راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۰ ثبت شده است

گنه کرد در بلخ آهنگری،به شوشتر زدند گردن مسگری

سه شنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۰، ۱۲:۱۵ ب.ظ

تو سریال قهوه ی تلخ(چرا خبری ازش نیست؟!)،سیامک انصاری یا همون مستشار خودمون یه دیالوگ داره که زیاد تکرارش می کنه.یه چیزیه تو این مایه ها:

«یه نفر دیگه،یه جای دیگه،یه کاری کرده اون وقت شماها اومدید یقه ی منو گرفتید؟!»

سه نفر دیگه با هم دعواشون شده،اون وقت یه نفر چهارمی از دست من دلخور شده!خنثی

سه روزه اعصابم رو ریخته به هم!نیشخند

عروس رفته گل بچینه

چهارشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۰، ۱۲:۰۷ ب.ظ

 یعنی چی آخه؟! نه خدایی یعنی چی؟!

طرف تا میگه من از فلانی خوشم میاد همه بلافاصله میگن:عه!به سلامتی!کی ایشالا شیرینیش رو بخوریم؟! بعد هم یه نگاه معنی دار به هم می کنن و ...!

حالا خدا نکنه اون فلانی فامیل باشه!بلافاصله یه ضرب المثل هم از خودشون درمیارن که مثلا:آره!عقد «پسرعمه ی دخترخاله ی شوهر عمه» و «برادرزاده ی زن پسرخاله ی دختردایی» رو تو آسمون ها بستن!

حتما باید بگه به چشم خواهری یا برادری تا شاید،اونم شاید یه عده دست از سرش بردارن!

مگه چه اشکال داره آدم فلان فامیلشو دوست داشته باشه؟مثلا چه میدونم؟الان یه چیزی می نویسم یه عده یه برداشت دیگه می کنن!والا!

یکی از بچه های کلاسمون یه برادر داره که الان چهارم دبیرستانه ، پارسال به همه می گفت برادرم سی سالشه،ازدواج کرده،دو تا هم بچه داره!تعجب

آقا اصلا خود من!تا یکی از هم کلاسی هام میگه داداشت چه طوره،میگم خجالت بکش!تو به داداش من چی کار داری!

حالا داداشم یه سال و چهار ماهشه ها!

حالا باز اینا که خوبه!طرف میاد از دانشگاه میرسه خونه،میگه فلان استادمون خیلی آدم خوبیه.

هنوز حرف از دهنش بیرون نیومده،هر کی تو اون خونه هست،از پسر 2 ساله گرفته تا پیرزن نود و نه و نیم ساله،می پرسن:استادتون زنه یا مرد؟!

حالا خدا نکنه استاد مذکور از جنس مخالف باشه!اول آمار کل زندگی طرف رو در میارن و بعد هم کلا دو حالت بیشتر نداره:

یا طرف رو تحریم اقتصادی و اجتماعی و جغرافیایی و تاریخی و دین و زندگی و ... می کنن که تو بیجا کردی عاشق استادت شدی،یا هر جور شده واسطه ی امر مثلا خیر میشن و استاد احتمالا ترشیده رو می اندازن به دانشجوی بدبخت!

یا از اون بدتر:

دانش آموز بیچاره از مدرسه میرسه خونه،شروع می کنه با شور و شوق تعریف کردن که امروز فلان معلم از من تعریف کرد. یا فلان معلم مون منو خیلی دوست داره.

خب اگه منطقی به قضیه نگاه کنیم اولین فکری که باید به ذهن همه برسه اینه که حتما این دانش آموز درسش خوبه.یا حداقل امروز نمره ی خوبی گرفته و پیشرفت داشته.

اما...

همون دانش آموز بیچاره اگه پسر باشه جواب می شنوه که:معلم تون دختر داره؟

و اگه پسره آمار معلمش رو داشته باشه وجواب مثبت باشه :چندسالشه؟حتما قراره دخترش رو بندازه بهت!

و این است قیافه ی آن دانش آموز: عینک

البته اگه انسان با جنبه ای باشه:خنثی

 و...

