راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

چغندر!

يكشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۰۹ ب.ظ

رسیدم خونه در زدم،محمدمتین درو باز کرده،سه بار بهش سلام کردم،عین سه بار گفته:«بابا نیست که!» حالا نگو انتظار داشته بابام اومده باشه،من اومدم. آخر گفتم:«سلام نکنی من برمی گردم میرما!» آقا رضایت دادن سلام کنن بالاخره!

از در رفتم تو، باز میگه «بابا نیومد که!»

میگم:«پس آبجی هویجه؟!»

میگه:«نه!چغندره آبجی!»

 - خنثی

پ.ن.:این یه هفته هم من زنده بمونم،قول میدم شنبه برم بگم!قول!

پ.ن.2:با دوستان قرار گذاشتیم من فامیلیمو عوض کنم بذارم:«اکبری نژاد فروتن پور سرابی منش واعظ آبادی حجاب مند متوجه»! نبود؟! من دارم میرم ثبت احوالا!

پ.ن.3:این هم عکس این اعجوبه ی قرن.آسایش نداریم ما که!

 

 

براساس گزارش رسمی

دوشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۰، ۰۶:۴۲ ب.ظ

بر اساس گزارش رسمی ؛ زندگی خوب و شاد و آرام است
نهراسید گوسفندان عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است
بر اساس گزارش رسمی ؛ بهترین سال ، سال جاری بود
پر تحرک ، پر از نشاط و شتاب ، مثل خرکیف و خرسواری بود

بر اساس گزارش رسمی ؛ روزنامه زیاد و آزاد است
شاید از آزادی زیادی ، چند تا روزنامه مازاد است
شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات
رو به روی لباس شخصی ها ، قلدری می کنند مطبوعات

بر اساس گزارش رسمی ؛ دشمنان بی شعور و نادانند
بیست و سی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟
تا ببینند کارها خوب است ، تا بخوانند وضع مطلوب است
ملت آزاد و راضی و خندان ، دولت از هر لحاظ محبوب است

بر اساس گزارش رسمی ؛ هیچ کس ، هیچ وقت ، هیچ نگفت
نه صدای گلوله ای برخاست ، نه کسی روی خاک در خون خفت
بر اساس گزارش رسمی ؛ عده ای ناگهان یهو مُردند!
عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند!

بر اساس گزارش رسمی ؛ گم شده خط فقر در ایران
شایعات است فقر و بیکاری ، شایعاتی که عده ای نادان
بی جهت پخش می کنند آنرا تا بگویند زندگی سخت است
ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است

بر اساس گزارش رسمی ؛ مُرد بیکاری ، تورم مُرد
چند موجود زنده را اما ، موشک ما به آسمانها برد
بر اساس گزارش رسمی ؛ علم و آزادی و رفاه اینجاست
غیر ما ، در تمام کشورها ، از فساد و گرسنگی غوغاست

در اروپا به ویژه آمریکا ، مردم از فقر لخت و عریانند!
بی خبر از ستاد یارانه ، چیزی از خوشه ها نمی دانند
بر اساس گزارش رسمی ؛ غرب در حال سرنگون شدن است
دولت مقتدر ، فقط ماییم ، دولت ما چراغ این چمن است

بر اساس گزارش رسمی ؛ گاو پروار مش حسن خوب است
علف و کسب و کار ، پربار است ، جنس چینی زیاد و مرغوب است
بر اساس گزارش رسمی ؛ چین و روسیه اهل اسلامند
در میان تمام کشورها ، این دو از هر لحاظ خوشنامند

بر اساس گزارش رسمی ؛ چاوز از بیخ و بن مسلمان است
سندش را نشان نداده ولی ، سندش هست گرچه پنهان است
بر اساس گزارش رسمی ؛ همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خندند ، عده ای ناگزیر سرمستند

خنده دار است روزگار آری ، خنده دار است حال و روز همه
مشت سنگین روزگار مگر ، بزند ناگهان به پوز همه
سر به راه و مطیع و جان سختیم ، بر اساس گزارش رسمی
زندگی می کنیم و خوشبختیم ، بر اساس گزارش رسمی !!!



شعر از اسماعیل امینی منبع:وبلاگ ترنم

پ.ن.:مطمئن نیستم همیشه بتونم در مورد خودم کوتاه بیام،هیچ ادعایی هم ندارم.اما در مورد دوستام امکان نداره کوتاه بیام.مخصوصا وقتی تو نبودشون این قدر راحت در مورد اونها قضاوت بشه.امکان نداره!

