راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۸ مطلب در شهریور ۱۳۸۹ ثبت شده است

پاییز پادشاه فصل ها...

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۹، ۰۶:۲۲ ب.ظ

<a href=c8m2g2s207kherdyp1nw.jpg" width="400" height="400" />

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

     ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

    روز و شب تنهاست

      با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران

    سرودش باد

      جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید

    بافته بس شعله ی زر تار و پودش باد

گو بروید یا نروید،

     هرچه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد.

          باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

     چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوی گرمی نمی تابد

       ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست

    داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در خواب می گوید.

باغ بی برگی

   خنده اش خونی است اشک آمیز

       جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

            پادشاه فصل ها پاییز

 

                                                                   مهدی اخوان ثالث

پ.ن.:گفته بودم فقط منتظرم پاییز بشه!

پ.ن.2:جواب معما به زودی گفته خواهد شد!

پ.ن.3:ممنون از بزی به خاطر دعوتش.چون از اوایل تابستون برای این پست برنامه ریخته بودم،نشد بازی رو بنویسم.اگه خدا بخواد موند واسه پست بعدی.

پ.ن.4:یه ساعت هم نشده که رسیدم تهران!

پ.ن5:«:دی!»(فقط برای این که 5 تا بشه!نگفته بودم از هشت سالگی عدد پنج رو دوست دارم؟البته بعدشم هشت رو!)

:دی!

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۸۹، ۰۷:۲۱ ق.ظ

این چیه؟!

 http://up.iranblog.com/Files7/55d01e3458c9448a9247.JPG

 

نیستم یه مدت!

تا حالا شده...؟

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۸۹، ۱۰:۰۸ ق.ظ

از نازنین به خاطر دعوتش ممنون.

تا حالا شده از کسی که باید دوسش داشته باشی متنفر بشی؟

تا حالا شده کسی که از همه بهت نزدیک تره بهت تهمت دروغ گفتن بزنه؟

تا حالا شده مرکز توجه باشی و از این وضعیت متنفر باشی؟

تا حالا شده درطول یک روز اون قدر دوست پیدا کنی که اسم همه شون یادت بره؟

تا حالا شده کسی که خیلی برات مهمه بهت بگه کاش برام مهم نبودی؟

تا حالا شده یه قورباغه بگیری دستت و با این که از زگیل زدن وحشت داری خودتو خوش حال نشون بدی؟!

تا حالا شده حس کنی هیچ کس نمی تونه بفهمدت؟

تا حالا شده از خودت خسته بشی؟

تا حالا شده چند روز پشت سر هم از دست خودت عصبانی باشی؟

تا حالا شده کسی تو رو از خودش بالاتر ببینه و به خاطر همین دلت بخواد از عصبانیت لهش کنی؟

تا حالا شده دلت بخواد گریه کنی ولی از ترس این که کسی مسخرت کنه و بهت بگه لوس این کارو نکنی و تا مرز انفجار بری؟

تا حالا شده وقتی عصبانی هستی از ته دل قهقهه بزنی؟

تا حالا شده از ته دل بخوای حرف یکی رو گوش بدی اما کله شقیت جلوتو بگیره؟

تا حالا شده گریه ی باباتو ببینی؟

تا حالا شده وصیت نامه بنویسی؟

تا حالا شده حس کنی به هیچ عنوان واسه دنیا مفید نیستی؟

تا حالا شده از حرف زدن بترسی؟

تا حالا شده بین دو نفر که با هم دشمنن قرار بگیری و هردوشون به تو اعتماد داشته باشن؟

تا حالا شده واسه رو کم کنی ،یه تشک دو نفره ی گنده رو از نصف پله های یه ساختمون دو طبقه ببری بالا؟!

تا حالا شده بری کنار دریا و از ته دل داد بزنی؟!

تا حالا شده با بالش خیس از اشک بخوابی؟

تا حالا شده حس کنی داری از حقت می گذری اما روت نشه چیزی بگی؟

تا حالا شده از حرف کسی آتیش بگیری؟

تا حالا شده از کاری پشیمون بشی اما راه برگشتی وجود نداشته باشه؟

تا حالا شده حس کنی چند سال از زندگیت گم شده؟!

تا حالا شده کلی وقت و کلی کار داشته باشی اما بی کار بشینی؟!

تا حالا شده دلت بخواد به چیزی اعتراف کنی اما نتونی؟

تا حالا شده مجبور شی یکی از موارد این آپ رو از رو لونا کپ بزنی؟!

تا حالا شده اول بخوای همون موردی که خط بالا بهش اشره کردی رو کپ بزنی بعد پشیمون بشی؟!

تا حالا شده حس کنی اعتماد به نفست صفره؟!

تا حالا شده حوصله ی کسی رو نداشته باشی و به خاطر همین احساس عذاب وجدان کنی؟!

تا حالا شده خیلی چیزا رو بخوای بنویسی اما نتونی؟

هوممممم!ببینم کیا دعوت نشدن!

از دریا(اگه این جا رو می خونه)،زهرا(به روایات دیگر تابلو،جوجه و...!)،روفوس،جیمز و هر کی مونده و دوست داشت دعوت به عمل می آورم(!) که این بازی رو انجام بدن.بزی هم نمی دونم دعوت شده یا نه.اگه نشدی از طرف من دعوت!

پ.ن.:اینو باید در مورد زندگی خودمون می نوشتیم نازی جان؟!

 

 

هعی!

