راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

سوسک+مارمولک=سکته!

يكشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۵۲ ق.ظ

چند سال پیش ما و فاطمه اینا و فاطمه اینا(!)رفته بودیم ساری.یه شب رفتیم کنار ساحل.مادران گرامی این طرف نشسته بودن،پدران گرامی هم اون طرف بودن و ما کودکان(اون موقع کودک بودم دیه!) گرامی هم داشتیم هر دو طرف می دویدیم!

تا این که مادران گرامی ندا دادند که بیاید کلید های ویلا ها رو بدید به پدران که اونا برن و ما هم بعدشون تشریف فرما بشیم. من و فاطمه و فاطمه رفتیم کلید ها رو گرفتیم و به سمت پدران محترم حرکت نمودیم.چند تا نی هم از کنار ساحل چیده بودیم و تو دستمون بود.یه دفعه حس کردم یه چیزی رو سرمه.یکی از نی ها رو کشیدم رو سرم و بعد هم از فاطمه ها پرسیدم چیزی رو سرم هست یا نه.گفتن نه! سه بار این اتفاق تکرار شد تا این که کلید ها رو دادیم به پدران عزیز و اونا هم بلافاصله راه افتادن.ما هم تصمیم گرفتیم با مادران عزیز بریم.وقتی داشتیم به سمت مادران همایونی حرکت می کردیم،یهو یکی از فاطمه ها فرمود:

- عه!زهرا!یه چیزی رو سرته!مثل این که زیر مقنعه ته.

خوشبختانه هیچ کس اون اطراف نبود.پشت یکی از دیوار ها مقنعه ی مبارکم رو در آوردم و دیدم بلی! یک فروند از اون سوسکای نیم دایره ای که هرچی لهشون کنی له نمیشن،نیم ساعتی داشته رو کله ی من رژه می رفته!هر دفعه هم من اون نی رو می کشیدم رو سرم،هلش می دادم و به خاطر همین فاطمه ها نمی دیدنش!

من کاملا خونسرد داشتیم مقنعه م رو بررسی می کردم و دو تا فاطمه ها در حال جیغ و داد می دویدن!

با هر بدبختی که بود یکی از مادران رو که تا ما برسیم رفته بودن ،برگردوندیم سمت ساحل و سوسک گرامی رو که چارچنگولی چسبیده بود به مقنعه ی من،پرت کردیم رو زمین.حالا نوبت چندش آور ترین مرحله بود!من مجبور بودم تا رسیدن به ویلا همون مقنعه رو سرم کنم.و همون موهای سوسکی(!) رو تحمل کنم!اون شب تا می تونستم کله مو سابیدم!

و نیم ساعت بعد تو محوطه ی جلوی ویلا ها:

من:سلام بچه ها!منم اومدم.

فاطمه ها:تو سوسکی هستی!ما با تو بازی نمی کنیم!

من:خنثی

حالا اصل مطلب مونده!همه ی اینا مقدمه ای بود برای این که بگم دیروز مارمولک رفته بود تو مقنعه م!

اگه یه کم دیر تو می فهمیدم یا مثل اون دفعه با یه چیزی هلش می دادم،مارمولکه هم دم مبارکش رو می انداخت و دم مارمولک هم که سیانور داره و سیانور هم که از اون سم های خیلی قویه و از راه پوست هم جذب میشه و .....رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات!

تقصیر خودمه دیگه!اعتراض کردم که چرا تاریخ هر دوازده ماه تکرار میشه،دوره ش شد هر چهار سال!تازه با تغییرات فراوان!

این اتفاق شوم تو مدرسه رخ داد!رفتم تو دست شویی مدرسه و مقنعه م رو در آوردم و تا دیدم مارمولک روشه کلا پرتش کردم تو روشویی!خوشبختانه یه شال تو کیفم داشتم و این دفعه مجبور نبودم همون مقنعه رو سرم کنم!

تا دوساعت بعد هر کی اون مارمولکه رو تو روشویی مدرسه میدید جیغ می کشید!من این دفعه هم جیغ نکشیدم!ولی نه به خاطر این که نترسیده بودم!به خاطر این که کارم از جیغ کشیدن گذشته بود و مثل بید می لرزیدم!سیانور بودا!شوخی نبود!

تکرار مکررات

چهارشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۰۲ ب.ظ

زندگی کسل کننده شده.

تاریخ هر دوازده ماه تکرار میشه

خسته شدم از نوشتن چند باره ی اتفاقات تکراری

عجب دنیای مزخرفی!