پ.ن.2:چندجایی این جمله رو خوندم و شنیدم:«از خوبی های دیگران برای خودت دیواری بساز.پس هروقت به تو بدی کردند یک آجر از آن دیوار را بردار.مبادا تمام دیوار را خراب کنی!» جالب نیست؟هیچ جا نگفته بعد از این که آجره رو برداشتی چی کارش کن!چون احتمالا کسی که معنی این جمله رو می فهمه اینو هم باید بدونه که کسی بهش نگفته حق داری آجر رو پرت کنی دقیقا تو فرق سر طرف!البته....احتمالا!

پ.ن.3: ترجیح میدم وقتی می خوام از سفرهام برای کسی عکس بفرستم خودم تو اون عکسه نباشم و مثلا یه منظره باشه.و الا تو زندان هم میشه جلوی یه دیوار وایستاد و عکس دسته جمعی گرفت!

 

 

ساحل «بیگدوی»-اسلو-نروِژ

چند روز بعد نوشت:بالاخره یافتم بعد از دو روز! نمی دونم چرا هر چی می گشتم آهنگ های خواجه امیری رو پیدا نمی کردم!امروز که تو مدرسه با نوشین و نگار هی این آهنگه رو خوندیم! اون یه تیکه که میگه دلگیرم از دست خودم رو خیلی دوست دارم.البته دقیقا همون یه تیکه نه جمله ی بعدیش!نیشخند

من می دونم که برای وبلاگ آهنگ باید ترجیحا بی کلام و آروم باشه و به قالبم هم اصلا نمی خوره این آهنگه،ولی قشنگه دیگه!یه مدت هی قالب عوض می کردم،حالا زدم تو کار تعویض آهنگ!

روزها می گذرد

شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۱۲ ب.ظ

 

تجربه ثابت کرده وقتی یه کاری رو دوست داری؛هر قدر هم که روش وقت بذاری ازش خسته نمیشی.اما وقتی یه کاری رو دوست نداری....کافیه نیم ساعت روش زمان بذاری تا بمیری از خستگی! باید بگم دیروز یکی از خسته کننده ترین روز های عمر من بود.نه فقط به خاطر این که 7 صبح بیدار شدم و 2 نصفه شب خوابیدم(جمعه بود مثلا!) و به جز زمان غذا و نماز فقط نیم ساعت استراحت داشتم؛به خاطر این که باید یه چیزایی می نوشتم که کلا بهشون اعتقاد نداشتم.واقعا هم نمی دونم کی بود که من رو به این کار وادار کرده بود! البته داشتن یه سری تجربیات باعث شد کمتر انرژی مصرف کنم.نمونه ش یه سال درس خوندن تو مدرسه ی شاهد و داشتن همین وبلاگ.وای که چه قدر دلم برای این جا تنگ شده بود!

دیشب بابام می گفت:هر کدوم از این نوشته ها که رو هر کس تاثیر بذاره؛تو هم تو اون ظلم شریکی.

کاش اینا رو پریشب می گفت!دیشب که دیگه کار از کار گذشته بود و کار اون وبلاگ تموم شده بود.فکرشو بکن!نصفه شبی جوگیر می شدم پاکش می کردم مثلا!

خب الان تصمیم دارم غیرمستقیم بحث رو عوض کنم!نیشخند

کارنامه هامونو دادن!خب که چی؟!اصلا چه اهمیتی داره؟!برای من فقط این مهمه که یه روز از طرف خود مدرسه مارو نگه داشتن و نذاشتن بریم ورزش؛بعد به خاطر همون غیبت نمره ی ورزشم شده 19! خب اشکال نداره! ما به این جور مسایل عادت داریم!سال دوم راهنمایی تک تک نمره هام بیست بود تو کارنامه به جز....به جز....پرورشی!بلی!یادمان است آن روز را.تا شبش به معلمه فحش دادیم و احتمالا دفعه ی اول و آخرمان بود که به معلم جماعت فحش می دادیم! آخه می دونی مشکل چی بود؟! من و محیا و مریم با هم یه تحقیق داده بودیم و تقسیم وظایف بدین شرح بود:محیا کاغذ و چاپ،مریم طلق و شیرازه،ومن هم فقط تحقیق! بعد به اون دو تا نمره داده بود،به من نه!می گفت تو تحقیق نیاوردی! می گفتم آخه معلم گرامی!برو کمدت رو بگرد،ببین اسم من و این دو تا رو جلد نوشته شده. عه خب طرف قاطی داشت دیگه! سال بعد من رفتم شاهد،یه روز رفتم به بچه ها سر بزنم،منو تو حیاط دیده،حالا 6 ماه هم از سال گذشته ها،به من میگه تو چرا نمیای مدرسه؟!