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ۰۳:۱۰ ب.ظ

 تا حالا به ملیکا شریفی نیا تشبیه نشده بودم که به لطف خدا این یه مورد هم قسمت شد! تشبیه این دفعه هم مثل تشبیه های دیگه نیست که مثلا طرف عاشق مصطفی زمانی بود منو شکل اون می دید یا مثلا تو حیاط مدرسه جلومو می گرفت و می گفت ااا!تو چه قدر شبیه نفیسه روشنی! یا مثلا چون می دونست من به مغز و اعصاب علاقه دارم بهم می گفت دکتر پژوهان!

این بار مادر جان لطف کرد و منو به ملیکا تشبیه کرد!دلیلشم اصلا به نظرم درست نیست.می گه سرت همش تو کتابه مثل نقش ملیکا شریفی نیا تو نون و ریحون!

گاهی حس می کنم واقعا حق هیچ کاری رو ندارم.

اگه لبخند بزنم حتما یکی هست که ادامو دربیاره.اگه بلند بخندم حتما یکی هست که با چشمای از حدقه دراومده بهم نگاه کنه و بگه دیوونه شدی!اگه گریه کنم حتما یکی هست که بگه اون قدر گریه کردی که دماغت آویزون شده.اگه واکنشی نشون ندم حتما یکی هست که بهم بگه بی ذوق!اگه زیاذ بخوابم مثل امروز حتما یکی هست که تا منو می بینه یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم بندازه و با یه لحن خاصی بگه صبح بخیر!اگه کم بخوابم مثل همیشه حتما یکی هست که بگه چرا این قدر کم می خوابی که زیر چشمات گود بیفته! اگه درس و مدرسه رو کلا بی خیال بشم حتما یکی هست که بهم بگه پاشو درس بخون.اگه حتی یه کم درس بخونم حتما یکی هست که بهم بگه شدی شبیه ملیکا شریفی نیا!هوففففف!خسته شدم!

پ.ن.:پست قبلی همون پست خصوصیه که گفته بودم هر کی خواست بگه رمزشو بدم.البته فکر نمی کنم خیلی برا کسی جذاب باشه.چون هم خیلی طولانیه،هم موضوع عمومی نیست.در مورد دوستام از مهد کودک تا الانه.نوشتم که حداقل بعد از چند سال یادم نره.

پ.ن.2:دیشب داشتم آرشیو وبلاگمو می خوندم.دلم واسه موقعی که تو قسمت کامنتام تالار گفت و گو راه می انداختید و بحث می کردید و من هم تو بحث ها شرکت می کردم بدجور تنگ شده.

پ.ن.3:تو رو خدا واسش دعا کنید که خوب شه!

پ.ن.4:فکر کنم تو کل تاریخ وبلاگ نویسی وبلاگی نبوده که تو پست اولش بعد از فقط یک یا دو روز 16 تا کامنت بخوره!

پ.ن.5:باید خودمو واسه دو تا سخنرانی عجیب که مخاطب هر کدومشون فقط یه نفره آماده کنم!

پ.ن.6:من نمی خوام فردا برم مدرسه!امروز همش خواب بودم!هیچ غلطی نکردم!مجبورم فردا بعد از سحر بیدار بمونم رو اون تابع ها فکر کنم!

پ.ن.7:اون وقتی که شادی از س. عذرخواهی کرد،هیچ وقت فکر نمی کردم من هم به طریق مشابه از یکی دیگه عذرخواهی کنم.بعضی وقت ها آدم تو یه لحظه کاری می کنه که بعد خودش تو کار خودش می مونه!

پ.ن.8:به طرز مشکوکی چند شب پیش تو خواب تارا رو می دیدم!دیشب هم تو خواب با مامانم دعوا کردم.از اون دعواهای حسابی.خواب دیدم تو یه مهمونی خانوادگی،بین جمع هی به من می گه دستات شیره ای شده بیا تمیزشون کنم!اون قدر هم بلند می گه که همه به من خیره می شن!من هم یه ده – پونزده باری گفتم مامان!به خدا دستام تمیزه،بعد یه دفعه داد زدم سرش که ولم کن دیگه!دو ساله که نیستم این جوری می گی!کلا خواب عجیبی بود!

یادش بخیر!

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۸۹، ۰۳:۰۷ ب.ظ

روز اول مهدکودک ،بعد از ثبت نام،یه عروسک بهم دادن که تا چندماه پیش داشتمش.از دوسال مهدکودک و پیش دبستانی چیز زیادی یادم نمیاد جز یه پسر که دستش ناقص بود من همیشه ازش می ترسیدم و حتی باعث شد ترم بعد نرم مهدکودک!دیگه...یه دختر فضول که تقریبا همه ازش بدشون میومد و اسمش مونا بود!تولد یکی از بچه ها رو هم یادمه.بعد از تقسیم کیک،گفتن هرکی قشنگ تر برقصه یه تیکه دیگه کیک می دیم بهش!

