بودنش باشه...

+این آهنگ «منو رها کن» مهدی یراحی رو پنج ساله دارم گوش میدم، اصلا قدیمی نمیشه! خیلی رو مخه از این جهت! الان گذاشتمش رو وبم!

برادر ماه من!

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۳۸ ب.ظ

از شاهکار های محمدمتین! می خواست با سه تا لیوان شیشه ای و سه تا توپ شعبده بازی کنه!

این همون بازیه س که با سه تا لیوان کدر و یه دونه توپ انجام میدن!

 

 

 

گاهی حس می کنم محمدمتین اومده که هر وقت من از همه چی بریدم، نشون بده که هنوز بهونه ای برا زنده موندن هست!

+ یکی از ویژگی های من که معمولا باعث یه جور حسادت(بیشتر حالت شوخی) بین دوستام میشه اینه که من هیچ وقت تو صورتم جوش نمی زنم.دیشب خوابیدم، صبح پاشدم دیدم کل صورتم پر جوشه! فکر کنم نشونه ی اینه که تو پست قبلی واقعا حق داشتم، خدا می دونه این چند روز چه قدر حرص و جوش خوردم....خدا به خیر کنه این داستان مسخره رو.

+ از ویژگی های جالب مادر بزرگ من اینه که هرشب از بیست دیقه قبل از این که سریالی شروع بشه میگه بزن فلان کانال، من سریالو ببینم، بعدم که ما می زنیم، تا آنچه گذشت رو می بینه میگه اینارو که دیشب نشون داده، چرا دوباره داره نشون میده؟!

+چه قدر امروز خندیدیم ! یکی از معما های جالبی که دو سال پیش باعث کلی بحث بین من و درسا شده بود، همین چند دیقه پیش حل شد و معلوم شد که حق با من بوده! نیشخند بابا خب یارو روانیه دیگه! کی شماره خونه شو می نویسه تو تبلیغات؟!

لطفا با جیب پرپول وارد شوید!

جمعه, ۱۳ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۲۸ ب.ظ

خب ما اصولا وقتی همو می بینیم، چرت و پرت نگوییم، چه بگوییم؟!

خودم و بنیامین را عرض می کنم! همون بنیامین!

جهت تنوع و دیدن عمه اینا تصمیم به سفری دو روزه به سوی زنجان گرفتیم.

این دفعه با پسر عمه ی گرامی قرار گذاشتیم من دانشگاه را ول کنم و بروم زیست بخوانم و امسال دوباره کنکور تجربی بدهم و سپس طی یک ترم(!) تخصص بگیرم و جراح پلاستیک بشوم و بعد با هم افراد پولدار و زشت را پیدا کنیم و بیاوریم و من انواع عمل های زیبایی را روی شان انجام بدهم! تازه! به ازای هر دو عمل زیبایی، به عنوان هدیه، یک تزریق ژل به لب رایگان هم برای شان انجام دهم! و در این بین نقش بنیامین هم این باشد که در اتاق انتظار مطبم برای مراجعه کنندگان محترم فال قهوه بگیرد!

روی در مطب هم می نویسیم “لطفا با جیب پرپول وارد شوید!”

 

 

 

+ تلوزیون فیلم «قلاده های طلا» رو گذاشته بود...ما ول کردیم، اینا ول نمی کنن! صحبتی در این مورد ندارم دیگه واقعا!

+لطفا از این لینک دیدن کنید! ممنون! honarechoob.persianblog.ir

(نمی دونم چرا هرکاری کردم لینک نشد...آدرسشو نوشتم)

+ یه سری آدما میان خیلی سری و یواشکی (البته به خیال خودشون) نوشته های منو می خونن، به خودشون ربطش میدن(در واقع به خودشون می گیرن) بعد از من بازجویی می کنن که تو چرا این جوری راجع به ما فکر می کنی؟! گاهی دلم می خواد بهشون بگم «دوست گرامی! من اصلا راجع به شما فکر نمی کنم!» تازه انتظار دارن من بیام عذرخواهی و اینا هم بکنم! تا شب هم بشینم توضیح بدم که بابا! به خدا من منظورم تو نبودی اصلا، فلانی بود، قبول نمی کنن! بدجور اعصاب خورد می کنن این جماعت! خب آخه خیلی ضایع س دیگه، که من بیام هر چیزی اینجا(یا هرجای دیگه) می نویسم بعدش سه برابر توضیح بدم که مخاطبم فلانیه، به فلان دلیل! بله! اعصابم خورده! چون همین چند دیقه پیش داشتم به داستان تخیلی یکی از همین دوستان که برام فرستاده بود جواب می دادم!

