راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۹ ثبت شده است

همه چی!

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۱۰:۵۳ ق.ظ

 

سلام.

امروز رفتم کارنامه ی آزمون جامع هفته ی پیش رو گرفتم.با این که رتبه ام تو مدرسه خوب شده و لی به شدت آزمونو افتضاح دادم.

تو این پست از در و دیوار و کوچه و خیابون و هر چی گیرم اومد می خوام بنویسم.

دقت کردید تا حالا از مامان و بابام هیچی ننوشتم؟!

مامانم:فقط کارتون اینه که آب بخورید لیوانشو بذارید تو ظرف شویی.هی باید برم و بیام لیوان بشورم!

من:من که خودم لیوانمو می شورم و لی وقتی بشوریم هم می خوای بیای دور ظرف شویی رو دستمال بکشی بگی من هی می رم و میام باید دستمال بکشم!

بابام:خنده

این بزغاله نصف کارش اینه که با تلفن حرف بزنه.حالا اگه دوستاش باشن این جوری:

-الو سلام!خوبی؟

اگه یکی دیگه باشه:

-الو؟

-....

-سـ...لام!

-.....

-بهههههله!

-.....

-بهههههله!

-.....

-نهههههههه!

-.....خنثی

چه قدر خوشن این اهل فامیل و دوستای بزغاله!این چند وقت اون قدر سرکارشون گذاشتم که خدا داند!نیشخند

من:اووووو....(همه ی قسمت های "من" روبا صدای بچه بخونید!)

سایه(دوست بزغاله):آخی چه نازه داداشت!

***

من:اغووووو....!

خالم:واییی!قربونش برم!

***

من:هویییی....!

عمم:سلام!محمدمتین آقا!

 

.

.

.

واین ماجرا ادامه دارد!زبان

معلم برنامه نویسی:برنامه ی یه تیم فوتبال رو بنویسید با سیستم یک،صفر،ده!خنثی

شهید گلاب رو می شناسین؟همون که از قبرش گلاب می جوشه.واقعیه ها!خیلی روش تحقیق شده.

شهید سید احمد پلارک ،گلزار شهدای بهشت زهرا(س)،قطعه ی 26،ردیف 32،شماره ی 22.

دیروز یکی از دوستام اومد خونمون با هم ریاضی کار کردیم.شنبه امتحان ریاضی دارن.ما هم دینی داریم.خدایی کتاب مزخرفیه.اون قدر جمله هاش پیچیدست که نمی شه حفظ کرد.اگه آرایه های ادبیشو برداریم می شه کلشو تو یه صفحه جمع کرد!

این محمد متین ما نابغه ی کاپیوتره ها! دیروز داشتم یه وبلاگی رو می خوندم،دیدم صفحه داره بزرگ می شه!نگاه کردم دیدم آقا خم شده رو کیبرد داره صفحه رو بزرگ می کنه!اون روز هم بابام داشت خبر می خوند،هی صفه رو میاورد پایین که بقیشو بخونه و هی محمد متیین با کیبرد می بردش بالا!از کنار کامپیوتر که می بریمش اون ور گریه می کنه!

امتحان پیش دانشگاهیا شروع شده و زیبا هم مثل این که چسبیده به کتاب هاش!چند روز پیش مامان و باباش رو دیدم اما خودشو ندیدم.مخیه واسه خودش!درس نخونده نمره هاش خوبه.حالا که داره درس می خونه احتمالا بیست و یک بگیره! دعا کنید کنکورشو خوب بده.

یه دفتر دارم،توش جمله های قشنگ و اینا می نویسم.خیلی درسا می شه ازشون گرفت.می خوام تو هر پست چند تا بنویسم .خواهش می کنم بیاید یه کم روشون بحث کنیم.بحث های این مدلی رو دوست دارم.اینا رو از اون تو نوشتم:

*اگه می خوای ارزشت رو پیش خدا بدونی نگاه کن ببین ارزش خدا پیش تو در هنگام گناه کردن چه قدره

با این خیلی موافق نیستم.پس اون حدیث که می گه خدا اون قدر بنده هاشو دوست داره که اگه بفهمن از خوش حالی می میرن چی؟

*عشق یه ساعت شنیه هم زمان که قلب رو پر می کنه مغز رو خالی می کنه.

پس چرا وقتی اون روز تو کلاس ادبیات گفتم عشق و دیوونگی فرقی با هم ندارن همه اعتراض کردن؟در ضمن این چی؟:

*"دل"دلایلی داره که عقل از اون بی خبره.

 

روز آخر مدرسه!

سه شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۰۳:۲۸ ب.ظ

بالاخره سال اول هم تموم شد!