سال اول دبستان،روز اول،کسی رو نمی شناختم.همین جوری رفتم نشستم تو یه نیمکت.بعد دو تا دختر دیگه اومدن نشستن پیشم.من رفتم ته.هفته ی اول کلی از دستشون عصبانی بودم.آخه نوبتی سر میز مینشستن و جای من همیشه ته میز بود!بعد با هم دوست شدیم.اسمشون مریم و مهتاب بود.زنگ تفریح ها با هم بودیم.یه بازی اختراع کرده بودم و بیشتر اونو بازی می کردیم.ناهید هم هم سرویسیم بود.من باهاش دوست بودم اما مریم و مهتاب نه.به خاطر همین زنگ تفریح ها یا با ناهید بودم یا با مریم و مهتاب.چون هر وقت چهارتایی با هم بودیم اون سه تا دعواشون می شد!یه دختر دیگه رو هم یادمه.اونم اسمش مریم بود.همه دوسش داشتن اما من نه.آخه اون باعث شد برای اولین و آخرین بار اسمم وارد لیست بدها بشه!

سال دوم من و مهتاب و ناهید تو یه کلاس بودیم اما مریم تو کلاس ما نبود.بالاخره مریم و مهتاب،ناهید رو تو جمع خودشون راه دادن.اون سال یه دختر جدید هم،هم سرویس و هم کلاسیم بود.اسمش شیدا بود.آخرای سال تحصیلی که قرار بود ما برای ماموریت بابام بریم نروژ،کلی مسخرم می کرد که مگه بابات سربازه که بره ماموریت!

سال سوم وضعیت فرق می کرد.از همه نظر و از همه مهم تر زبونی که باید حرف می زدم.رفتم مدرسه ی اورانینبورگ که یه کلاسش مال بچه هایی بود که می خواستن نروژی یاد بگیرن.وقتی فهمیدم غزاله(دختر همکار بابام) که یه کم نروژی بلد بود هم کلاسیمه کلی ذوق کردم!یه هم کلاسی ترکیه ای هم داشتم:زینب.غزاله هم یه دوست پاکستانی داشت:شومایلا.وقتی زینب می خواست با شومایلا حرف بزنه،وضعیت جالبی پیش میومد:زینب حرفشو به ترکی به من می گفت.من ترجمه می کردم به فارسی و به غزاله می گفتم،غزاله نروژیش می کرد و به شومایلا می گفت!تا این که یه کم راه افتادیم!یه دوست لیتوانیایی(!) هم داشتم:سیمونا.دختر خوبی بود.ترم دوم یه سری از بچه ها که سال قبل هم نروژی خونده بودن(از جمله شومایلا و غزاله)از اون مدرسه رفتن.هولیا هم رفت.تنها کسی که دل خوشی ازش نداشتم!گاهی اذیتم می کرد.از بچه های دیگه...آهان یه زنگ تفریح با ادواردو ی فیلیپینی و شنلویت تایلندی رفتم تو حیاط.کلی برف بازی کردیم.خوش گذشت. یه بار هم با غزاله و شومایلا متحد شدیم علیه یاسر عراقی و شنلویت و ادواردو.وسط حرفامون یه بار بهشون گفتیم زرافه و یه بار هم میمون که از بدشانسی تو عربی هم همین معنی رو می دن!یاسر فهمید! تا وقتی از اون مدرسه رفت همش می ترسیدم بره به یکی بگه و دعوام کنن!از ترم دوم بچه های جدید هم اومدن.از جمله کریستین روس و رضای عراقی. وای که چه قدر اذیت کرد منو این رضا!

سال چهارم،مدرسم عوض شد.هر کس رو بعد از یادگرفتن زبان،می فرستادن به نزدیک ترین مدرسه نروژی به خونش.گاهی دلم واسه تنهایی های تو زنگ تفریح ها تنگ می شه.بچه های نژاد پرست نروژی و حتی یه عده که فقط تو نروژ بزرگ شده بودن منو تحویل نمی گرفتن.اما تنهای تنها نبودم.«آواتیف» و« فرح»سومالیایی و بعضی از بچه ها که شدت نژادپرستیشون کمتر بود و یا مال یه کشور دیگه بودن،تنهام نمی ذاشتن مثل «کارو لینه»ی نروژی و «اله »ی ایتالیایی.با «لیندا» هم دوست بودم.یه دختر فیلیپینی.مدرسه رو دوست داشتم.کارهایی که تو مدرسه می کردیم.مهمونی هایی که توش سرود می خوندیم،نمایش هایی که اجرا می کردیم،درس ها و جلسه هایی که با «ویدار»،«آنه مارته» و «لین ماری» و گاهی هم «بریت» داشتیم.امتحان دو چرخه سواری و بعدشم گواهی نامه و مدرسه رفتن با دوچرخه.الان مطمئنم که اون بچه ها هنوز با هم هم کلاسن.آخه یه روش جالبی داشتن.از سال اول با همون معلم می رفتن سال های بعد تا این که دبستان تموم بشه.اون وقت معلم برمی گشت سال اول و همون بچه ها می رفتن دبیرستان و سال های دبیرستان رو با یه معلم دیگه می گذروندن.گاهی دوست دارم برگردم به اون سال.

سال پنجم همون طور که بابام بهم قول داده بود،منو فرستاد مدرسه ی بین المللی.غزاله هم اون جا درس می خوند.وحید هم همین طور.من فقط یه سال از غزاله کوچکتر بودم اما به خاطر همون یه سال،اون دبیرستان بود و من دبستان!وحید هم که فکر کنم چهار پنج سالی از من بزرگتر باشه.همممم...امسال برای دومین بار کنکور داد.چون راه خیلی دور بود و مدرسه بیرون شهر،هر هفته مامان یا بابای یکیمون ما رو می برد و می آورد.مامان و بابای غزاله همیشه دیر میومدن.حتی گاهی یادشون می رفت که ما مدرسه ایم!وقتی نوبت اونا بود،مدتی رو که تو حیاط منتظر بودیم رو این جوری می گذروندیم:من و غزاله از درخت دم در آویزون می شدیم  و و حید رو چمنا کتاب می خوند.دقیقا!کتاب های هری پاتر!روز هایی که نوبت بابای من بود،عزا می گرفتیم!آخه همیشه به موقع میومد وقتی واسه رو درخت رفتن نبود!من و غزاله امیدوار بودیم که وحید یه کم دیرتر بیاد و وقت داشته باشیم که بریم رو درخت!