پنجره ی آرزو ها

شنبه, ۷ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ب.ظ

از بچگی، وقتی می دیدم تو این فیلما دو تا خونه کنار همه که پنجره هاشون رو به هم باز میشه و دو نفر از آدمای اون خونه ها - حالا از دوتا پیرزن گرفته تا یه دختر و یه پسر - با هم دوستن و هر روز تو یه ساعت هایی میان دم پنجره و با هم حرف می زنن، دلم می خواست همچین وضعیتی تو خونه ی ما هم باشه. دوست داشتم پنجره ی اتاقم به جای بالکن خوه ی خودمون، یا کوچه، رو به خونه ی یه همسایه باشه. اما هیچ کدوم از پنجره های خونه ی ما این شرایط رو نداشت.

پارسال که قرار شد بیایم تو این خونه، اصلا آرزوی بچگیم یادم نبود. بیشتر ذوق اینو داشتم که قراره یه اتاق برا خودم داشته باشم و دیگه اتاقم با خواهرم مشترک نباشه.روز اسباب کشی از مدرسه رسیدم خونه و بین اون همه وسایلی که همون روز از کامیون تو خونه ی جدید خالی شده بود، راه آخرین اتاق خونه رو پیدا کردم و رفتم توش.اولین چیزی که توجه مو به خودش جلب کرد این بود که موبایلم آنتن نمی ده!

یه نگاه از پنجره به بیرون انداختم و اتوبان بغل خونه رو دیدم و بعدم سمت راست رو نگاه کردم و .... تمام رویاهای بچگیم طی چند لحظه اومد تو ذهنم!

یه پنجره اونجا بود!

دیگه کشف اینکه کی می تونه پشت اون پنجره باشه برام خیلی مهم شده بود و هر روز که از مدرسه می رسیدم اول یه نگاه می کردم ببینم همسایه ای که قراره دوست من بشه، میاد پشت پنجره یا نه؟

بین درس خوندن هام هم گاهی پا می شدم و یه نگاه به پنجره ی آرزوهام می انداختم.

زمستون که شد، میز تحریرمو آوردم کنار شوفاژ و اتفاقا اینجوری دیگه لازم نبود از جام بلد شم و بیرون رو نگاه کنم.کافی بود با دست پرده رو بزنم کنار و چند لحطه ای به امید دیدن دوست جدیدم که گاهی تو خیالاتم تبدیل می شد به شاهزاده ی سوار بر اسب سفید( و البته بعدش کلی به این فکر احمقانه می خندیدم!) ذل بزنم به پنجره.

بهار شد. میزمو برگردوندم سر جاش.بیشتر وقت ها مدرسه بودم.شب ها هم که می رسیدم خونه از خستگی اسم خودم هم به زور یادم میومد چه برسه به این که بخواد یادم بمونه پنجره رو نگاه کنم.

یواش یواش داشتم از دیدن همسایه ای که حالا دیگه گاهی تو خیالم هم باهاش حرف می زدم ناامید می شدم....

تا این که یه روز جمعه، همین طور اتفاقی رفتم کنار پنجره و پرده رو زدم کنار و یهو دیدم پرده ی پنجره ی همسایه داره تکون می خوره.نفسمو حبس کردم و بی حرکت ایستادم و از لای پرده ذل زدم به پنجره ی آرزوهام.....

صحنه ای که دیدم فوق العاده بود....! هیچ وقت فکر نمی کردم دوست خیالیم این شکلی باشه.....یه پیرمردحدود شصت ساله که قوز کرده بود و درحالی که یه رکابی تنش بود، اومده بود لب پنجره تا سیگاری رو که تقریبا به گوشه ی لبش آویزون بود دود کنه!

الهه پیشگو می شود!

پنجشنبه, ۵ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۱۳ ب.ظ

پریروز(کپی شده از پست قبل):

«جالبه...فردا قراره کجا برم و پس فردا کجا....استرس دارم...انگار قراره طی دو روز جاهایی برم که از زمین تا آسمون با هم فرق دارن و در ضمن جفت شون ممکنه یه چیزایی که نمی خوام رو یادم بیارن.»

دیروز(کپی شده از پست قبل):

«حدسیاتم تا حدودی در مورد جایی که قرار بود برم درست بود

امروز:

حدسیاتم در مورد جای دوم هم درست بود.

مرحله ی اول امروز هر اسمی که داشت، من با عنوان « بیا بگو غلط کردم و از من عذرخواهی کن و رابطه ی ما نباید اینجوری تموم بشه» ازش یاد می کنم و مرحله ی دوم هم یه پیشنهاد کاری بود که خوشبختانه هم منطق و هم احساسم طی دو ثانیه مخالفت خودشونو اعلام کردن.