امروز روز خوبی بود.هرچند با ضد حال شروع شد ،با ضدحال همراه بود و با ضد حال هم تموم شد!نیشخند

ساعت یک ربع مانده به 6 بابام اومد صدام زد و گفت:پدر بزرگ راننده سرویستون فوت کرده و نمیاد.خودم باید ببرمت.خمیازه

پا شدم حاضر شدم و فهمیدم مامانم می خواد بره بیرون،پس محمد متین جان هم تا مدرسه همراه من خواهد آمد.هورا

تا رسیدیم مدرسه،گفتن امتحان ادبیات دارید از کل کتاب!عجــــــــــب!الان می گن؟!کلافه

آخر معلوم شد اصلا معلمو پیدا نکردن که بگن سؤال طرح کن،چه برسه به امتحان گرفتن!خنثی

زنگ آزمون نشستیم با بزی مثل بز سودوکو حل کردن!نیشخند

زنگ دوم خبر رسید که دایی دبیر ریاضی فوت شده و ایشون هم نمیاد.خدا بیامرزدش

بیکاری تو زنگ ریاضی بد نبود اما وقتی خبر ادغام شدن کلاسمون با کلاس فیزیکو شنیدیم...!گریه

ضد حال بعدی کسر نمره انضباط  دو نفر از بچه های کلاسمون بود.

زنگ تفریح تشریف بردم دفتر و خبردار شدم که تو ورودی های سال بعد،اول شدم!آخر سالی بالاخره یه گلی کاشتم!عینک

ضدحال بعدی این بود که دوما این زنگ تعطیل شدن و رفتن خونه و لی ما باید می موندیم مدرسه!خنثی

زنگ سوم شیمی داشتیم.کل کار مفید خانم معلم این بود که بارم هر فصل رو بگه و البته گفت کجاهای کتاب رو بیشتر بخونیم که کار بیهوده ای بود.چون شیمی امسال کشوریه!چشم

زنگ ناهار،طبق برنامه ریزی قبلی بچه ها رو جمع کردم یه طرف حیاط که بیاید روز آخر با هم ناهار بخوریم.ضد حال این قسمت هم باز کسر نمره انضباط به صورت کاملا بی دلیل از یه سری دیگه از بچه ها بود.نمی دونم امروز مثل این خانم معاون تازه یادش افتاده بود که آخر ساله و دفتر انضباط خالی مونده!ابرو

زنگ چهارم ورزش داشتیم.فقط من و بزی و حبیب و شادی و پارمیدا رفتیم حیاط!

هنوزم نمی دونم چرا مواقع بی کاری همیشه یه پام دفتر خانم مدیره!سوال

پس طبق جمله ی بالا نصف زنگ رو دفترخانم مدیر بودیم.اصولا اون جا من یه آدم دیگه هستم و همین الان هم درست یادم نیست اون جا چی گفتیم و چی کار کردیم.فقط یادمه دوباره اجازه ی آب بازی با آب جوی حیاط مدرسه رو گرفتیم!از خود راضی

بدو بدو رفتم بوفه یه آب میوه خریدم که لیوانشو داشته باشم!بعد هم رفتم بالا و به بچه ها گفتم زنگ تفریح آب بازی داریم.

ضد حال بعدی باز خانم معاون بود!رفتم بهش گفتم اجازه ی آب بازی داریم که مشکلی پیش نیاد.ایشون هم اول گفتن چرا اجازه گرفتی و بعد هم گفتن حالا که خانم مدیر اجازه دادن من حرفی ندارم!ممنونیم که اول ضدحال می زنید و بعد موافقت می کنید!عصبانی

زنگ تفریح موش آب کشیده شدیم و دنبال چاره ای می گشتیم که خشک بشیم.این بار نوبت بزبزقندی بود که چاره ای بیاندیشد!

رفت سراغ دبیر زبان و کلی خواهش کرد که جلسه ی آخر تو حیاط برگزار بشه.ایشون هم نمی دونم چی شد که موافقت کردن!تعجب

 خلاصه!ولو شدیم وسط حیاط!در این هنگام ضد حال بعدی اتفاق افتاد:

-بچه ها جزوه های زبان رو باز کنید...

-نه خانم جلسه ی آخره!تو رو خدا خانم!خانم!...

اولیه صدای دلنشین دبیر زبان و دومیه صدای بچه ها بود.باز هم به طرز عجیبی خانم دبیر موافقت کردن و قرار شد فقط بچه هایی که می خوان، برن برای زبان کنفرانس بدن تا مثبت بگیرن.باز بساط دفتر خاطره ها و بحث های سیاسی(قلب )پهن شد!

