راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۱ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

جشن تکلیف

جمعه, ۱ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۲۱ ق.ظ

دیدی این بچه هایی که تازه به سن تکلیف رسین هیشکی آدم حسابشون نمی کنه؟!اون قدر دلم براشون می سوزه!حالا بازم دخترا یه روسری سرشون می کنن.پسرا که
هیچ تغییری نمی کنن واقعا بیچاره ن! حالا بیا به زن عموی 93 ساله ی شوهر عمه ی
داییت حالی کن که به سن تکلیف رسیدی و دیگه نمی خوای باهاش دست بدی! البته اونایی که خودشون می خوان رعایت کنن رو میگما!

من خودم در اون دوره بسیار موجبات خنده و شادی فامیل را فراهم می کردم.

من و پسرخاله م هم زمان به سن کلیف رسیده بودیم، من جلوی اون روسری سرم می کردم، ملت بهم می خندیدن!خنثی

یاد دوران طفولیت مان افتادیم.

تابستون بود.دوم دبستان رو تموم کرده بودم و قرار بود دوهفته دیگه از ایران بریم.سه هفته بعد هم به سن تکلیف می رسیدم. خیلی دلم می خواست سوم دبستان ایران باشم تا تو مدرسه برامون جشن تکلیف بگیرن اما خب....نروژ حتی مدرسه ی ایرانی هم نداشت،چه برسه به سوم دبستان و جشن تکلیف!

جشن تکلیف من و خداحافطی از فامیل بهونه ای بود برای گرفتن یه مهمونی.
اممم....منم از هیچی خبر نداشتم!

-مامان!

-بله؟

-این تورا رو برای چی می خری؟!

-توری پنجره س دیگه!

-آخه سبز و صورتی؟!

-مگه اشکالی داره؟!

##

-زن عمو!

-بله؟

-این تابلوهارو برای کی می نویسی؟!

-یه دختری هست،قراره به سن تکلیف برسه، دارم برای اون می نویسم.

-عه! برای من می نویسی که ببرم نروژ؟!

-نه! برای دختر همسایه مونه.

-پس چرا روش نوشتی «زهرا جان»؟!

-خب اسمش زهراس.

## 

شب قبل از جشن تکلیف خونه ی همه مهدیه اینا بودیم.یهو عمه م با یه ساعت رومیزی قرمز اومد پیش من.ساعت رو بهم داد و گفت برای نماز صبح کوکش می کنی...

یادم نمیاد بعدش دقیقا چی شد ولی همه چی لو رفت... البته بهترین اتفاق ممکن همین بود که همه چی قبل از جشن لو بره! چون اگه اون قدری که اون شب گریه کردم
فردا تو مهمونی گریه می کردم، مهمونا در می رفتن!نیشخند

-چرا به من نگفتید؟!گریه

الان داری با خودت میگی چه قدر بی جنبه! ولی خب، من همینم دیگه! کلا خوشم نمیاد جلوم نقش بازی کنن.حالا چه نقشه ی شوم داشته باشن، چه نقشه ی جشن!کاش میشد یه چیزی رو الان بنویسم.ولی نه.باشه برا بعد کنکور.

##

توری های سبز و صورتی خوش رنگ چسبیده بود به دیوار پذیرایی خونه ی آنا. (آنا به ترکی یعنی مامان.ما به مادربزرگمون میگیم آنا.) روش تابلوهای مقوایی با جمله هایی با مفهوم تبریک جشن تکلیف خودنمایی می کردن. سجاده ی سبز من زیر محراب سبز و صورتی پهن شده بود.من یه پیرهن شیری با جوراب شلواری سفید پوشیده بودم و حالا باید چادر نماز سفیدم رو که روش گل های صورتی داشت سرم می کردم تا اولین
نمازم رو بخونم.

##

یواش یواش مهمونا اومدن. یه عالمه هم کادو گرفتم.سجاده، مهر ، گردنبند و ...

کیک رو خودم پخش کردم.اما نشد ازش بخورم!

روز خوبی بود.

خب دیگه! تموم شد!

##

و اما سوتی های فیلم!

1- اون محراب نه رو به قبله بود و نه پشت به قبله! بلکه دقیقا عمود بر قبله بود! یعنی طبق این قانون که ضرب داخلی دو بردار با زادیه ی 90 درجه صفر میشه،دو رکعت نماز من معلوم نیست دقیقا کجا رفته!

2-کی ساعت 3 بعد از طهر نماز صبح می خونه؟!

3-اون اولین نماز من نبود!هه هه! تو دبستان همیشه با انتظامات نمازخونه بحثم میشد، می گفت تا نری سوم، نمیذارم بیای اینجا نماز بخونی!راستی! ما که تو
دبستان ساعت 12 تعطیل می شدیم! چه نمازی می خوندیم؟! آهان یادم افتاد! یه هفته در میون بعد از ظهری بودیم.

4- این جزء سوتی های فیلم نیست، ولی من از اون جا نماز ها و سجاده هایی
که تو مدرسه به بچه ها میدن می خوام! من جشن تکلیف مدرسه ای می خوام!گریه

##

پ.ن.:امروز روز خوبی بود! نیم ساعت تو مدرسه جشن گرفتیم شب یلدا رو.(البته الان میشه دیروز!)
تو خونه هم همین طور!هر چند تو خونه ی ما شب یلدا فرق زیادی با شب های دیگه نداره.درواقع شب های دیگه فرق زیادی با شب یلدا ندارن. به هرحال یلدامبارک!هورا

پ.ن.:یه درصد فکر کن من پست جدید بذارم،خواجه امیری هم آلبوم جدیدش اومده باشه، اون وقت من هیچی در موردش ننویسم! محشر، عالی، بی نظیر! ارزش 6 ماه
منتظر بودن رو داشت واقعا! مخصوصا آهنگ لحظه ش.نمی خواد داونلود کنی!منتظراسپیکرتو روشن کن!

پ.ن.:از شنبه دوباره قراره تو مدرسه زندگی کنیم! 7 صبح تا 9 و نیم شب!

 پ.ن.:معلم دینی مون گفته بود آزمون امروز صبح رو زیر 70 بزنم،ترم اول می اندازتم! امممم... 66 زدم!نیشخند