+ واقعا بعد از این همه مدت یه سری از آدما رو نشناسم باید مغزمو گل بگیرن!

+ اهل تفکر هستم ولی گاهی منطقم میگه به فلان موضوع اصلا لازم نیست فکر کنی؛مهم نیست!

+ اصولا من هر چه قدر هم سعی می کنم که خودمو تو شرایط استرس و اینا قرار ندم، آخرش بخش استرس دار ماجرا می رسه به من! و عجیب قلبم درد می کرد امروز از استرس پروژه!(خیلی وقت بود دیگه درد نمی گرفت) همه چی رو لپ تاپ هم گروهی گرامیه و من حتی نمی تونم کد رو اجرا کنم! اما باید تا دوساعت دیگه به صورت کاملا بدون اشکال ارسال بشه!

(بعد نوشت: الان بعد از کلی استرس و زنگ زدن به این و اون رفتم پروژه رو آپلود کنم، دیدم تا فردا شب وقت داره، نه امشب! :| )

+مقاومتم در برابر زدن عینک امروز ترکید!  واقعا چشمام داشت کور می شد. یادم نمیاد آخرین بار کی زده بودمش! دیگه حداقل پای کامپیوتر باید بزنم.

+رنگ آبی رو از من بگیرن رسما هیچی برام نمی مونه؛ امروز فهمیدم زیادش افسردگی میاره دقیقا طبق همون اصطلاح feeling blue.

هدف!

چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۳۷ ب.ظ

امروز که از خونه رفتم بیرون، خدا خدا می کردم که تاکسی گیرم بیاد تا زودتر برسم و مجبور نشم تا مترو پیاده برم.یه کم وایستادم، یه خانومه هم اومد وایستاد کنارم،بعد یه مدت تاکسی اومد و سوار شدیم. بعد ما هم بلافاصله یه آقایی سوار شد و گفت: من دو نفر حساب می کنم.حرکت کنید.

چه قدر به موقع رسیدن براش مهم بود.داشتم با خودم فکر می کردم گه من جای اون بودم این کارو می کردم؟ اصلا تا حالا شده اون قدر برا رسیدن به یه چیزی ارزش قایل بشم که حاضر باشم به خاطرش  یه هزینه ی کوچیکی مثل کرایه تاکسی اضافه پداخت کنم؟

نمی دونم...یه بار همه ی اهداف و آرزو هامو گذاشتم کنار تا به یه هدفی برسم. تا فقط رو اون تمرکز کنم و برا رسیدن به اون تلاش کنم. بعدا به این نتیجه رسیدم ه اشتباه کردم...بعد سر در گم شدم و آخر به هیچی نرسیدم. نه که به هیچی هیچی...به اون هدف اصلیه. البته الان از شرایطم راضیم اما حس می کنم خیلی وقته که هدفی برا زندگیم ندارم....آخرش که چی؟ وقتی همه ی کارات بی هدف باشه دیگه مسیر خاصی برا رفتن نداری. اصلا احتیاجی به رفتن نداری چون قرار نیست به جایی برسی!

دارم هدف گذاری رو تمرین می کنم. حتی دارم اهداف گذشته م برای آینده م رو به یاد میارم تا دوباره برا رسیدن بهشون تلاش کنم. البته هیچ وقت قرار نیست قبل از رسیدن به اهدافم چیزی رو لو بدم. همون طور که چند هفته پیش اومدم اینجا نوشتم که تا به هدفم نرسم و تصمیمم عملی نشه نمیگم چی بوده و حالا اومدم بگم که رسیدم. درسته مسیرش طولانی تر از اونی که انتظار داشتم شد و بیشتر از اونی که فکر می کردم زحمت داشت، ولی رسیدم! اون هدف عجیب و غریب و دست نیافتنی این بود که تربیت بدنی رو بیست بشم! شاید خنده دار باشه، شاید مسخره باشه، شاید.... ولی تا جایی که من می دونم حداقل تو دانشگاه ما اکثریت با سیزده، چهارده پاسش می کنن و نمی دونم چرا تصمیم گرفتم بیست بشم اصلا! چون تاثیر آنچنانی هم رو معدل نداره. به هر حال برای هدفی کوتاه مدت و امتحان خودم، بد نبود! :دی!