دو دیقه بعد بچه های سوم و کلاس بغلی هم اومدن پایین!عجـــــب!

آخر زنگ هم بچه های اون یکی کلاس تشریف فرما شدن!خنثی

ده دیقه ی آخر همه قیام کرده بودن و داشتن با بقیه خداحافظی می کردن و طبق معمول حلالیت می طلبیدن.

-کژدم منو حلال کن!خدایی خیلی پشت سرت حرف زدم!

-لطف دارید شما!

یه سریا رو هم که جو جدایی گرفته بود و داشتن چیلیک چیلیک اشک می ریختند و می گریستند!

-شادی!چرا گریه می کنی؟! اااا....!

-کژدم ببخش اگه حرف بدی زدم و ناراحتت کردم!

-ببین این جوری می گی من ناراحت می شما!من که هی می رم و میام به تو متلک می گم بچه!تو باید منو ببخشی!

بد نیست بدانید در این حین خانم های محترم معاون هم تو دفتر خانم مدیر جمع شده بودن و داشتن هرهر به ما می خندیدن!متفکر

بچه ها به خدا ما خرداد هم قراره هم دیگه رو ببینیما!

و اما ضد حال آخر این بود که باز کارمون افتاده بود به این مسئول سرویس مدرسه که یه نفر هم دل خوشی ازش نداره!

-شما دو نفر برید بشینید جلو!

-ما دو نفره جلو نمی شینیم!

-برید بشینید دیر می شه!خنثی

-ما دو نفره جلو نمی شینیم!

-برید دیگه!

-ما دو نفره جلو نمی شینیم!

-حالا این یه بارو برید بشینید!

-ما دونفره جلو نمی شینیم!

دلم خنک شد که این جوری جلوش واستادم!    از خود راضی  

مثل این که ترسیده بود مثل یه سری دیگه از بچه ها بریم دفتر خانم مدیر و شکایت کنیم که با یه ماشین دیگه فرستادمون!

بالاخره امروز هم تموم شد!

پی نوشت:روز عادی 7 تا غایب داریم،امروز همه اومده بودن!

پی نوشت 2:امروز به هیچ عنوان حس روز آخر مدرسه رو نداشتم!

پی نوشت 3:تموم شد؟!

پی نوشت 4:بله!برای آب بازی هم اجازه می گیریم!آدم خوبه کارای غیر قانونی رو هم از راه قانونیش بره!

 

مشهد

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۱۲:۱۸ ب.ظ

 

مشهدو دوست دارم به خاطر احساس غریبی و احساس قریبیش!غریبی امام رضا که می شه حسش کرد و قریبی به آسمون.

مشهدو دوست دارم به خاطر مردم صمیمیش که با آدم مثل کسی رفتار می کنن که انگار سال هاست می شناسنش.

 مشهدو دوست دارم به خاطر له شدن بین زوار موقع زیارت کردن.

 مشهدو دوست دارم به خاطر سقاخونه ی حرمش با پیاله های کوچیک فلزی که توش قرآن نوشتن.

 

مشهدو دوست دارم به خاطر کبوتراش که عمریه مردم برای حاجت روا شدن براشون دونه می ریزن.

مشهد رو دوست دارم به خاطر خستگیا و پادرداش که بعد از برگشتن از حرم و بازار میاد سراغت.

 مشهد رو دوست دارم به خاطر بازارش که اگه قصد خرید کردن هم نداشته باشی،دست خالی ازش برنمی گردی.

 مشهدو دوست دارم به خاطر خاک شیر و یخ در بهشت و بستنی های نیم متریش که هر چند قدم انتظار زوار تشنه رو می کشن.

 

نمی دونم چرا تو این دو سه شب،همش بین مردم داشتم دنبال یه چهره ی آشنا می گشتم.

 شب آخر،حرم یه جور دیگه بود.کبوترا ی سقاخونه،دیگه پرواز نمی کردن.همه شون یه گوشه نشسته بودن.نمی تونستم از حرم دل بکنم.دستم به ضریح نرسید.عقب واستادم و تا جایی که می شد،خیره شدم به ضریح.شب عجیبی بود.صدای نوحه با رفتن تو صحنای مختلف کم و زیاد می شد.مردم همه سیاه پوشیده بودن.بیشتر ازشب های دیگه دنبال قیافه ی آشنا می گشتم.دوست نداشتم برگردم با این که روزای قبل برای برگشتن لحظه شماری می کردم.

 

 

ماجرای پر سانسور انجمن اسلامی!:

این دوم مطلب این وبلاگه که به شدت سانسور می شه!

