راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

خداجون شرمنده!

چهارشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۱، ۰۹:۲۹ ق.ظ

دو سال پیش، ماه رمضون یه سریالی میداد که خیلی هم جالب نبود. ولی من یه تیکه ش رو خوب یادمه. چون خیلی بهش فکر کردم. پریناز ایزدیار از مهدی سلوکی پرسید :«رئیست آدم معتقدیه؟» گفت «آره» گفت:«نماز هم می خونه» گفت:«نه! در این حد هم معتقد نیست.»

مگه نماز ستون دین نبود؟! مگه میشه آخه؟ چه طور به طرف میگه معتقد وقتی نماز نمی خونه؟دقیقا منظور نویسنده چیه؟ این حرف ها خیلی سنگینه.خیلی خیلی خیلی! یعنی نماز اون قدر سبک شده که دیگه نماز نخون ها هم معتقد به حساب میان؟! چه قدر اون موقع حرص خوردم....چه قدر برام عجیب بود... ولی حالا...

یه بار داشتم یه قسمت هایی از زندگی نامه یه شهیدی رو می خوندم. فکر کنم شهید بابایی بود.البته مطمئن نیستم چون مال 6 سال پیشه. نوشته بود که برای گرفتن مدرک خلبانیش باید با یه ژنرال آمریکایی(؟) ملاقات می کرد تا آخرین مراحل انجام بشه. خیلی هم نگران بوده که به خاطر ایرانی بودن و مسلمون بودن و اینا اذیتش کنن و سنگ جلو پاش بندازن.

 سر ژنرال شلوغ بوده و همین حین اذان میشه. شهید که منتظر رسیدن وقت ملاقاتش بوده، یه روزنامه از منشی می گیره و از جیبش مهر درمیاره و گوشه ی اتاق شروع می کنه به نماز خوندن. وسط نماز که بوده ژنرال از اتاقش میاد بیرون و اونو در حال نماز می بینه. نمازش که تموم میشه ، ازش می پرسن چی کار می کردی و اونم توضیح میده که وظیفه ی دینیش رو انجام می داده. ژنرال هم از وظیفه شناسیش خوشش میاد و خیلی خوب باهاش برخورد می کنه و خلاصه این که اذیتش نمی کنه.

این داستانو که خوندم احساس غرور کردم. نه به خاطر ایرانی بودنش، نه به خاطر مسلمون بودنش، نه به خاطر این که یه آمریکایی رو تحت تاثیر قرار داده. و نه به خاطر هر چیر دیگه ای به جز این:

مدرسه بیرون شهر بود. حداقل نیم ساعت طول می کشید که از مدرسه برسیم خونه. ساعت 3 تعطیل می شدیم.اواخر پاییز بود.سه و ده دیقه غروب بود.

«.... لطفا به الهه اجازه بدید حدود ساعت 12 که هم زمان با وقت ناهاره و موقع عبادت ماست، نماز بخونه. برای این کار به یه جای ساکت احتیاج داره.....»

- الهه! نامه ی باباتو خوندم.کنار کلاس اتاق پرستار مدرسه س. اون برای ناهار میره بیرون.می تونی تو مدتی که نیست بری اونجا.

بابام بهم یاد داد چه جوری قبله رو پیدا کنم.

همون سجاده ی سبز رنگ جشن تکلیف و همون چادر سفید با گل های سبز و صورتی.

وضو گرفتن تو مدرسه جلوی چشم های گرد شده ی دو تا دختر کره ای!

- بهشون بگو:«شی ایز وضو می گیره!»

و خنده ی فاطمه، تنها دختری که می فهمید من دارم چی کار می کنم!

احساس غرور کردم.... با یاد آوری این خاطره. شاید اون موقع واقعا اراده ی قوی ای داشتم. شوخی که نبود. نماز خوندن تو یه مدرسه ی انگلیسی که جمعا 3 تا مسلمون داشت: من و فاطمه و وحید.

اما الان ... وقتی یادم میفته چی بودم و چی شدم تنها احساسی که دارم نفرته.نفرت از خودم. از خودم بدم میاد وقتی می بینم اعتقاداتم کمرنگ شده.وقتی می بینم نماز اون قدری برام بی اهمیت شده که به راحتی نماز هام قضا میشه. شمار نماز های قضا شده م از دستم در رفته و هر روز دارم بی تفاوت تر میشم. حالا می فهمم اون دیالوگ های رد و بدل شده ی اول پست چه معنی ای داره. می فهمم منظور نویسنده چی بود و برای اولین بار از فهمیدنم شرمنده م . شرمنده ام که جواب سوال هامو گرفتم. شرمنده ام که می فهمم چه طور این چیزا ممکنه .

شرمنده ام که خدا رو گم کردم...

«...گمت کردم ولی غافل از این/ که خدا با این بزرگی گم نمیشه

مواظب بودی که از دستت نیفتم/ هوامو داری و داشتی همیشه

دارم نابود میشم،دود میشم /بذارآتیش این دوری تموم شه،

خودم دیدم همین نزدیکیایی/نذارعمرم با جون کندن حروم شه.»

می خوام قبل از تحویل سال و قبل از عید و قبل از این که بیشتر از این دیر بشه یه تصمیم بگیرم. می خوام تصمیم بگیرم که نماز بخونم. نه اون نمازی که الان می خونم. نماز نه سالگی هام. نماز واقعی.

خداجون! حالا که برگشتم کمکم می کنی؟

                              

پ.ن.: سال نو مبارک!