فاجعه رخ داده!باور کنید من همونیم که پارسال تفاوت رتبه ی عمومی و اختصاصیش حدود 400 تا بود! امسال عمومیام سه تا از اختصاصیام زده بالا!آخی بمیرم!هی یاد دبیر حسابان میفتم!فکرشو بکن!همه چی،دقیقا همه چی،بالای 80،اون وقت حسابان 52!امروز بهم گفت منگل!حق داره.من جای اون بودم پا می شدم خودمو(شخص کژدم رو!)) خفه می کردم!البته منگل خیلی غیرعادی نیست،فقط مشکل اینه که تا حالا مستقیما بهم فحش نداده بود.اون روز هم نزدیک بود سرم داد بزنه!اما بچه ها می گفتن من دقیقا این شکلی شده بودم:استرس .به نظر من به خاطر همین سرم داد نزد!چون می دونسته که اگه چنین کاری بکنه باید دیه بده!

اردوی اصفهان هم بد نبود!خوب بود!سلام می رسوند پل خواجو!من نوشتن خاطراتش رو شروع کردم ولی تموم شدنش با خداست!آخه خاطرات اردوی مشهد پارسال هم هنوز تموم نشده!

دلم می سوزه واسه این پسره!کدوم پسره رو بی خیال!بیچاره هیچ وقت هیچی نگفته ها!ولی من عجیب دارم ازش انتقام می گیرم! کافیه نتایج کنکور دانشگاه آزاد امسال بیاد.یا مثلا یه سری اخبار دیگه منتشر بشه یا نتایج کنکور اصلی مون برسه....وای که چه شود!

این خاطره هه مربوط میشه به دو ماه پیش.قرار بود همون دو ماه پیش بذارمش!الان هم تصمیم داشتم فقط اینو بذارم!یه مطلب جامع و کامل هم نوشته بودم در مورد معلم هامون که نمی دونم کجای کامپیوتر قایم شده!امیدوارم پیداش کنم.

سر کلاس فیزیک دیدم یکی داره بای بای می کنه!برگشتم ببینم چیه خبره که دیدم یکی از بچه ها میگه کژدم اینو بده به رژین.تا اومدم ببینم چیه یهو یه چیزی اومد سمتم و منم از تو هوا گرفتمش و حس کردم دستم داره می سوزه! نگو طرف اتودشو پرت کرده و به ذهن مبارکش هم نرسیده که حداقل نوکشو بده تو بعد پرت کنه!

کلاس فیزیک را به پایان رساندیم و رفتیم بتادین زدیم به ضخم همایونی!زنگ بعد به این نتیجه رسیدیم که نوک اتوده هم چنان در دست مان است!از شانس ما این خانم مسئول کتاب خونه(!) هم نبودن یه چسب زخم ازشون بگیریم حداقل!اول تشریف بردیم پیش پرستو(تجربی)،تا دست مان را دیدند فرمودند:«اییییییییی!» ما هم فرمودیم:«ای خاک!این قراره دکتر بشه؟!»

پس به همراه درسا رفتیم مطبخ مدرسه یک عدد سوزن ته گرد را داغ نمودیم و انداختیمش زمین!دوباره شستیم و داغ نمودیم بعد دیدیم هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم برای دست مان!

حانیه و غزاله وسط حیاط بودن.رفتم به حانیه گفتم تو که قراره دکتر آینده باشی بیا این نوکو از تو دست من دربیار.

حانیه فرمود:«باشه کژدم!فقط جیغ و داد نمی کنی که حوصله ندارم!»

با خودم گفتم:«بسم الله!معلوم نیست چی کار می خواد بکنه!»

دو تایی با غزاله افتاده بودن به جون دست من.منم کلا رومو کرده بودم اونور فقط حرفاشونو می شنیدم.

_ تو محکم دستشو بگیر،من با این سوزنه درش بیارم.

_ یه وقت دستش تکون نخوره!

_ می خوای من بگیرم.فقط سوزنو این جوری فرو کن تو دستش!

_ چه باحال!خون نمیاد!

بعد مثل این که تصمیم گرفته بودن ببینن تا کجا دست من خون نمیاد!چون حس کردم الان سوزنه از اون ور می زنه بیرون!

درسا و نگار هم اون وسط وقت گیر آورده بودن وایستاده بودن جلوی من،مثلا داشتن دلداری می دادن!

_ کژدم!تحمل کن!تو می تونی!دردت اومد دست منو فشار بده!

همین موقع ها زهرا اومد.همین جوری که داشت با دستش اشاره می کرد به حانیه گفت:«ببین!این جوری سوزنو بکن تو!»

