راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

۸ مطلب در مرداد ۱۳۸۹ ثبت شده است

زرشک!

يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۸۹، ۰۸:۵۶ ق.ظ

روز چهارم ماه رمضون مامان جان واسه افطار مرغ درست کرده بود با برنج.چون می دونستم افطاری مدرسه هم(که فرداش بود) احتمالا زرشک پلو با مرغه فقط به اندازه ی یکی دو قاشق خوردم.فردا تو مدرسه بعد از خوردن آش دیگه جایی واسه غذا نموند. این شد که زرشک پلو با مرغ مذکور رو آوردم خونه.شب بعد مامان جان واسه افطار آش درست کرده بود و علاوه بر اون زرشک پلو با مرغ من و یه کم مرغی که از دو شب پیش مونده بود رو گرم کرده بود.من هم نخوردم!

  شب بعد دوباره باشگاه شیمی افطاری داد.دقیقا!زرشک پلو با مرغ!من هم که دیدم دوباره نمی تونم بخورم و اگه غذا بگیرم باید ببرم خونه،دیگه اصلا غذا نگرفتم.خوش حال و خندان از این که از شر این زرشک پلو با مرغ خلاص شدم رفتم خونه!

  فردای اون روز یعنی روز جمعه دوباره افطار دعوت بودبم.کاملا درسته!زرشک پلو با مرغ!داشتم فکر می کردم که چطور می شه نخوردش که قرمه سبزی هم آوردن!تا حالا این قدر مشتاق خوردن قرمه سبزی نبودم!فکر می کردم قسر در رفتم که ...

 موقع برگشتن صاحبخونه یه قابلمه داد دستم!این دیگه چیه؟!بعد فهمیدیم تو خونه ی اینا اگه زرشک پلو با مرغ نخوری یعنی هیچی نخوردی!

 - آره این بچه ها هیچی نخوردن،اینو ببرید خونه بخورن حداقل!

 افطار فردا شب هم جور شد!زرشک پلو با مرغ!دیدم اگه این دفعه هم نخورم احتمالا تا آخر این ماه همین جوری باید شام زرشک پلو باشه!خلاصه!

  به قول آقایب صاحب خونه،اون قدر مرغ خوردیم که شکل خروس شدیم!

  امشب شام مون یه غذای پر از پیازه!

 مامان!تو رو خدا بذار من یه شب مثل آدم شام بخورم!

 پی نوشت:ای خدا!این عطیه و محمد متین چه قدر باحال با هم دعوا می کنن!کلی می خندم!

اینم ژست محمدمتین بعد از دعوا!

<a href=

 

 

منو سادگی؟!عمرا!

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۸۹، ۰۹:۱۸ ق.ظ

از جیمز به خاطر دعوتش ممنونم.

هووووم!

سادگی!قشنگه!

سادگیام!نیشخند

تو خونمون همیشه دور هم غذا می خوریم.نه هر کس تو اتاقش.

تا حالا چت نکردم.(البته تو چت های مامان و بابام با دایی هام شرکت کردم!وقتی ایران نبودیم)

تو خونه مون یه کامپیوتر بیشتر نداریم.نه این که هر کس یه لپ تاپ داشته باشه.

مثل خیلی از دخترای دیگه تا دلم بخواد گردن بند ها و دستبند های عجیب غریب می خرم اما هیچ وقت ازشون استفاده نمی کنم.یا یه بار ازشون استفاده می کنم و وقتی فهمیدم جلب توجه می کنه پرتشون می کنم تو کشو.(تا حالا یه جعبه ی کفش رو پر کردم!)

انواع و اقسام لباس می خرم ولی تو همه ی مهمونیا با یه جور تیپ و قیافه می رم.

ماهواره نداریم.

تا سه سال پیش می تونستم همه جا جار بزنم نصف عمرمو ایران نبودم ولی نمی گفتم.

وقتی از زیر دست معلما در می ره و بهم نمره ی اضافی می دن،بهشون می گم(یه بار 4 نمره از دست دادم!)

اگه تو آزمون به جای پرسش نامه،پاسخ نامه بیاد دستم،پس می دمش.

وقتی یکی یه حرفی بهم می زنه یه درصد هم احتمال نمی دم که دروغ بگه.

تو عمرم یه بار دروغ گفتم که بعدش بلافاصله راستشو گفتم.