فرم رو دادن دستمون.نه خیر!مثل این که هیچ راهی نیست.باید پرش کنیم.اشکال نداره!بذار اینم یه تجربه باشه تو زندگیمون.ببینیم انجمن اسلامی چیه!

 سوال اول:چه فیلمی را از همه بیشتر دوست دارید؟چرا؟

 خب!همه نوشته بودن روز سوم!نچ!ک..تا..ب..قا..نو...ن!چو..ن..وا..قعـ..یت...ها..ی..جامـ..ـعه..را...نـ..شان...می...دهـ..د.

 سوال بعد:با این که" بیان کردن نظر شما در جمعی که اکثرا با آن مخالفند،غلط است"تا چه حد موافقید؟

 جواب:مـ...خا..لفم!

 سوال بعد:بهترین شخص از نظر شما چه کسی است؟

 الان باید می نوشتم:ریاست محترم جمهوری؟یا مقام معظم رهبری؟یا اونایی که خودم می خوام مثل ..... (فیلتر شد!)!این جوری که یه راست می برنم پای دار که تو منافقی!اشکال نداره!بذار ویژگی ها ی یه آدم خوب روبنویسم

 کسی...که..ارا..ده..ی..قوی...داشـ..ته..با...شد!

 سوال بعد:شما با این نظریه تا چه حد موافقید؟

 "انقلاب امام خمینی(ره)بهترین اتفاق ممکن در آن زمان بود و باعث شد که کشور ما تا به امروز بهترین وضعیت خود را داشته باشد"

 بسم الله!اول جمله و آخر جمله که دقیقا عکس همن!من با قسمت اول مشکلی ندارم ولی با قسمت دوم که نمی شه کنار اومد!اینم که پنج تا گزینه بیشتر نداره:

 1-کاملا موافقم(حتی اگه بمیرم نه!)

 2-موافقم(خواب دیدی خیر باشه!)

 3-تاحدی(می شه روش فکر کرد!)

 4-مخالفم( خدایی اگه با قسمت اول هم مشکل داشتم اینو می زدم!)

 5-کاملا مخالفم(اگه با قسمت اول هم مشکل داشتم و یه کم شجاع هم بودم،حتما اینو می زدم.)

 البته از اون جای که یه کم هم باید فکر مدرسه بود،گفتم نمی زنم!یکی از مسئولین مدرسه هم تا دید این سؤالو جواب ندادم،گفت این جوری که خیلی بد می شه.اگه واقعا نمی تونی با دومی کنار بیای،"تا حدی"رو بزن.

 یه سری سوال مسخره ی دیگه رو هم جواب دادم و فرم رو تحویل دادم.

 -بیا مصاحبه!

 اول در مورد فعالیت های مختلف هنری و پژوهشی و اینا پرسید و بعد:

 -چه چیز تو جامعه تو رو بیشتر از همه تو رو اذیت می کنه؟

 -تظاهر!

 -یعنی چی؟تظاهر به این که خوبن در حالی که خوب نیستن.

 می شد خیلی چیزای دیگه هم گفت اما هم عصبانی بودم و فکرم کار نمی کرد،هم خواستم یه کم به فکر مدرسه باشم

 خانومه هم خواست یه کم ماست مالیش کنه:

 -آهان!اینی که گفتی بین دوستاته دیگه؟

 با جدیت گفتم:

 -نه!همه جا هست!

 از منحرف کردن بحث نا امید شد:

 -چه چیزی تو جامعه بیشتر از همه خوش حالت می کنه؟

 بعد از کلی فکر کردن برای این که کلمه ی مناسبی رو جانشین "اتحاد"کنم،بالاخره همونو به کار بردم:

 -اتحاد...!

 نه!خانومه خیلی بدجورنگام می کرد!خیلی ضایع شد!باید یه جوری درستش کنم!

   ...همکاری!

 داشت خندم می گرفت!

 -خب!خیلی ممنون!می تونی بری!

 -ممنون!خداحافظ!

 خدایا شکرت!فرداش از خانم مدیر شنیدم که این عزیزان دل از ما خوششون نیومده!

 

 پی نوشت سیاسی(!):یه شب ساعت دو همه خواب بودن،من هم رادیو گوش می دادم.همین جوری گشتم و گشتم تا رسیدم به رادیو معارف:

-...جهت سلامتی ولی عصر(عج)و جانشین بر حق ایشان حضرت ....

 زدم رفت!(رو کلمه ی "حق"من تاکید کردم،نه رادیو!)

 

 

 

حساسیت مسخره!

پنجشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۰۵:۵۲ ب.ظ

سلام!دوباره اومدم!حالا این که چرا این چند وقت نبودم ماجراش طولانیه!فردا آزمون داریم.برای اولین بار،درس خوندم بلکه رتبه بیارم!تا خدا چی بخواد.اومدک که زود برم.