مدرسه مون سه تا حیاط داشت.یکی که تاب و سرسره داشت و فقط مخصوص دبستان بود و یکی که زمینش آسفالت بود و سبد بسکتبال و زمین فوتبال داشت.حیاط سوم هم به حیاط دوم وصل بود.یه محوطه ی بزرگ چمن که دور تا دورش پر از درخت فندق و بلوط بود.دبیرستانی ها همه ی زنگ تفریح ها اون جا بودن و ما هم بیشتر زنگ تفریح ها اون جا بودیم.اما بچه های کوچکتر از ما فقط تو اون یکی حیاط بودن.چون زنگ تفریح هامون با دبیرستانی ها یکی نبود،کل حیاط و زمین فوتبال مال ما بود!دو تا کلاس ششم داشتیم که هر کدوم حدود دوازده نفر جمعیت داشت.بچه های نروژی هم تو کلاسمون بودن.اون جا دوست پیدا کردن راحت تر بود.ولی باز هم زنگ تفریح هایی که تنها بودم رو یادم میاد.

اوایل سال همه ی دختر ها با هم تو زمین چمن بازی می کردیم. دو تا گروه می شدیم.زمین رو دو قسمت می کردیم،ژاکت یکی از بچه ها رو به عنوان پرچم انتخاب می کردیم و تو یکی از زمین ها می ذاشتیم،بعد بچه های تیم مقابل باید پرچمو برمی داشتن.اما کسی که پرچم تو زمینش بود باید جلوشونو می گرفت.

به وسط های سال که رسیدیم،تنهایی های من هم شروع شد.گاهی با «شلی» چینی بودم و گاهی با «ماری» ژاپنی.

اون موقع ها بود که بالاخره مدرسه ایرانی افتتاح شد!شاید یه ترمی که تو اون مدرسه درس خوندم،بهترین دوره ی مدرسم باشه.آخه بعد از دو سال و نیم تنهایی،وارد مدرسه ای شده بودم که از اول دبستان تا سوم دبیرستان کلا 9 تا دانش آموز داشت!همه هم از قبل هم دیگه رو می شناختیم و باباهامون با هم همکار بودن.پرجمعیت ترین کلاس،کلاس پنجم بود که سه تا دانش آموز داشت:من و امیرحسین و عرشیا.بچه های اول مرضیه و یاسمن بودن،محیا دوم یا سوم بود،محسن اول راهنمایی،میلاد دوم،زهره اول دبیرستان و طاهره هم دوم دبیرستان.زنگ تفریح ها کارمون استوپ هوایی بازی کردن و قایم باشک بود.زمستون هم همه با هم خونه برفی و آدم برفی می ساختیم.یه پاروی خیلی گنده هم داشتیم که سه نفری توش می نشستیم و یه نفر با دسته هولش می داد!وقتی برف خیلی زیاد بود(حدودا تا زانوهامون!)یه برره ی کوچیک واسه خودمون درست کردیم.سه تا خونه که یکیش مال من و یاسمنو مرضیه و محیا بود و به لطف میلاد خان هیچ وقت تموم نشد!آخه تا به یه جاهایی می رسوندیمش،می پرید رو سقفش و خرابش می کرد!گاهی هم امیرحسین اذیت می کرد.و از همه مظلوم تر محسن بود!

خونه ی دوم مال گروه سه تفنگدار بود! میلاد و محسن و امیرحسین.اول هفته درستش می کردن،تا آخر هفته سه نفر آدم توش جا می شدن،اما تو دو روز تعطیلات آخر هفته(شنبه و یکشنبه)سقفش میومد پایین!

میدون بز هم داشتیم.یه آدم برفی درست کرده بودیم که بعد از آب شدنش شبیه یه ستون شده بود و بهش می گفتیم میدوم بز!چال اسکندرون هم داشتیم!

خونه ی سوم هم مال عرشیا بود.تنها کسی که تنها بود مگر تو بازی های گروهی.دلم براش می سوخت و گاهی کمکش می کردم.مشکلات خانوادگی(که واقعا زیاد بود)باعث شده بود کمی افسرده باشه.از طرفی هم تنها کسی بود که باباش همکار باباهای ما نبود و کم می دیدیمش.

هر سه شنبه خانم ها کلاس آشپزی داشتن. بعدشم دعای توسل داشتیم.آخر هفته ها هم پیک نیک و خرید رفتن و ...

روز های سه شنبه مرضیه و محیا و یاسمن نمیومدن مدرسه.ولی بعد از ظهر ها با ماماناشون میومدن و شب هم که پسرا با باباهاشون تشریف ماوردن،باز هم کار ما بازی تو حیاط بود.ابته دو نفر دیگه هم به جمعمون اضافه می شدن که گاهی باهاشون سر فضای بازی بحث می کردیم:وحید برادر یاسمن و محمد برادر محسن.وقتی تو حیاط بودیم باهاشون مشکلی نداشتیم.اما اگه تصمیم می گرفتیم تو خود ساختمون قای باشک بازی کنیم،فضای پینگ پونگ بازی کردن اون بیچاره ها رو ازشون می گرفتیم!

