راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

غول چراغ جادو

دوشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۰، ۰۹:۱۰ ق.ظ

با تشکر بسیار بسیار فراوان از سارا و فاطمه که منو دعوت کردن،و عذرخواهی فراوان تر به خاطر تاخیری که داشتم

چند روز پیش داشتم از کنار جوب حیاط مدرسه مون رد می شدم که یه صدای تلق تولوق خیلی بلند شنیدم.صدا همین طور ادامه داشت.با خودم گفتم حتما یه قوطی حلبی انداختن تو جوب.اما وقتی نگاه کردم یه چیزی شبیه قوری دیدم.خوشبختانه تونستم بگیرمش. بردمش تو دست شویی که بشورمش، تا گرفتمش زیر شیر آب،یه دودی ازش بلند شد و بعد هم یه آقای متشخص از توش اومد بیرون و با ملایمت عربده کشید(!) که:« خاک بر سرت کنن! چراغ جادو رو که نمی شورن! باید با دست تمیزش کنی! حالا هم سه تا آرزو کن که من کار و زندگی دارم، می خوام برم!»

هیچ آرزویی به فکرم نرسید،یعنی نتونستم بین آرزو هام سه تا رو انتخاب کنم.اون قدر غوله رو معطل کردم که خودش کارت ویزیتش رو بهم داد، چراغ جادوش رو زد زیر بغلش و رفت بیرون.

آرزو زیاد دارم.خیلی زیاد.اما از بچگی یادمه می گفتن آرزو هاتونو به کسی نگید.چون ممکنه برآورده نشه. از اون جایی که احتیاط شرط عقله و منم که کلا خیلی عاقلم(!)،با خودم گفتم اگه یه وقت این غوله کلاه بردار از آب دربیاد هم آرزو هام رو برآورده نمی کنه،هم چون آرزوهام رو بهش گفتم،ممکنه بعدا کس دیگه ای هم نتونه برآورده شون کنه. پس تصمیم گرفتم یه چیزایی ازش بخوام که بدون اونا هم زندگی به حالت عادیش ادامه داشته باشه.این شد که بعد از گرفتم وقت قبلی رفتم شرکت آقا غوله! و اینا رو ازش خواستم.

اول:من هم مثل انسان های دیگر،بتوانم مثل آدم(!) خرید کنم! یعنی حداقل بعد از این که همه ی مغازه های یه خیابون رو زیر و رو کردم دست خالی برنگردم خونه.

خب!این آقا غول متشخص آرزوی ما را برآورده نمودند! ما دیشب در عرض کمتر از 5 دقیقه،یک مغازه ی کفش فروشی پیدا کردیم، کفش پسندیدیم،سایز پای همایونی ما را هم داشتند،رنگش هم قشنگ بود،خریدیم!

دوم:سال اول دبستان یک عدد هم کلاسی داشتیم که دو عدد برادر بزرگتر از خودش داشت.هر از چند گاهی یکی از این دو برادر پی خواهر خویش به مدرسه می آمدندی! ما از همان دوران طفولیت با دیدن این اتفاق آرزو داشتیم که یک فروند برادر بزرگتر از خودمان داشته باشیم.

غوله یه کم فکر کرد و گفت:این یه مورد رو من هم نمی تونم برآورده کنم.باید بری از مهران مدیری بخوای.البته اگه بعدا وزارت ارشاد برادرت رو نابود نکنه و نگه که همه رو تو خواب دیدی!بعدش هم تو که به نصف فامیلاتون رو داداش و برادر و اینا صدا می کنی!داداش می خوای چی کار؟!همون کوچیکه بسه برات!

سوم:می خواستم بگم هر آرزوی دیگه ای دارم برآورده بشه،که دیدم غوله انگار فکرم رو خونده و داره کم کم آماده میشه که منو بندازه بیرون،این شد که خرخون بازی درآوردم و آرزو کردم یه کم به درس شیمی علاقه مند بشم.

فکر می کنم اونم برآورده شده،چون از دیروز دوباره چسبیدم به شیمی.

بعد هم با خوشی و خرمی خداحافظی کردم و برگشتم خونه،هنوز هم با مهران مدیری در مورد آرزوی دوم حرف نزدم!

دعوت می کنم از خواهر گرامی خود،لونا و جناب روفوس.

سوم دبیرستان را توصیف کنید

شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۰، ۰۲:۰۷ ب.ظ

کلاس هندسه: بعد از دو سال هنوز هم من تکلیفم رو با دبیر این کلاس نمی دونم! یه روز جزء تنبل ترین های کلاسشم، یه روز هر دو دیقه دستور میده که بچه ها واسم دست بزنن چون جزء بهترین شاگرد های کلاسشم!و این اتفاق سومین سالیه که داره تکرار میشه! زنگ هندسه بهترین زمان برای تمرین انواع خندیدنه و البته کنترل خندیدن! چون تمام مدت یه سوژه واسه خندیدن وجود داره اما وای به حالت روزی که دبیر متوجه خنده ت بشه . . . !