سارا جان(سارای اون کلاس!)!عزیزم!من نه ناراحتم،نه گریه کردم!

دبیر شیمی عزیز!من سر کلاس شما خواب نیستم که وقتی می گم،می خوام برم یه آب به صورتم بزنم،پوزخند می زنی!

دبیر هندسه!من به خاطر صفری که به کل کلاس دادی گریه نمی کنم!

دبیر فیزیک!من به خاطر گرد و غبار چشمام این جوری نشده!

مدیر محترم!من پیاز خرد نکردم!

پارمیدای عزیز!من وحشتناک نشدم!

فقط حساسیت دارم!همین!

پی نوشت:مثل این که سال دیگه دو تا کژدم کوهی تو مدرسه خواهیم داشت!

نه خیر!اشتباه نکنید!کژدم کوهی،کژدمی نیست که تو کوه زندگی کنه!بلکه شخصیه با اسم من و فامیل بز!اون هم دو تا!

پی نوشت 2:فردا اگه خدا بخواد داریم می ریم مشهد.وقتی برگشتم،ماجرای انجمن اسلامی رو می خوام بنویسم!قبولم نکردن!هورا

مسافرت کاشان و یه سری هم حرف اضافه!

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۰۲:۴۰ ب.ظ

 

سلام.

اومدم که بنویسم اما حال و حوصله ی ویرایششو ندارم.خوابم میاد!خمیازهممکنه هیچ کدوم از جمله هاش به هم ربط نداشته باشن!

الان از مدرسه رسیدم دو ساعت دیگه هم باید برم از دندونام عکس بگیرم که ببینم همه شون خرابن یا هنوز هم می شه به دو سه تاشون امیدواربود!

یه برنامه ی مزخرف بهمون دادن که واسه آزمون بیست و چهارم باید بخونیم.مزخرف از این جهت که ما هر درسی رو که امروز صبح امتحان داریم،باید امروز بعد از ظهر بخونیم!

خدا این هنر پیشه هایی که تازه فوت کردن رو رحمت و اونایی که نذاشتن واسه حمیده خیرآبادی مراسم بگیرن رو لعنت کنه!

خوشم اومد که ثریا قاسمی تو مراسم عوض مشکی سبز پوشیده بود!

جهان رو هم خدابیامرزه!یه سی دی ازش داریم که اون قدر گوش دادیم،همه مون حفظیم!

چند روز پیش نامه ی آقای نوری زاد رو هم به مقام معظم رهبری(به چی می خندی؟!)خوندم!حالا که وضعیت اون این جوریه،خدا به ما رحم کنه!

چه قدر یه عده از مردم نامردن!(چیه؟!مگه من شخص خاصی رو گفتم؟!)

دیروز کاشان بودیم.با مدرسه.بالاخره این بزی هم با ما یه اردو اومد.خوش گذشت هر چند سومین بارم بود که می رفتم کاشان!

قرار بود ساعت شش صبح بریم،ساعت شش و نیم شد و اتوبوس دومیه نیومد!زنگ زدن بهش،گفت یادم رفت که باید بیام!آخر سر مجبور شدیم با یه اتوبوس تا ترمینال بریم!قبل از این که بریم خانم مدیر داشتن نظر بچه ها رو در مورد رفتن با یه اتوبوس می پرسیدن:

-بچه ها!اون اتوبوس دومیه که قرار بود بیاد و نیومد،...

-بله بله بله بله!

-...،ما یکی دیگه رو هماهنگ کردیم،گفت تا یه ساعت دیگه می رسم.حالا موافقید برای این که زودتر بریم،خودمون با یه اتوبوس تا ترمینال بریم،...

-بله بله بله بله !

-...واقعا می تونید با یه اتوبوس برید،نمی خواید صبرکنیم؟

-بله بله بله بله!

-خب پس می ریم.من برم هماهنگ کنم.

-بله بله بله بله!

نیم ساعت بعد از رفتن خانم مدیر:

-بله بله بله بله!

!

در حالی که داشتیم از کمبود اکسیژن خفه می شدیم،تا ترمینال رفتیم.بعد از این که سوار ماشین شدیم:

-خانم!می شه سی دی بذارید آهنگ گوش کنیم؟!

-فقط شجریان!اگه شجریان دارید،بذاریم گوش بدید!

-خانم!اینو بذارید دیگه!

-این کیه؟!

-برادر آرش!نیشخند

یه بنده خدایی:برادر حاج آرش!

ـآرش دیگه کیه؟!مجازه؟!

