راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

...

چهارشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۰، ۰۴:۱۱ ب.ظ

پ.ن.:من که آدم نیستم.یه تکه سنگم.از من که گذشت.حداقل یه چند تا لگد بهم بزن تو آروم شی.فقط نمی دونم چرا سرم این قدر درد می کنه.مهم نیست.حتما سرما خوردم.

  • الهه

پاستوریزه!

شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۰، ۰۹:۰۷ ق.ظ

می دونم خیلی ضایع س که ساعت شش و نیم بعد از ظهر روز جمعه با مانتو ی مدرسه و کوله پشتی پر از کتاب بیرون از خونه باشی اما من واقعا دلم پفک می خواست!

توضیح:بعد از یه ماه و چند روز،یه امروزو ما تعطیلیم!

یه معلم هندسه داشتیم(و هنوز هم داریم!)این بشر اعتقاد داشت(احتمالا هنوز هم داره!) که «بی شعور» فحش نیست!

یکی شعور هندسه نداره،یکی شعور آشپزی نداره،یکی شعور خیاطی نداره،یکی شعور گلدوزی نداره و ...پس اینا هرکدوم در یه زمینه ای بی شعورن!پس نتیجه می گیریم که بی شعور فحش نیست!

«بی جنبه » هم فحش نیست!(اینو من میگم!)یکی جنبه ی شوخی کردن نداره،یکی جنبه ی دست انداختن نداره،یکی جنبه ی موفقیت نداره،یکی هم مثل من جنبه ی پفک خوردن نداره!اما خب ممکنه طول بکشه تا هر کسی متوجه بشه خودش جنبه ی چیو نداره.مطمئنا من اگه دیروز می دونستم پفک بخورم این شکلی میشم(این شکلی:هیپنوتیزم(نه نه!منظورم هیپنوتیزم نیست!منظورم سرگیجه س!)و مقادیری هم اینجوری:سبز) ،با اون ریخت و قیافه نمی رفتم پفک بخرم!

چند وقت پیش شنیدم یه خانواده ای پفک خوردن،همه شون با هم به لقاء الله پیوستن!باز خوبه من یه ته جنبه ای دارم واقعا!

البته این داستان یه پیام آموزنده هم داشت.من فهمیدم چرا تو راهنمایی بهم می گفتن «پاستوریزه»!

پ.ن.:چه قدر واقعا جالبه که من وقتی تصمیم می گیرم یه مدت ننویسم،هی پشت سر هم می نویسم!خب این باعث میشه که اون پستی که قرار بود هفته ی دیگه بذارم هی کوتاه تر بشه.

پ.ن.2:این که من از این به بعد آخر هر پست یه عکس می ذارم هم نشون میده که جنبه ی یه چیز دیگه رو هم ندارم!این که پرشین بلاگ امکان آپلود عکس گذاشته رو میگم!

پ.ن.3:«چه در دل من،چه در سر تو،من از تو رسیدم به باور تو،تو بودی و من،به گریه نشستم برابر تو،به خاطر تو،به گریه نشستم،بگو چه کنم....»من دیگه حوصله ندارم بنویسم،اگه اسپیکر رو روشن کنی همکارم(!)ادامه میدن! هر چند من عاشق آهنگ قبلی وبلاگم هستم اما اولا گفتم یه تنوعی بشه دوما دیگه صبح تا شب این آهنگه رو زمزمه نکنم!

بستنی عروسکی

سه شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۰، ۰۳:۲۸ ق.ظ

چه قدر دلم برای روزهای دور تنگ شده.....

آخر ماه که میشد، من و سعیده و محیا و سبزی و یوسف،سکه ها ی پنجاه تومنی که ته جیب مون مونده بود رو درمیاوردیم، می ذاشتیم رو هم باهاش یه بسته چیپس و یه دونه سس قرمز می خریدیم و می نشستیم رو میز پینگ پنگ کنار حیاط .بسته ی چیپسو مثل یه سفره باز می کردیم وسس می ریختیم روش و با هم چیپس می خوردیم! تازه بعضی وقتا پنجاه تومنا میشد صدو پنجاه تومن،اون وقت هرکس برای خودش یه بستنی عروسکی می گرفت! چه قدر خوش می گذشت!چه قدر کوچیک تر از الان بودیم!

اونجوری نگاه نکن!تو کلاسمون «مریم» زیاد داشتیم،یکی شونو «یوسف» صدا می زدیم،یکی شونو «سبزی»البته بقیه رو هم با فامیلی هاشون!کلا «مریم» نداشتیم!نیشخند

پ.ن.:اینجا رو که درست کردم،مثل یه «قدح اندیشه» بهش نگاه می کردم.اما حالا می فهمم دایره ی لغاتم اون قدر وسیع نیست که بتونم همه ی فکر ها ی اضافه مو بریزم اینجا.کاش ... بی خیال!راستی من که رحلت کردم(!)، این «رشته ها ی بخار مانند نقره فام» دست کی میفته؟!دست محمد متین شاید!یادش بخیر،از اولین کلمه هایی که موقع زبون باز کردن می گفت،«کوییدیچ» و «کوییرل»بود!به خاطر استعداد شگرفی که این بچه داشت،من و لونا یه مدت «هری»صداش می زدیم!راستی یام باشه تو اولین فرصت بعد از کنکور، حداقل جلد هفت رو یه بار دیگه بخونم.مژه

پ.ن.2:وقتی می خوایم وارد نوجوونی بشیم یه عالمه موج منفی می فرستن که آره خیلی سن بدیه و فلانه و اینا.اما چرا هیچ کس نمیگه وقتی به خودت میای و می فهمی یه سال دیگه بیشتر نوجوون نیستی،هر روز بیشتر رو به نابودی میری؟فکرشو بکن! سال دیگه این موقع من هیجده رو تموم کردم،رفتم تو نوزده.هیچ وقت فکر نمی کردم یه دختر هیجده ساله این قدر بچه باشه.هیچ وقت!