هدف بعدی تا پنج شش ساعت دیگه باید محقق بشه البته به این شرط که بتونم تا صبح بیدار بمونم! 5 تا هدف بعدی تا آخر دی،2 تا هدف بعدیش تا اواسط بهمن  و دور ترین هدف زندگیم هم که تا الان پنج سال براش صبر کردم و ایشالا پنج سال دیگه به طور جدی دنبالش می کنم(چاره ای ندارم. باید این قدر صبر کنم.البته تلاش های اولیه رو چند روزی میشه شروع کردم.) هم هدفی خیلی خیلی پر ریسکه که امیدوارم شجاعت کافی برا رسیدن بهش رو داشته باشم!

اوه اوه! گفتم تا صبح بیدار بمونم....احتمالا بعدش دوباره مجبور بشم عرق «زنیان» بخورم که تا کسی نخوره، عمرا نمی تونه میزان تلخیش رو تصور کنه! آخه بابام اون روز مقاله برام آورده بود که شبا باید بخوابی تا سموم بدنت دفع بشه، منم که کلا سیستم خوابم ترکیده و تبدیل به جغد شدم...هیچی دیگه، امروز هم می گفت بیا عرق زنیان بخور که هوا آلوده س و اینم سموم بدن رو دفع می کنه...و من خجسته هم با تصور این که اگه با آب قاطیش کنم تلخیش قابل تحمل میشه، به جای یه فنجون تلخی مطلق، اونو با آب قاطی کردم و یه لیوان تلخی مطلق خوردم!

خیلی دلم می خواد بنویسم...هی تند تند تند تند....بشینم هر چی میشه و نمیشه رو بنویسم...ولی خب نوشتنواقعا ازم وقت می گیره. اونم زیاد....

+جالبه...فردا قراره کجا برم و پس فردا کجا....استرس دارم...انگار قراره طی دو روز جاهایی برم که از زمین تا آسمون با هم فرق دارن و در ضمن جفت شون ممکنه یه چیزایی که نمی خوام رو یادم بیارن.

+ من هنوز در کشاکش اینم که با پسرا چه طور باید رفتار کنم و حداقل وقتی با من حرف می زنن جوابشونو چه طوری بدم، اون وقت امروز یکی شون خیلی شیک برگشته میگه:«الهه!تو مهمونی پنج شنبه هستی دیگه؟!»(همون تولده که قاطی بود) تازه وقتی گفتم نه کلی هم تعجب کرد که چرا! البته قبل از این که جوابشو بدم کلی داشتم با خودم می گفتم به خودت نگیر! طرف با یه الهه ی دیگه س! این اسم تورو از کجا باید بدونه؟! بعد دیدم کس دیگه ای با این اسم اون طرفا نیست!

+ سه تا از مهمونا ی همون تولد(دو تا پسرو یه دختر) امروز تو دانشکده(از یه ساعتی به بعد هرکی هر کاری دوست داره می کنه تو دانشکده!) آهنگای شهرام شبپره(!) رو گذاشته بودنو نشسته داشتن تمرین رقص می کردن! یه بارم که با تعجب نگاشون کردم، یکی شون گفت «اون وریا چرا همراهی نمی کنین؟!» البته اون یه نفر یه نفر خاصه که من اشتباه کردم و دوبار به روش خندیدم و پررو شده!

+ عجیب تصمیم دارم یه نفرو اذیت کنم. دیروز داشتم یواش یواش منصرف می شدم که امروز با شنیدن یه سری چیزای جدید دوباره تصمیم گرفتم به کارم ادامه بدم! گفتن طرف بد جور حسوده و چشم دیدن این که کسی تو هر زمینه ای ازش بهتر باشه نداره! ایول! اینم انگیزه برا زندگی! چنان بکوبمت که....!

 امروز نوشت:

+ این پست مال نصف شب دیشب بود. حدسیایت تا حدودی در مورد جایی که قرار بود برم درست بود. در ضمن رفتن مون به اونجا اون قدر تعجب بر انگیز بود که از نگاه های مردم، حس موجود فضایی بودن بهم دست داد!

+ اون آمار دربیاره و اونی که می پرسید میای مهمونی و اونی که شیرینی مالیدن توصورتش یه نفرن! همون که کلی هم کمکمون کرد که پروژه رو بزنیم و ما به پاس زحمات فراوانش دیشب زدیم کد خودشو پروندیم! البته من نبودما! پارمیدا خورده بود به شارژر لپ تاپش، اونم خاموش شده بود و ...! طرف فقط می گفته «پارمیدا پاشو برو تا نزدمت! اینجا دوربین داره!» که خب البته نوشین با همون «هوشی» بر وزن «گوشی»(مراجعه شود به پست  مصاحبه ی خیابان) قضیه رو جمع کرد که خودش ماجرا داره!