-بله خانم!مجاز مجاز‍!فقط هم تو ایران می خونه!دروغگو

چون هیچ کس سی دی شجریان نداشت،بحث سی دی گذاشتن،منتفی شد!بچه ها رفتن ته اتوبوس و خودشون هر چی می خواستن خودشون خوندن!

وقتی رسیدیم کاشان اول رفتیم باغ فین.دوتا خارجی اون جا بودن که معلوم نیست چرا یه دفعه از معاون ما تشکر کردن.ما هم مسخره بازیمون گل کرد و ...:

-حسنی!حسنی!ببین اینا خارجکین!نیگا کن!اااا.....!زبان

-اااا...!خارج یعنی همون جا که تو توش بودی؟!

-آره !آره!خودشه!

-(اینو لطفا با لهجه ی غلیظ بی سوادی بخونید!همون"هاواریو"خودمون!)HOW ARE YOU?

-I am thank you!

-قهقهه

رفتیم تو یکی از ساختمونا و یه خانمی درمورد تاریخ باغ برامون صحبت کرد:

-....خب بچه ها!اگه کسی سؤالی پرسشی یا تگ کواسشن(tag question)داره بپرسه!

-خنثی

بعد از باغ فین رفتیم واسه ناهار و نماز.عجب سالنی بود!یه تالار که یه گوشه هم یه اتاق برای عروس و داماد داشت.فقط یه فرقی که داشت این بود که یه دیوارش کلا شیشه بود و رو به خیابون و همچنین کلا برای خانم ها و آقایان با هم 60 نفر ظرفیت داشت!یه حموم هم داشت که دوشش رو برداشته بودن و کرده بودنش نماز خونه!

تو اتوبوس در حال رفتن به نیاسر:

پارمیدا:خب سارا!سؤال اولو تو بپرس.

سارا:دماغ مودی رو کی کنده؟

پارمیدا:دماغ مودی رو کی کنده؟

حبیب:دماغ مودی رو...مودی کیه؟!

پارمیدا:موقعی که جیمز پاتر،اسنیپو تو هوا نگه داشته بود،کسایی که اون جا بودن چی کار می کردن؟

حبیب:لوپین که داشت کتاب می خوند.

سارا:سیریوس هم داشت می خندید.

دیگه از این به بعدشو رفتن تو بحث سیریوس:

ـ هنرپیشه ی سیریوس باید از اینی که هست خوشگل تر می شد.

-آره اصلا بهش نمی خورد همون باشه.

- رنگ موهاش باید فرق می کرد.

خانم ع. رو به مدیر:سیریوس بلک رو می گن!مال هری پاتره!این بچه ها به جای این که درس بخونن هری پاتر می خونن!

-تعجب

بعد از ناهار می خواستیم بریم نیاسر که آدرس رو اشتباه دادن بهمون و رفتیم سمت قمصر!خوب شد وسط راه فهمیدن و برگشتیم!رفتیم یه سری عکس از آبشار گرفتیم و یه عده بچه ی بسیار با ادب رو هم ملاقات کردیم!تو راه هم یه جا واستادیم که گلاب و اینا بخریم.

بعد رفتیم یه باغ گل که گل نداشت(!):

-این جا چرا گل نداره؟!

-گلاشو نمی ذارن واسه الان که!صبح زود می چینن!

کنار باغ یه قسمتی رو هم گندم کاشته بودن:

-بچه ها بریم وسط گندما عکس بگیریم!

- نرید بابا!گندما رو خراب می کنین!

خانم ش:بیاید بیرون از تو گندما!اون جا پره عقربه!

-من می خوام برم پیش دوستام!می خوام برم پیش هم نوعام!ثریا واقعا که!حداقل یه عقرب واسه من می گرفتی!گریه

بعد هم قرار شد برگردیم تهران.سوار اتوبوس که شدیم:

-(این قسمتو با لهجه ی غلظ ترکی بخونید!)اگر چنان چه اتوبوس چپ کرد،زیر صندلیا چتر نجات هست!این جوری می گیریدش،بعد می پرید بیرون و چتر باز می شه!این جا هم در برای خروج اضطراری هست!دو تا چپ و راست،یه در بالا!یه در پایین زیر پای من...

این جا بود که خانم مدیر رو دید و :

-...اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.نیشخند

-قهقهه

طرفای قم یه جا واستادیم که بستنی بخوریم.بعد هم اومدیم تهران.تواتوبوس:

-سارا!سارا!دویست و شیش صندوق دار!

دو دیقه بعد:

-سارا !سارا!دویست و شیش بدون صندوق!

دو دیقه بعد:

-سارا!سارا!پیکان صدوق دار!

دو دیقه بعد:

سارا!سارا!پرادو بدون صندوق!

