راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۸ مطلب در مهر ۱۳۸۹ ثبت شده است

دارم بزرگ می شم!

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۸۹، ۰۲:۲۱ ب.ظ

سلام خدای من!

می خواستم بهت بگم من بزرگ شدم.می بینی فکر می کنم تو فقط خدای منی.

خدایا من هفته ی پیش اولین دروغم رو تو زندگیم گفتم.دیدی بزرگ شدم؟

خدایا من چند روز پیش پشت سر بهترین دوستم حرف زدم،دیدی بزرگ شدم؟

خدایا من تصمیم گرفتم یکی از دوستامو هیچ وقت نبخشم،می بینی بزرگ شدم؟

خدایا چند روز پیش به یه نفر تهمت زدم.می بینی من بزرگم؟

خدایا این چند وقت یه عالمه ناشکری کردم،می بینی بزرگ شدم؟

خدایا چند روز پیش با یکی دعوام شد.می دونستم حق با اونه ولی اون قدر زور گفتم که خسته شد.می بینی چه کار بزرگونه ای کردم؟مجبورش کردم از حقش بگذره.شاید هم نگذشته.البته خیلی برام مهم نیست.آخه من دیگه بزرگ شدم.

خدایا یه ماه می شه که با یه نفر قهرم.بزرگ شدم نه؟آخه حاضر نیستم غرورمو بشکنم.حتی اگه ازم عذرخواهی کنه هم باهاش حرف نمی زنم.

خدایا یه عالمه غر زدن و فحش های جدید هم یاد گرفتم.می بینی بزرگ شدم؟

خدایا من این چند وقته همه ش دارم دیگرانو نصیحت می کنم.اما خودم هیچ کدوم از کارهایی که به دیگران می گم رو انجام نمیدم.می بینی بزرگ شدم؟

خدایا دارم یاد می گیرم که دیگه از تو چیزی نخوام همه رو از دیگران بخوام.از اونایی که با من مساوی هستن.دیدی بزرگ شدم؟

می خوای بهت ثابت کنم که بزرگ شدم؟مگه بزرگ شدن به این نیست که آدم آدما فکر می کنن همیشه حق با اوناست؟من این هفته با همه دعوا کردم.آخه مطمئن بودم همه جا حق با منه.

خدایا داشتم بهت دروغ می گفتم همه رو الکی گفتم.ولی این یکیو واقعا می گم:

می شه من هیچ وقت بزرگ نشم؟

دوست دارم.

از طرف کوچک ترین بنده ی تو.

 

پ.ن.:پاکتو که باز کردم دلم می خواست گریه کنم از این همه ظلم.یعنی محتوای اون پاکت هم از نشونه های بزرگی بود؟توش فقط یه کارت نبود.یه عالمه زحمت به باد رفته بود.یه کوه غم و غصه بود و یه عکس از منفورترین فرد عالم.

خدایا!

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۸۹، ۰۳:۴۲ ب.ظ

گیر کردم.افتادم تو دردسر.وضعیتم مثل همونیه که تو گل مونده.بین زمین و هوام.سر دوراهی.یه وضعیت افتضاح.اصلا هر چی تو بگی!

همیشه کمکم کردی.این بار هم کمکم می کنی؟

بگم؟نگم؟بگم؟نگم؟بگم؟نگم؟...!

ب.ن.:خوندم.جواب دارم.حتما جواب میدم.قبل از یک آبان.همین شکلی اینترنتی.

ته اسکل کردن ملت!

جمعه, ۲۳ مهر ۱۳۸۹، ۰۱:۵۹ ب.ظ

 

 

از وقتی دنبال این جور سوژه ها می گردم،همه جا از اینا می بینم.اوه اوه!یاد یه چیزی افتادم داغ دلم تازه شد!یه بار یکی از بهترین سوژه ها رو از دست دادم!

همه ی این داستان ها رو گفتم که بگم این عکسو خودم گرفتم .تو همون بیمارستانی که داداشم بستری بود.

البته شاید مثل همون سوژه ای که گفتم از دست دادم،اینو هم مسئولاش بفهمن و درستش کنن.

