راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

سال 90 را تحلیل نخواهم کرد!

چهارشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۰، ۰۷:۱۸ ب.ظ

برای این پست کلی نوشته بودم.دوست داشتم این طولانی ترین پستم باشه.که بشه به مدت حداقل 15 ماه خوندش! اما حالا که فکر می کنم می بینم اون قدرا هم ضروری نیست که من همه ی اون ورقه رو تایپ کنم.می تونم به صورت چک نویس نگهش دارم. فکر کنم خیلی تابلو باشه که الان چی می خوام بگم!

نمی دونم تو این مدت چند نفرنوشته های منو خوندن.چند نفر بهشون خندیدن و چند نفر از حرفام ناراحت شدن اما من با این وبلاگ زندگی کردم. برام فقط یه وبلاگ نبوده.ی کی از بهترین دوستام بوده.برای همین می خوام پست بعدیم رو زمانی بنویسم که  تونم براش وقت بذارم و نگران نرسیدن به بقیه ی کارهام نباشم.

یه قول میدم.قرار نیست این وبلاگ بیشتر از 15 ماه متروک بمونه.15 ماه حداقل و حداکثرشه. حتما برمی گردم. شاید وقتی برگشتم بزرگ شده باشم!

پ.ن.:نوروز 91 و همه ی مناسبت ها تا وقتی برگردم مبارک و تسلیت!

پ.ن.2: قرار نیست اینترنت رو ترک کنم ها! کامنت های اینجا رو هم جواب میدم اگه کامنتی در کار باشه!

پ.ن.3:این آهنگ خواجه امیری که الان رو وبلاگمه مال 10 سال پیشه(وقتی اینو خونده 17 سالش بوده)! یعنی اولین آلبومش. به هر حال من مثل بقیه ی آهنگاش دوستش دارم. البته هیچ تضمینی وجود نداره که تو این مدت این آهنگ عوض نشه.

طبق معمول من حالم خوش نیست!

دوشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۲۱ ب.ظ

دلم می خواد با یه نفر درددل کنم.دوست دارم یکی باشه که باهاش حرف بزنم. هر چی تو دلم هست رو بهش بگم و بعدا همه چیز رو نکوبه تو سرم. نه...! دلم می خواد یه نفر پیدا بشه که باهام حرف بزنه. نصیحتم نکنه.فقط باهام حرف بزنه.بهم بگه چه مرگمه.چم شده؟ چرا دوباره قاطی کردم؟ بگه و بگه و من گریه کنم.دلم می خواد گریه کنم و بعدش کسی ازم نپرسه چرا گریه می کنی.دلم می خواد گریه کنم و نترسم از این که کسی صدای گریه م رو بشنوه. دلم می خواد گریه کنم و فرداش مدرسه نداشته باشیم تا بچه ها سین جیمم کنن که چرا چشمات باد کرده،حتما تا صبح درس خوندی و نخوابیدی یا حتما زیاد خوابیدی . دلم می خواد گریه کنم و بعدش نشنوم این جمله ی «خاک بر سرت» رو...ای خدا! من باز چم شده؟!

پ.ن.:کی گفته من اینارو دوازدهم خرداد 91 نوشتم؟!دروغگو

زندگی جاریست

جمعه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۰، ۰۲:۱۷ ب.ظ

از کی دارم دنبال سوژه می گردم  که بنویسم! سوژه ای یافت نمی شود! برمی گردیم به دو سه سال پیش!

خونه ی مامان بزرگم بودیم.من و مامانم و خاله هام نشسته بودیم تو هال.گیره ی خاله م دست من بود.

- کژدم!اون گیره رو پرت کن اینجا!

- این چه حرفیه؟الان میارم تقدیم می کنم.

بعد پاشدم و خیلی مودب گیره رو دادم بهش.

- به! با ادب شدی!

- تا کور شود هر آن کس که نتواند دید!

خدایی قیافه ش خیلی باحال شده بود!

اون جوری نگام نکن! خاله م فقط 5 سال از من بزرگتره!

چه قدر عجیب و غیر قابل باوره تصور خونه ی مامان بزرگم! انگار صدساله اون جا نرفتم! عجیبه ها!امسال خیلی دلم برا اهل فامیل تنگ شده! برعکس چند سال گذشته. بسیار منتظر هفته ی دیگه همین موقع ها هستم!مخصوصا این که عروسی هم دعوتیم دوباره! و مخصوصا تر این که عروسی میثمه!(پسر عمه) 

یه خاطره از این طرف گفتیم، برای این که تبعیض نباشه یکی هم از اونور بگیم!