دو دیقه بعد:

سارا!سارا!پراید صندوق دار!

دو دیقه بعد:

-سارا!سارا!پراید بدون صندوق!

دو دیقه بعد:

سارا!سارا!پراید نصفه صندوق!

بالاخره رسیدیم جلو در مدرسه:

-من دلم واسه محمد متین تنگ شده،الان برم خونه خوابه!خواب باشه هم که حال نمی ده!می خوام بغلش کنم اون قدر محکم که جیغش دربیاد!ااا...!اون بابامه!محمدمتین رو هم آورده!خانم!خیلی ممنون!خیلی خوش گذشت!خداحافظ!

این هم یه مدل خداحافظیه دیگه!چشمک

 

پی نوشت ها:

1-من فکر می کردم بد بودن فقط مال دنیای آدم بزرگاس.نمی دونستم آدمای کثیف تو دنیای ما هم پیدا می شن.

2-دو روز پیش بالاخره حرفی که چند وقت مونده بود تو دلمو بهش گفتم.بهم متلک انداخت و من هم یه جوری جوابشو دادم که خودم دهنم باز موند از تعجب!

3-امروز خانم س.ومده بود مدرسمون.حیف که درسا نبود.

4- من همینیم که هستم!دوست دارم گاهی یه کم هم حرفای سیاسی بزنم!مجبورت نکردن بخونی که بعد از هر مطلب هی به من میگی چرا سیاسی نوشتی!

5-من وقتی اعصابم خرد می شه،سه تا کار آرومم می کنه:یا باید داد بزنم که فقط تو بالش امکان داره!یا باید گریه کنم که تو ترکم!یا باید اون قدر چرت و پرت بگم و الکی بخندم که کاملا آروم بشم.همینه که این آخرا خیلی چرت و پرت می گفتم!(منظورم مسافرت کاشانه.نه کلا این اواخر!)

 

انشای تابستان و حکایت جدایی!

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۰۴:۳۷ ب.ظ

 

سلام!

از عنوانش تعجب نکن!اموضوع مخصوص شروع تابستان بود اما نمی دونم چرا دلم خواست الان بنویسمش.

قراره یه قصه ی خیلی خیلی تلخ رو بخونید پس لطفا یه بسته دستمال کاغذی کنار دستتون باشه که اشکاتون رو صفحه کلید نریزه!

تو جواب یه کامنتی نوشته بودم "از دوست داشتن و دوست داشته شدن بدم میاد"شاید دلیلش اینه:

کلاس پنجم دبستان بودم که معلممون گفت باید یه انشاءبنویسید با یه همچین موضوعی: "تابستان را دوست دارید یا نه؟"

یکی از بچه ها گفت:من یه جا خوندم که فقط پنج درصد از بچه ها از تابستون بدشون میاد.

همون موقع من گفتم:من از تابستون خوشم نمیاد!

و بعد شروع کردم به نوشتن انشاء.خب طبیعیه که یادم نیست اون انشاءدقیقا چی بود اما مفهوم کلیش یادمه:

کلاس اول که بودم،یه معلم داشتیم که خیلی دوستش داشتم.بعضی وقت ها سر کلاسش که بودیم،دانش آموزان سال قبلش میومدن و بهش سلام می کردن.من هم با خودم می گفتم:سال دیگه من هم قراره همین کارو بکنم.تابستون که شد،سال بعد رو هم به همون مدرسه رفتم.اما معلم کلاس اولم از اون جا رفته بود.تا وسط های سال،تو مدرسه دنبالش می گشتم!

سال دوم معلمی داشتیم که واقعا عالی بود.اما این بار من مجبور شدم از این مدرسه و کلا از ایران برم.همش به خاطر شغل پدرم بود که مجبور شدم سه سال تو کشور نروژ زندگی کنم.

گفتن این جا مدرسه ی ایرانی نداره و مجبوری تو خونه درساتو بخونی و بعد بری سفارت امتحان بدی اما برای این که صبح تا شب خونه نباشی،برو یه مدرسه ی نروژی تا زبان این جا رو هم یاد بگیری.من هم این کارو کردم.دوباره اواسط سال یکی از معلم هلمون رفت!دیگه هرجا یه زن با موهای فرفری طلایی می دیدم،منتظر وامیستادم که صورتشو ببینم که نکنه "گورو"باشه!

سال بعد وقتی زبانشونو یه کم خوب یاد گرفتم،از همون مدرسه منو فرستادن یه مدرسه ی دیگه!

اون سال که دیگه واقعا مسخره بود!معلم اول منتظر بچش بود و یه ماه بعد رفت!معلم دوم می خواست ادامه تحصیل بده که رفت

و معلم سوم تا وقتی من بودم موندگار شد!