 اگه دختر باشه جواب می شنوه که:معلم تون پسر داره؟

و اگه دختره آمار معلمش رو داشته باشه وجواب مثبت باشه:چندسالشه؟حتما تو رو برای پسرش میخواد!

و این است قیافه ی این یکی دانش آموز:خیال باطل

و البته اگه اینم با جنبه باشه:خنثی

 

نخند!برو به فکر نسل خودت و نسل های آینده باش!نیشخند

از اون قدیم ندیما!

جمعه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۰، ۰۳:۳۲ ب.ظ

از زمان های قدیم گفتن :«مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد.»

حالا من نمی دونم مثل شیربرنج به صورت طرف مقابل ذل زدنم باعث شوق و ذوق طرف میشه یا این که سرم رو اون قدر می اندازم پایین که با بدنم زاویه ی 90 درجه می سازه و با زمین زیر پام موازی میشه!

چه قدر حرف دارن این مردم!

پ.ن.:پوزش می طلبم به علت پست های خصوصی متعدد!دیگر به این شدت تکرار نمی شود!نیشخند

پ.ن.2:«غباری که از تو نشسته روی قلبم /بارون چیه؟ سیل نمی تونه بشوره./زخم که نه،جدایی از تو دلخراشه/یاد تو مثل خوره مثل بوف کوره...»بعد از نوشتن پست خصوصی دوم به این مطلب پی بردم!چشمک

 

دیروز،امروز و شاید فردا...

دوشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۰، ۰۵:۰۲ ب.ظ

روز اول مدرسه تو سال 89:

خدایی مراسم صبحگاه خیلی باحال بود!بعد از خوندن قرآن:

خانم معاون:یکی بیاد ارائه مطلب.

بچه ها: (چرا این جا شکلک سوت زدن نداره؟!)

خانم معاون:خودم انتخاب می کنم!مهسا بیاد!

مهسا:چی بگم آخه؟!

خانم معاون:چه می دونم؟!خاطره ی سیزده به درو تعریف کن.

مهسا:آهان!بچه ها من می خوام در مورد این حرف بزنم که چرا پرنده ها روی یه پاشون می خوابن!

خانم مدیر:اینو تو سیزده به در دیدی؟!

بچه ها:خنده

مهسا:خب!پرنده ها برای این روی یه پاشون می خوابن که پاشون پر نداره و خیس نمی شن!

خانم معاون:تموم شد؟!

مهسا:اوهوم!

خانم معاون:یکی دیگه بیاد!نسترن تو بیا!(تو رو خدا!بین این همه آدم واسه چی بایداین بچه بیاد؟!)

نسترن:می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست،حالا تو عید هم وضعیت ما کلا معلوم شد!امسال عید اصلا سال خوبی نبود.اولش که بابا بزرگم مریض شد....

سومیه:مرد؟!

نسترن:نه بابا!بعد خدا رو شکر اون خوب شد!اما یکی از فامیلامون فوت کرد.بعد مامان بابام همش اون جا بودن و اصلا هم خوش نگذشت و اینا!

دومیه:تکلیفاتو چی کار کردی؟

نسترن:من که همشو دیزوز نوشتم!

مسئولین مدرسه هم که دیدن دیگه داره خیلی ضایع می شه،دست به کار شدن و آخر هم خانم مدیر میکروفونو از دستش گرفت گفت:بچه ها نسترن شوخی می کنه!منظورش این بود که تکالیفشو تو عید و طبق برنامه نوشته !

خانم ک.:خب بچه ها ورزش صبحگاهی!

همه:نه!وای!توروخدا!روز اوله!

خانم ک.:باشه!فقط چند تا حرکت کششی ساده می دم.اول ده تا پروانه برید!

همه:چشم

پارمیدا:این چه کجاش کششیه؟!

من:منظورش اینه که پروانه رو به صورت کششی برید!اگه تونستید!

خانم ک.:خب!حالا بیست تا طناب!