 

پ.ن.:بالاخره اون اتفاقی که از مدت ها پیش ازش می ترسیدم افتاد!چندسالی باید تحمل کنم.یعنی حدودا 13 سال!نیشخند

پ.ن.2:لی لی لی لی لی ......من نیستم!ته کوچه مون عروسیه،صدای اوناست. من دلم عروسی می خواد!خاله!کی جشن می گیرید؟!

خودکار سبز!

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۸۹، ۰۵:۰۷ ب.ظ

تازگیا خیلی به آسمون و سقف و در و دیوار نگاه می کنم!کوچه ی علی چپ هم زیاد می رم! سوت هم خیلی می زنم!

آخه هر کی بهم می رسه می گه:«تو چرا همه ی جزوه هاتو با خودکار سبز می نویسی؟»از خود راضی

 

پ.ن.:خبر خوب زیاده!خدارو شکر! خالم که عروس شد و رفت،میثمو هم دارن عرو...داماد می کنن بره،محمد متین هم دیروز از بیمارستان مرخص شد!درنتیجه همه چی آرومه!نیشخند

پ.ن.2:روز عجیبی بود!یه امتحان که مخ مبارکمو کاملا پوکوند و بعد هم سه ساعت و نیم خوندن درس شیرین(؟!) زیست!در حدی که الان تو آینه نگاه کنم جای خودم کربوهیدرات می بینم!نیشخندتر!

بعضی وقت ها

پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۸۹، ۰۵:۵۰ ب.ظ

بعضی وقتا،فقط بعضی وقتا تو دنیا اتفاقات عادی میفته!

پ.ن.:ممنون ار روژان بابت دعوت.

جواب معما و چند مورد دیگه!

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۸۹، ۰۵:۵۷ ب.ظ

بالاخره جواب معما:

اون سفیده و سیاهه دو نفرن که قبلا هم یه پست در موردشون نوشته بودم.

اون دونفر،من و نیوشا بودیم.سفیده من و سیاهه هم نیوشا.داشتیم ادای دعوا کردن رو در میاوردیم و راکت تنیس رو هم گرفته بودیم جلو صورتمون که یعنی ما خلافیم و صورتمون رو شطرنجی کردن ،که عطیه ازمون عکس گرفت.البته این اون عکس نیست. بعد از اولین عکس تازه فهمیدیم که رنگ شال هامون ضد همه و تازه اگه من هم شالم رو مدل نیوشا سرم کنم عکس قشنگ تر می شه!بعد حدود هفت هشت تا عکس گرفتیم تا این دراومد!

یه پست در مورد پسرداییم نوشته بودم قبلا. الان حدود چهارسالشه .چند شب پیش  خونه مون بودن. از مدرسه که رسیدم،مامانم یه کاسه آش داد که نوش جان کنم!یه دفعه اومد تو آشپزخونه و گفت:اینو ببین!اون قدر غذا نمی خوره کوچولو مونده!شده اندازه ی من! من و مامانم هم شروع کردیم خندیدن! دوباره به من گفت: نخند!الان غذات می پره تو گلوت حالت به هم می خوره!خنثی

پ.ن.:امروز رکورد زدم!رکورد ضایع ترین ارایه مطلب تو کل تاریخ مدرسه!

پ.ن.2:خیلی زور داره آدم رشته ش ریاضی باشه ولی مجبور باشه زیست تجربی رو هم بخونه!

پ.ن.3:دستمو گذاشته بودم رو تلفن که وقتی حرف مخاطبم تموم شد قطع کنم،وسط حرفش دستم خورد به دکمه هه و قطع شد!مخاطب جان ببخشید تو رو خدا!

پ.ن.4:«...منو ببر به دنیامو/به اون دستا که می خوامو /به اون شبا که خندونم/که تقدیرو نمی دونم...»

پ.ن.5:نیشخند!

 

معجزه

جمعه, ۹ مهر ۱۳۸۹، ۰۳:۵۶ ب.ظ

چهارشنبه ساعت سه و نیم از مدرسه رسیدم خونه اما اون قدر درس هام زیاد بود و رو هم تلنبار شده بود که اصلا حال نداشتم درس بخونم!یه درسو شروع می کردم،تا نصفه می رفتم بعد می گفتم بذار بقیه رو بخونم که وقت کم نیارم.

شبش هم کارم کلا این بود که یه ربع درس بخونم،یه ربع بخوابم!از یه طرف هم ترس از این که تو مراسم روز بعد(پنج شنبه) بخوان به من هم جایزه بدن و مجبور بشم برم رو سن تمرکزمو به هم می ریخت.

