راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۵ مطلب در آذر ۱۳۸۹ ثبت شده است

عنوان ندارد!

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۸۹، ۰۱:۳۶ ب.ظ

تو یکی از قسمت های قهوه ی تلخ،شایان احدی فر یه دیالوگ باحالی داره.این دو سه روز اون قدر این حرفو تکرار کردم که دیگه وقتی دهنمو باز می کنم نوشین اشاره می کنه که اگه حرف بزنی می زنم تو دهنت!

«خودتان دروغ می گویید بعد خودتان باورتان می شود!»

حالا  اگه اشاره های سیاسی مد نظر مهران مدیری رو بذاریم کنار، قضیه برمی گرده به دست انداختن بچه ها! پنج نفره اون قدر هم دیگه رو دست می اندازیم که آخرش حرفای خودمونو باور می کنیم! اون قدر می خندیم که دل درد می گیریم! خدارو شکر هیچ کدومشون حریف من یکی نمیشن!

وقتی دنیات محدود به میشه به پنج شش نفر که از ته دل دوستشون داری زندگی چه قدر شیرینه! کاش همیشه با هم باشیم و هیچ وقت هم دیگه رو از دست ندیم!

پ.ن.:برات متاسفم که هنوز فرق مسایل سیاسی و دینی رو نمی دونی و شب عاشورا هم دین های خودت رو به خاطر عقیده های سیاسی متفاوتشون با توهین از خونه ی خدا بیرون می کنی.

پ.ن.2:چه حس عجیبی داره این که در طول نیم ساعت بفهمی شناختی که به مدت یک سال از یه آدم داشتی با شخصیت اون آدم 180 درجه متفاوته!

دو روز بعد نوشت:راسپینای همه دیروز تموم شد،راسپینای من هم یه استراحتی می خواد.نیستم.یه مدت طولانی.شاید بیشتر از یه ماه. شاید هم طاقت نیارم و زود تر برگردم. ولی بالاخره برمی گردم!دلم تنگ میشه.

پ.ن.: چون ممکنه نباشم پیشاپیش تولد لونا(خواهر گرامی)،سارا (بز سابق)، پروفسور دامبل،جیمز ،محیا، واحتمالا زاغچه و روفوس و جوجه کری و هر جانداری از قبیل آدم و بز و درخت و پرنده و سوسمار و  قورباغه و سفره ماهی و شترگاوپلنگ و پلاتی پوس و ...  و انواع نباتات از قبیل لیمو و هلو و گلابی و ازگیل و هندوانه و خربزه و سرخس و...که در این ماه میمون و مبارک پای به گیتی نهاده است مبارک!نیشخند

پرستوی سپیدم...

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۸۹، ۱۱:۱۸ ق.ظ

«در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه "زمین حرام"بود و ماه های رجب، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم "زمان حرام". دو قبیله که با هم می جنگیدند،تا وارد ماه حرام می شدند،جنگ را موقتا تعطیل می کردند.اما برای آن که اعلام کنند که "در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست ،ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت" سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده ی قبیله پرچم سرخ ی می افراشتند تا دوستان ، دشمنان و مردم همه بدانند که "جنگ پایان نیافته است".

آن ها که کربلا می روند می بینند که (به ظاهر)جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است.اما می بینند که بر قبله ی آرامگاه حسین (ع) پرچم سرخی در اهتزاز است.بگذار این "سال های حرام" بگذرد !»

                                                                                دکتر شریعتی

پ.ن:"عمو نیومد ز سفر/تا که برات آب بیاره/خدا کریمه پسرم/شاید که بارون بباره..."

کژدم معتاد!

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۸۹، ۰۵:۱۷ ب.ظ

دکترجان مهربان عزیز ابله!جدی جدی قصد معتاد کردن منو داری؟! 4 تا مسکن در روز؟! آخه من وقتی گردنم درد نمی کنه چه جوری درد گردنم زده به سرم؟!

***

مامان:کژدم می دونی چه شکلی شدی؟

من:چه جوری؟

مامان:گردنت دراز شده،دور چشمات هم گود رفته مثل این شده که چشمات از حدقه بزنه بیرون،....

من:خب مامان جان یه دفعه بگو شدی شکل شترمرغ دیگه!

مامان:آهان!آفرین!دنبال همین می گشتم!

من:خنثی

***

پونه:کژدم من امروز با سرویس میام.

من:خب بیا!

پونه:اول از همه کی پیاده می شه؟

من:غزل

پونه:دوم کی پیاده می شه؟

من:من!

پونه:خب بعد تو کی پیاده می شه؟

من:پونه جان عزیزم!اون موقع من دیگه پیاده شدم،از کجا بدونم کی بعد من پیاده میشه؟!شما به المپیادت بچسبی حتما مدال میاری!

پونه:خنثی

پ.ن.:تخم مرغ شانسی خریدم 500 تومن،از توش یه اسکناس 200 تومنی در اومد!

پ.ن.2:دبیرخانه ی فیزیک خیلی خوش گذشت!یه عالمه خل بازی در آوردیم و کلی هم خندیدیم.سر یه آزمایش ساده نیم ساعت معطل شدیم!

پ.ن.3:یه داستان کوتاه نوشتم،اگه نوشته ی خودم نبود حتما واسش گریه می کردم!