از اون موقع یه خاطره ی باحال یادمه.یه بار سر کلاس جغرافی معلم داشت از من درس می پرسید.یکی از سوال هاش این بود که شهر های زیارتی عراق رو نام ببر.من هم همه رو گفتم جز نجف.گفت یکی دیگه مونده.اما هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.تا این که امیرحسین گفت:مرضیه!بلافاصله گفتم نجف!البته راهنمایی ساده ای بود.فامیل مرضیه نجفی بود.همین!اما معلم نفهمید.یه جور متفکرانه به امیر نگاه کرد و توضیح خواست.وقتی امیر توضیح داد،بیچاره نمی دونست بخنده یا سر جفتمون داد بزنه!آخر هم دو تا حالتو با هم قاطی کرد و با نهایت آرامش گغت:دیگه تکرار نشه!

تموم شدن اون سال تحصیلی به معنی تموم شدن ماموریت بابام و برگشتن ما به ایران بود.به بابام حکم نمی دادن که برگرده.عروسی داییم هم نزدیک بود و ما نمی تونستیم بمونیم.

چند ماهی ما ایران بودیم و بابام نروژ.خونه ی مادربزرگم مونده بودیم.وقتی سال تحصیلی شروع شد،مجبور شدیم تو سراب برای مدرسه ثبت نام کنیم.اون جا با مریم و مهدیه و نگار و فاطمه و رویا و همه دوست بودم!معلم ها رو هم دوت داشتم.خیلی هاشون معلم خاله هام یا مامانم بودن.آذرماه بود که بالاخره بابام برگشت.مامان و بابام وعطیه امودن تهران اما من موندم سراب که بعد از امتحانات ترم برم.قدر اون یه ماهو ندونستم!می تونست خیلی خوش بگذره اما من نذاشتم.حیف!

بعد که اومدم تهران،اولین کار ثبت نام تو یه مدرسه بود.بعد از ثبت نام،بلافاصله رفتم تو کلاس و اولین کلمه ای که بعد از ورود به کلاس گفتم این بود:شیدا!درسته همون شیدا بود.بعد که اسمشو پرسیدم مطمئن شدم.البته اون منو یادش نمیومد.زنگ تفریح داشتم واسه خودم می گشتم که ...ناهید!وای باورم نمی شد!بیشتر امیدوار شدم که مریم و مهتاب رو پیدا کنم.موقع برگشتن به خونه،دیدم دو تا از هم کلاسی هام با من هم مسیرن.نرفتم سمتشون.وقتی منو دیدن خودشون گفتن بیا با هم بریم.زهرا و کوثر بودن.بعد یواش یواش باهاشون دوست شدم و بعد هم همه ی بچه های کلاس رو شناختم.با مریم و شیدا و صدف و حدیث هم دوست شدم.

یه بار یکی اومد پیشم و کلی ذوق زده بود که منو پیدا کرده!هر چی فکر کردم یادم نیومد کیه تا این که تو عکس کلاس دوم دیدمش.بهاره بود.همیشه پیش همون مریمی بود که من ازش بدم میومد.

سال اول زود تموم شد.

سال دوم زهرا رفت!کوثر هم تو یه کلاس دیگه بود.سعیده دختر خوبی بود.کوثر از قبل می شناختش.موقع گروه بندی زبان بهش گفتم بیاد تو گروه من و اونم قبول کرد.به همین راحتی!اون سال محیا  و یوسف و سبزی هم تو کلاس ما بودن.اونا هم قبلا یا سعیده دوست بودن.این شد که شدیم یه گروه پنج نفره!چیز زیادی یادم نیست به جز آخر هر ماه و رو هم گذاشتن ده تومنی های ته جیبمون و خریدن یه بسته چیپس و با هم خوردنش!موقع برگشتن هم تا یه جاهایی هم مسیر بودیم.با کوثر و حنانه و نجمه(که تازه اومده بود)و زهرا(که وسط سال دوباره برگشت)می شدیم یه گروه هشت نفره(سعیده راهش دور بود و با یرویس می رفت).البته بچه های دیگه هم بودن که وقتی با اونا می رفتیم دیگه باید صف وایمیستادیم!غزال و فاطمه و زهرا و سبا و...!

سال سوم رفتم مدرسه ی شاهد.آخه بابام تصمیم داشت اگه تیزهوشان قبول نشم،واسه دبیرستان شاهد ثبت نامم کنه.گروه «افعی» رو دوست داشتم!‍ گروه سه نفرمونو می گم.من و عسل و فاطمه،«افع» رو می ساختیم.چون آخر فامیل همه مون با «ی» تموم می شد،یه «ی» هم به تهش اضافه کرده بودیم!کلاسمون سه ردیف نیمکت داشت.بچه ها این جوری تقسیم شده بودن:ردیف کنار پنجره منفی ها بودن.ردیف وسط تو دسته ی خاصی قرار نمی گرفتن!یعنی کلا تو هپروت بودن و ردیف ماهم بچه مثبتا و پاستوریزه ها. تو زنگ تفریح اول فهمیدیم که امسال فقط پنج نفر جدید تو کلاسن:من و فاطمه و عسل و منوچ و پانیذ.همون روز دنیا اعلام کرد که چون تعداد جدیدا کم تره باید مثل بچه های سال قبل بشن.