سال آخر چون بابام قول داده بود،منو تو مدرسه ی بین المللی ثبت نام کرد.ترم اول که تموم شد،رفتم مدرسه ی ایرانی که تازه افتتاح شده بود!

این انشاء رو تو همون مدرسه نوشتم و آخرش هم اضافه کردم:"حالا شما بگید،من باید از تابستون بدم بیاد یا نه؟!"

درسته که اون موقع از موضوع اصلی یه کم فاصله گرفتم اما یکی از مهم ترین چیزها این بود که بعد از هر تابستون مدرسم عوض می شد و تابستون ها خیلی برام جالب نبودن.

البته این رو هم باید بگم که تحمل کردن بچه های نژاد پرست نروژی  واقعا سخت بود.من اکثر اوقات تو مدرسه تنها بودم.هر سه سال!نه خب!دو سال!

ولی همه چیز این جا تموم نشد!

سال آخر نمی ذاشتن بابام بیاد ایران!می گفتن کارمند خوبیه،بهش حکم برگشت نمی دیم!

ما هم باید میومدیم ایران برای عروسی داییم.و بعدشم باید تکلیف مدرسه هامون روشن می شد.به خاطر همین هم من و مامانم و بزغاله اومدیم ایران.اما بابام حالا حالا ها نمی تونست بیاد بنا بر این ما تو سراب برای مدرسه ثبت نام کردیم چون خونه ی همه ی فامیلامون اون جاست و تو خونه ی خودمون هم مستاجر داشتیم.

بالاخره بابام اومد و می خواستیم بیایم تهران اما چون اواسط ترم بود،من یه ماه موندم خونه ی مادربزرگم و بعد از یه ماه برگشتم تهران.خب تابلوئه که بازم مدرسم عوض شد!

یه ترم و سال بعد رو رفتم یه مدرسه ی بعد از ظهری که دیگه خسته شدم و تصمیم گرفتم سال سوم راهنمایی رو برم یه مدرسه ی شیفت صبح.رفتم مدرسه ی شاهد که دبیرستان رو هم برم شاهد اما بعد نظرات کلا تغییر کرد و اومدم یه مدرسه ی دیگه.

بعد از این که سوم راهنمایی تموم شد،دیگه دست من نبود که تو اون مدرسه بمونم یا نه!

امسال هم که اول مشاورمون و بعد هم معلم عربی مون که هر دو آدم های خیلی خوبی بودن رفتن.

از سال بعد می ترسم!مدیرمون گفته تا من این جام تو هم هستی،اما اگه یه وقت خواست بره چی؟اگه مجبور شدیم دوباره بریم یه کشور دیگه چی؟

شاید اگه این اتفاقات برای هر کسی میفتاد این قدر ناراحت نمی شد.اما من هر جای جدید که می رم اولین فکری که به ذهنم می رسه،اینه که نکنه یه زمانی اون جا دیگه همون جوری که هست نباشه،یا من مجبور شم اون جا رو ترک کنم!به خاطر همینه که وقتی بچه های جادوگران داشتن کم کم از هم جدا می شدن من می گفتم تقصیر منه و می ترسیدم و به خاطر همینه که از دوست داشتن بدم میاد چون می ترسم به کسایی که دوستشون دارم وابسته بشم و اگه یه زمانی مجبور بشم ازشون جدا بشم برام سخت باشه.مخصوصا این که همون طور که گفتم همه ی فامیل من تو شهرستان زندگی می کنن و من هر سال دو سه بار همه شون رو می بینم .البته باید خطاب به یکی از دوستان بگم که خدا رو نمی شه با هیچ چیز مقایسه کرد.من همیشه خدا رو دوست داشتم و دارم.خدا هم که همه ی بنده هاشو دوست داره.

می مونه دوست داشته شدن که اینو نمی خوام بگم.همین!

همینه که هیچ وقت تو هیچ مدرسه ای دوستای واقعی نداشتم تا امسال!امسال تقریبا از صبح تا شب با یه بز به سر می برم!

البته نه این که به هیچ عنوان هیچ دوستی نداشته باشم!من یه دوست دارم به اسم نیوشا که از دوسالگی باهاش دوستم.اما خیلی کم می بینمش و این بین حتی شده دو سال نبینمش.یکی دیگه هم هست به اسم فاطمه که باباهامون از زمان دانشجویی با هم دوست بودن اما الان مجارستانه!

چرا من؟این سوالی نیست که تو مواقع خاص بپرسم.همیشه و تو هر موقعیتی برای من امکان پرسیدن این سؤال هست.می بینید که!