بدترین فحشی که دادم «عوضی» بوده و حالا اصلا فحش نمی دم!

معنی خیلی از فحش ها رو نمی دونم.

هد می زنم،شالمو مدل لبنانی می بندم و چادر سرم می کنم.

نمره هام که می ره پایین احساس عذاب وجدان می کنم.

اگه سرم بالا باشه یه کم تعجب داره!

تلویزیون نگاه نمی کنم.

آهنگ رپ گوش نمی دم.به هیچ عنوان.

اتاقم با خواهرم مشترکه.

وقتی به بازی وبلاگی دعوت می شم بلافاصله می نویسم و منتظر نمی شه شصت نفر دعوتم کنن!

 

پ.ن.:اگه یادم اومد بازم می نویسم.فعلا با خبرهایی که دیروز شنیدم دارم از خوشی می میرم!

پ.ن.2:مورد سوم رو نقض می کنم.بابام الان با یه لپ تاپ اومد خونه!

پ.ن.3:بچه های مدرسمون دعوتن!بزی،ستایش و زهرا!

پ.ن.4:تا حالا فکر می کردم بچه مثبتم!حالا فهمیدم پاستوریزه رو هم رد کردم!

افطاری!

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۸۹، ۰۱:۳۶ ب.ظ

افطاری مدرسه خوش گذشت.

من و درسا و نوشین و ملیکا و حانیه و ثمین و مهسا از صبح مثل قورباغه های آواره مونده بودیم تو مدرسه!

مثلا درس می خوندیم!

سر سفره هم اون قدر خندیدیم که خدا می دونه.

از شب قبل اعصابم خرد بود.بدجور!فکر می کردم اون شب علاوه بر این که به من خوش نمی گذره،باعث می شم بچه ها ی دیگه هم ناراحت باشن.اما خدا رو شکر این طور نشد.

و طبق معمول مکالمات اون روز طی زمان افطار و قبل از اون:

درسا: کژدم هستی دوتایی خودکشی کنیم؟

من:هوم؟اوهوم!بیا بریم رو اون درخته،بعد با کله خودمونو بندازیم پایین.

درسا:فقط یه مشکلی هست.من می ترسم.

من:نه!از خودکشی نترس.به بعدش فکر کن.اون جوری بیشتر می ترسی!

***

نوشین و ملیکا داشتن کاملا جدی حرف می زدن،من هم که کلا مردم آزار!:

من:نوشین حالا گریه نکن درست می شه.

ملیکا:کژدم سرت تو کار خودت باشه!

نیم ساعت بعد:

ملیکا:کژدم ببخشید خیلی بد باهات حرف زدم.

من:نه بابا.خواهش می کنم.

ملیکا:نه آخه واقعا نفهمیدم چی گفتم.بچه ها هم می دونن من وقتی عصبانی می شم نمی فهمم چی می گم.مگه نه ثمین؟

ثمین:آره راست می گه،نفهمه کلا!!

ملیکا:ثمین خفه شو!

***

چند دیقه قبل از افطار دعای «ربنا»گذاشته بودن:

من:بچه ها! شجریانه!

مرضیه:چیه مگه؟تلوزیون هم می ذاره.

درسا:نه دیگه از امسال نمی ذاره.

مرضیه:چرا!می ذاره.

یواش یواش داشتیم می رسیدیم به دلیل پخش نشدن صدای شجریان و بحث های سیاسی که:

ثریا:کی(چه وقت!)؟واقعا اومده؟

ما:ها؟!کی(چه کسی!) اومده؟

ثریا:مگه خانم ر. رو نمی گفتین اومده؟!

ما:قهقهه

 ***

خانم ایکس(!):کژدم نمی ری نماز جماعت؟

من:خانم من با این آدم(پیش نماز)مشکل دارم،برم وایستم پشت سرش بگم چی؟!

خانم ایکس:بزن قدش!

***

مرضیه:چرا سبزی سبزه؟!

من:خب عزیزم،سبز نبود که اسمشو نمی ذاشتن سبزی!

ثریا:چون کلروفیل داره دیگه!

همه:متفکر

***

این هم چند ساعت قبل سر کلاس ترکیبیات:

معلم ترکیبیات:چهار دختر  و نه پسر به چند طریق می توانند دور یک میز بنشینند که....این سوالو نمی خواد جواب بدید!فردا میان یقه ی ما رو می گیرن که چرا سوالاتون غیر اخلاقی بود!برید سوال بعدی.پنج زن و شوهر...آهان این دیگه مشکلی نداره،زن و شوهرن!