روز های اول با نیوشا بودم.بعد از هشت سال بالاخره هم مدرسه ای شده بودیم اما کلاسامون فرق داشت.بعد زهرا اومد پیشم و یه جوری باهام حرف زد که فکر کردم از اون بچه هاییه که با همه دوسته و همه دوستش دارن و...اما بعد فهمیدم فقط اعتماد به نفسش زیاده!

اون سال پیچوندن کلاس های دینی و ورزش و پرورشی رو از عسل و فاطمه یادگرفتم!

آخر سال با پریسا و استاد دوست شدم.جفتشون تو یه کلاس دیگه بودن.نرگس یا همون استاد کسی بود که باعث شد من وارد بحثای انتخابات و اینا بشم!چه قدر باحال بود پخش کردن پوستر ها و تبلیغات دور از چشم معاونا.چه باحال بود زیاد شدن تعداد بچه های محروم از امتحان به خاطر داشتن دستبند سبز و کنسل شدن محرومیت ها!چه باحال بود آوردن چند دسته پوستر به مدرسه و دادنشون به بچه هایی که نزدیک خونه شون ستاد نبود. و چه باحال بود پخش کردن این خبرفلان معاون ستاد تبلیغات داره.

روز آخر روز خیلی عجیبی بود.بچه هایی که تمام طول سال تا فرصتی پیدا می کردن،مشغول بزن و برقص بودن،همه در حال گریه بودن.چون می دونستن هیچ راهی وجود نداره که سال بعد همه با هم باشن.یه عده می خواستن برن تیزهوشان،یه عده شاهد،یه عده غیرانتفاعی و یه عده هم دولتی.دنیا هم قرار بود بره کانادا.

اما سال اول دبیرستان سالی نبود که حداکثر تو سه بند توصیفش کنم.سالی بود که یه سال تو همین وبلاگ توصیفش کردم.سالی با همه ی شادی ها و غم هاش.خوشی ها و ضدحال هاش.دوستی ها و دشمنی هاش(البته فقط با معلما!).بیست نفره لب جوب نشستن و آب بازی کردناش.

سال دوم تا الان خوب بوده.سالی که با چندین هدف اونو شروع کردم.دوست دارم تو حداقل زمان ممکن به همه شون برسم.یکی از اون ها هدفیه که تا سال قبل آرزوم بود اما امسال دارم واسش تلاش می کنم و امیدوارم تا آخر ترم اول بهش برسم.تا الان هم خدا رو شکر موفق بودم!نمی تونم بگم دوستام دقیقا کیا هستن.چون فکر نمی کنم کسی باشه که باهاش دوست نباشم!

احتمالا بعدا بازم به این پست اضافه کنم.

دعا کنید

دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۸۹، ۰۷:۱۸ ق.ظ

دعا کنید واسش.حالا که شب های قدره واسش دعا کنید.دعا کنید خوب بشه.خواهش می کنم براش دعا کنید.حاضرم هر بلایی سرم بیاد اما اون خوب بشه.دعا کنید واسش.تو رو خدا دعا کنید.دیشب برای اولین بار تو عمرم یه چیزی رو از ته دل از خدا خواستم.خواستم که خوب بشه.دعا می کنید؟

ماجرای خانواده ی زهرآگین و دو ماه!

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۸۹، ۱۲:۰۰ ب.ظ

روز جالبی بود!جمعه رو می گم.بعد از ظهر نشستم کلی از تکالیفم رو نوشتم.هم زمان ایمیل می زدم،آهنگ گوش می دادم،به موبایلم جواب می دادم،و از همه مهم تر جواب اس ام اس هایپشت سر هم چهر نفر رو هم می دادم!

معلم ربوکاپ که معلوم نیست شماره ی منو از کجا گیر آورده بود،هی اس ام اس می داد و ساعت  کلاس و وسایل مورد نیاز(فلش و دی وی دی و...)رو یاد آوری می کرد.بعد هم می گفت به شیوا هم بگم.بعد که به شیوا اس ام اس می دادم شیوا زنگ می زد که اینا چیه واسه من فرستادی؟!هم زمان فاطمه اس ام اس می داد.بعد هم اون یکی فاطمه اس ام اس داد که 14 تا صلوات بفرست بعد هم این اس ام اس رو واسه 5 نفر یفرست!واسه درسا فرستادمش.اون هم بلافاصله برا خودم فرستاد.من هم مثل اسکلا نشستم واسه پنج نفر دیگه فرستادم!و هم زمان با همه ی این ها طی شونزده تا اس ام اس یه بنده خدایی رو راضی کردم که بابا به خدا من محسن نیستم!

شب ساعت 12 راه افتادیم رفتیم اتاق مامان اینا.با عطیه و محمدمتین ولو شدیم رو تخت!بابا داشت از اون سر اتاق هر چی متکا و بالش تو کمد دیواری بود پرت می کرد رو سرمن که پاشید می خوام بخوابم!

گفتم:بابا!خب بذار باشیم تا 12:30 دیگه!

بابا:واسه چی؟

من:دو تا ماه دیگه!

بابا:فکر نمی کنم همچین چیزی باشه.چون خسوف و کسوف که سالی حداقل یکیش هستو تو تلویزیون اعلام می کنن،اون وقت این که 1200 سال دیگه تکرار می شه رو اعلام نکنن؟

من:بابا بذار ببینیم دیگه!اووووو!حالا 1200 سال دیگه قراره بریم تو بالکن که دو تا ماه ببینیم؟!

