راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

من و دی هیدروژن مونو اکسید!

دوشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۰، ۰۲:۵۱ ب.ظ

مامان که جدول حل می کرد،وقتی می رسید به سوال «مایه ی حیات» و اونو بلند می خوند و بعد هم خودش بلند می گفت «آب»،همیشه تصویر شیر آب وسط حیاط خونه ی مامان بزرگم اینا میومد تو ذهنم.آخه اون موقع ها هنوز نوشتن بلد نبودم و فرق «مایه ی حیات» و «مایع حیاط» رو نمی دونستم!

تمام مدت فکر می کردم «مایه ی حیات» یه مایعه که تو حیاطه!

یادش بخیر!اولین بار که خودم جدول حل می کردم،کلی تعجب کردم.آخه اولین بار بود که املای «مایه ی حیات» رو می دیدم!

الان دیگه اون شیر آب اون جا نیست.اصلا خیلی چیزا دیگه سرجاشون نیست.خونه ی هر دو تا مامان بزرگام از این رو به اون رو شده.امیدوارم حداقل خاطره هاش حالا حالا ها بمونه.

سیب گلاب

پنجشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۰، ۰۷:۱۹ ق.ظ

باورم نمیشه.امکان نداره.یعنی اصلا چه جوری میشه؟

اگه اون روز خونه شون نمی رفتیم،اگه از حیاط خونه شون سیب نمی چیدیم،اگه اصلا اون پیرزن رو نمی دیدیم....یعنی واقعا اون همه خوشی و دعای اون پیرزن رو برای همیشه از دست می دادیم؟

من که تا حالا اونو ندیده بودم،یعنی امکان داشت همون روز های آخر هم نبینمش؟یعنی امکان داشت هیچ وقت اون داستان ها رو نشنوم؟یعنی امکان داشت هیچ وقت نفهمم اون کی بوده؟

اصلا اگه نمی دیدمش امکان داشت یه روز این جا در موردش بنویسم؟

امروز مراسم ختمشه در حالی که من هفته ی پیش باهاش آشنا شدم.

امروز چهارمین سالگرد فوت عمه م هم هست.

حیاط خونه ی عمه هم سیب داشت.سیب گلاب.

پ.ن.:یه صلوات می تونه هدیه ی خوبی برای اونا باشه. 

قاتل کیست؟!

شنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۰، ۰۲:۵۸ ب.ظ

تابستون سال دوم به سوم راهنمایی تو قفسه ی خونه ی عمه م اینا داشتم به کتابا نگاه می کردم که یه دفعه یه کتاب دیدم به اسم «قاتل کیست»داستانش واقعی بود و البته جنایی.

کتاب رو از عمه م خواستم تا بخونمش.

گفت:اون مال زمان دبیرستان منه.دبیرستان که رفتی میدم بخونیش.

کلی اصرار کردم که همون موقع بگیرمش اما فایده نداشت.

تابستون سال سوم به اول:

من:عمه!دارم میرم دبیرستان ها!

عمه:خب!به سلامتی!شیطان

من:قاتل کیست!

عمه:نه!حداقل باید یه سال از دبیرستان بخونی بعد.

تابستون سال اول به دوم:

من:اول دبیرستان تموم شد!اون کتاب رو بهم میدی؟

عمه:من منظورم این بود که سال دوم رو که خوندی بهت  می دمش.

تابستون سال دوم به سوم:

اول تابستون:

اصرار و مقاومتی وجود نداشت!ما یه روز بیشتر خونه ی عمه م نبودیم که اونم واسه عیادتش رفته بودیم.تازه از بیمارستان مرخص شده بود.

وسط تابستون:

من:سلام عمه!قاتل کیست؟نیشخند

عمه:آخه تو چی کار داری قاتل کیست؟!هر کی بوده تا الان دستگیرش کردن،اعدامش هم کردن!

من:خنثی!

آخر تابستون:

عمه:کژدم!حوصله ت سررفته؟می خوای «قاتل کیست رو بدم بخونی؟!فرشته

من:نه عمه جان!متشکرم!خمیازه