به این ترتیب به هیچ کاری نرسیدم!

زنگ اول زنگ آزمون:هندسه،مثلثات و فیزیک.هندسه رو تا رسیدم مدرسه شروع کردم به خوندن و قبل از صبحگاه تموم شد!در نتیجه امتحان رو هم خوب دادم. مثلثات هم که کلا مطمئن بودم صفر می شم.آخه از نمونه سوال ها اصلا سر در نیاورده بودم،چه برسه به حل!اما قبل از امتحان فهمیدم یه سری از برگه ها رو اشتباه بهمون دادن و اون نمونه سوال ها مال سال سومه نه دوم! از اون جا که تو مثلثات هم مشکل خاصی ندارم،اونم خوب دادم.فیزیک هم به لطف شب زنده داری یه ربع در میون شب قبل و یکی در میون خوندن صفحه های جزوه ،بد نبود!

اما زنگ دوم!ساختار اتم داشتیم.نه تکلیفاشو حل کرده بودم و نه اصلا جزوه رو خونده بودم.اگه معلمه هوس می کرد تکالیفو ببینه که آبروم می رفت!رفتیم سر کلاس و ...معلم مون عوض شده بود!گفتن قبلیه دیگه نمی تونه پنج شنبه ها بیاد و یکی دیگه به جاش میاد.

زنگ سوم و چهارم استوکیومتری داشتیم.این یکیو چون دوست دارم،تکالیفشو کامل حل کرده بودم.اما زنگ پنج و شش یعنی ترمو دینامیک! تا حالا اتفاق خاصی نیفتاده اما معلمش خیلی تهدید می کنه که اگه تکالیفو ننویسید فلان می شه و بهمان.درسته که تو زنگ تفریح ها تونستم سه چهارم تکالیف این درس رو هم بنویسم اما بازم می ترسیدم.بلی!معلمی که هر جلسه تکالیف رو چک می کنه،این بار حتی جمله ی همیشگی«اگه ننوشتید خودتون بگید چون اگه خودم بفهمم خیلی بد می شه»رو هم نگفت!

و اما مراسم!یه اتفاق اعصاب خرد کن مزخرف باعث شد کنسل بشه. اون اضطراب از بین رفت.شاید به خاطر از بین رفتن اضطراب خوش حال شدم اما شدت ناراحتی به خاطر اون اتفاق اعصاب خرد کن بیشتر بود.واسه درآوردن ته و توی ماجرا رفتیم دفتر،دیدیم رو میز حلوا هم گذاشتننیشخند!بعله!ما هم تسلیت گفتیم اومدیم بیرون!خلاصه این که همه عزا گرفته بودن!

پ.ن.:دبیر استوکیومتری رو دق دادیم امروز!خدایی قیافه ش خنده دار شده بود!

پ.ن.2:«...در غم هجر روی تو رفته ز کف قرار دل/گر ننماییم تو رخ وای به حال زار دل/نیست شبی که تا سحر خون نفشانم از بصر /زان که غم فراق تو کرده تمام کار دل...»ها ها!ضایع شدی!این مال خواجه امیری نیستنیشخند!مال روزبه نعمت اللهیه!البته اون خوندتش.قشنگه!آهنگ جالبی داره.از وبلاگ موژان داونلودش کردم!

پ.ن.3:ای خدا!چرا وقتی دیروز گفتم من «موندم تو اون هندونه ها»همه فکر کردن منظورم اینه که واسه مراسم هندونه خریدن؟! یعنی تا حالا ضرب المثل «هندونه زیر بغل کسی گذاشتن»رو نشنیده بودن؟

پ.ن.4:کلاس ترمودینامیک:

دبیر:بچه ها!به نظر شما شصت میلیارد تومن خیلی زیاده؟

ما:بله!بله!

دبیر:خب حالا هزار میلیارد تومن چی؟

ما:نچ!نه!

دبیر:خنثیبچه ها!هزار از شصت بزرگتره ها!

ما:آهان!بله!

پ.ن.5:چه قدر سخته که وقتی خسته ای یا عصبانی مجبور باشی به خاطر دیگران خودت رو کاملا شاد نشون بدی.