یه بار خونه ی مامان بزرگم اینا بودیم، میثم داشت با آب و تاب اینو تعریف می کرد:

یه بار کژدم دو سه سالش بود، دایی اینا(بابام!) همینجا خونه ی حاج خانم بودن(طبیعتا مامان بزرگم!) منم بودم. بعد خواستن برن بیرون کژدم رو سپردن دست من.(نه نگران نباشید! میثم اون موقع بچه نبود! 14 - 15سالش بود!) بعد کژدم شروع کرد گریه کردن! هر کاری هم که کردم ساکت نشد! منم آخر عصبانی شدم، یه دونه خوابوندم تو گوشش ، گفتم :« حالا گریه کن!»

خب حالا قیافه ی منو بعد از شنیدن این خاطره تصور کن! این به اون قبلیه در!

کلا شخصیت جالبی داره این بشر!

لونا مدرسه س! از هشت صبح تا هشت و نیم امشب!خدا خیرشان دهاد! از وقتی رفته این مدرسه و اونا هم روزای تعطیل کلاس میذارن دیگه مامان و بابا از برنامه ی مدرسه ی ما ایراد نمی گیرن! دو روزه با هم کشف کردیم که مسئول پژوهش مدرسه ی ما تو مدرسه ی اونا هم کار می کنه!

الان من عذاب وجدان دارم! نامردی یه نفر رو با نامردی جواب دادم! حداقلش اینه که از دست اون یه نفر دلخور نیستم دیگه.

داشتم فکر می کردم چه قدر جالبه که خیلی از آدمایی که اسم شون زهرا یا فاطمه س یه اسم دومی هم دارن.حالا یا مامان و باباشون این اسم رو براشون گذاشتن یا خودشون برای خودشون اسم مستعار میذارن. اما من خودم تا حالا کسی رو ندیدم که اسم اصلیش یه چیز دیگه باشه و اسم دومش فاطمه یا زهرا. البته همه ی اونایی که منو می شناسن حداقل یه همچین آدمی رو دیدن! مطمئنم! آخه مگه میشه که منو بشناسن ولی منو ندیده باشن؟! به هرحال داشتن دو تا اسم تو زندگی خیلی بی تاثیر نیست. اما خب از یه جهت هم خوبه ها. من اصولا خیلی با خودم حرف می زنم. همیشه هم تصور می کنم که الان مثلا الهه داره با زهرا حرف می زنه.

تو داستان آن شرلی یه دختری بود به اسم الیزابت که از تو اسم خودش چند تا اسم دیگه هم در آورده بود.مثل لیزی، الیزا، الی و  ... بعد هر کدوم از کاراشو به یکی از اون شخصیت ها نسبت می داد. جالبه که منم تقریبا همون جوری ام. خیلی دلم می خواد بدونم همه ی آدما این جوری هستن یا نه.

پ.ن.:یه سوال فنی! هویج رو تو نفت نگه می دارن؟! پس چرا این هویجه مزه ی نفت میده؟!

پ.ن.:انگار خدا اون پست خسته شدم رو خونده! اتفاقات جالب افتاد این هفته. از جمعه شب تا پنج شنبه. هیچ کدوم هم تکراری نبود! مرسی !

پ.ن.:عکسای اینترنتی خیلی تکراری و بی مزه شده تازگیا! برا همین هم چند وقتیه زدم تو کار عکسای خودمون. این من....نیستم! دختر خالمه.

پ.ن.:پنج شنبه ی هفته ی پیش دیر اومدم خونه، دیدم اتاق مون زیر و رو شده؛ پنج شنبه ی این هفته دیر رسیدم خونه، دیدم هال از این رو به اون رو شده؛ امیدوارم پنج شنبه ی این هفته سر ساعت خونه باشم وگرنه احتمالا میام می بینم اصلا خونه مال ما نیست! یه خانواده ی دیگه توشن!

پت و مت

شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۰، ۰۴:۲۰ ب.ظ

جمعه ظهر برای این که محمدمتین رو سرگرم کنم،براش کارتون پت و مت گذاشتم که با هم ببینیم.

اولش فقط پت تو اتاق بود،یه کم که گذشت مت هم اومد.بلافاصله محمدمتین گفت:

"این دماغش مثل دماغ اون نیست!"

حالا هی من بگم این بچه داره این جا تلف میشه هی همه بگن نه!

دوسال پیش همین موقع ها اینجوری سرگرمش می کردم.الان دیگه یه جا آروم نمی گیره:

پ.ن. :من که حالا حالا ها از این حال و هوا بیرون بیا نیستم،گفتم حداقل این وبلاگ مسخره یه کم عوض بشه! نمی دونم چه مرگمه!فقط می دونم یه چیزایی عوض شده و یه چیزایی هم نابود.