من دیگه طاقت نیاوردم،دادم رفت هوا:«عه!مگه داری بیل می زنی؟!دستمو نابود کردید!ولم کنید اصلا!غلط کردم!»

پزشکان آینده که فرصت اولین عمل جراحی شون رو به دست آورده بودن،ول کن دست من نبودن!

آخرش زنگ خورد و با هزار تا بدبختی دستمو از دست حانیه کشیدم بیرون و دو سرعت تا طبقه دوم! تا ظهرش حانیه رو می دیدم قایم می شدم!

یعنی فقط خدا رحم کرد سوزنه رو تو دستم جا نذاشتن!و البته این که من واکسن کزاز زده بودم !

خب!الان یه جور خالکوبی غیر بهداشتی کف دستم دارم!

راستی!یه چیزایی هم در مورد برادر گرامی مان محمدمتین خان!

اون روز نمی دونم چی کار کرده،بهش میگم «من از دست تو چی کار کنم بشر؟!»

نیم ساعت راه افتاده بود دنبال من هی می گفت «بشر تویی!»

یه بار هم اومده بود بغل من،هی لپ من رو می کشید بهم می گفت:«فسقلی!»

آخر گفتم :«من آبجیم،تو فسقلی!»

از اون روز هی میاد بغل من میگه:«من آبجیم،تو فسقلی!»

به من میگه بیا کشتی بگیریم،رفتم وایستادم جلوش میگم بهم یاد بده باهات کشتی بگیرم، اومده پامو بغل کرده میگه «بیفت!»

دیشب هم رفته تلفن رو گذاشته رو بلندگو تا صدای بوقش بلند شده اومده میگه :«بیا!آهنگ گذاشتم!»

خلاصه این که فیلمیه برا خودش!یعنی به معنی واقعی کلمه عاشقشم!

حیف که واقعا وقت ندارم اینا رو تو وبلاگ خودش بنویسم.شرمنده داداشی!

پ.ن.:این عکس سه تا از عروسکامه.اونجوری نگام نکن!خودم می دونم چند سالمه!تو نمی دونی این عروسکا چند سالشونه! اون صورتیه که فقط دو ماه از من کوچکتره....عه!یعنی از درسا و نگار بزرگتره! اون دوتا قرمزا هم حداقل 8 سال رو دارن.

اسماشونم:صورتیه وقتی من 8 سالم بود اسمش مائده بود.الانو نمی دونم! قرمز کلاه داره ستاره س و البته اسم مستعارش تربچه س! اون یکی هم خودش شناسنامه داشت! اسمش "لی" بود!از همه بیشتر هم ستاره هه رو دوست دارم!

 

 

 

پ.ن.2:خب اینم یه پست طولانی!حالا دیگه یه مدت خداحافظ!یه عالمه امتحان برای خودم ردیف کردم پشت سر هم!راستی آهنگ وبلاگم هم شد همون قبلی.

من و کیفم!

سه شنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۰، ۰۷:۲۹ ق.ظ

خوش مان آمد از این بازی!می نویسیمش!

خب اول از همه از اون قرمز گنده هه شروع می کنیم!اون پشتی اتاقه و هیچ ارتباطی به کیف من نداره!

اون مشکیه کیفمه!اسم خاصی هم نداره!اسمش «کیفه»ما این کیف را بسیار دوست می داریم برعکس اون یکی قرمز و آبیه که اکثرا می بریمش مدرسه!الان هم برای این که صاف وایسته جزوه های فیزیکم رو گذاشتم توش!بالاخره فیزیک باید به یه دردی بخوره دیگه!

اون سبزه که بهش آویزونه یکی از دوست داشتنی ترین تخم مرغ شانسی های منه که حداقل ده سالشه! یه ماشین قدیمیه.خودم حلقه ی جاکلیدی بهش وصل کردم.البته هر دو سه هفته یه بار این جاکلیدی عوض میشه.مثلا میشه برج ایفلی که پارمیدا بهم داده یا اون صدفه که پارسال خریدم یا اون فیل چوبیه که مادرجان از هند خریدن(و هم سن خودمه!)

خب!اون آبیه جامدادی مه.جامدادی از اون وسایلیه که تازه دو سه ساله به کیف من راه پیدا کرده!قبلش خودکارامو می ریختم کف کیفم!وسیله ی مفیدیه!به درد می خوره!پیشنهاد می کنم استفاده کنید!

اون جسم شیشه ای که به جامدادیم تکیه داده،خط کشه!اما نه یه خط کش معمولی!اول دبستان که بودم روز شهادت حضرت معصومه رفتم یه دکلمه خوندم و اونو جایزه گرفتم!بعد از این خط کش حدود 47 تا خط کش شکوندم اما این یکی فعلا سالمه!