کلاس فیزیک: از کل کلاس فیزیک همین بس که بچه ها میگن تو چرا تمام ساعت زیر میزی؟! البته «زیر میز» اغراق به حساب میاد چون منظورشون همون قضیه ی زاویه ی نود درجه بین سر و بدنه! اون قدر امتحانای فیزیک رو خراب کردم که آخر معلمش برام شرط گذاشته که اگه تو هر 4 تا امتحان بعدی نمره ی کامل بگیرم،بهم جایزه میده و اگر هم نه منواز کلاس می اندازه بیرون! نخیر! راه دیگه ای وجود نداره! یا هم کلاس فیزیک وهم جایزه،یا نه کلاس فیزیک و نه جایزه!

کلاس حسابان: معلمش از نمی دونم کجا منو می شناخت.با این که تو امتحان اول بهترین درصد مال من بود  گیر داده بود که من از تو انتظار بیشتری داشتم. سر کلاس هم اگه کسی جواب تمرین ها رو نده من بدبخت رو مظلوم گیر میاره و ازم توضیح می خواد! چون رو نیمکت اول هم می شینم،تمام مدت در حال چک کردن دفترمه.به جز جلسه ی اول، هر جلسه دارم چرت و پرت میگم! خوشبختانه دبیر محترم تا الان از کلاس بیرونم نکرده! امیدوارم این سه شنبه هم این کا رو نکنه.چون نمره م تو امتحان آخری صفر میشه!

کلاس شیمی: عالی!همه ش داریم می خندیم! وقتی دبیرش نمره ی امتحان اولم رو دید بهم گفت :شورش رو درآوردی دیگه!این چه وضعیه؟! بعدا فهمیدم عین 60 تا سوال امتحان رو درست جواب دادم! کلا علاقه داره به سکته دادن! تو امتحان دوم هم درصد من رو 24 درصد پایین تر از اون چیزی که بود خوند! و یه هفته بعد تازه من درصد واقعیم رو فهمیدم!یعنی یه هفته داشتم به خودم فحش می دادم!

کلاس عربی: منو یاد تخته پاک کردن می اندازه! آخه معلم عربی مون از در که میاد تو قبل از هر کاری در کمال آرامش تخته پاک کن رو برمیداره،میده دست من!یعنی برو تخته پاک کن رو بشور،بعد هم بیا تخته رو پاک کن! میگن معلمش پوست می کنه اما من که تا الان در امان بودم!

کلاس ادبیات:هیچی نمیشه ازش فهمید!معلمش خوب درس میده ها! اما بعد از سه زنگ حسابان، اصلا ادبیات نمی چسبه! به خاطر همین خستگی زیاد، 5 دیقه ی اول هر زنگ برنامه ی اعصاب خردکن و حرص درار«سرتونو بذارید رو میز براتون یه آهنگ آروم بذارم» رو داریم!امسال اولین سالیه که تو خونه هم ادبیات می خونم.

زنگ های تفریح: هیچ وقت از این که وارد اکیپ بچه های دیگه بشم خوشم نیومده.چون کاملا میشه حس کرد که مزاحمم.به خاطر همین تا جایی که ممکنه این کار رو نمی کنم. گروه «شیمیدان ها»ی خودمون هم که متلاشی شده. یا دور تا دور حیاط رژه میرم، یا خانم م. رو اذیت می کنم(!)،یا به حرف های عجیب دختر عجیب گوش میدم.

این بود انشای من!

شبا که ما می خوابیم /آقا پلیسه بیداره!

شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۰، ۰۲:۱۸ ب.ظ

اگه امروز تو جهان فقط یه سرخوش آهنگ غمگین گوش می داده و هم زمان در حالی که نیشش تا بناگوش باز بوده داشته یه عالمه فعل عربی صرف می کرده،مطمئنا اون یه سرخوش من بودم!

به شکل مشکوکی همه چی آرومه!

این آرامش قبل از توفانی که میگن،چه قدر طول می کشه؟!

نه!به نظرم این باید آرامش بعد از توفان باشه.این بیشتر بهش میاد!

به هر حال من باید تا دوشنبه 92 تا تست عربی بزنم.بعدشم واسه سه شنبه 40 تا تست حسابان و برای چهارشنبه هم 30 تا تست شیمی.خوشبختانه تو تعطیلات آخر هفته جریمه ی 30 صفحه ای جبر رو تموم کردم!

پ.ن.:هفته ی گذشته بد نبود!فقط من کمی رو به موت بودم! 4 تا آمپول که این حرفا رو نداره!(باید اضافه کنم که من تا نمیرم،نمی ذارم دکتر برام آمپول بنویسه!) جمعه هم کلا 6-7 ساعت بیدار بودم. رکورد زدم!

هنر شاعری!

يكشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۰، ۱۲:۳۲ ب.ظ

برو ورزش کن مگو چیست کار

                                     چو عضوی به درد آورد روزگار!

شاعر:یکی از اقوام!