مامان که تو بالکن بود اومد تو اتاق:آسمون ابریه.یه دونه ماهم نیست چه برسه به دوتا!

من:بیا!سال به سال آسمون ابری نمی شه،عدل الان باید بشه؟!حالا بذار تا 12:30 بمونیم،شاید ابرا رفتن کنار.

عطیه دراز کشیده بود و تخت.من هم یه گوشه نشسته بودم.محمدمتین هم داشت نطق می کرد:اگو!شیه!گوگه!گوخ!اهووووو!دیغیل!...

عطیه محمدمتینو کشید سمت خودش.گفتم:محمدمتین دست بزن!

محمدمتین که هنوز داشت سخنرانی می کرد،شروع کرد محکم زدن رو سر و صورت عطیه(عادتشه!همین مدلی دست می زنه!)

گفتم:آفرین!محکم تر!

عطیه:دهه!

رفتم تو بالکن.وقتی اومدم تو عطیه داشت وسط اتاق رژه می رفت.گفتم:تا الان یه نوری بود.الان دیگه اونم نیست!

مامان محمدمتینو گرفت بغلش و نشست رو تخت:اوناها دیگه!اون یه ماه تو آسمون،اینم یکی تو بغل من!می شن دو تا دیگه!

بابا که بالاخره موفق شده بود رو تخت دراز بکشه یه غلتی زد و گفت:ما هم که خورشیدیم،گرفتیم خوابیدیم!

عطیه:چی؟!

من:هیچی!مامان!پس من چی؟

عطیه:اصلا دو تا ماه چیه؟!الان که شدیم چهارتا!آخ کمرم!

من:چیه؟

عطیه:هیچی!تو رفتی تو بالکن از رو تخت افتادم زمین.

مامان بلند شد که زنگ بزنه به بانک حسابشو چک کنه.گفتم:مامان!وقت گیر آوردی؟!

قطع کرد و رو به بابا گفت:این قاطی کرده!شماره حسابو که می زنم می گه ممنون از تماس شما خدا نگهدار!

دوتایی با عطیه داشتیم از خنده غش می کردیم!مامان دوباره نشست رو تخت.محمدمتین شونه شو گرفت و پاشد وایستادمعلوم نبود داره می خنده یا داره گریه می کنه.اون وسط هی منو نگاه می کرد جیغ می کشید!گفتم:مامان!اینم قاطی کرده!

مامان:پاشو حداقل چراغو خاموش کن ما بخوابیم.

گفتم:باشه بذار اول چراغ بالکونو روشن کنم!

مامان:چراغ بالکونو واسه چی؟

من:خب اگه چراغو خاموش کنم کجا وایستیم؟!

بابا:چراغو خاموش کن برو وایستا رو چراغ!

چرغ اتاقو خاموش کردم و چراغ بالکونو روشن.

مامان:برید دیگه!12:30 شد!

من :نه هنوز دودیقه مونده!

مامان:اصلا قضیه ی دو تا ماهو کی گفته به تو؟!

من:بابا ایمیل داده بود و یکی از دوستام.

مامان رو به بابا:کی به تو ایمیل داده بود؟

من:مامان می خوای همی جوری تا تهش بری؟!

بابا:چه می دونم کی ایمیل داده بود.اونم که از خودش نگفته.

دوباره رفتم تو بالکن و زود برگشتم تو اتاق:نچ!نیست!شب بخیر!آهان بذار چراغ بالکونو خاموش کنم.

محمدمتین دوباره رو تخت نشسته بود و داشت نطق می کرد:اغو!زیگی!گو!ایگه!...این بار جوگرفته بودش و دستش رو هم ت هوا تکون می داد!

کلا خندیدیم کلی.الان که دارم اینا رو رو کاغذ می نویسم ساعت یک و نیم نصف شبه!تا الان هم ماه دو تا نشده!

پ.ن.:یه واقعیت باحال!محمدمتین از میز اتو هم می ترسه!

پ.ن.2:بعد از مدت ها دوباره اول مطلبو رو کاغذ نوشتم.

پ.ن.3:عاشق این مدلی نوشتنم!مثل داستانای طنز تو مجله ها!

طبق معمول بی ربطانه!

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۹، ۰۶:۲۰ ب.ظ

دلم می خواد بنویسم،نمی دونم از کجا شروع کنم!

آهان!پستمو شروع می کنم با سخنی گهربار از عطیه:

«بوی سبزی اومد هوس چغاله بادوم کردم!»

چرا وقتی آدم ایمیلشو لازم داره،ایمیلش باز نمی شه؟آخه فقط هم تو خونه ی ما ایمیلا باز نمی شه!وگرنه من تو گوشیم ایمیل دیگرانو دریافت می کنم.حتی با گوشیم ایمیل می فرستم.

شیمی رو کلا ول کردم به امون خدا!خانم الف. هم کلی از دستم شاکیه.تا حال و حوصله پیدا می کنم میرم سر ربوکاپ.امروز از ساعت 8 تا 3 تو کامپیوتر بودم!آخرش هم به نتیجه ای نرسیدم.سر درد گرفته بودم در حد میگرن!

فکر کنم دیگه واقعا چشام ضعیف شده!دو هفته پیش رفته بودم چشم پزشکی معلوم شد چشام ضعیفه ولی حتی به بیست و پنج صدم هم نرسیده!دکتره گفت خارش چشمات هم به خاطر حساسیته.برو ببین به چی حساسیت داری ازش دوری کن!