پ.ن.4:عه!فردا روز دانشجوئه؟!تبریک و تسلیت عرض می نماییم!

پ.ن.5:نیشخند!

مانور زلزله یا دری وری؟!

دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۸۹، ۰۵:۵۲ ب.ظ

هه هه!امروز روز مانور زلزله بود!یاد آپ پارسال این موقع افتادم!آپ مذکور!

بعد از یه هفته که می خوام آپ کنم چیزی به ذهنم نمی رسه!من که یه مدت هر روز آپ می کردم. حالا شروع می کنم ببینم چی میشه!
کم تر میام نت.چون اینترنت ندارم.الانشم با دایل آپ اومدم.واسه خودم محدودیت گذاشتم.از روزی یه ساعت رسیدم به هفته ای بیست دیقه.می شه یک بیست و یکم! به فکرم رسید وقایعی که دیروز سر کلاس هندسه اتفاق افتاد رو بنویسم اما حال ویرایشش رو ندارم.
شاید کوتاه نوشتن تنبلم کرده شاید هم انگیزه ای برا نوشتن ندارم.یه مدت بود همه چیزی به هم ریخته بود.همه چی!
از برنامه های مدرسه گرفته تا مسابقه ی ربوکاپ و حتی ساعت خوابیدنم!
درسته که امسال کتاب دین و زندگیم تار عنکبوت بسته اما  یادمه یه جاش نوشته جهان بی نظم چه جوریه،حدود یک الی دو ماه تو چنین دنیایی بودن واقعا سخته!
آلودگی وا هم که این وسط وقت گیر آورده!نمی دونم این که بعضی وقتا نفسم می گیره و قلبم درد می گیره تلقینه یا واقعی!
بی خیال!چه قدر حرف داشتما!دلم تنگ شده.واسه همه.با گوشی تو وبلاگ خیلیا میرم اما با هفته ای بیست دیقه نمی تونم جایی کامنت بذارم.
آهان راستی بالاخره این شوهرخاله ی جدید رو هم دیدم.و در اولین دیدار دو تا خاله ها و شوهرخاله بزرگه منو یه خرخون واقعی معرفی نمودند!این همه آدم می گن این سه نفر هم روش!
امروز یکی از بچه ها می گفت من انگیزم از درس خوندن اون بی ام و ایه که بابام قول داده اگه تهران قبول بشم برام می خره!برام جالب بود.اگه همه این جوری فکر کنن یکی که به نون شبش هم محتاجه باید با چه انگیزه ای درس بخونه؟
داشتم هندسه می نوشتم،پسرخاله هه اومد کتابمو برداشت یه نگاه کرد گفت من هیچ وقت از هندسه خوشم نمیومد.اصلا به درد نمی خوره.تو دانشگاه هم به هیچ دردی نمی خوره.
قیافه ش خیلی خنده دار شد وقتی گفتم ولی من به خاطر هندسه دو رفتم رشته ریاضی!بدجور رو اعصابه!آخرین بار که یه نفر این جوری رو اعصابم بود یه اتفاقاتی افتاد که الان نزدیک سه ساله باهاش حرف نمی زنم!راستی یکی از انگیزه های من برای درس حوندن کم کردن روی همین پسر خاله س.در حالی که تا حالا نه کسی منو باهاش مقایسه کرده نه تو سرم زدتش تازه میگن تو درست از اون بهتره!خب مشکل این جور اهداف اینه که اگه یه بنده خدایی پسر خاله ی این جوری نداشته باشه انگیزه ای برای درس خوندن نداره.مثل این که زیادی دارم پرت و پلا می گم!

پ.ن.:آدما وقتی موقع عصبانیت اشتباهی می کنن دیگه اصلا بهش فکر نمی کنن که بخوان بهش پی ببرن.به اشتباهم پی بردم.طرف عصبانی بود!
پ.ن.2:من عادت دارم وقتی یه نفر بهم کتاب یا دفتر میده ازش می خوام برام امضاش کنه.بازم ممنون!
پ.ن.3:دیدی وقتی چیزی به ذهنم نمی رسه از همیشه بیشتر می نویسم؟!
پ.ن.4:طوفان و به هم ریختگی که تموم شد،خدایا این آثارشم تموم شه بره دیگه!
پ.ن.5:نیشخند

پارادوکس

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۸۹، ۱۲:۴۰ ب.ظ

بعضی از آدما حالتو می گیرن.اما بعضی ها اون قدر حالتو می گیرن که اگه یه روز حالتو نگیرن حالت گرفته میشه!

پارسال کارش ناامید کردن از زندگی بود اما امسال چیزی جز امید دادن ندیدم.کاش یه روز بتونم جواب بدم.

این روزا حرفای عجیب و غریب زیاد می شنوم.مریم،ملیکا،درسا حتی خانم ن.خدایا کمکم کن!مثل همیشه.

پ.ن.:به پست قبلی می شه آواز خوندن و هم زمان قدم زدن رو هم اضافه کرد به شرطی که پشه نره تو دهنتون!مخصوصا وقتی روزه اید!نیشخند

پ.ن.2:میام!مطمئن باش.فقط بذار یه نفر به اشتباهش پی ببره.