راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در آبان ۱۳۸۹ ثبت شده است

سوپوریشن

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۸۹، ۰۳:۲۵ ب.ظ

عصبانی که میشی گاهی ترجیح میدی سرتو فرو کنی تو بالش و داد بزنی.

گاهی دوست داری به سکو های حیاط مدرسه لگد بزنی.

اما گاهی هر طور شده یه جارو پیدا می کنی و در حالی که برگای کف حیاط مدرسه رو جمع می کنی به خیلی چیزا هم فکر می کنی.

تجربه ی خوبی بود.

پ.ن.:از سقف سالن اجتماعات کرم می بیارید!

پ.ن.2:از همه به خاطر تبریک تولدم ممنون!

تو بگو

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۸۹، ۰۱:۱۸ ب.ظ

تو زبان عربی یه قائده ای هست که می گه تو جمله های اسمیه اگه مبتدا نکره باشه، بعد از خبر میاد.آره،اصلا اینو گفتم که بگم عربیم خیلی خوبه!

نه!جدی.کلا عادت دارم به این که هروقت خوش حالم بلافاصله یکی بزنه تو ذوقم.همون ضدحال خودمون.امروز روز خوبی بود.اول ضدحال،بعد امیدواری.مثل جمله  اسمیه!

نمی دونم چرا همیشه فاصله ی بین شونزده تا هفده سال به نظرم خیلی بیشتر از یه سال میاد.شاید پنج-شش سال!یه مرز بین بچگی و بزرگی.یه ترس عجیب و غریب!

هوم!چه حسی داره آدم روز تولدش آزمون جامع داشته باشه؟

خدایا!بهترین هدیه ای بود که می تونستم بگیرم!شکرت!بازم عاشقتم!

از فردا ساعت هشت صبح دنیا رو جور دیگه ای خواهم دید.

آخرین شب شونزده سالگی!

پ.ن.: موژان جان تولدت مبارک.تولد نازنین هم پس پس مبارک!هورا

باز باران!

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۹، ۰۳:۳۱ ب.ظ

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
                                                                         *مجد الدین میرفخرایی*

دل آسمون بدجور گرفته بود.هجده ساعت تمام گریه کرد.

خدایا عاشقتم!چه روز قشنگی بود!

پ.ن.«....من نمی دونم چرا حس می کنم/این روزا احوال من بهتر شده/فرق کرده گریه ها و خنده هام/عکس من تو آینه واضح تر شده....»

بالاخره شکست

شنبه, ۸ آبان ۱۳۸۹، ۰۶:۱۴ ب.ظ

وقتی از دست کسی عصبانی می شم،بیشتر از اون از دست خودم عصبانی می شم.آخه دایم دارم با خودم تکرار می کنم:«تو چرا این قدر بی جنبه ای که یه آدم مثل خودت می تونه ناراحتت کنه؟»شاید کمک کنه که جنبه م بره بالا ولی همیشه دوبرابر دیگران ناراحتم.

داغونم!

خدایا کمک!

به کی اعتماد کنم؟

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

                یک فریب ساده و کوچک

                       آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

                              جز برای او و جز با او نمی خواهی

                                   آری!آری!زندگی شاید همین باشد

تولد!تولد!تولدت مبارک!

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۸۹، ۱۲:۵۱ ب.ظ

 وای وای وای!

ممنون از آبان به خاطر یاد آوری!

من واقعا فکر می کردم تولد وبلاگم دوازده آبانه.یعنی پنج روز قبل از تولد خودم.نه پنج آبان یعنی دوازده روز قبل از تولد خودم!

به شدت هم منتظر دوازده آبان بودم!می خواستم یه پست خوب بذارم.می خواستم تو این روز وبلاگم صد پسته بشه.ولی الان یه پست کم دارم.

وای وای وای!

وبلاگ عزیزم منو ببخش که تولدتو فرامش کردم.تولدت مبارک!هورا

تو نزدیک ترین دوست من بودی و هستی.از همه چیز خبر داشتی.حتی یاد داشت هایی که هنوز هم پیش نویس هستن. خیلی کمکم کردی.به همه ی حرفام گوش دادی.به خوش حالی هام،به ناراحتی هام،به خاطره هام،به چرت و پرت هایی که می نویسم!

باعث شدی یک عالمه دوست پیدا کنم.دوستایی که خیلی از اون ها رو تا حالا ندیدم اما همیشه کنارم بودن.تو سختی ها به کمک تو با من ارتباط داشتن و بهم دلگرمی می دادن و تا شادی ها هم تو باعث شدی بتونن با من شریک باشن.دیگه نگران نیستم که کسی به حرفام گوش نمی ده یا حرفامو درک نمی کنه.نوشتنش بهم آرامش می ده و تازه تو باعث می شی دوستام هم اونا رو بخونن.

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم!قلب

بازم ببخش که تولدتو فراموش کردم.امیدوارم سال دیگه از این بهتر باشه.

 

پ.ن.:خدایا کمکم کن!امروز به شدت نیاز دارم ....(مرکبی چهار پا با گوش های دراز!) بزنم!امیدوارم فردا روز خوبی باشه.

پ.ن.2:دلم براتون تنگ شده.امیدوارم زودتر خوب بشید.امیدوارم از دست من دلگیر نباشید.امیدوارم همه چیز درست بشه.امیدوارم هر چه زودتر ببینمتون.امیدوارم!(لازمه بگم مخاطب خاص داشت؟!)

پ.ن.3:هفته ی عجیبی بود.خیلی عجیب.امیوارم فردا همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.

پ.ن.4:چه قدر امیدوارم!

پ.ن.5:نیشخند