امروز از 4 صبح بیدار بودم،عوضش بعد از ظهر که از مدرسه رسیدم سه ساعت تمام مثل قورباغه(برداشت هر مفهومی از قورباغه آزاد است!) خوابیدم.بیدار که شدم دم افطار بود!

چه قدر خندیدیم امروز سر کلاس!چه قدر معلمه به خاطر پسورد 13 رقمی که بابام رو لینوکس گذاشته بود دست انداخت منو!

محمدمتین خیلی شر شده!از دیوار راست بالا رفتن که چه عرض کنم،کم مونده رو سقف راه بره!سروصداش که نمیاد یعنی باید بدویم دنبالش ببینیم کجاست!اگه موقع چیدن کتاب ها تو قفسه کنارم باشه کار من دقیقا اینه:

یه کتاب می ذارم تو قفسه،محمدمتینو از تو قفسه درمیارم!

یه کتاب دیگه می ذارم تو قفسه،محمدمتینو از تو قفسه درمیارم!

یه کتاب دیگه می ذارم تو قفسه، محمدمتینو از تو قفسه درمیارم!

و...

تازگیا یاد گرفته می گه«چیه؟»البته معمولا بچه ها از «بابا» و «مامان» و اینا شروع می کنن!

این قالبه رو دوست دارم.قبلا یه بار پاک شد بعد پیداش نکردم.بعد که دوباره پیداش کردم هم تصمیم گرفتم دیگه قالب سیاه نذارم.ولی الان مهم نیست که سیاهه.مهم نیست که یه جاهاییش شبیه مهد کودکه!مهم اینه که من چه قدر خوشحالم!اصلا به قول دبیر شیمی:«مشکلیه؟»

اوه اوه!گفتم دبیر شیمی یاد تکلیف شیمی افتادم!نفری دو صفحه از کتاب شیمی خارجکی ها(!)داده بهمون ترجمه کنیم،به من دقیقا صفحه ی یک و دو رسیده.یعنی جایی که طرز استفاده از سی دی کتاب و آموزش می ده و فهرست عنوان های کتاب!یعنی هیچ ارتباطی به شیمی نداره!

یه خانومه هست تو مدرسه مون،پارسال ازش بدم میومد اما امسال فکر کنم چون بیشتر شناختمش دیگه ازش بدم نمیاد. تا حالا واقعا نفهمیدم دقیقا چی کارس!

خلاصه!این تازگیا به شدت توجهش به من جلب شده.اون روز کیف درسا رو براش بردم،درسا هم جوگیر شد،گفت قربونت برم! من هم گفتم ایشالا.خانومه تا نیم ساعت داشت می خندید و واسه معاون و مشاور و هرکی نزدیکش بود تعریف می کرد که این به اون گفت قربونت برم،اونم به این گفت ایشالا!

تو اردو ی آبعلی هم گیر داده بود که بیا لپتو بکشم!امروز هم تو دفتر بود،فکر کردم خانوم م. تو دفتره.آخه مانتو هاشون رنگ هم بود.تا دم در دفتر رفتم بعد فهمیدم اشتباه گرفتم.عذرخواهی کردم و گفتم با فلانی اشتباه گرفتمش و برگشتم.اگه درست شنیده باشم باز داشت می خندید که منو با فلانی اشتباه گرفته!دیگه نمی دونم چند ساعت خندید چون بلافاصله رفتم سر کلاس!کلا آدمی است بسی خوش خنده!

دو روزه اتفاقی یه وبلاگ با کلی اطلاعات در مورد هری پاتر پیدا کردم،عطیه دیگه کچلم کرده!تا منو می بینه،می گه برو اون وبلاگه من بخونمش!

نمی دونم چرا انگشتام درست تکون نمی خوره.تا همین الان هر کلمه رو سه بار تایپ کردم تا درست دربیاد!پیریه و هزار دردسر دیگه!

حالا نمی دونم چه جوری تمومش کنم!

پ.ن.:جور در نمیاد دیگه!جور در نمیاد!با اطلاعاتی که من دارم این معما فقط با حدس و احتمال حل می شه.باید طراح معما رو ببینم و ازش بپرسم که  اونم پیداش نیست!خدا کنه سه شنبه ببینمش!البته اگه تا سه شنبه از فضولی دق نکنم!

پ.ن.2:موقع نوشتن قسمتی از این مطلب،محمدمتین رو گردنم بود!داشت موهامو می کشید!احتمالا الان ناحیه ای از پس کلم کچل شده!

پ.ن.3:آهنگ جدیدای خواجه امیری رو هم حفظ شدم!من آلبوم جدیدشو می خوام!بمیرن با این مجوز ندادنشون!

پ.ن.4:اون پسته بود که نوشته بودم با یه خانواده ای دوست بودیم و بعد قطع رابطه کردیم و اینا!اولش یه جمله نوشته بودم که این در مورد خانواده ی خودم نیست که بعدا به دلایلی پاکش کردم.بابام امروز صبح می گفت من اون مطلبتو خوندم،هر چی قکر کردم نفهمیدم کدوم خانواده رو می گی!

حالا بیا و درستش کن!

روز بعد نوشت:«تو یادم دادی »مال خواجه امیری نیست!قشنگه ولی خیلی قورباغه س اونی که سعی کرده صدای خواجه امیری رو تقلید کنه!زبان