همه: خنثی

 

 

 و حالا اولین روز مدرسه در سال 90!دیش دیری دیرین!نیشخند:

خدایی مراسم صبح گاه اصلا باحال نبود.

بعد از خوندن قرآن خانم معاون خواست که یکی بیاد واسه ارائه مطلب.

خانم معاون خودش انتخاب کرد که کی بیاد.

تینا از بچه های اول اومد.خاطره ی بی مزه ی شب عیدشو تعریف کرد و اون وسط هم هی خودش از خنده غش می کرد.

خانم مدیری نبود که بخواد اظهار نظری بکنه و ما رو بخندونه.

ارائه مطلبش رو اون قدر کش داد که آخر فرستادنش پایین.هیچ کس به حرفش گوش نمی داد.همه داشتن برای کناریشون خاطره می گفتن.

نفر دومی در کار نبود که حداقل کمی به اون بخندیم.

خانم ک. ای وجود نداشت که بیاد ورزش کنیم.

دو تا از بچه های پیش اومدن.از حرکت کششی دست یه راست رفتن زانو بلند.خنه دار نبود.به هیچ وجه.

آخر هم خانم ه. از راه رسید و چند تا هم اون تمرین داد.

شروع خوبی بود برای اولین روز مدرسه؟!

نون و ماست آخر!

شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۰، ۰۴:۰۱ ب.ظ

بعد از ظهر آخرین جمعه ی سال 89 تو خونه ی مامان بزرگ اینا دور هم جمع شده بودیم و داشتیم نون و ماست تناول می کردیم!

مامان بزرگ یه لقمه هم واسه من گرفت با ماست اضافه! از دور تا دور لقمه گاز می زدم که یه وقت ماستش نریزه! من داشتم با بدبختی لقمه مو می خوردم و دایی مهدی هم زل زده بود به من وعزمش رو جزم کرده بود که لقمه ی مبارک را کوفتم کند!

دایی مهدی: خوش مزه س؟

من:هوم!

- نون و ماست دوست داری؟

- هوم!

- ماستش زیاده؟

- هیم!

- مواظب باش داره می ریزه!

- اوهوم!

- ماستش هم خوش مزه س؟

- اهین!

- نونش خشک نیست؟

- هام!

- خیلی خوش مزه س؟

.

.

.

تا این که مامانم گفت:کژدم!هر وقت بلند شدی یه چای واسه من بیار.

دیدم آخرای لقمه س و همین جوری داره ماستش میریزه.گفتم:باشه!بذار این لقمه رو تموم کنم،بعد بلند میشم میارم.

از این جا به بعد بود که دایی محسن هم وارد بحث شد!

دایی محسن:آدم حرف مامانش رو گوش می کنه!

من:هوم!

دایی مهدی:کژدم!نون و ماسته خیلی خوش مزه س؟!

من:اوهوم!

دایی محسن:وقتی میگه بلند شدی برام چای بیار،تو باید همون موقع از جا بپری!

من:اوهوم!

دایی مهدی:یعنی واقعا خیلی خوش مزه س؟!

من:هعی!

دایی محسن:کژدم خجالت بکش!یعنی تو نمی دونی که اگه مامانت میگه پاشدی برام چای بیار تو باید همون لحظه بلند شی؟

من:چرا!

دایی مهدی:نون و ماست خیلی دوست ...

لقمه رو دادم دست دایی مهدی و گفتم:«دایی مهدی!تو بیا این لقمه رو بگیر بخور».بعد هم از جام بلند شدم و رو به دایی محسن گفتم:«من هم همین الان میرم واسه مامانم چای بریزم!»

 

پی نوشت:عجب عیدی بود عید امسال!

من خودم نیستم,دختر مامانم هستم!

شنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۰، ۰۲:۰۷ ب.ظ

از یه محیطی که با تلاش خودت توش شناخته شدی,همه فقط خودتو می شناسن و نه خانواده تو,میری یه جایی که بعضی  وقتا اگه مامانت کنارت نباشه جواب سلامت رو هم نمیدن!

حس خوبی نیست!نیشخند