پ.ن.2:یه مشکلی! من نمی تونم تو وبلاگای بلاگفا کامنت بذارم.یعنی اون کده رو برام نمایش نمیده،بعد میگه چون کد وارد نکردی کامنتت ارسال نمیشه.کلا درگیره با خودش! شرمنده ی دوستان!

ناگفته های یه بچه مثبت!

چهارشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۳۰ ب.ظ

خسته شدم!

جدی میگم،خسته شدم!

خسته شدم از این نظم مسخره!از این که هر روز صبح ساعت پنج و نیم با سر و صدای لونا از خواب بیدارشم،تا ساعت شیش سعی کنم دوباره بخوابم،ساعت شیش بالاخره از جام بلند شم،تا ساعت شیش و نیم حاضر بشم،هر روز از زیربار صبحونه خوردن در برم، بیست دیقه به هفت برسم مدرسه، با بچه ها برم تو اون کلاس خالیه،چرت و پرت بگیم و بخندیم و بعد هم بریم سر کلاس ها.

خسته شدم از این که همیشه سر کلاس حسابان روم نشه تو چشم معلم نگاه کنم،سر کلاس زبان سعی کنم جزء شاگرد تنبلا حساب نشم،سر کلاس فیزیک ،معلم فیزیک مون ته ماژیک رو بکنه تو دهنش و من تمام مدت تلاش کنم قیافه م عوض نشه، سر کلاس جبر دستم رو بلند کنم و جواب های غلط بدم و بعد هم تا آخر زنگ کله م رو موازی با نیمکت نگه دارم. خسته شدم از این که سر کلاس های هندسه تمام مدت پای تخته باشم و سعی کنم درس رو همون جا یادبگیرم تا توجیهی برای درس نخوندنم باشه. خسته شدم از کلاس های عربی که حس می کنم برام هیچ فایده ای نداره و فقط دم آزمون جامع ها عین آدم تست می زنم که یه وقت درصدم پایین نشه،معلمه ازم درس بپرسه،بفهمه من هیچ وقت عربی نمی خونم. خسته شدم از کلاس های زبان فارسی و ادبیات که مدام با آتوسا و نگار و شادی سر تعداد واژه ها و تکواژ ها بحث می کنیم یا سعی می کنیم از معلم مون سوال های فیلسوفانه بپرسیم. خسته شدم از کلاس های زبان که همه ش دارم سعی می کنم سرشون نخوابم و به درس گوش بدم. از کلاس ها شیمی هم خسته شدم.درس های تکراری، شوخی های تکراری،خندیدن سر کلاس،خسته شدم از این که شیمی نمی خونم.از کلاس های ورزش هم خسته شدم.تعداد بچه ها خیلی زیاد شده.تمام مدت باید مراقب باشیم دست و پامون نره تو دهن هم.خسته شدم از زنگای دینی که تمام مدت باید حواسمون باشه بحث رو سیاسی نکنیم.

اصلا خسته شدم از این که هر روز هر روز پاشم برم مدرسه و اصلا غیبت نداشته باشم.

خسته شدم از این که به بابام قول دادم ناهار بخورم!خسته شدم از حرف های راننده سرویس مون.از این که هر روز از دست یکی شاکیه و همه رو به من میگه.خسته شدم از پشت سر هم بوق زدنش.

خسته شدم از این که تنها سرگرمیم همین وبلاگ و چهار تا سایته و نهایت تنوعش اینه که مثلا امروز به جای 4 تا وبلاگ،5 تا وبلاگ بخونم.خسته شدم از این که عادت درس خوندن درست و حسابی از سرم پریده و کلا درسامو رو هوا می خونم. خسته شدم از این که شبا سر یه ساعت خاص خوابم ببره و دوباره فردا صبح همه چی همون جوری باشه.

خسته شدم از این که هر شب مامانم نیم ساعت با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره بشه سر این که چرا دارم پیاز های غذامو جدا می کنم یا چه جوری می تونم لوبیا پلو رو بدون لوبیا بخورم.خسته شدم از قدغن بودن سوسیس و کالباس و نوشابه و چیپس و پفک و شیرینی و بستنی.

حسته شدم از مزه های تکراری،از غذاهای تکراری،از دوست نداشتن های تکراری.من نمی فهمم مردم چه جوری می تونن هر هفته یا نهایتا هر ماه یه غذا رو بخورن و هردفعه از خوردنش لذت ببرن!من دیگه حتی پنیر پیتزا هم دوست ندارم!