پ.ن.6:می خواستم جواب معمای تابستون رو بذارم اما به دلایلی نشد.اگه خدا بخواد تو پست بعدی حتما این کار رو می کنم.

پ.ن.7:خدایا!تو کاری که الان می خوام شروعش کنم کمکم کن!

پ.ن.8:نمی دونم حلوا واسه کی بود.خدا رحمتش کنه.

پ.ن.9:از جایزه که نمی شه گذشت ولی به طرز عجیب و غریبی از رو سن رفتن می ترسم!

پ.ن.10:گیر کردم!بدجور!رفتن یا نرفتن!مسئله این است!

اعتراف می کنم که گاهی اعتراف کردن قشنگه!

شنبه, ۳ مهر ۱۳۸۹، ۰۴:۲۰ ب.ظ

 

ممنوم از موژان و سارا و روفوس بابت اعتراف گرفتن!(چیه؟!الان باز می خوای بگی چرا اسم منو آخر نوشتی؟!)

به خاطر تاخیر هم ببخشید!

اعتراف می کنم گاهی با دیدن پژو دویست و شش بی صندوق یشمی یا سفید تا مرز سکته میرم!

اعتراف می کنم گاهی با شنیدن بعضی آهنگ ها دلم می خواد یکی باشه که حس اون آهنگو نسبت بهش داشته باشم.

اعتراف می کنم  گاهی از شوخی های اطرافیانم با هم بدم میاد.

اعتراف می کنم گاهی دلم می خواد بزنم تو سر اونایی که ازم می پرسن: «تو چه جوری برنامه ریزی می کنی که به درسات می رسی؟»

اعتراف می کنم که به شدت به شعر و موسیقی علاقه دارم و منتظر روزی هستم که استعداد شاعری دوران بچگیم برگرده.

اعتراف می کنم که تو امتحان جغرافی پایان ترم دوم سال پنجم  حدود نیم نمره تقلب کردم!

اعتراف می کنم که این چند وقت اون قدر نگاه عاقل اندر سفیه کردم که شبیه عقلا شدم!

اعتراف می کنم که گاهی حوصله ی  هیچ کس رو ندارم حتی محمد متین.

اعتراف می کنم که همین الان دارم با محمدمتین سر این که این چرندیاتو ننویسه کلنجار می رم.

«زب  سشظ              ب ذدزثفففففففففففففشششش            س         5ف ا ااااااااااب ضضض3 ض بببب   ذذذذذذذذوتربببببببر  2ربببصشبص   اتبببببی            ظذذذذذپرفی   هظ    ذضشودد»

من نمی فهمم چرا هر وقت دارم تایپ می کنم این باید تو بغلم باشه!

اعتراف می کنم که الان که پسر عموم زنگ زده بود خونه مون داشتم پشت تلفن اداشو درمیاوردم!

اعتراف می کنم که دیگه دارم می رم به سمت چرت و پرت گفتن.

اعتراف می کنم که خیلی چیزا رو دوست دارم بنویسم اما از ترس جوابی که بعدش باید بدم این کارو نمی کنم.

اعتراف می کنم که گاهی از همه چیز می برم و شروع می کنم به گریه و همه چیزو از خدا خواستن.

اعتراف می کنم از این که با یه شخصی صلح کردم یه کم پشیمونم.روز اول مدرسه هم به شدت رو اعصاب بود!

اعتراف می کنم ....بس نیست؟

پروفسور از طرف من دعوت.

 

پ.ن.:بعضی از پست ها رو فقط به خاطر یه شخص خاص می نویسم و وقتی فهمیدم که طرف خونده شون،پاکشون می کنم.حتی اگه فقط دو ساعت طول بکشه.

پ.ن.2:«...نمی بینی دارم جون می دم این جا/نمی دونی به تو محتاجم این جا/چه قدر راحت منو وابسته کردی/دارم دیوونه می شم کم کم این جا/ می خوام مثل قدیما مثل سابق/یه وقتایی یکی با من بخنده/یکی باشه که دستامو بگیره/یکی باشه که زخمامو ببنده ...» این آهنگ قسمتی از آهنگ «اعتراف » از خواجه امیریه.نمی دونم چرا حس می کنم بعضی آهنگاش این قدر به احساسات من نزدیکه.می دونستی خواجه امیری هم آبانیه؟