***

درسا:این سوما چه قدر شلختن!اپل مانتوشون رو هم گذاشتن تو جامیزشون.آخ....!

من:چی شده؟اپل مانتوی تو هم تو جامیزته؟!

درسا:نه!

من:آهان!اپل مانتوی تو رو هم گذاشتن تو جامیزشون!

درسا:نه بابا!خانم ج.!

من:آهان!اپل مانتوی خانم ج.مونده دست تو؟!

درسا:وای کژدم!می خواستم از خانم ج. کتاب بگیرم،یادم رفت.الان علامتشو رو دستم دیدم!

من:خمیازه

***

یه قانون نا نوشته تو طبیعت وجود داره که می گه مهم نیست چه قدر خوش بگذره،بالاخره حداقل یه آخرش یه ضدحال وجود داره!

من نمی فهمم مردم نباید به بچه شون یاد بدن موقعی که خودشون پیش نماز تشریف دارن و نیستن،یکی یکی با همه ی بچه ها دعوا نکنه؟اون قدر لگد زد که از زانو تا مچ پامو خاکی کرد پسره ی پررو!سه ساعت و نیم داشتم می گفتم:عزیزم نزن.آفرین!نزن دیگه. بچه ی خوبی باش.آفرین.

 

پ.ن.:عسل به خدا حوصلتو ندارم،پنج روزه گیر دادی به من!

پ.ن.2:چیه این اس ام اس ها مد شده هر شب یکی واسم می فرسته فلان عبارتو فلان قدر بگو بعدشم واسه فلان نفر بفرست؟! دیروز تو مدرسه بچه ها ریخته بودن سرم!یکی می گفت واسه من سه بار اومد،اون یکی می گفت چهار بار اومد،یکی دیگه می گفت شیش بار اومد!نگو من واسه هرکی می فرستادم،دریافت کننده ها هم دقیقا واسه همونا می فرستادن!

پ.ن.3:کاش همیشه می شد به بهونه ی بلند خندیدن گریه کرد.ارزششو داره حتی اگه یه لحظه باشه.ارزششو داره حتی اگه بعدش بهت بگن:«چیه؟بدجور خندیدی کژدم!»

پ.ن.4:...(سانسور شد)

پ.ن.5:دو روز مونده!فقط دو روز!بعدش یه ماه وقت داریم واسه ربوکاپ که یه برنامه ی حسابی بنویسیم.

پ.ن.6:می دونستید کندن شاخه ی درختا با دست اشکال داره ولی اگه همونا رو با قیچی باغبونی از بیخ ببرن(بدون هیچ دلیلی) یا به بهونه ی ساختمون سازی با اره تنه شون رو ببرن مشکلی نیست؟و تا وقتی اره هست،حرامه که درختو با ریشه دربیارن و تو یه باغچه ی دیگه بکارن؟این فتوا قبلا تو بعضی جاها بدون بیان شدن الگوی عمل قرار می گرفت.من فقط بیانش کردم که عمل کننده ها راحت باشن.

ماماااااااان!

شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۸۹، ۱۰:۳۱ ق.ظ

بعد از کلاس های شیمی روز پنج شنبه:

خانم م.:کژدم بیا بریم سر کلاس ربوکاپ

من:الان میام.

دستم گرفت و ده بکش! :

- بیا دیگه

- خانووووم!دلتون میاد؟!خانوووووم!من خودم میام وامیستم جای دروازه بان!برنامه نمی خواد که!خانووووم!از ساعت 8 صبح تا 5 بعد از ظهر چند ساعت می شه؟!خانوووووم!گریه

- چی می گی کژدم؟!

- شیمی!‍

- بیام بریم سر کلاس ببینم!یه ساله اومدی ربوکاپ حالا تازه شیمی؟!نمی ذارم بری المپیادا!

-خنثی  

 

پ.ن.:عجــــــــــب!از من بعید بود دوباره این جوری بنویسم!

پ.ن.2:خدایا!یعنی می شه که بشه؟!ولی اگه بشه چی می شه!