اون نارنجیه کاتره!که از تولد پارسالم رفته تو کیفم!حالا داستان این که چرا درسا برای تولد من کاتر خریده برمی گرده به دو سال پیش که ما اول بودیم!

باقی محتویات جامدادیمه.دو تا اتد سه دهم و نه دهم(بالاخره به این نتیجه رسیدم که با اتد سه دهم تست زدن خیلی احمقانه س! بنابراین یه نه دهم هم گرفتم!) دو تا ماژیک که موقع خریدن با خودم لج کردم و یکی شو صورتی گرفتم! اون خودکار قرمزه هم قرمز نیست!آبیه!و من به شدت بهش علاقه دارم.او پرگاره هم از سوم دبستان با من بوده! کاغذ غلط گیرم رو هم کندم که تبلیغات نشه! خودکار قرمز کلا جایی تو کیف من نداره.اصولا به جاش از آبی کمرنگ و سبز کمرنگ استفاده می کنم.

یه جسم فلزی هم اون وسط هست که من فقط زمانی می بینمش که دارم کیفم رو عوض می کنم!یه معمائه که یه سالی میشه دست منه. خب چی کار کنم ازش خوشم نمیاد.اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم!تنها تاثیری هم که رو زندگی من داشته خرید 4 تا بستنی بوده!

اون آبیه دفترچه یادداشته.کلا سعی کردم داغونش رو بگیرم چون هر وقت یه دفترچه ی قشنگ می گیرم حیفم میاد توش بنویسم و می مونه تو قفسه!

اون سیاهه یه سنگه.همین بس که یه سنگه.خوش به حالش که سنگه.همیشه تو کیفمه.بی خیال داستانش.

ردیف پایین سمت راست یه رضایت نامه س که بهمون دادن و جمع نکردن! از پنج شنبه مونده تو کیفم!

بغلش یه تعداد استیکره برای چسبوندن به در و دیوار!اون زردا هم چسبن برای علامت گذاری صفحات کتاب.

کناریشم یه صفحه س که روش چند تا دعاس.از پارسال روز عرفه که با مدرسه رفتیم مسجد تو کیفمه.اون جا بهم دادنش.

اون آبیه هم دفترچه ی نکاته.برای بعضی از امتحانا فقط اونو می خونم!مثل شیمی.

اون دفترچه ی سبز با روان نویسی که همیشه کنارشه اصولا هرجا من باشم هست.به هر حال ممکنه یه نفر از روی کنجکاوی دلش بخواد چرندیاتی که من می نویسم رو بخونه.اما در یک اقدام بی سابقه تصمیم دارم نبرمش اصفهان.(داریم میریم اردو!)

اون سفیده که روش یه پاندای رقاص از زوایای مختلف کشیده شده یکی از کیف پول های جلف منه! البته این از بقیه کمتر جلفه! اون یکیا یا صورتین و روشون قلب دارن یا قرمزن.به هر حال من تا حالا خودم کیف پول نخریدم.همه ش هدیه س.

آخر آخر اون دوتا عکس رو معرفی می کنم که مربوط میشن به جلد دو تا از دفترام.می خواستم دفترامو بندازم دور،اینا رو بریدم نگه داشتم.یکیش عکس 4 تا گله،یکیش هم دو تا شمع.

جالبه!یه چیزایی بود که فکر می کردم تو کیفمن!اما نبودن!باید بگردم پیداشون کنم!

پ.ن.:یه مدت تیک گرفته بودم مثل این که!به تقلید از دو سه نفر هی عینکم رو با انگشت هل می دادم بالا.نه؛تو این حرکت هیچ مشکلی وجود نداره.واقعا هیچ اشکالی هم نداره.اما مشکل این جاست که من هیچ وقت تا حالا عینکی نبودم!

پ.ن.2: فکر می کردم خیلی قوی تر از این حرفا باشم!واقعا نمی دونستم چند تا اتفاق ساده  می تونه این قدر روم تاثیر بذاره! چند روزه مثل قورباغه روزی دو وعده می گرییم!امیدوارم تو اردوی اصفهان این قورباغگی رو بتونم بذارم کنار!

پ.ن.3:ملت نمیرن اردو که با خانواده برن سفر،خانواده ی ما دارن مارو می فرستن اردو،خودشون میرن سفر!

پ.ن.:وای خدایا!من چه جوری تو روی معلم حسابان مون نگاه کنم با این گندی که تو آزمون زدم؟!آخی بمیرم!تنها کسیه که من واقعا سعی دارم سکته ش ندم!