پ.ن.:امروز واسه معلم شیمی مون آگهی ترحیم درست کردیم.چند شب پیش نوشین خواب دیده بود مرده!خوش گذشت!ما که بیکار میشیم،این بشر رو به یاد میاریم،می خندیم!البته بهتره بگم بیکار که می شدیم به یادش میاوردیم،می خندیدیم.

پ.پ.ن.: عین احمقا گوشی مو تو مدرسه جا گذاشتم!الان کلا فقط می تونم با دو نفر از دوستان که شماره شونو حفظم ارتباط برقرار کنم!اس ام اس هم که تعطیل!تا شنبه که کارنامه میدن،گوشیم باید دوری منو تحمل کنه!اوه اوه!الان یادم افتاد واسه ساعت 5 صبح کوک شده!بیچاره گلی خانم اینا!نیشخند

پ.پ.پ.ن.:دلم میخواد سنتور بزنم!من رفتم یه کم صدای اون سنتوره که دوساله داره زیر تخت گرد و خاک میخوره رو دربیارم! اصلا هم مهم نیست که الان لهراسبی تو اسپیکر داره خودشو می کشه!

دماغ سوخته

جمعه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۰، ۰۱:۰۰ ب.ظ

لباسام بوی دود میدن.

حرفای دو سالم رو نوشتم و آتیش زدم.حالا احساس بهتری دارم.

قبلنا هر وقت می رفتم خونه ی مامان بزرگم،یه ورقه داشتم که باید تو اتاق اون طرف حیاط  با آتیش آب گرم کن می سوزوندمش.اما خیلی وقت بود که دیگه این کارو نمی کردم.مثل اون موقع ها جواب داد.

پ.ن.:«همین جارو،همین گوشه ی دنیا رو ،همین دلتنگی و دلواپسی ها رو، همینا رو توی قلبت نگه دار ؛خودت رو دست این کابوس نسپار....»

قشنگه.

قدم می زنیم!

دوشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۲۹ ب.ظ

اولی:من احتمالا عربی رو بیست میشم.

دوم و سومی:عربی رو بیست میشی؟!

دومی:سومی!فکر کنم فقط من و تو نمره مون پایین میشه،همه خوب دادن.

سومی:من که عربی رو فقط چرت و پرت نوشته!یعنی صفحه ی اول که ترجمه بود،خوب بود اما از اون به بعد همین جوری نوشتم.چرت و پرت،چرت و پرت!

اولی:ولی تو نمی تونی امتحان عربی رو چرت و پرت نوشته باشی!

سومی:چرا؟!

اولی:چون عرب ها «چ» و «پ» ندارن!

دومی:الان ما باید بخندیم یا گریه کنیم؟!

سومی:باید حرص بخوریم!عصبانی

اولی:نیشخند

بعد از ظهر گفتم برم دم این رودخونه هه که پشت خونه مونه یه کم قدم بزنم و هم زمان آهنگ گوش کنم.

همین طور که داشتم آهنگ گوش می دادم از خونه رفتم بیرون،وسطای راه یادم افتاد وفاته،آهنگ رو قطع کردم،رسیدم نزدیک پارک جرئت نکردم برم تو،گفتم از این طرف یه نگاهی به رودخونه بندازم شاید بشه رفت پایین دیدم اون پایین هم هیچ کس نیست ترسیدم برم.بعد گفتم حالا دو دیقه که اشکال نداره،نگاه کردم دیدم آب رودخونه تقریبا خشک شده و تو باقی مونده ش هم سنگ پودر شده ریختن و اون قدر بد رنگ شده که اصلا آدم دلش نمی خواد بهش نگاه کنه!‍خلاصه این که از دم در پارک برگشتم خونه!قدم زدن هم به ما نیومده!

جغرافیای عربستان

پنجشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۳۶ ق.ظ

بعد از امتحان جغرافی لونا،من و محمد متین و لونا تو اتاق بودیم.لونا داشت وسایلش رو جمع می کرد،محمدمتین داشت وسایل لونا رو پخش می کرد(!)منم مثلا داشتم برای امتحان امروز عربی می خوندم!بله!بافتن دستبند شاخه ای از علم گسترده ی عربیه!

من:تو کدوم کشور نساجی می کنن؟

لونا:پاکستان!

- اوه!نه!اون جا نمیرم!پایتختش کجاست؟

- اسلام آباد

- پایتخت افغانستان کجاست؟

- کابل

- پایتخت ارمنستان کجاست؟

- ایروان

- پایتخت ترکیه کجاست؟

- آنکارا

- پایتخت عراق کجاست؟

- بغداد!