پ.ن.3:فاطمه خیلی باحالی!مدرسه بدون من خوش می گذره؟(توهم که می گن همینه ها!فاطمه عمرا گذرش به این جا بیفته!توضیح:سال سوم راهنمایی هم کلاسیم بود!)

پ.ن.4:همین الان حالم گرفته شد!آپم کوفتم شد!نیشخندولی هنوز هم کاش بشه!من که همه ی تلاشمو می کنم.

پ.ن.5:نمی دونم کدوم قورباغه ای کامنتا رو غیر فعال کرده!ببخشید!

 

شانس؟!

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۸۹، ۰۳:۳۰ ب.ظ

کلی جون می کنی بلکه یه رتبه ی عالی تو کنکور بیاری یا تو المپیاد و خوارزمی و بعدش یه دانشگاه خوب تو ایران یا اگه خیلی خوش شانس باشی خارج از کشور قبولت کنن.اون وقت بابای یکی هم سن تو واسه ماموریت می ره کانادا و طرف همون جا بدون هیچ زحمتی می ره دانشگاه!

نمی دونم اگه قرار بود پارسال ما هم بریم الان کجا بودم،ولی می دونم دقیقا سال سوم دبیرستان برمی گشتم و دانشگاه خارج که چه عرض کنم،کنکور خودمونم گند می زدم!

پ.ن:بچه های اول خودمون!این قدر تحویل نگیرید منو!پررو می شم!من عادت دارم اکثر بچه ها حداقل تا وسط سال ازم متنفر باشن!نیشخند

یعنی می شه؟

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۸۹، ۰۴:۰۶ ب.ظ

یعنی می شه فردا خوش بگذره؟

ای خدا!چی می شه فردا روز خوبی باشه؟چی می شه فردا مثل امروز و دیروز و کل این هفته نباشه؟چی می شه از فردا دیگه هر کی منو دید نگه چرا این قدر دپرسی؟

این هفته اصلا هفته ی خوبی نبود.از روز اول با گریه و زاری و عزا شروع شد و دو روز آخر هم در حال سکته کردن بودم.یعنی مطمئنم اگه داییم خونمون نبود و هر دیقه باهام شوخی نمی کرد دق کرده بودم!

کاش فردا که روز اول هفته س خوش بگذره.کاش این هفته خوب خوب شروع بشه.

برای این که خوب شروع بشه من هم قالبمو عوض می کنم و یه قالب شاد می ذارم.

البته از اول پاییز قراره این وبلاگ یه تغییر اساسی بکنه.یعنی کلا از این رو به اون رو بشه.شاید دیگه اثری از یه عقرب که سمیه و نیش می زنه توش نمونه.شاید هم فقط در حد اسم نویسنده باشه.دارم واسه رسیدن پاییز و عوض شدن این جا روز شماری می کنم.نه از الان،از اول تابستون که این ایده به ذهنم رسید.همه چیز آمادس.فقط باید پاییز زودتر برسه.

پ.ن.:ددمنشانه!نیشخند(خودش کلی حرف سیاسی بود!فقط یه کم تحقیق می خواد!البته مال دو هفته پیشه اما وقت نشده بود بنویسم!)

چند دیقه بعد نوشت:نه!مطمئنم فردا خوش نمی گذره.همین الان مطمئن شدم!

 چند دیقه بعدتر نوشت:حالا که فکر می کنم می بینم فردا باید خیلی خوش بگذرهچشمک!

تنها رفتی اما یه شهر رو تنها گذاشتی

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۸۹، ۱۲:۵۰ ب.ظ

یه عمر در مقابل غم از دست دادن چهارتا پسرت مقاومت کردی و بالاخره تو یه عکس سیاه و سفید گوشه ی اعلامیه ی ترحیم آروم گرفتی!

وچه قدر دردناک بود ناله ی دختر ها و نوه ها و بغض تنها پسر باقی موندت که بار ها فرو داده شد.و از همه دردناک تر ناله ها درد دل های همسرت بود که دل سنگ رو آب می کرد.

کی فکرشو می کرد که بعد از رهایی از اون بیماری سخت به این زودی پر بکشی؟

 

 

کشتی کج

چهارشنبه, ۶ مرداد ۱۳۸۹، ۱۱:۲۸ ق.ظ

وسط زمین کشتی کج وایستاده،ضربه ها رو از حریف می خوره اما سکوت می کنه.فقط برای این که بدونه ظرفیتشو داره یا نه!