دوست دارم زندگیم غیر عادی باشه!اون قدر مشغول باشم که وقت سرخاروندن نداشته باشم.دلم می خواد هرشب یه گوشه ی خونه با یه کتاب یا یه مداد تو دستم خوابم ببره و صبحا که بیدار میشم نیم ساعت به یه نقطه ذل بزنم تا بفهمم دقیقا کجام و بعد هول هولکی از جام بپرم و تند تند حاضر بشم و آخر هم از سرویس جا بمونم! دلم می خواد با دو چرخه برم مدرسه! یا با اتوبوس یا اصلا پیاده.دلم می خواد ساعت پنج بعد از ظهر یه دفعه ضعف کنم و تازه یادم بیفته که ناهار نخوردم.

دوست دارم هر روز یه ابتکار بزنم و یه غذای خیلی ساده درست کنم و بخورم.اصلا دلم می خواد اون قدر خوراکی های ناسالم بخورم که معده درد بگیرم دوباره.

دوست دارم دیر برسم مدرسه،کتابامو جا بذارم، گوشه ی کلاس یه لنگه پا وایستم،برم پای تخته تمرین بلد نباشم حل کنم.حداقل سر یه کلاس شاگرد تنبله باشم.تکلیف ننویسم،دلم می خواد کلاسارو بپیچونم بعد بشینم یه گوشه تست حسابان بزنم.دوست دارم گوشی ببرم مدرسه،سرکلاس هی به معلما اس ام اس بدم‘حواس شون پرت بشه!دلم می خواد برای یه بار هم که شده سردسته ی بچه شر های مدرسه باشم! کلاسو بذارم رو سرم،سقف مدرسه رو بیارم پایین.دوست دارم معاونا و معلما و مدیر مدرسه سایه مو با تیر بزنن! دلم می خواد سر امتحانا مراقب هی بهم تذکر بده که سرت تو برگه ی خودت باشه! دوست دارم یه برگه ی نیمه سفید تحویل معلم مون بدم،بعد که پرسید چرا،بهش بگم بلد نبودم.

خلاصه این که خسته شدم واقعا!

قبل از همه ی پ.ن. ها:خوش به حالش!

پ.ن.:هفته ی سختی بود.هم زمان با 4 نفر درگیر بودم!خب خوشبختانه سه تاش حل شد!چهارمی هم حل میشه.اصلا نشد هم نشد! کی اهمیت میده؟!البته همه ش تجربه بود.مطمئنا تو رفتارم تغییراتی خواهم داد.البته این بیت به ما روحیه داد عجیب:رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.با تشکر از فرستنده!

پ.ن.2:تصمیم داشتم بزنم زیر اون قوله اما دیگر نمی شود!مجبورم برم یه جایی! یحتمل ماجراشو خواهم نوشت!مهم اینه که مامانم باور کرد حرفمو!امید است ضایع نشویم! البته تو این مورد صلاح این است که ما ضایع شویم! اصلا بی خیال!تا خدا چی بخواد!

پ.ن.3:ملت دارن میرن عروسی!برن!من به ملت چی کار دارم؟!من فردا مرحله اول شیمی دارم!اصلا به من چه که همه تصمیم گرفتن عروسی هاشونو بندازن 4 اسفند؟!

پ.ن.4: من هم چنان به اون ویژگی به عنوان یه ویژگی مثبت نگاه می کنم. ولی خب باشه!چون تویی سعی می کنم همیشه اون جوری نباشم!نمونه ش هم همین پست! پیشرفتم خوب بود استاد؟!نیشخند(خب از فردا این جا میشه مکان عزاداری!شوخی کردم!ببخشید!)(مخاطب خاص جان!الان فهمیدی منظور منو؟!قضیه ی دارن شان!)

پ.ن.5:اینم از این(الان ذوق کن بغل دستی!(چه قدر دارم برای مخاطبین خاص می نویسم!(البته بغل دستیش ایهام داشت فجیع!))):

پ.ن.6:آخی!بمیرم!این بچه تو بغل من خوابش برد!(برادر را می گوییم!)

پ.ن.7:اینم برای یه مخاطب خاص دیگه!من این متن رو چند روز پیش نوشتم!نه الان!

پ.ن.8:این می تونه آیا یه بازی وبلاگی باشه؟بنویسید دیگه!

پ.ن.9:حالا هی من برم تو وبلاگ این و اون،هی ببینم یا طرف وبلاگش رو کلا حذف کرده یا تصمیم داره حذف کنه یا نوشته دیگر نخواهم نوشت!خجالت نکشیدا!هی ببندید این وبلاگا رو!دارم فکر می کنم من می تونم رو تصمیمم بمونم و حداکثر تا سه ماه دیگه بنویسم یا نه؟