راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

فصل طلایی

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۱، ۰۵:۰۳ ب.ظ

سلام!

قبل نوشت: اینو چند روزی هست که نوشتم.گذاشته بودمش برای آخرین لحظات ممکن! نمی دونم تا کی اینترنت نداریم!

اومدم بگم از اون 15 ماهی که تو پست قبل گفتم 5 ماه گذشته! نه! جدی اومده بودم اون جمله سبزه رو بنویسم، یهو نگاه کردم به مانیتور، دیدم اون آبی ها رو نوشتم! به هر حال! پاییز امسال برای من پاییز خاصیه.برای این که یه دوره ی دیگه از زندگیم داره تموم میشه و به اصطلاح به سن قانونی می رسم. هجده تمام!

«زیر چتر هم که باشی باز با قدم زدن و خیس شدن تو بارون های پاییز خاطره داری! عاشق بهار هم که باشی، بازم با خش خش برگ های پاییز خاطره داری! حتی اگه از درس و مدرسه متنفر باشی، بازم با صدای زنگ مدرسه تو پاییز خاطره داری! از علاقه ی شدیدت به رنگ آبی، همه ی زندگیت آبی باشه هم باز با نارنجی و زرد و قرمز پاییز خاطره داری!آواز قناری قشنگه،صدای بلبل زیباست، اما تو هم مثل من با «قار قار» کلاغ ها تو پاییز خاطره داری! عاشق هم که نباشی باز با پاییز که «همون بهار عاشقه» خاطره داری!»

ولی خدایی من نیومده بودم اینارو بنویسما! سیمای مغزم اتصالی کرده احتمالا! اومده بودم اینو بنویسم:

«خردسالی به روایت شناسنامه تمام شد. کودکی هم.نوجوانی اما... نمی گذارم تمام شود. من تا ابد نوجوان خواهم ماند! حتی اگر هرروز،سالی بگذرد و تولدم باشد!

اعتراضی هست؟!»

 

<a href=37318475257064477804.jpg" width="399" height="586" />

پ.ن.:درسته که از پارسال دارم به این مسئله فکر می کنم ولی یواش یواش داره جدی تر میشه! ما وقتی مدرسه مون تموم شد، این جلف بازی ها رو کجا دیگه می تونیم دربیاریم؟! اصلا من نمی فهمم چرا لباس مدرسه که می پوشم کلا می زنه به کله م!

پ.ن.:یادم باشه اگه وقت شد یه پست مفصل در مورد اون موضوعی که الان تو ذهنمه بنویسم!دلم برا خانوم م. تنگ شده! یادش بخیر، اون زمان که تو مدرسه بود اون قدر اذیتش کرده بودم که تا منو میدید به سوتی هایی که در نبود من داده بود اعتراف می کرد! این خانومه که تازه اومده هم یه جورایی شبیهشه. نقشه ها دارم برایش! می دونی، یه سری آدم ها هستن از دور و نشناخته داد می زنن که«من دوست داشتنیم.».خب! این هم اشاره که بعدا یادم باشه موضوع پست آینده م چیه!

پ.ن.:آدمایی که حرفاشون مونده ته دلشون و داره دیوونه شون می کنه، معمولا دنبال یه نفر قابل اعتماد می گردن که باهاش حرف بزنن.می دونی چه قدر حرف ته دلم مونه و داره دیوونه م می کنه؟ می دونی چه قدر آدم قابل اعتماد دور و برم هست؟ می دونی چه قدر سخته که من بلد نیستم اون چیزی که واقعا می خوام بگم رو بگم و هر دفعه می خوام همین حرفارو به همون آدم های قابل اعتماد بزنم، کلا گند می زنم به همه چی؟ وبلاگم رو هم که خودم از خودم گرفتم! البته باید اینم بگم که تو هم توش نقش داشتی.( مربوط به سه چهار نفر مخاطب خاص! نه به خدا با شما نیستم!باور کنید!چشمک)

پ.ن.:دعا کنید برام!خواهش می کنم!