پ.ن.3:از این عکسه خوشم اومد.

کات!

شنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۱۶ ب.ظ

تو خونه نشستم که یه دفعه گوشیم شروع می کنه به زنگ زدن.گوشیو برمی دارم و از اون ور صدای یکی از دوستام با نگرانی میگه:«الو...ببخت شدم کژدم...الان تو فلان خیابون یه نفرو زیر گرفتم....هول شدم فرار کردم....بعد که برگشتم.....» بعد هم صدای گریه ش میاد و ارتباط قطع میشه.

بلافاصله زنگ می زنم 110و پلاک ماشینشو میگم و آمارشو میدم و ....بله!خب مسئله حل شد!نیشخند

حالا جدی.به هم میریزم،نفسم در نمیاد،سرمو می کنم تو مبل و چند بار داد می زنم.(خب واقعا نمی تونم اون حالی که موقع عصبی بودن دارم رو توصیف کنم!)شروع می کنم دور تا دور هال تند تند رژه رفتن.مطلقا به کسی چیزی نمیگم و...خب؛اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که زنگ بزنم به طرف،بگم :«با ماشینت بیا خونه ی ما؛من ماشینتو برمی دارم میرم تو خیابون،خودمو قاتل جا می زنم.»(ته فداکاری!) اما چون اصولا لحظه ی اول شده فکم رو طناب پیچ کنم،حرفی نمی زنم،چند دیقه ی دیگه این رژه رفتن مسخره رو ادامه میدم.

بعد زنگ میزنم بهش.هرجور شده قانعش می کنم باهام بیاد و خودشو معرفی کنه.بعد هم بهش قول میدم همه ی برنامه هامو تعطیل کنم و رضایت خانواده ی طرفو بگیرم.

حالا اتفاقی که میفته از دو حالت خارج نیست.یا رضایت میدن و همه چیز تموم میشه و یا.....در این صورت ترجیح میدم از خواب بپرم یا چه می دونم،کارگردان بگه:«کات!عالی بود!»

حالا توضیح میدم!اول از همه تشکر می کنم از پروفسور دامبلدور که منو به این کابوس دعوت کرد!بعد هم به تلافی(!)،ماتاتا و فاطمه رو به این کابوس دعوت می کنم!البته واقعا عادیه که همه یه مدل بنویسن.

سوال اینه:"اگه بهترین دوستت بهت زنگ بزنه و بگه با ماشین زده به یکی و کشتَتش ، چیکار میکنی؟ چرا ؟"

پ.ن.:قرار نبود به این زودی ها خاطره انگیز ترین پست این وبلاگ(فقط به خاطر تو)از اول صفحه بره اما خب!شد دیگه!گفته بودم ممکنه طاقت نیارم.

پ.ن.2:پست بعدی بعد از آزمون جامع!تا اون موقع برو هویج بخور چشمات تقویت بشه!چون می خوام به اندازه ی یه ماه بنویسم.البته محتاج دعا هم هستیم!فرشته

فقط به خاطر تو!*

پنجشنبه, ۸ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۴۹ ب.ظ

پیش نوشت(!):از پست قبلی خوشمان نیامد!شرمنده ی ماتاتا و فاطمه که مرا شرمنده نمودند!دلم برای این دو تا پست تنگ شده بود،از طرفی هم چون دور تاریخ تند شده و هرسال تکرار میشه دیگه گفتم به خودم زحمت ندم پست جدید بذارم!اینا یه قسمتایی از دو پست آذر  و دی پارسالن.البته اونایی که تو پرانتزن جدیدنا!

 بعضی وقتا اون قدر یه نفر رو دوست داری که انگیزت واسه مسواک زدن هم میشه لبخند زدن به اون آدم!

نتیجه ی اخلاقی:آخ!دندونم!نیشخند

 *خب تو گفتی تا آخر دی آپ کن!

 پ.ن.: چون ممکنه نباشم پیشاپیش تولد لونا(خواهر گرامی)،سارا (بز سابق)، پروفسور دامبل،جیمز ،محیا، واحتمالا زاغچه و روفوس و جوجه کری و هر جانداری از قبیل آدم و بز و درخت و پرنده و سوسمار و  قورباغه و سفره ماهی و شترگاوپلنگ و پلاتی پوس و ...  و انواع نباتات از قبیل لیمو و هلو و گلابی و ازگیل و هندوانه و خربزه و سرخس و سیب زمینی...که در این ماه میمون و مبارک پای به گیتی نهاده است مبارک!

پ.ن.2:چه حس عجیبی داره این که در طول نیم ساعت بفهمی شناختی که به مدت یک سال از یه آدم داشتی با شخصیت اون آدم 180 درجه متفاوته!(وای!امروز دوباره چنین اتفاقی افتاد!جمعا سه تا تو یه سال!من دارم دیوونه میشم!)

دو روز بعد نوشت:راسپینای همه دیروز تموم شد(البته امسال هفت هشت روزه که تموم شده!)،راسپینای من هم یه استراحتی می خواد.نیستم.یه مدت طولانی.شاید بیشتر از یه ماه. شاید هم طاقت نیارم و زود تر برگردم. ولی بالاخره برمی گردم!دلم تنگ میشه.بدرود!مژه