- خب!به مرحله ی آخر رسیدیم!اگه به این سوال هم پاسخ بدن،من این دستبند رو به ایشون تقدیم می کنم!پایتخت ایران کجاست؟

- تبریز!

- نه نه!اسم پایتخت ایران!

- صبر کن فکر کنم!آهان!مشهد!‍

- نه نه!پایتخت ایران!

- آهان!سراب!

- می تونی از بیننده ها مشورت بگیری!اسم پایتخت ایران!

- من از بین این جمع داداشم رو انتخاب می کنم!

- اگه اسم برج آزادی رو هم بگن،من جایزه شونو دو برابر می کنم!

- برج میلاد!

- آفرین!آفرین!خب!شما با جازتون چه کار می کنید؟!

- به اندازه ی ارزش ریالی جایزه م پایتخت می خرم! 

مهمونی

سه شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۵۰ ق.ظ

داماد عمه:این خانمی که دارن راه میرن دختر حاج خانم هستن،این دختر خانم هم دخترشونن،اون دختر بچه هم که داره راه میره بچه ی این خانمیه که این جا نشستن.درسته؟

من:خنثی

دختر عمه:ای وای!این دختره که این جا نشسته کژدمه!نوه ی حاج خانم!اون خانمی که داره راه میره مادرشه اون یکی دختره هم خواهرش...اون بچه هه هم که داره راه میره ....اون اصلا دختر نیست!پسره!برادر این دوتاست!

من:خنثی

دختر عمه:کژدم!بمیرم!داغونت کرد،نه؟!

من:نیشخند

داماد عمه:خب چی کار کنم اشتباه گرفتم دیگه!

عمه:آره بابا!کژدم خیلی شبیه نسیمه!

دختر عمه:آره!کژدم کپی نسیمه!

من:خنثی

یعنی با این حساب،محمد متین میشد دختر من!نیشخند

پ.ن.:26 تا پوستر مجید خراطها رو دیوار یه اتاق!فاجعه س!(بلی!شخصا شمردم!)یعنی تقریبا نمیشد تشخیص داد که رو دیوار عکس چسبوندن،یا بین یه مشت عکس چند تا تکه دیوار درست کردن!

پزشکی پر دردسر*

شنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۰، ۰۹:۴۴ ق.ظ

اصولا پزشکیه و بدخطی!یعنی تو تاریخ دیده نشده که یه پزشکی خوش خط باشه.واسه همین تو سال 2000تو یکی از بیمارستان های شهر آتلانتاسیتی آمریکابرای دکتر ها یه دوره کلاس خوش نویسی گذاشتن.

یکی از آشنا های ما رفته بوده دکتر و دکتره هم چند نوع کرم و صابون واسه پوستش نوشته بوده،خلاصه این که میره داروخونه و داروهاشو میگیره اما به جای یکی از همین دارو ها ،بهش«پنس» داده بودن! حالا من نمی دونم اون دکتر داروساز یا دستیارش یا هر کسی که اونجا بود،چه فکری کرده که بین این همه داروی پوست،یه «پنس» هم به این دوست ما داده ولی به هر حال همه ش هم که به خاطر در دسترس نبودن آی کیوی اون فروشنده ی بدبخت نبوده که!نود درصدش احتمالا مال خط خوانای خانم یا آقای دکی بوده.

فکر کنم لازم باشه تو همین دانشگاه تهران خودمون هم یه دوره کلاس خوش نویسی بذارن!

*اسم کتاب.نویسنده:نیک آرنولد

من و برادرم!*

دوشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۰، ۰۸:۰۲ ق.ظ

موقع ناهار،سر سفره:

من:مامان!

برادر:مامان!

من:امروز...

برادر:مامان!

من:قبل امتحان...

برادر:مامان!

من:همه مون ...

برادر:مامان!

من:یه درس مون....

برادر:عطیه!

من:مونده بود....

برادر:عطیه!

من:بعد...

برادر:عطیه!

من:یکی از بچه ها...

برادر:عطیه!

من:می گفت...

برادر:عطیه!

من:«من دیشب...

برادر:عطیه!

من:بیکار بودم....

برادر:مامان!

مامان و عطیه:خنده

برادر:مامان!

من:عه!عصبانیدارم حرف می زنم مثلا!حالا یه بار هم دارن به جای تو به من توجه می کنن!حسود!

برادر:مامان!

من:خنثی

 

توضیح:برادری داریم یک سال و نیمه!

پ.ن.:خیلی باحالن این جماعت!نظر گذاشتن آزاده،کسی نظر نمیذاره،غیر فعالش می کنم،همه شاکی میشن!

*عنوان کارتونی ژاپنی